در حال بارگذاری
بالا
  • ۱۲۹ بازدید
    عید واقعی از آن کسی است
که پایان سالش را جشن بگیرد
نه آغاز سالی که
از آن بی خبر است
☑️ آخر سال تون قشنگ
    ۲۳:۱۸ ۹۴/۱۲/۲۹
    سلامـ مهربون ツ دمـتـ گرمـ کهـ تو خونهـ تکونیِ دلت؛ ما رو دور نریختی✋ پروردگارا.. در این روزهایِ پایانیِ سال؛ بهـ خوابِـ عزیزان و همراهانِ لنزوریمـ ؛ آرامش❥ بهـ بیداریشان؛ آسایشـ ❥ بهـ زندگیشان؛ عافیتـ ❥ بهـ عشقشان؛ ثباتـ ❥ بهـ مهرشان؛ وفا ❥ بهـ عمرشان؛ عزتـ ❥ بهـ رزقشان؛ برکتـ ❥ و بهـ وجودشان؛ صحتـ ❥ عطا بفرما ✌ رفیقمـ ؛ چنانچه دلخوری از من بر دل داری؛ دانستهـ یا ندانستهـ ؛ در این روزِ پایانیِ سال؛ بر من ببخش ☺ آرزویمـ برایتـ این استـ : در میانِ مردمی کهـ می‌دوند برایِ "زنده بودن" آرامـ قدمـ برداری برایِ "زندگی کردن" ✅ #پیشاپیش_سالِ_نو_مبارکـ ❦✿❦
    ۱۹:۲۷ ۹۴/۱۲/۱۱
    wooo چه قشنگ بود جملتون ممنون واسه تگت ونووس بانو @venoos.
    ۱۸:۵۷ ۹۴/۱۲/۱۱
    سلام بر صاحب خوبه و نووس خانم،ممنونم ونووس بانو عالی بود اخر سال شماهم قشنگ @Venoos.
  • ۲۶۷ بازدید
    سلاااام.... آدینتون خوش
    ۱۸:۳۰ ۹۴/۱۲/۷
    ممنون ونوس عزیزم
    ۱۳:۰۲ ۹۴/۱۲/۲
     من ندانم با که گویم شرح درد  قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟  هر که با من همره و پیمانه شد  عاقبت شیدا دل و دیوانه شد قصه ام عشاق را دلخون کند  عاقبت ، خواننده را مجنون کند  آتش عشق است و گیرد در کسی  کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی  قصه ای دارم من از یاران خویش قصه ای از بخت و از دوران خویش  یاد می اید مرکز کودکی  همره من بوده همواره یکی  قصه ای دارم از این همراه خود  همره خوش ظاهر بدخواه خود او مرا همراه بودی هر دمی  سیرها می کردم اندر عالمی  یک نگارستانم آمد در نظر  اندرو هر گونه حس و زیب و فر هر نگاری را جمالی خاص بود  یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود  هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز  شیوه ی جلوه گری را کرده ساز  هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر  هوش بردی و شکیبایی ز سر  هر نگاری را به دست اندر کمند  می کشیدی هر که افتادی به بند  بهر ایشان عالمی گرد آمده  محو گشته ، عاشق و حیرت زده من که در این حلقه بودم بیقرار  عاقبت کردم نگاری اختیار مهر او به سرشت با بنیاد من  کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من  رفت از من طاقت و صبر و قرار  باز می جستم همیشه وصل یار  هر کجا بودم ، به هر جا می شدم بود آن همراه دیرین در پیم من نمی دانستم این همراه کیست  قصدش از همراهی در کار چیست ؟  بس که دیدم نیکی و یاری او  مار سازی و مددکاری او  گفتم : ای غافل بباید جست او  هر که باشد دوستار توست او  شادی تو از مدد کاری اوست  بازپرس از حال این دیرینه دوست  گفتمش : ای نازنین یار نکو  همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو  کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من  گفتمش : روی تو بزداید محن تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی  خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی  به به از کردار و رفتار خوشت  به به از این جلوه های دلکشت  بی تو یک لحظه نخواهم زندگی  خیر بینی ، باش در پایندگی  باز ای و ره نما ، در پیش رو  که منم آماده و مفتون تو در ره افتاد و من از دنبال وی  شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی  در پی او سیرها کردم بسی  از همه دور و نمی دیدیم کسی  چون که در من سوز او تاثیر کرد  عالمی در نزد من تغییر کرد  عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت  بس بدی ها عاقبت در خوی داشت  روز درد و روز نکامی رسید  عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید  ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا  که بدو کردم ز خامی اقتفا  آدم کم تجربه ظاهر پرست  ز آفت و شر زمان هرگز نرست  من ز خامی عشق را خوردم فریب  که شدم از شادمانی بی نصیب  در پشیمانی سر آمد روزگار  یک شبی تنها بدم در کوهسار  سر به زانوی تفکر برده پیش  محو گشته در پریشانی خویش  زار می نالیدم از خامی خود  در نخستین درد و نکامی خود  که : چرا بی تجربه ، بی معرفت  بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت  من که هیچ از خوی او نشناختم  از چه آخر جانب او تاختم ؟  دیدم از افسوس و ناله نیست سود  درد را باید یکی چاره نمود  چاره می جستم که تا گردم رها  زان جهان درد وطوفان بلا  سعی می کردم بهر جیله شود  چاره ی این عشق بد پیله شود  عشق کز اول مرا درحکم بود س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود  من ندانستم چه شد کان روزگار  اندک اندک برد از من اختیار  هر چه کردم که از او گردم رها  در نهان می گفت با من این ندا  بایدت جویی همیشه وصل او  که فکنده ست او تو را در جست و جو  ترک آن زیبارخ فرخنده حال  از محال است ، از محال است از محال  گفتم : ای یار من شوریده سر سوختم در محنت و درد و خطر  در میان آتشم آورده ای  این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟  چند داری جان من در بند ، چند ؟  بگسل آخر از من بیچاره بند  هر چه کردم لابه و افغان و داد  گوش بست و چشم را بر هم نهاد  یعنی : ای بیچاره باید سوختن  نه به آزادی سرور اندوختن  بایدت داری سر تسلیم پیش  تا ز سوز من بسوزی جان خویش  چون که دیدم سرنوشت خویش را  تن بدادم تا بسوزم در بلا  مبتلا را چیست چاره جز رضا  چون نیابد راه دفع ابتلا ؟  این سزای آن کسان خام را  که نیندیشند هیچ انجام را  سالها بگذشت و در بندم اسیر  کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟  می کشد هر لحظه ام در بند سخت  او چه خواهد از من برگشته بخت ؟  ای دریغا روزگارم شد سیاه  آه از این عشق قوی پی آه ! آه کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟  تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟  چه شد آن رنگ من و آن حال من  محو شد آن اولین آمال من  شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد  این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد  عشقم آخر در جهان بدنام کرد  آخرم رسوای خاص و عام کرد  وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او  که مرا با جلوه مغتون داشت او  عاقبت آواره ام کرد از دیار  نه مرا غمخواری و نه هیچ یار  می فزاید درد و آسوده نیم  چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟  که شده ماننده ی دیوانگان  می روم شیدا سر و شیون کنان  می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو  خود نمی دانم چه دارم جست و جو  سخت حیران می شوم در کار خود که نمی دانم ره و رفتار خود  خیره خیره گاه گریان می شوم بی سبب گاهی گریزان می شوم  زشت آمد در نظرها کار من  خلق نفرت دارد از گفتار من  دور گشتند از من آن یاران همه  چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟  چه شد آن یاری که از یاران من  خویش را خواندی ز جانبازان من ؟  من شنیدم بود از آن انجمن  که ملامت گو بدند و ضد من  چه شد آن یار نکویی کز فا  دم زدی پیوسته با من از وفا ؟  گم شد از من ، گم شدم از یاد او  ماند بر جا قصه ی بیداد او  بی مروت یار من ، ای بی وفا  بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟  بی مروت این جفاهایت چراست ؟  یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟  چه شد آن یاری که با من داشتی  دعوی یک باطنی و آشتی ؟  چون مرا بیچاره و سرگشته دید  اندک اندک آشنایی را برید  دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او  بی تأمل روز من برتافت او  دوستی این بود ز ابنای زمان  مرحبا بر خوی یاران جهان مرحبا بر پایداری های خلق  دوستی خلق و یاری های خلق  بس که دیدم جور از یاران خود  وز سراسر مردم دوران خود  من شدم : رنگ پریده ، خون سرد  پس نشاید دوستی با خلق کرد  وای بر حال من بدبخت!‌وای کس به درد من مبادا مبتلای  عشق با من گفت : از جا خیز ، هان  خلق را از درد بدبختی رهان  خواستم تا ره نمایم خلق را  تا ز نکامی رهانم خلق را  می نمودم راهشان ، رفتارشان  منع می کردم من از پیکارشان  خلق صاحب فهم صاحب معرفت  عاقبت نشنید پندم ، عاقبت جمله می گفتند او دیوانه است گاه گفتند او پی افسانه است خلقم آخر بس ملامت ها نمود  سرزنش ها و حقارت ها نمود  با چنین هدیه مرا پاداش کرد  هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد  که پریشانی من افزون نمود  خیرخواهی را چنین پاداش بود  عاقبت قدر مرا نشناختند  بی سبب آزرده از خود ساختند  بیشتر آن کس که دانا می نمود  نفرتش از حق و حق آرنده بود  آدمی نزدیک خود را کی شناخت  دور را بشناخت ، سوی او بتاخت  آن که کمتر قدر تو داند درست  در میانخویش ونزدیکان توست  الغرض ، این مردم حق ناشناس  بس بدی کردند بیرون از قیاس  هدیه ها دادند از درد و محن  زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من  یادگاری ساختم با آه و درد نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد  مرحبا بر عقل و بر کردار خلق  مرحبا بر طینت و رفتار خلق مرحبا بر آدم نیکو نهاد  حیف از اویی که در عالم فتاد  خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب  خوب داد عقل را دادند ، خوب  هدیه این بود از خسان بی خرد  هر سری یک نوع حق را می خرد  نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور  کور را چه سود پیش چشم نور ؟  ای دریفا از دل پر سوز من  ای دریغا از من و از روز من  که به غفلت قسمتی بگذشاتم  خلق را حق جوی می پنداشتمن  من چو آن شخصم که از بهر صدف  کردم عمر خود به هر آبی تلف  کمتر اندر قوم عقل پاک هست  خودپرست افزون بود از حق پرست  خلق خصم حق و من ، خواهان حق  سخت نفرت کردم از خصمان حق  دور گردیدم از این قوم حسود عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟ عاشقم من بر لقای روی دوست  سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست  پس چرا جویم محبت از کسی  که تنفر دارد از خویم بسی؟ پس چرا گردم به گرد این خسان  که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟  ای بسا شرا که باشد در بشر  عاقل آن باشد که بگریزد ز شر آفت و شر خسان را چاره ساز  احتراز است ، احتراز است ، احتراز  بنده ی تنهاییم تا زنده ام  گوشه ای دور از همه جوینده ام  می کشد جان را هوای روز یار  از چه با غیر آورم سر روزگار ؟  من ندارم یار زین دونان کسی  سالها سر برده ام تنها بسی  من یکی خونین دلم شوریده حال  که شد آخر عشق جانم را وبال سخت دارم عزلت و اندوه دوست  گرچه دانم دشمن سخت من اوست  من چنان گمنامم و تنهاستم  گوییا یکباره ناپیداستم کس نخوانده ست ایچ آثار مرا  نه شنیده ست ایچ گفتار مرا  اولین بار است اینک ، کانجمن  ای می خواند از اندوه من شرح عشق و شرح نکامی و درد  قصه ی رنگ پریده ، خون سرد  من از این دو نان شهرستان نیم  خاطر پر درد کوهستانیم  کز بدی بخت ،‌در شهر شما  روزگاری رفت و هستم مبتلا هر سری با عالم خاصی خوش است  هر که را یک چیز خوب و دلکش است  من خوشم با زندگی کوهیان  چون که عادت دارم از صفلی بدان  به به از آنجا که مأوای من است وز سراسر مردم شهر ایمن است  اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی  به به از آن آتش شب های تار  در کنار گوسفند و کوهسار  به به از آن شورش و آن همهمه که بیفتد گاهگاهی دررمه بانگ چوپانان ، صدای های های بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای  زندگی در شهر فرساید مرا  صحبت شهری بیازارد مرا  خوب دیدم شهر و کار اهل شهر  گفته ها و روزگار اهل شهر  صحبت شهری پر از عیب و ضر است  پر ز تقلید و پر از کید و شر است  شهر باشد منبع بس مفسده بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده  تا که این وضع است در پایندگی نیست هرگز شهر جای زندگی  زین تمدن خلق در هم اوفتاد  آفرین بر وحشت اعصار باد جان فدای مردم جنگل نشین  آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین  شهر درد و محنتم افزون نمود  این هم از عشق است ، ای کاش او نبود من هراسانم بسی از کار عشق  هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق  او مرا نفرت بداد از شهریان  وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟  خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.  حالیا فرسنگ ها از من جداست  بخت بد را بین چه با من می کند س دورم از دیرینه مسکن می کند  یک زمانم اندکی نگذاشت شاد کس گرفتار چنین بختی مباد  تازه دوران جوانی من است  که جهانی خصم جانی من است  هیچ کس جز من نباشد یار من  یار نیکوطینت غمخوار من  باطن من خوب یاری بود اگر  این همه در وی نبودی شور و شر  آخر ای من ، تو چه طالع داشتی یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟  از چو تو شوریده آخر چیست سود در زمانه کاش نقش تو نبود  کیستی تو ! این سر پر شور چیست  تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟  تو نداری تاب درد و سوختن  باز داری قصد درد اندوختن ؟  پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی خلق را زین حال خود حیران کنی  چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟ این همه خواهان درد و ماجرا  چشم بگشای و به خود باز ای ، هان  که تویی نیز از شمار زندگان  دائما تنهایی و آوارگی دائما نالیدن و بیچارگی نیست ای غافل ! قرار زیستن  حاصل عمر است شادی و خوشی س نه پریشان حالی و محنت کشی  اندکی آسوده شو ، بخرام شاد  چند خواهی عمر را بر باد داد  چند ! چند آخر مصیبت بردنا  لحظه ای دیگر بباید رفتنا  با چنین اوصاف و حالی که تو راست  گر ملامت ها کند خلقت رواست  ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت  که ملامت دارد این شوریده بخت  گرد ایید و تماشایش کنید  خنده ها بر حال و روز او زنید  او خرد گم کرده است و بی قرار  ای سر شهری ، از او پرهیزدار  رفت بیرون مصلحت از دست او  مشنوی این گفته های پست او  او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست  که چگونه بایدش با خلق زیست  او نداند چیست این اوضاع شوم  این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم او نداند هیچ وضع گفت و گو  چون که حق را باشد اندر جست و جو  ای بسا کس را که حاجت شد روا  بخت بد را ای بسا باشد دوا  ای بسا بیچاره را کاندوه و درد  گردش ایام کم کم محو کرد  جز من شوریده را که چاره نیست  بایدم تا زنده ام در درد زیست عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم  عاشقی را لازم اید درد و غم  راست گویند این که : من دیوانه ام  در پی اوهام یا افسانه ام  زان که بر ضد جهان گویم سخن  یا جهان دیوانه باشد یا که من  بلکه از دیوانگان هم بدترم زان که مردم دیگر و من دیگرم  هر چه در عالم نظر می افکنم  خویش را دذ شور و شر می افکنم  جنبش دریا ،‌خروش آب ها  پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها  ریزش باران ، سکوت دره ها  پرش و حیرانی شب پره ها  ناله ی جغدان و تاریکی کوه  های های آبشار باشکوه بانگ مرغان و صدای بالشان  چون که می اندیشم از احوالشان  گوییا هستند با من در سخن  رازها گویند پر درد و محن  گوییا هر یک مرا زخمی زنند گوییا هر یک مرا شیدا کنند  من ندانم چیست در عالم نهان  که مرا هرلحظه ای دارد زیان  آخر این عالم همان ویرانه است  که شما را مأمن است و خانه است  پس چرا آرد شما را خرمی  بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟  آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی بی سبب با من چه داری دشمنی من چه کردم با تو آخر ، ای پلید دشمنی بی سبب هرگز که دید  چشم ، آخر چند در او بنگری می نبینی تو مگر فتنه گری  تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش  کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست سوزش من از ره و رفتار توست  زندگی با تو سراسر ذلت است غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است  هر چه هست از غم بهم آمیخته است  و آن سراسر بر سر من ریخته است  درد عالم در سرم پنهان بود در هر افغانم هزار افغان بود نیست درد من ز نوع درد عام این چنین دردی کجا گردد تمام ؟  جان من فرسود از این اوهام فرد  دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟  ای بسا شب ها کنار کوهسار  من به تنهایی شدم نالان و زار سوخته در عشق بی سامان خود شکوه ها کردم همه از جان خود  آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو دور شو از جانب من ! دور شو  عشق را در خانه ات پرورده ای  خود نمی دانی چه با خود کرده ای قدرتش دادی و بینایی و زور تا که در تو و لوله افکند و شور گه ز خانه خواهدت بیرون کند گه اسیر خلق پر افسون کند گه تو را حیران کند در کار خویش  گه مطیع و تابع رفتار خویش  هر زمان رنگی بجوید ماجرا بهر خود خصی بپروردی چرا ؟  ذلت تو یکسره از کار اوست  باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟  گر نگویی ترک این بد کیش را خود ز سوز او بسوزی خویش را  چون که دشمن گشت در خانه قوی رو که در دم بایدت زانجا روی بایدت فانی شدن در دست خویش  نه به دست خصم بدکردار و کیش  نیستم شایسته ی یاری تو  می رسد بر من همه خواری تو  رو به جایی کت به دنیایی خزند  بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند  چه شود گر تو رها سازی مرا  رحم کن بر بیچارگان باشد روا  کاش جان را عقل بود و هوش بود  ترک این شوریده سرا را می نمود  او شده چون سلسله بر گردنم  وه ! چه ها باید که از وی بردنم  چند باید باشم اندر سلسله رفت طاقت ، رفت آخر حوصله  من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب  تا که داد این عشق سوزانم فریب  سوختم تا عشق پر سوز و فتن  کرد دیگرگون من و بنیاد من  سوختم تا دیده ی من باز کرد  بر من بیچاره کشف راز کرد  سوختم من ، سوختم من ، سوختم کاش راه او نمی آموختم  کی ز جمعیت گریزان می شدم  کی به کار خویش حیران می شدم ؟ کی همیشه با خسانم جنگ بود باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟  کی ز خصم حق مرا بودی زیان  گر نبودی عشق حق در من عیان ؟  آفت جان من آخر عشق شد  علت سوزش سراسر عشق شد هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد  عشق را بازیچه نتوان فرض کرد  ای دریغا روزگار کودکی  که نمی دیدم از این غم ها ، یکی  فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم  شادمان با کودکان دم می زدم ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا  یاد باد آن روزگار دلگشا گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان  خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟ بگذرد آب روان جویبار  تازگی و طلعت روز بهار گریه ی بیچاره ی شوریده حال  خنده ی یاران و دوران وصال  بگذرد ایام عشق و اشتیاق سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق شادمانی ها ، خوشی ها غنی  وین تعصب ها و کین و دشمنی  بگذرد درد گدایان ز احتیاج  عهد را زین گونه بر گردد مزاج  این چنین هرشادی و غم بگذرد  جمله بگذشتند ، این هم بگذرد  خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت بگذرد هم عمر این شوریده بخت حال ،‌ بین مردگان و زندگان قصه ام این است ،‌ ای ایندگان قصه ی رنگ پریده آتشی ست س در پی یک خاطر محنت کشی ست  زینهار از خواندن این قصه ها  که ندارد تاب سوزش جثه ها  بیم آرید و بیندیشید ،‌هان  ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان پند گیرید از من و از حال من  پیروی خوش نیست از اعمال من  بعد من آرید حال من به یاد  آفرین بر غفلت جهال باد
    ۲۲:۵۵ ۹۴/۱۲/۱
    خداوندا .. خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت مرا تنها تو نگذاری که من تنهاترین تنهام؛ انسانم ⠀ خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم تو ای انســــان ! بدان همواره آغوش من باز است شروع کن ... یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من....
  • ۱۶۹ بازدید
     آدمها نیاز به نصیحت ندارند گاهی چیزی که واقعا ب آن محتاجند دستی است که بگیرد گوشی است که بشنود و قلبی است که آنهارا درک کند...
  • ۱۴۸ بازدید
    ولتناین جشن کودکان کار است
و من برای خوشحال کردنشان
از سر هر چهارراه 
برای تو گلی خواهم خرید.
    ۱۳:۳۷ ۹۴/۱۱/۲۵
    سایه جان میسی عزیزم
    ۱۳:۳۷ ۹۴/۱۱/۲۵
    ممنون باران جوونم
    ۱۳:۳۷ ۹۴/۱۱/۲۵
    زیباااااا✔✔✔
  • ۳۱۹ بازدید
    هر زن یک راز است.
 هر تلاشی برای گشودن این راز بیهوده است. 
فراموش نکن نمیتوانی او را بفهمی.فقط به او عشق بورز.او را زندگی کن!
    ۱۳:۱۸ ۹۴/۱۱/۲۱
    سلام... ممنون عزیزم
    ۱۲:۵۳ ۹۴/۱۱/۲۱
    سلام عاااااالی لاااااااایک طلااااااایی
    ۱۱:۳۷ ۹۴/۱۱/۲۱
    ممنون عزیزم
  • ۴۹۸ بازدید
    سلام.... بچه ها این عکسم پاک شده بود.... به نظر شما مشکلی داره
    ۱۳:۱۸ ۹۴/۱۱/۲۰
    آهاااان
    ۱۳:۱۵ ۹۴/۱۱/۲۰
    ههههه نه عزیزم مردم جنبه ندارن یاد میگیرن
    ۱۳:۱۲ ۹۴/۱۱/۲۰
    مهرآبان خودشو داره خفه می کنم خب... اختیار خودمونم نداریم.. خخخخخ
  • ۱۳۴ بازدید
    تقدیم به دوستای لنزوری من..... سپاس از حضورتون
    ۱۲:۴۷ ۹۴/۱۱/۲۰
    کیمیا جان من خااانم هستم
    ۱۲:۴۷ ۹۴/۱۱/۲۰
    عزیزی ونوس جان
    ۱۰:۳۲ ۹۴/۱۱/۲۰
    چی بگم نمیتونم حدس بزنم
  • ۴۴۴ بازدید
    حالی برای گفتن
دیوان شعر نیست....
یک مصرع و خلاصه:
"تو را دوست دارمت"...!
  • ۳۱۰ بازدید
    دلتنگی ...
عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه همه ات را آتش میزند
    ۱۰:۰۲ ۹۴/۱۱/۲۰
    اوهوووووم
    ۱۰:۰۰ ۹۴/۱۱/۲۰
    آره دقیقا همینطوره که میگی
  • ۳۹۹ بازدید
    بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
مهربان است ..که دلت میخواهد
یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی
و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان
    ۲۱:۳۵ ۹۴/۱۱/۱۹
    ممنونم
    ۱۵:۵۱ ۹۴/۱۱/۱۹
    لایک ویژه
  • ۳۶۲ بازدید
    به چه می اندیشی
نگرانی بیجاست
عشق اینجا و‎ ‎خدا هم اینجاست
لحظه ها را دریاب
زندگی فردا نه، همین امروز است
راه ها منتظرند
تا تو هرجا که بخواهی برسی
لحظه ها را دریاب
پای در راه گذار …
    ۱۰:۰۰ ۹۴/۱۱/۱۹
    ممنون مهرآبان عزیزم
    ۰۹:۵۸ ۹۴/۱۱/۱۹
    سلام رها جووونم ... ممنونم عزیزم...
    ۰۹:۵۰ ۹۴/۱۱/۱۹
    لایک
  • ۱۲۷ بازدید
    یادت باشه دنیاگرده  
هروقت احساس کردی به اخر رسیدی 
شایددرنقطه شروع باشی
    ۱۵:۵۱ ۹۴/۱۱/۱۹
    ممنونم جانم
    ۱۱:۳۶ ۹۴/۱۱/۱۸
    سلام رها جان ممنونم
    ۱۱:۱۱ ۹۴/۱۱/۱۸
    سلامـ ✌ لاااایک
  • ۱۳۹ بازدید
  • ۱۰۴ بازدید
    دنیای ما
دنیای روابط آدمها با آدمها نیست
دنیای روابط 
نقابها با نقاب هاست
آدمها كمتر فرصت میكنند 
تا سیمای حقیقی هم را ببینند...
    ۱۱:۰۷ ۹۴/۱۱/۱۸
    لاایک عزیزم
    ۰۸:۱۹ ۹۴/۱۱/۱۸
    آدمهای دنیای من فعلهایی را صرف میکنند که برایشان صرف داشته باشد
    ۱۹:۲۴ ۹۴/۱۱/۱۷
    ممنون... اره رها جون
  • ۱۱۱ بازدید
     رهایی واقعی
رهایی از خود است 
از حرص و کبر
از خشم
از نفرت و
از قضاوت ها
ملامت ها؛ 
آنچه بجا می ماند،
آرامش است و آزادی وعشق است
    ۱۳:۰۸ ۹۴/۱۱/۱۷
    ممنون عزیزم
    ۱۲:۵۲ ۹۴/۱۱/۱۷
    دقیقا...عالی بود
  • ۳۶۴ بازدید
    بیل ویلسون
 کسانی که به زندگی دیگران نور
 می بخشند
روزی خورشید خواهند شد
  • ۴۰۲ بازدید
    نه به انتظار کسی
نه انتظار از کسی
 این یعنی
آرامش تو زندگی ...
  • ۵۴۶ بازدید
    خاطره ها
چاره ای جز
عبور از
“کوچه های دلتنگی خیالم”
ندارند …..
    ۱۲:۰۶ ۹۴/۱۱/۱۷
    ممنون
    ۱۱:۵۱ ۹۴/۱۱/۱۷
    لااااییییک
    ۱۱:۱۸ ۹۴/۱۱/۱۷
    من ازت خاطره دارم خاطره درد کمی نیست
  • ۸۰ بازدید
    ۱۲:۰۷ ۹۴/۱۱/۱۷
    ممنون عزیزم
    ۱۵:۰۰ ۹۴/۱۱/۱۵
    لایک...
  • ۴۹۸ بازدید
    کسی غرور

گرگ را درک نکرد

مردم عاشق

سگ هایی هستند

 که به پایشان می افتند

 ﻭ ﺩم تکان می دهند
  • ۱۱۹ بازدید
    https://telegram.me/amiralielnino   
کانال دل نوشته ها ..... متناش قشنگه حتما عضو شییید
    ۱۴:۰۹ ۹۴/۱۱/۱۹
    اصلا قشنگ نسیت خیلی خیلی زیباست
    ۱۴:۴۵ ۹۴/۱۱/۱۵
    ممنونم عزیزززم
    ۰۸:۰۹ ۹۴/۱۱/۱۵
    اگرنمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترین بوته ای باش كه در كناره راه می روید  (( اگر نمی توانی درخت باشی ،بوته باش )) اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف كوچكی باش و چشم انداز كنار شاه راهی را شادمانه تر كن اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش  -ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه! همه ما را كه ناخدا نمی كنند، ملوان هم می توان بود در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ و كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست ، چندان دور از دسترس نیست اگرنمی توانی شاه راه باشی ، كوره راه باش اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند هر آنچه كه هستی، بهترینش باش!
  • ۱۰۸ بازدید
    آرام باش،
دنبا را بنگر ارزش هر ثانیه را بدان
قبل از هر کاری به بازتاب آن بیاندیش. 
در راه هدفهایت ، سختی را کنار بزن و هل بده
و همیشه خوشحال باش
هر روز که بیدار می شوی به تو فرصت زندگی دوباره داده شده است
می توانی همه گذشته را کنار بزنی و از نو آغاز کنی
آن را زندگی کن ، با عشق زندگی کن
  • ۱۱۴ بازدید
    یه وقتا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه,
که دوس داره یکی یوهو بگه…کاااااات…عالی بود عالی…
خسته نباشین بچه ها…واسه امروز بسه!
    ۱۵:۵۲ ۹۴/۱۱/۱۹
    .لایک مخصوص
    ۱۰:۲۶ ۹۴/۱۱/۱۳
    ممنون باران جان
    ۱۰:۲۳ ۹۴/۱۱/۱۳
    عالی بود عالی....
  • ۱۶۶ بازدید
     خداوند معشوق نیست
او خود “عشق” است…
کدامین معشوق می تواند بگوید:
صدبار اگر توبه شکستی باز ای ؟؟؟
    ۰۸:۲۰ ۹۴/۱۱/۱۴
    ممنون مهسا جان
    ۲۲:۳۶ ۹۴/۱۱/۱۳
    بسیار عالی
    ۱۰:۵۶ ۹۴/۱۱/۱۳
    ممنون نورای عزیزم
  • ۱۱۰ بازدید
    دعاهایمان
باسقف گناهانمان برخورد می کند
و
دلمان را
خوش می کنیم که
صلاح نبود !!!
  • ۵۴۲ بازدید
    کاش می فهمیدی
سکوت همیشه علامت رضایت نیست

گاهی سکوت یعنی "اما"
یعنی "اگر"
یعنی هزار و یک
دلیل که " دل "میترسد بلند بگوید
    ۰۸:۲۱ ۹۴/۱۱/۱۴
    ممنونم عزیزم
    ۲۰:۲۹ ۹۴/۱۱/۱۳
    عالی√
  • ۲۱۷ بازدید
    مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است.
این دل انسان است
که او را سعادتمند و ثروتمند می کند.
انسان با آنچه که هست ثروتمند است
نه با آنچه که دارد.
آرامش
سهم کسانی است
که بی منت می بخشند
بی کینه می خندند
و در نهایت 
با سخاوت محبتشان را اکرام می کنند
خوبانم
آرامش سهم هر روزتان باد.
راز عشق ورزیدن به هرچیز، درک این جمله است؛
"شاید روزی از دست برود...
  • ۱۲۶ بازدید
    بچه که بودم فکر میکردم پدرومادرها مثل ساعت شنی هستند تمام که می شوند برشان می گردانی از نو شروع م شوند. بعدها فهمیدم آنها مثل مدادرنگی هستند . دنیایت را رنگ می کنند, کوچک می شوند, تا زندگیت زیبا بشود...کاش زودتر کسی به من  میگفت پدروماردرها مثل قند هستند. چای زندگیت را شیرین می کنند و خودشان تمام می شوند
    ۰۹:۱۶ ۹۴/۱۱/۱۳
    به قلبت رجوع کن. اگر حالت خوبست،به باورهایت ایمان بیاور اگر خوب نیست،همچون خانه کلنگی ، بکوب و از اول بساز و با قدرت به راهت ادامه بده...
    ۱۸:۳۲ ۹۴/۱۱/۱۲
    عالی بود عزیزم....
    ۱۸:۳۱ ۹۴/۱۱/۱۲
    گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش می کنیم ... گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش می کنیم ... گاهی خیلی چیزا رو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم ... گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش می کنیم ... گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش می دیم ... گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه می دیم ... و گاهی ... گاهی ... گاهی ... تمام عمر اشتباه می کنیم و نمی دونیم یا نمی خوایم بدونیم ... کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی ... گاهی های زندگیمون باشیم ...   @akharinmatlab
  • ۹۷ بازدید
    11 /11 
یعنی " یک "
یعنی عالی 
یعنی عاشق شو 
زندگی با عشق زیباست
    ۱۰:۰۲ ۹۴/۱۱/۱۲
    عالی بووود
    ۰۸:۵۳ ۹۴/۱۱/۱۲
    من وخداوند هر روز صبح فراموش می کنیم: او خطاهای من را.... و من لطف او را ... ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﻭﯾﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮﻭ ﭼﻮﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﯾﮑﯿﺴﺖ...
    ۰۸:۴۳ ۹۴/۱۱/۱۲
    لایک ونوس جان
  • ۱۴۰ بازدید
    ۱۷:۵۳ ۹۴/۱۱/۱۰
    ممنون عزیزم
    ۱۳:۲۷ ۹۴/۱۱/۱۰
    عاااااالیه
    ۱۲:۴۷ ۹۴/۱۱/۱۰
    ممنونم از کامنتت ونوس عزیز... عالی بود
  • ۱۱۶ بازدید
    ۱۰:۴۵ ۹۴/۱۱/۱۰
    آمــــین
  • ۷۹ بازدید
    ۲۱:۰۲ ۹۴/۱۱/۱۰
    ممنون داداش مهربونم عاشقتم
    ۱۷:۵۳ ۹۴/۱۱/۱۰
    اینجا چه خبره
    ۱۶:۲۵ ۹۴/۱۱/۱۰
    عشق داداش و آبجی بود...
  • ۱۲۱ بازدید
    عاشق شدن چیز ساده ای ست... آنقدر که همه ی انسان ها توان تجربه کردن آن را دارند... ''مهم'' عاشق ماندن است... بی انتـها... بی منت... تا ابـــــد
    ۱۱:۰۵ ۹۴/۱۱/۱۰
    ممنونم عزیزم.... همچنین
    ۱۱:۰۵ ۹۴/۱۱/۱۰
    انشاالله ک همیشه حال دلت خوب باشه عزیزم...خواهش میکنم
    ۱۱:۰۴ ۹۴/۱۱/۱۰
    نه من اصلا پست ناراحت کننده نمی زارم ... بجز چند آخری که که یکم حالم خراب بود... ممنون مهلا جان از حضورت
  • ۹۰ بازدید
    ۱۰:۴۴ ۹۴/۱۱/۱۰
    ممنون رهاجوون
    ۱۰:۴۰ ۹۴/۱۱/۱۰
    لاااایکـــ
  • ۴۶ بازدید
  • ۱۳۹ بازدید
  • ۱۶۲ بازدید
    ۱۲:۵۹ ۹۴/۱۱/۶
    ی روز همه میمیرن ..
    ۱۱:۳۴ ۹۴/۱۱/۶
    قشنگ بوود ممنون
    ۱۱:۳۱ ۹۴/۱۱/۶
    خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
  • ۱۳۷ بازدید
    ۱۱:۳۲ ۹۴/۱۱/۶
    خدانکنه همچین روزی برای کسی اتفاق بیفته :'(
    ۰۹:۵۲ ۹۴/۱۱/۶
    لاییییک
    ۰۹:۴۸ ۹۴/۱۱/۶
    آدمها می آیند خودشان را نشان میدهند اصرار میکنند برای اثبات بودنشان و ماندنشان اصرار میکنند که تو نیز باشی همراهشان همان آدمها وقتی که پذیرفتی بودنشان را وقتی که باورشان کردی به سادگی میروند و تو میمانی با باوری که ...
  • ۷۹ بازدید
  • ۱۰۸ بازدید
    Ice
    ۱۶:۴۴ ۹۴/۱۱/۹
    یکی دیگه ツツツツツツツツツツツ
    ۱۱:۳۴ ۹۴/۱۱/۶
    داره میره نمیدونه، دیگه نفس نمیکشم
  • ۳۰۳ بازدید
    Ice
    ۱۶:۴۳ ۹۴/۱۱/۹
    تا اطلاع ثانوی شما زرشک
    ۱۱:۲۲ ۹۴/۱۱/۶
    زنده باشی و شاد ان شاءالله :)
    ۰۹:۱۴ ۹۴/۱۱/۶
    ممنون دوستای مجازی و مهربون من
  • ۱۰۱ بازدید
  • ۱۰۷ بازدید
  • ۹۶ بازدید
  • ۱۳۷ بازدید
    ۲۱:۰۵ ۹۴/۱۱/۳
    ممنونممم♥♥
    ۱۴:۵۰ ۹۴/۱۱/۳
    چه گل و گلدونای قشنگی