در حال بارگذاری
بالا
  • امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودند: هر که نماز - صبح - را بخواند و در جایگاه خود بنشیند تا خورشید طلوع کند، برایش پوششی از آتش خواهد بود. 
[وافی ج۴ ص۱۵۵۳]
    ۱۸:۳۳ ۹۷/۰۷/۲۵
    سلام.التماس دعا
    ۱۰:۳۳ ۹۷/۰۷/۲۵
    خیرببینید
    ۱۰:۳۳ ۹۷/۰۷/۲۵
    سلام خیلی زیباست و کار آمد .
  • ۲ بازدید
    توافقات مفصلی برای استفاده از توانمندیهای کمپانی قلعه دیجیتال،  در راستای اعمال نفوذ که در انتخابات ریاست جمهوری می ماه ایران صورت گرفت. 
( انتخابات اردیبهشت ماه سال 96)
    ۱۰:۰۸ ۹۷/۰۷/۲۵
    پیسنهاد می کنم، مطالب را تا حد امکان خلاصه و کوتاه بیان کنید
    ۱۰:۰۷ ۹۷/۰۷/۲۵
    سلام، این تنها یکی از ابزارهایی بوده که اسراییل برای نفوذ و اثر گذاری استفاده کرده، ابزارهای دیگری هم هست مثل استفاده از تصاویر پنهان در پس زمینه سایت ها مثل گوگل و بینگ و غیره، چون ناخودآگاه انسان اون ها رو تشخیص می ده
    ۰۹:۲۸ ۹۷/۰۷/۲۵
    فرمانده سابق واحد ویژه (sayeret matkal) سایرت متکل و عضو سابق نست، کل ( knesset, col)؛ اقای دورون اویتال (doron avital) گفت: جلسات متعددی با مایکل میری لاشویلی داشتم (مقام ارشد کنگره یهودیان سنت پیترزبورگ و سرمایه دار قلعه دیجیتال). که در آن به توافقات کلی در باره استفاده از توانمندیهای شرکت (قلعه دیجیتال) در اعمال نفوذ در انتخابات می ماه ایران رسیدند.. اویتال هیچ صحبتی در باره نحوه اجرای این توافق نگفته است. اما با توجه به تجربیات و سوابق ایشان در سایرت متکل که خصوصیت ویژه این واحد، نفوذ در خاک دشمن و دسترسی به اطلاعات حساس است؛ و همچنین با توجه به فعال بودن تعداد زیادی از کاربران ایرانی در شبکه های اجتماعی، پیش بینی میشود توافقات به موفقیت بزرگی منتهی شود و مثالی عالی شود برای شکل دادن انتخابات با استفاده از فضای مجازی، که مجله تایمز اسراییل نیز این اتفاقات را گزارش را داده بود...
  • تا به حال فکر کرده اید یهودیانی که به خساست شهره عالم هستند چرا اینقدر دست و دلبازانه این شبکه ها را که بعضا ماهانه ۳۰ میلیون دلار فقط، (دقت کنید فقط) ۳۰ میلیون دلار هزینه هاستینگ دارند را مجانی صرفا برای رفاه شما کاربران محترم راه اندازی کرده و در اختیار شما قرار دادند؟؟؟!!!

http://jebheeqdam.ir/node/282
    ۰۹:۲۶ ۹۷/۰۷/۲۵
    خانه تکانی فیسبوک آغاز شد / حذف بیش از ۸۰۰ صفحه و حساب کاربری ناقض قوانین  فیسبوک بیش از ۸۰۰ صفحه و حساب کاربری را که مفاهیم سیاسی دارند و احتمالا روی انتخابات میان دوره ای ایالات متحده تاثیر گذار خواهند بود از پلتفرم خود حذف می کند. مدتی است فیسبوک که بیش از ۲ میلیارد کاربر در سراسر جهان دارد، از سوی قانونگذاران تحت فشار قرار گرفته تا از یکپارچگی انتخابات محافظت کند. مؤسس ویکی‌لیکس جولین آسانژ اخیراً در مصاحبه‌ای با راشاتودی، فیس‌بوک را «بزرگ‌ترین ماشین جاسوسی‌ای که تا کنون اختراع شده است» نامید. شبکه خبری «فکت زون» نیز به نقل از گزارش وزارت امنیت میهن آمریکا بیان می‌دارد که فیس‌بوک تقریباً جایگزین تمامی برنامه‌های جمع‌آوری اطلاعات سیا از زمان راه‌اندازی آن در سال ۲۰۰۴ شده است. http://yon.ir/XUfvr   این گزارشات و خبرها حاکی از آن است که صهیونیسم جهانی سعی دارد تمامی حرکات و اعمال ما در محیط مجازی یعنی اینترنت و یا حتی محیط واقعی، تحت کنترل و رصد داشته باشد...! بر همگان واضح و مبرهن است که هیچ حکومت مستقلی در هیچ کجای جهان اجازه نمی دهد گروه یا اشخاصی سیستم امنیتی آن کشور را به مخاطره اندازند مگر انکه آن افراد خواسته های حکومت را به خوبی تأمین کنند. و اما در مورد کشوری چون آمریکا که نظام اقتصادی آن بر پایه سرمایه گذاران یهودی-صهیونیست بنا شده و میچرخد، باید گفت: قطعا تشکیل سازمان های یهودی و تأسیس شبکه های عظیم اجتماعی چون فیس بوک، اینستاگرام، تلگرام، واتس اپ، وایبر و... توسط دولت و سازمان‌های جاسوسی آمریکا، برای اهداف بسیار ویرانگری ساخته شده اند. بسیاری از شخصیت های مشهور جهان و متخصصان حوزه فناوری از کاربران خواسته اند به علت بی توجهی این شبکه اجتماعی (فیس بوک) به حریم شخصی کاربران و سوءاستفاده از اطلاعات خصوصی آنها هر چه سریع تر حساب کاربری خود را پاک کنند. آنها بارها هشدار داده اند که فیس بوک یک شبکه عظیم جاسوسی است و فقط برای کنترل و رصد ملت ها درست شده تا صهیونیسم جهانی بهتر از همیشه بتواند تسلط و سلطه خود را بر جهان اعمال کند و هرآنچه که مورد نظر دارد را بدون جنگ و خونریزی به ملت ها تحمیل کرده و آنان را به اطاعت وادار نماید. اما متأسفانه ملت ها همچنان در خواب غفلت، تمام اختیارات خود را به دست دشمن داده اند و امروزه میلیاردها کاربر با عضویت در این شبکه ها فعال هستند..!!! با وجود اینکه همه می دانند که حتی پس از خروج از این شبکه ها مدیران آنها میتوانند سایت هایی را که بازدید می کنید را رصد کنند و شما هرگز نمی توانید مدیران این شبکه ها را بلاک کنید! اما همچنان فقط برای انجام سریع کارهای خود و اکثرا برای رفاه ظاهری و شادی و سرگرمی در این شبکه ها بدون هدف، فعالیت می کنند!!! تا به حال فکر کرده اید یهودیانی که به خساست شهره عالم هستند چرا اینقدر دست و دلبازانه این شبکه ها را که بعضا ماهانه ۳۰ میلیون دلار فقط، (دقت کنید فقط) ۳۰ میلیون دلار هزینه هاستینگ دارند را مجانی صرفا برای رفاه شما کاربران محترم راه اندازی کرده و در اختیار شما قرار دادند؟؟؟!!!  
  • #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_چهل_و_ششم..http://jebheeqdam.ir/node/280
    ۰۹:۲۴ ۹۷/۰۷/۲۵
     (مصطفی) سرش را گرفته بین دستهایش و گوشه ای از راهرو کز کرده. دلم برایش می سوزد. به چه زبانی بگویم تقصیر او نبوده؟ می نشینم کنارش. دل ندارد نگاهم کند، حق هم دارد. دست میزنم سر شانه اش: "باور کن هیچکس تو رو مقصر نمیدونه! بجای اینکارا، براش دعا کن." چشمانش سرخ است. فقط نگاهم میکند، زیرچشمی. میدانم پشیمان است. شاید کمی عجیب باشد ولی واقعا دوستش دارم؛ نه تنها متنفر یا بی تفاوت نیستم، دوستش دارم. شاید بخاطر پاکی اش باشد، یا بخاطر پشیمانی اش. میخواهم تنهایش بگذارم که میگوید: "آقاسید...!" برمیگردم: "جانم؟" - چکار کنم که خدا منو ببخشه؟ چکار کنم که کسی نگفت دارن سم به خوردم میدن؟ یه طوری جو میدادن، یه طوری پست میذاشتن که انگار نظام داره ساقط میشه و اگه باهاشون همراه نشیم عقب می مونیم (این روش در فنون اقناع فن ارابه یا واگن نام دارد)... می گفتن آریامهرشون داره برمیگرده، میگفتن آخوندا نمیذارن ما آگاه بشیم، آزاد بشیم، رفاه داشته باشیم... دائم توی گوشمون میخوندن باید قیام کنیم... توی کانالاشون یاد میدادن چطور بسیجیا و پاسدارا رو محاصره کنیم و میگفتن هرکدوم شونو که کشتین عکس و فیلمشو بفرستیم براشون... یاد میدادن چطور جلوی گاردیا وایسیم... یه طوری القا میکردن که مامور نجات ایران ماییم و باید یه کاری بکنیم... دائم فیلم و عکس درباره فساد توی نظام و آخوندا... منم خیلیاشو باز نمیکردم، زیرشو میخوندم و بیشتر حس میکردم باید یه کاری بکنم... حس باحالی بود... انقدر مغزمو پر میکردن که نمیفهمیدم دارم چه غلطی میکنم... وقتی علی جلوی چشمم افتاد زمین، تازه فهمیدم بسیجیا اون چیزی نیستن که بهمون نشون دادن... از یادآوری آن شب، کامم تلخ میشود و دهانم مزه خون میگیرد. می پرسم: "هیچوقت فکر کردی شاید اون به قول خودت مدارکی که نشونتون میدادن جعلی باشه؟" - یه طوری بود که آدم بهشون شک نمیکرد... یه لینک میدادن میگفتن منبعشه، یا آدرس فلان کتابو میدادن، منم حال نداشتم برم کتابه رو پیدا کنم و ببینم راست میگه یا نه؟ مثلا اینو ببین... همراهش را درمیاورد و فیلمی را نشانم میدهد. مردی با لهجه ای خاص در کتابخوانه آستان قدس فیلم گرفته و کتابی عربی را مقابل دوربین میگذارد؛ کتابی درباره خاطرات یکی از طلاب با امام خمینی(ره)، در سالهای تبعید در عراق. او کتاب را باز میکند و از روی یکی از خاطرات میخواند. با این که از روی صفحه فیلم میگیرد، نوشته ها بخاطر کیفیت پایین تصویر تارند! چند کلمه از جملات عربی را میخواند و بقیه را درحالی که دستش زیر نوشته هاست، ترجمه میکند. کلمات عربی را اشتباه ترجمه میکند. سعی دارد به امام تهمتی بزرگ بزند. چشمانم را ریز میکنم روی نوشته ها، ترجمه اش پر از اشکال است و اصلا موضوعی که مرد درباره اش حرف میزند با موضوع متن متفاوت است! انقدر تهمتی که به امام زده بزرگ و بی شرمانه است که ضربان قلبم را بالا می برد. سعی میکنم آرام باشم. فیلم را متوقف میکنم و با صدایی نسبتا بلند میگویم: "داره چرت میگه! خودشم میدونه داره اشتباه ترجمه میکنه! مگه توی دبیرستان عربی نخوندین؟ نمی فهمی ترجمه ش غلطه؟ تو امام خمینی رو میشناسی؟ اصلا امکان داره این وصله ها به آدمی بچسبه که دنیا رو تکون داده؟" شرمنده میگوید: "هیچکس به ما نگفت... فقط توی کتاب دین و زندگی چهار کلمه اصول دین خوندیم برای نمره، ولی هیچکس نیومد برامون بگه امام کی بود... چرا باور نکنم؟ انقدر حق به جانب می نویسن و ژست روشنفکری میگیرن که انگار اگه قبول نکنی احمقی! ادامه دارد...
  • #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_چهل_و_پنجم..
http://jebheeqdam.ir/node/279
    ۰۹:۲۲ ۹۷/۰۷/۲۵
    ❁﷽❁..ذکر روز چهارشنبه {یا حــــی و یا قیوم..ای زنده ای پاینده} چهار شنبه تون پرازمعجزه صندوقچه آرزوهایم رابرایتان پرکرده ام از سبدسبدخوشبختی؛ قطارقطارسلامتی؛ ونفس نفس؛ عطرویادخداکه هرلحظه درکنارتون باشه...سلااااااام مهربانان صبح زیباتون بخیرزندگی تون غرق در خوشبختی ...(شهادت امام حسن مجتبی "ع" تسلیت باد به روایتی )التماس دعا... ۹۷/۷/۷/۲۵☆ نــــــبی ☆
    ۰۹:۲۱ ۹۷/۰۷/۲۵
    (مریم) - اصلاً صرف و نحو درست و حسابی نداره! وقتی هم ازش پرسیدن چرا تو نوشته هات قواعد ابتدایی رو حتی رعایت نمی کنی جواب داده بود که صرف و نحو رو من ابداع می کنم و این صرف و نحو موجود اشتباهه و من کارم درسته! یا احکام عجیب و غریبی که از خودش درآورده، مثلا این که اگه زنی از همسرش بچه دار نشه می تونه از یه مرد دیگه بچه دار بشه و احکام چندش آور دیگه ای که باب آورد... یا این که میگه همه کتابا غیر از کتاب باب باید سوزونده بشه یا همه اماکن مذهبی حتی مسجدالحرام باید تخریب بشه و فقط ساختمان و آرامگاه خودش سالم بمونه! البته اینا هیچکدوم عملی نشد و قرارم نبود عملی بشه. الهام سینی خالی شربت را زمین میگذارد و میگوید: "بچه ها از فرقه ای که توی دامن صهیونیسم بزرگ بشه بیشتر از این انتظار نمیره! میدونید هرسال بیت العدل چقدر از بهاییا پول میگیره و چقدر پول سرازیر میشه توی اسراییل؟ یا سفر بهاییا به مقبره بهاء چقدر برای رژیم صهیونیستی منفعت مالی داره؟ حالا کارای سیاسی پشت پرده شون و فعالیت نحسشون جای خود دارد." زینب می پرسد: "مگه فعالیت سیاسی هم دارن؟" فاطمه با اندوه سر تکان میدهد: "چه جورم! توی بهاییت ظاهرا دخالت در سیاست حرامه ولی در اصل، بهاییا از همون اول فعالیتای سیاسی به نفع استعمار داشتن. هم طرف روسیه بودن هم انگلیس. توی دوران پهلوی هم خیلی از وزرا بهایی بودن! بعد انقلابم بجای دفاع از کشورشون، دست روی دست گذاشتن و میگفتن این مسلمونا هرچی بمیرن کمه! چقدر آدم میتونه پست باشه؟ الانم غیر از فعالیتای ضدامنیتی، دارن شدیدا کار فرهنگی میکنن روی جوونامون و یه تشکیلات سازمان یافته و منظم دارن و یه لحظه رو هم از دست ندادن برای نفوذ و آتیش سوزوندن... بچه ها آه میکشند. فاطمه هم. زینب می پرسد: "خب مگه این ادعاهاشون احمقانه نیست؟ چرا بعضیا جذبشون میشن؟" - نیاز به معنویت! نگاهی بین جمع می چرخاند تا تشنگی بچه ها را ببیند. بعد ادامه میدهد: "اولین آدم روی زمین پیامبر بود. چون توی بشر نیاز به دین و خداپرستی یه چیز فطریه. بذارید یکم تخصصی تر صحبت کنیم... اگه دقت کنید، دوران باستان اقوام مختلف یه بتی رو، یا یه قدرت ماورایی رو می پرستیدن. چون نیاز داشتن به پرستش یه قدرت مطلق؛ چون بشر خودش رو ناقص می بینه و باید به خدا تکیه کنه. اما اونایی که خدای خودشونو نمی شناختن، اشتباهی همون بت رو می پرستیدن. اگه دقت کنین، الانم بشر همینطوره. چون خودشو کامل نمی بینه به پول و شهرت و لذت و تکنولوژی و قدرت و... متوسل میشه و در واقع اینا بت بشر مدرن هستن! از بعد رنسانس که اروپا کلا دین رو گذاشت کنار، اصالت رو دادن به علم تجربی و ریاضی و گفتن هر چی با حواس پنجگانه می بینم هست، ولی غیر اون نیست! مکتب هایی مثل مارکسیسم، کمونیسم، اومانیسم، لیبرالیسم و انبوه ایسم ها زیر سایه این عقیده به وجود اومد. ولی بعد مدتی، دیدن اکثر سردمدارای این مکاتب و عقیده یا آخر عمر خل و چل شدن یا خودکشی کردن. کم کم آمار افسردگی و فساد و خودکشی رفت بالا توی جامعه شون. چون وقتی به خدا و معاد ایمان نداشته باشی حتی به اخلاق هم پایبند نمی مونی و دلیلی نداره پایبند باشی. غربیا فهمیدن آدم به معنویت نیاز داره، به حس پرستش. گفتن باشه، ما می پذیریم ماوراء الطبیعه هم هست، متافیزیکم قبول داریم، اما خدا رو نه! اصلا برید برای خودتون عبادت کنید تا جیگرتون حال بیاد! ولی پای خدا رو به جامعه باز نکنید! این شد سکولاریسم. یا سعی کردن سر مردم رو با عرفان های کاذب گرم کنن. مثل ارتباط با جن و کائنات و یوگا و از این حرفا... ولی اینام نمیتونه فطرت بشر رو ارضاء کنه. شاید نهایتا مثل یه مسکن موضعی عمل کنه ولی نهایتا آدم رو به قهقرا می بره. بهاییت هم از همین خلاء معنوی استفاده میکنه. کسی که بخواد هم آزاد باشه هم برای پاسخ به نیازش یه دینی داشته باشه میاد سمت بهاییت. چون توی بهاییت روابط زن و مرد و خیلی از گناهان آزاده. طرف فکر میکنه هم خدا رو داره، هم خرما رو. نگاهی به ساعتش میکند و بعد رو به الهام: "وقت اذان نزدیکه؟" الهام با لبخند سر تکان میدهد. فاطمه رو میکند به بچه ها: "پاشید ببینم! منو گرفتید به حرف! اصلا چه معنی داره دختر بعد مغرب بیرون باشه؟!" ادامه دارد...
  • #داستان #بهشت_جهنمی# قسمت_چهل_و_چهارم...http://jebheeqdam.ir/node/275
    ۱۰:۱۶ ۹۷/۰۷/۲۴
    ❁﷽❁.. ذکر روز سه شنبه {یا اَرحَمَ الراحمین.. ای بخشنده ترین بخشندگان} روزتون سرشار از رویش مهر طلوعی دیگر ، امیدی دیگر و نگاهی دیگر به خورشید آفرینش صبح زیبای پاییزی دیگر با هزاران رنگ و نقش زیبا در فرش طبیعت مبارک باد....#سلام_صبحتون_نورانی_و_درخشان.. ۹۷/۷/۲۴☆ نــــــبی ☆
    ۲۰:۲۹ ۹۷/۰۷/۲۳
    (مریم) - این خودش یه تناقضه! علی محمد باب اول ادعای مهدویت میکنه، بعد ادعای خدایی! مسخره نیست؟ یکی از دلایل این ادعا هم خط خوش بوده! تازه جالبه که بعد نُه سال، پیرو و مرید هم پیدا میکنه! ناگاه از دهانم می پرد که: "اینا دیگه کی بودن!" فاطمه نیم نگاه و لبخندی تحویلم میدهد. مکث چندثانیه ای اش، به یکی از بچه ها فرصت سوال پرسیدن میدهد: "کسی کاری به کارش نداشت که این راحت بیاد حرف مفت بزنه؟" لبخند پیروزمندانه ای میزند: "چرا! خدا امیرکبیر رو رحمت کنه، دستور داد باب رو اعدام کنن. اما این باعث نشد فتنه ها کامل بخوابه! میرزا حسینعلی نوری که از پیروانش بوده، بعد اعدام باب ادعای «من یظهر اللهی» میکنه و میگه باب مبشر ظهور من بوده و مهدی موعود منم و اسم خودشو میذاره بهاءالله. از اونجا به بعد به پیروانش میگن بهایی. بعدم پسرش عبدالبهاء جانشینش میشه و بعدم شوقی افندی نوه دختری عبدالبهاء. البته الان اداره امور بهایی ها به عهده نُه نفره در بیت العدله که بهاییا معتقدن این عده ملهم به الهامات غیبیه هستن و معصومن و هر دستوری که ازشون صادر بشه از طرف خداست و باید اطاعت کرد! حالا این بیت العدل کجاست؟ کسی میدونه؟" نگاهی به بچه ها می اندازد و چندلحظه بعد میگوید: "بذارید کاملتر بپرسم... میدونید قبله بهایی ها کجاست؟" بازهم با چشمانش میان دخترها دنبال پاسخ میگردد. الهام با سینی شربت سرمیرسد و خطاب به فاطمه میگوید: "خانم اجازه ما بگیم؟" فاطمه میخندد: "بگو ببینم!" - اسراییل!! فاطمه بلندتر جواب الهام را تکرار میکند: "بعله! هم بیت العدل هم قبله بهایی ها، اسراییله!" آه از نهاد بچه ها بلند میشود. چهره های بهت زده و متعجبشان دیدنی ست! فاطمه با لبخندی از الهام تشکر میکند. مبینا که از نوجوان های شلوغ مسجد است میگوید: "آخه جا قحط بود؟ چرا اسراییل؟" فاطمه از سوال مبینا خوشش آمده و پاسخ میدهد: "خب چون بهاء توی اسراییل مرد و قبرش اونجاست. یه وقتایی ادعای خدایی میکرد و میگفت باید به طرف من نماز بخونید. الانم قبله شون سمت بهاء هست!" یکی از بچه ها که متوجه نمیشوم کیست ناگاه میگوید: "وا چه مسخره! اول ادعای پیامبری بعد خدایی؟" زینب می پرسد: "وقتی بهاء زنده بود چطور به طرفش نماز میخوندن؟!" فاطمه با نیشخندی جواب میدهد: "اینم جزو سوالاییه که هیچوقت بهش جواب ندادن! که چطور میشه رو به آدم زنده نماز خوند؟ یا اصلا خودش چطور نماز میخونده؟! بعدشم ادعای خدایی داشت ولی توی بعضی نوشته هاش از خدا کمک میخواست! وقتی هم ازش می پرسیدن که چرا تناقض گویی میکنی، میگفت شما نمی فهمین! ظاهر من باطنمو صدا میزنه، باطنم ظاهرم رو!" در چهره همه بچه ها میشود جمله «این بشر دیوانه بوده» را خواند. می پرسم: "خب اونوقت رابطه بابیت و بهاییت چجوریه؟" فاطمه سوالم را می پسندد: "نکته خوبی بود... بچه ها میدونید که بابیت و بهاییت جدا از هم هستن و بهاء گفت تمام تعالیم باب رو به دریا بریزن. حالا باید پرسید اگه باب اومد که فقط بهاء رو بشارت بده، پس چطور انبوهی از تعالیم با خودش آورد که به هیچ کدوم هم عمل نشد؟ چون قبل از اجرایی شدنشون باب اعدام شد و بهاء بعد باب تعالیم جدیدی آورد و تمام تعالیم باب رو تو دریا ریخت! البته بعضی اسناد و متون از باب وجود داره که نشون میده باب اختلال عقلی داشته! اینا هم در دسترس همه بهائیا نیست مگه این که کسی اهل تحقیق باشه و اونارو پیدا کنه و به فارسی ترجمه کنه؛ تازه می بینه که متوجه معنی متن نمیشه!" مبینا می پرسد: "یعنی تعالیم باب قابل ترجمه نیس؟" ادامه دارد...
  • #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_چهل_و_سوم..http://jebheeqdam.ir/node/274
    ۲۰:۲۰ ۹۷/۰۷/۲۳
     (حسن) - وقتی طوفان شن میاد، اولین کاری که میکنید اینه که با یه پارچه ای چیزی جلوی دهن و بینی تون رو بگیرید. درسته که میخواید نفس بکشید و به اکسیژن نیاز دارین، ولی غیر اکسیژن یه عالمه گرد و غبار اضافه هم توی هوا هست که براتون مضره! پس باید هوایی که نفس میکشید رو فیلتر کنید و فقط نیازتونو ازش بگیرید. الانم شرایط همینطوره! فضای مجازی پره از اطلاعات، ولی شما به همش نیاز ندارید. اما چون فیلتری برای جداکردن خوب و بد و درست و غلط ندارید، همه اطلاعات یه جا وارد مغزتون میشه! نیما پارازیت می اندازد: "خب اینکه خوبه! پرفسور میشیم هممون!" مرتضی میزند پس کله احمد: "الان تو خیلی پرفسور شدی؟" سیدحسین به لبخند کمرنگی اکتفا میکند. اصلا انگار بعد از عباس، خنده های سیدحسین هم پژمرده. انگار عباس خنده را هم با خودش برد... نمیدانم! شاید اگر علی حالش بهتر شود، سیدحسین باز هم ما را به خنده های نمکینش مهمان کند. صدا صاف میکند و ادامه میدهد: "دیگه اونجا تفکیک خوب و بد خیلی سخته! مغز شما که وقت نداره بشینه از بین یه کوه اطلاعات، درست و غلط رو جدا کنه! همشو باهم میده پایین! چون نظارت درستی روی تلگرام و اینستاگرام نیست و فضاش دست ما نیست، دشمن خیلی راحت یه عالمه اطلاعات مضر رو میریزه اونجا؛ حالا دوتا پست مذهبی و انقلابی ام به جایی برنمیخوره. بعدم همشو خالی میکنه توی مغز شما، این یکی از انبوه دلایلیه که معتقدیم تلگرام و اینستا باید فیلتر شه. این که بالاخره مسئولین لطف کردن و تلگرامو زدن فیلتر کردن، شاید به ظاهر اون اوایل یه ذره مردمو اذیت کنه، چون با محیط کاربری تلگرام مانوسن، ولی درعوض میتونه تا حد زیادی آرامش اذهان عمومی رو بیشتر کنه. چون دیگه همش از اینور اونور خبرای راست و دروغ نمیشنون. اگه دقت کنید، بعد از فیلترینگ اغتشاشات هم خوابید. چون دقیقا اون فریب خورده هایی که آشوب میکردن، از تلگرام خط میگرفتن و تحریک می شدن." با این جمله، امیرعلی سربه زیر می اندازد و آه میکشد. سیدحسین نگاهش نمیکند که شرمنده نشود. سامیار می پرسد: "مگه نمیگید اینایی که اغتشاش کردن خیلی هاشون جاسوس بودن؟ دیگه تحریک نمیخواد! ماموریت داشته بیاد بزنه بشکنه بره!" صدای سامیار از خشم میلرزد. با علی خیلی رفیق شده بود، این روزها یک پایش بیمارستان است و پای دیگرش مسجد. میتوانم لرزش اشک را در چشمان مصطفی ببینم. میدانم سیدحسین بهتر از مصطفی نیست اما در خودش میریزد که بچه ها حال بدش را نبینند: "نه، همشونم اینجوری نبودن. خیلیا جوونا و نوجوونای پاکی بودن که گول خورده بودن. تا حالا تشنه ت شده؟ آنقدر تشنه که حاضر بشی همه چیزتو بدی تا آب بهت بدن؟" بجای سامیار، نیما جواب میدهد: "آره، ماه رمضونا کامل تبخیر میشیم!" سامیار به نیما چشم غره میرود. سیدحسین میگوید: "تو اون شرایط هرکی بگه بهت آب میده، قبولش میکنی! حتی اگه آب گل آلود و تلخ بهت بدن. آدم کلا همینطوره، مخصوصا از نوع جوون؛ تشنه حقیقته. حالا اگه حقیقت اصلی رو بهش نشون ندن و راست و دروغ رو برعکس جلوه بدن، همون دروغ رو بجای حقیقت قبول میکنه. به اون جوونام حقیقت نظام و انقلاب رو اشتباه و دروغ نشون داده بودن، باورتون نمیشه بعضی از شبهات کانالای ضدانقلاب رو که آدم می بینه خندش میگیره. اما وقتی جوونای ما اون شبهه رو می بینن، چون آگاهی ندارن و با انبوه اطلاعات مواجهن، سریع بدون فکر قبولش میکنن. مثلا میان عکس یه ویلا رو نشون میدن، زیرش می نویسن این مال پسر فلان سردار سپاه یا فلان روحانی یا فلان مسئوله! آخه با کدوم سند و مدرک؟ یه عکس خشک و خالی ویلا که نشد مدرک درست و حسابی! تازه این بهترین حالتشه که از فتوشاپ استفاده نکنن. نوجوون هم طبیعتش هیجانی و احساسی عمل کردنه. با کوچکترین تحریک، میره آشوب میکنه!" حال امیرعلی خوش نیست. بلند میشود و میرود. سیدحسین با نگاه امیر را بدرقه میکند اما به جلسه ادامه میدهد تا کسی متوجه او نشود. خود سیدحسین میگفت این که امیر دنبال ری استارتی ها رفته، تقصیر هیچکس نیست جز ما. تقصیر ماست که حقیقت را به جوانانمان نگفته ایم و با این کار عملا هلشان داده ایم به سمت بیراهه... ادامه دارد...
  • 
شهادت حضرت رقیه دختر سه ساله شیرین زبان 
امام حسین علیه السلام بر شما عزیزان تسیلت باد... 
وقتی تو هیئتا اسم رقیه خاتون میاد سینه زنا دیوونه میشن...التماس دعای فرج..
    ۱۶:۴۰ ۹۷/۰۷/۲۳
    سلام وعرض تسلیت
    ۱۶:۱۰ ۹۷/۰۷/۲۳
    تسلیت
    ۱۳:۳۵ ۹۷/۰۷/۲۳
    سلام ظهر دوشنبه تون عالی.. الهی امروز بهترین احوال بهترین لحظه ها بهترین اتفاق ها بهترین خبرهاو بهترین زندگی نصیبتون بشه.. شهادت حضرت رقــــــــــیه (س) به ساحت مقدس امام زمان و تمامی شیعیان تسلیت و تعزیت باد.
  • 
وقتی پرنده ای زنده است...
مورچه ها را میخورد، وقتی میمیرد...
مورچه ها آن را میخورند...!
زمانه و شرایط در هر موقعی
میتواند تغییر کند...
در زندگی هیچ کسی را تحقیر یا آزار نکنید.
شاید امروز قدرتمند باشید
اما یادتان باشد، زمان
از شما قدرتمند تر است!!!!
 .
    ۱۰:۳۲ ۹۷/۰۷/۲۳
    ❁﷽❁.. ذکر روز دوشنبه {یا قاضیُ الحاجات..ای براورنده حاجات} سلاااااام مهربانان.. در بامدادی زیبا یادتان میکنم تا همه لحظه هایتان چون نور باشد. و همه روزهایتان به زیبایی تابلوی آفرینش و دعایتان میکنم... به عاقبت بخیری..صبح پاییزی تون بخیر و شادی..شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها تسلیت باد التماس دعا ..۹۷/۷/۲۳☆ نــــــبی ☆
    ۲۰:۴۳ ۹۷/۰۷/۲۱
    یادمون باشه یک درخت میلیون ها چوب کبریت میسازد... اما گاهی فقط یک... فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست... پس خوب باشید و خوبی کنید و همیشه خدا را در نظر داشته باشید... @Shamim_Antezar
  • 
آنان که در آمریکا به منافقان که به اعتراف خود 10 هزار نفر را در ایران ترور کردند دفتر رسمی و بودجه دادند و از انها حمایت میکنند...!!!
آنان که خود مؤسس گروه های آدمکش داعش بودند و با اختیارات و بودجه ای که در اختیار آنان قرار دادند، هزاران نفر را قربانی کردند...!!!
آنان که با کشتار مردم مظلوم فلسطین سرزمین آنان را غصب کردند...!!!
    ۲۱:۳۴ ۹۷/۰۷/۲۱
    اللهم عجل لولیک الفرج
    ۲۰:۳۶ ۹۷/۰۷/۲۱
    حالا این ملعونین به ایران میگویند باید این قانون (FATF) را تصویب کنید تا در جریان تراکنش های مالی کشورتان قرار بگیریم تا با حمایت های مالی که از حزب الله، حماس، گروه جهاد اسلامی و حشد الشعبی و افرادی که در برابر داعش ایستادند برخورد شود!!! به افرادی که این قوانین را امضاء و تصویب کردند چه باید گفت؟
  • #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_چهل_و_دوم...http://jebheeqdam.ir/node/273
    ۲۱:۴۰ ۹۷/۰۷/۲۰
     (مصطفی) دومین باری ست که می بینمش. بین جمعیت... نه! کنار دکل پرچم ایران ایستاده و میخندد، به شیرینی تمام قندها و شکلات های دنیا. عجیب است که در این سرمای دی ماه، فقط یک لایه پیراهن پوشیده؛ اما صورتش گل نینداخته و پیداست سردش نیست. مردم از کنارش رد میشوند و نمی بینندش انگار. خنده اش، لبهای من را هم باز میکند. پس سیدحسین اشتباه میگفت... عباس از من هم سالم تر است...! پریروز هم در قطعه شهدای گمنام دیدمش. میخندید و از کنار لبهایش حبه حبه قند میریخت. من دنبالش می گشتم، او آمد. رفیق بامعرفتی ست! فهمیدم جای درستی دنبالش گشته ام، قطعه شهدای گمنام. دمش گرم که نگذاشت آرزو به دل دیدن دوباره اش بمانم. رفیق، ناگفته حرف های رفیق را می فهمد. فهمید خرابم، آمد دیدنم. یکی نیست به این مومن بگوید مگر مصطفای خراب هم دیدن دارد؟ برو خدمت مولا، عشق و حالت را بکن! الهام از رفتار دیروزم دلخور که نه اما خیلی ناراحت و نگران بود، قرار شد با خانم های مسجد بیاید. حق هم دارد نگران باشد... نمیداند ماجرای عباس را. کاش میشد همه بدانند... اما عباس اهل راز بود، همه چیزش راز بود؛ از جمله جنگیدنش. نمیدانم غصه بخورم بخاطر مظلومیتش در زمین، یا غبطه بخورم به شهرتش در آسمان. الهام ناراحت شده و حق هم دارد. نمیداند داغدار شده ام. باید از دلش دربیاورم. شاید هم به الهام گفتم... آخر او قواعد عالم را برهم زده! او از آن زنها نیست که نخود در دهانشان نخیسد! برایش میگویم، شاید ببخشد این بداخلاقی هایم را. از پریروز تا الان، یک کلمه حرف نزده. انگار غصه هم مثل سرماخوردگی واگیر دارد... بچه ها را نگاه میکنم که عقب نیفتاده باشند. سیدحسین و حسن و احمد هم سیاه پوشیده اند، انگار تشییع عباس است. جای علی خالی! اگر او بود، شعار میداد و پشت سرش تکرار میکردیم. نمیدانیم خوشحال باشیم یا غمگین؟ داغ برادر سخت است و داغ رفیق سخت تر. آخر برادرها را نسب کنار هم می گذارد، اما رفاقت، سببش مودت است. برای اینکه امروز مردممان دوباره پایداریشان را به رخ دنیا بکشند، یک رفیق از دست داده ایم و رفیقی دیگر بلاتکلیف است بین ماندن و رفتن. این به رخ کشیدن، این تجدید عهد، این سرافرازی بعد از فتنه، جشن گرفتن هم دارد. اگر آقایمان شاد است، ما هم شادیم... آقا خوب باشند ما هم خوبیم... فقط کمی قلبمان... آخ... سامیار هم آمده، با رفقایش. پرچم ایران روی صورتشان کشیده اند. خود سامیار هم پرچم را انداخته روی دوشش. برای جواب به همه کسانی که فکر میکنند جوان ایرانی دیگر قلبش برای انقلاب نمی تپد. حتی نیما هم آمده، میگوید شاید بعضی مسئولین را قبول نداشته باشد، اما ایرانش را دوست دارد. سامیار با امیرعلی هم رفیق شده و امیرعلی هم همراهشان است. فقط جای علی خالی ست؛ بالاخره باید یکی باشد که با جذبه اش، این جوان ها را سامان بدهد... عکس آقا را بالاتر میگیرم که تمام دوربین های دنیا ببینند. عباس هم از آن بالا می بیند... راستی عباس کجا رفت؟ غیبش زد! چشم می گردانم بین مردم، نیست. حتما برگشته پیش حضرت مادر... نوجوان های مسجد سرودشان را میخوانند اما عباس نیست که رهبری شان کند. - ما در غلاف صبر        پنهان چو آتشیم                لب تر کند ولی                     شمشیر می کشیم... ادامه دارد...
  • # داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_چهل_و_یکم..http://jebheeqdam.ir/node/271
    ۲۱:۳۵ ۹۷/۰۷/۲۰
     (الهام) پریشان است؛ بیشتر از همیشه. چشمان سرخ و صدای خش دارش نشان میدهد حال درونش را. مصطفی هم کم از حسن ندارد، شاید کمی تودار تر باشد اما حالشان شبیه برادر از دست داده هاست. دلیل این حالشان را هم میدانم و هم نمیدانم. بخاطر علی ست شاید؛ اما علی که حالش بهتر است و درصد هوشیاری اش رو به افزایش... پس چرا اینا اینطور شده اند؟ این حالشان به آتشفشان می ماند، به آتش زیر خاکستر. میدانم با کوچکترین تحریکی می شکنند. سیدحسین هم بهم ریخته. مریم میگفت مصطفی گفته تا چهل روز آینده حرفی از عروسی نزنیم! کسی که نمرده و این ها اینطور بدحالند... شاید هم کسی مرده که ما نمیدانیم! صدای ذوالجناحش از کوچه می آید. جلوی آینه، بی هدف خودم را با روسری مشغول میکنم تا زنگ بزند و بیاید توی اتاقم. زنگ میزند و مثل همیشه، می آید توی اتاقم، اما نمیگوید شما زن ها چرا چسبیده اید به آینه؟ نمیخندد. سربه سرم نمیگذارد و چادرم را برنمیدارد ببرد به حیاط تا سرعتم بیشتر شود. فقط در دهانه در می ایستد و آرام میگوید: " الهام جان زود بپوش بریم." شور و شوقی که بر صورتم نشسته بود، آنی میریزد. من هم بی حال میشوم. زود می پوشم که برویم. من هم مثل قبل نمیخندم و بیشتر معطل نمیکنم... تمام مدتی که سوار ذوالجناحیم تا برسیم به بهشت زهرا، هیچ نمیگوید و من هم سکوت میکنم. اینبار نه همپای من، که چند قدم جلوتر میرود. برای اینکه سر صحبت باز شود میگویم: "چرا سیاه پوشیدی عزیزم؟ نکنه تو هم معتقدی رنگ عشقه؟" سرش پایین است، انگار اصلا به من گوش نمیکرده. لحظه ای به خودش می آید و به لبخند کمرنگی اکتفا میکند. بهم ریختگی اش مرا هم بهم ریخته. سابقه نداشت اینطور شود. حتی اگر غمی هم بود، باهم غم دار میشدیم. اما حالا... نمیدانم! اینبار سر مزار هیچ شهیدی نمی رویم، قدم میزنیم تا خود شهدای گمنام. من هم اصرار نمیکنم، میدانم حالش بد است. مادر میگفت وقتی مردت گرفته است، فقط سکوت میکند. مثل ما زن ها که گریه میکنیم، مردها سکوتشان یعنی اشک. میگفت برعکس ما زن ها که محتاج درد و دل میشویم، مردها دلشان نمیخواهد کسی درد دلشان را بداند. دلشان نمیخواهد با کسی حرف بزنند. میگفت اینجور وقت ها، تو هم باید بدون هیچ حرفی، صدای سکوتش را گوش کنی. نباید سر به سرش بگذاری. حتی نباید سعی کنی خوشحالش کنی! نزدیک شهدای گمنام می ایستد، جلوتر نمیرود. می ایستم پشت سرش، شاید اصلا باید کمی تنهایش بگذارم تا خلوت کند. نمیرود داخل قطعه، روی نیمکتی می نشیند. ناچار می نشینم. خسته شده ام از سکوتش. مصطفی چندان هم پرحرف و شلوغ نیست، سکوت و نگاه نافذش را دوست دارم، اما نه این سکوت چندروزه اش را، نه این نگاه ماتم زده اش را. خیره است به نقطه ای نامعلوم، چیزی زمزمه میکند. چشمانش بارانی است. بغض راه گلویم را می بندد، نمیدانم چرا. حتما من هم مثل او شده ام. چشمهایم باران میخواهد. فکر کنم غصه هم مثل سرماخوردگی واگیر دارد... ادامه دارد...
  • #امید

اگر خدا نخواهد هیچ برگی از درخت نخواهد افتاد. چه برسد به خود درخت...

پس با امید زندگی کنیم... و مطمئن باشیم قدرتمندترین قدرت عالم مراقب ماست...
    ۲۱:۲۰ ۹۷/۰۷/۲۰
    سلام شب بخیر...متن و عکس بسیار عالی و قشنگ
    ۲۰:۴۳ ۹۷/۰۷/۲۰
    عالی بود..
    ۲۰:۴۲ ۹۷/۰۷/۲۰
    یا الله
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_چهلم...http://jebheeqdam.ir/node/268
    ۱۷:۴۷ ۹۷/۰۷/۲۰
    وعلیکم السلام... سلامت باشید ان شاءالله ... امیدوارم مفید واقع بشه
    ۱۷:۳۳ ۹۷/۰۷/۲۰
    سلام عصر جمعه20مهر تون بخیر.. الهی در این روز تعطیل درکنارخانواده و دوستانتان بهترین لحظه هاروسپری کنید دورهمی تون صمیمی خندهاتون ازته دل وجودتون سبزو زندگیتون گرم... دست شما درد نکنه بابت زحمت هایی که بخاطر مطالب ارزشمندی که به اشتراک میذارید
    ۲۰:۴۰ ۹۷/۰۷/۱۸
     (مصطفی) مرد گریه میکند، هق هق هم گریه میکند، حتی اگر مصطفای مغرور باشد... مرد باید هم گریه کند، اصلا باید زار بزند وقتی رفیقش را شهید کرده اند و حتی نمیتواند جنازه اش را ببیند و برود سر خاکش. اصلا مرد دوباره در مردانگی اش شک کرده است با حضور رفیقش. مدت زیادی با ما نبود، اما همه مان را سیاهپوش کرد. خوش بحال حسن که توانست ببیندش. مثل بچه های یتیم، ماتم زده و بی حال میرویم به اتاق علی، دور تختش. وقتی بهوش بیاید اول از همه حال عباس را می پرسد... باید بگوییم رفته مسافرت... اصلا رفته کربلا، سامراء، اصلا مکه! چه میدانم! میگوییم عباس فعلا نیست! صدای گریه مان بیدارش نمیکند. من حرف های دکتر را نفهمیدم، اما سیدحسین میگفت رفته توی کما. به نظر من که حالش خوب است، فقط خسته است و گرفته خوابیده! دکترها شلوغش میکنند که اینهمه دم و دستگاه وصل کرده اند به علی. انقدر قشنگ خوابیده که آدم هوس میکند بخوابد. مثل بچه هایی که خواب خدا را می بینند. سیدحسین پیشانی شکسته اش را می بوسد. حسن با صدای گرفته می پرسد: "چرا نمیگی عباس کی بود؟" سیدحسین دست علی را میگیرد: "بین خودمون بمونه بچه ها... عباس یکی از بچه های ........... بود، اسمشم یه چیز دیگه بود... بخاطر گزارش شما درباره فرقه شیرازیا، قرار شد با پوشش مربی بیاد و فرقه شونو تحت نظر بگیره. توی شب فتنه هم باید یکی از جاسوسای سازمان منافقین رو دستگیر میکرد... قرار شد ما کمکش کنیم چون اون شب همکاراش همه گیر بودن و نیرو کم بود... من و عباس با هم وارد دانشکده شدیم، اما اون رفت شاخه ........... و من یه قسمت دیگه. خیلی بچه باهوشی بود... توی سوریه هم یکی دوبار دیدمش... به اینجا که میرسد، ساکت میشود و چند بار دست علی را نوازش میکند. احمد می پرسد: "تکلیف اون هیئته چی شد؟ نمیخوان اقدامی کنن؟" سیدحسین سربه زیر جواب میدهد: "دوستای عباس کارشونو بلدن... دارن آروم آروم جمعشون میکنن... اون بهایی هام یا فرار کردن از کشور خارج شدن یا گرفتیمشون... یه تعداد از این طرفدارای شیرازی ام توی همین اغتشاشات دستگیر شدن الحمدلله..." دلم میخواهد مثل علی بگیرم بخوابم، یک دل سیر. به مرتضی و بچه های سرود چه بگوییم؟ این را بلند می پرسم. سیدحسین همچنان زمین را نگاه میکند و بغضش را میخورد. احمد میگوید: "کِی تشیعش میکنن؟ بریم مراسمش..." سیدحسین ناگاه سرش را بالا میاورد و طوری به احمد نگاه میکند که احمد تاب نیاورد و سربه زیر بیندازد. با دلخوری میگوید: بچه های ............. نه تشیع دارن، نه مراسم... قبرشونم گمنامه، به اسم شهید دفن نمیشن. حسن می پرسد: "خونوادش میدونن؟" سیدحسین سر تکان میدهد: "هنوز نه... پدرش جانباز شصت و پنج درصده... چهارتا خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داره... خدا صبرشون بده..." سینه ام میسوزد. قلبم درد میکند. از اتاق بیرون میزنم، بوی مواد ضدعفونی بیمارستان حالم را بدتر میکند. از بیمارستان هم بیرون میزنم، کاش میشد از تهران هم بیرون بزنم... بروم کربلا، پیش عباس. همراهم زنگ میخورد، الهام است. رد تماس میزنم، باید برم ببینمش. باید ببینمش... ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_نهم...http://jebheeqdam.ir/node/267
    ۲۰:۳۷ ۹۷/۰۷/۱۸
     (مصطفی) احمد مثل برق گرفته ها نگاهم میکند: "چرا اینجوری شدی سید؟" مات نگاهش میکنم. مگر چجوری شده ام؟ به سختی لب هایم را تکان میدهم: "علی رو زدن..." - الان کجاست؟ حالش چطوره؟ حال بدم را که می بیند، میرود سراغ بقیه بچه ها. بین حرفهایشان، کلماتی مثل اتاق عمل، خونریزی، تیر، چاقو و جراحی را میشنوم دکتر هم درباره همین ها حرف میزد، البته درست نفهمیدم چه گفت. حتی نفهمیدم چطور ماجرا را برای افسر انتظامی تعریف کردم. فقط صدای زنگ همراه علی را می شنوم: "لبیک یا حسین جان..." اگر مادرش ببیندش چکار میکند؟ نه... امیدوارم حداقل خون های صورتش را پاک کرده باشند وگرنه مادرش خیلی شوکه میشود. اصلا نباید ببیند. به مادرش میگویم رفته مسافرت، رفته شمال... راهیان نور... اردوی جهادی... چه میدانم! میگویم فعلا دستش بند است... کار دارد، نمیتواند ببیندتان. چشمانم تار میشوند و بی آنکه بخواهم، روی صندلی رها میشوم. سرم تیر میکشد... با دست میگیرمش، بازهم تیر میکشد... بچه ها جمع میشوند دورم... عباس را میبینم با بچه ها سرود کار میکند: "از جان گذشته ایم/ در جنگ تیغ و خون..." علی در هیئت میخواند: "بی سر و سامان توام/ سائل احسان توام... ثارلله..." عباس گوشه ای آرام به سینه میزند و دم میگیرد: "غریب کربلا حسین... شهید نینوا حسین..." علی در هیئت میخواند: "نفس نفس من/ شعر غم تو/ ایشالا بمیرم/ تو حرم تو... حسین ثارلله... اباعبدالله..." عباس با بچه ها سرود تمرین میکند: "بسیجیان حیدریم/ فداییان رهبریم..." علی از گروه سرود بچه های مسجد عکس میگیرد. عباس را بچه ها در میان گرفته اند و از سر و کولش بالا میروند. عباس میخندد، شیرین مثل شیرینی های نیمه شعبان. علی پوسترها را به دیوار می چسباند. دستی روی عکس آقا میکشد و صورت ماهشان را می بوسد. عباس میانداری میکند: "اناالعباس واویلا حسین تنهاست واویلا..." علی مجلس شب تاسوعا را گرم میکند: "ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ سقای حسین سید و سالار نیامد/ علمدار نیامد... علمدار نیامد..." عباس همراه بقیه بچه ها دم میگیرد: "حسین... حسین... حسین... حسین..." صدایشان هزاربار به پرچم ها و گلدسته های مسجد میخورد و پژواک میشود: حسین... حسین... حسین... حسین... حسین... به خودم میام. سرم تیر میکشد، با دست میگیرمش، باز هم تیر میکشد. دستم میخورد به باندی که روی سرم بسته اند. اخم هایم درهم میرود. احمد دستانم را میگیرد: "سید چرا نگفتی سرت شکسته؟" - علی کجاست؟ - هنوز تو اتاق عمله! - عباس کجاست؟ - نمیدونم! - به خونواده علی گفتین؟ - هنوز نه! - اون پسره... اون کجاست؟ - حالت خوبه سیدجان؟ روی تخت کنارته! چه ضعفی کرده بنده خدا! تو ام ضعف کردیا... یهو افتادی! می نشینم. سرم دوباره تیر میکشد. پسرک هم روی تخت نشسته، با دستبند، لرزان و پریشان. چشمش که به من می افتد، بیشتر می ترسد: "آقا غلط کردم... بخدا خر شدم اومدم دوتا شعار دادم تو خیابون... ما مال این حرفا نیسیم به جون امام..." احمد دستش را بالا میگیرد: "جون امام رو وسط نکشا... عین آدم حرف بزن!" - به پیر، به پیغمبر من تروریست و منافق و اینا نیستم... هنوز اصلا هجده سالمم نشده... خرمون کردن... گفتن بیاین مقابل فساد قیام کنین... نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم... شکر خوردم آقا... من طاقت کتک خوردن ندارم... عاقل اندر سفیه نگاهش میکنم: "کی خواست تو رو کتک بزنه بچه؟ چندسالته؟" - شونزده... دو سه روز دیگه میرم تو هفده... - اسمت چیه؟ - امیرعلی! - کی زدت از پشت سر؟ - نمیدونم... فکر کنم همون مرد گندهه... افتادم زمین پام پیچ خورد... بعدش نفهمیدم چی شد اون دوست شما پرید جلو... احمد با اندوه زمزمه میکند: "علی..." ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_هشتم..http://jebheeqdam.ir/node/266
    ۲۰:۳۴ ۹۷/۰۷/۱۸
    (حسن) آرام از پشت سر میگویم: "ببخشید آقا... منزل رفیعی میشناسید؟" بعید است با این تله گیر بیفتد. دل میزنم به دریا و وقتی ناگهان برمیگردد، قبل از هر اقدامی با زانو می کوبم به شکمش. خم میشود اما حرفه ای تر از آن است که بنشیند و ناله سردهد. پیداست که انتظار چنین اتفاقی را داشته. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ کاش درس و کنکور و دانشگاه را بهانه نمیکردم و با سیدحسین و بقیه بچه ها، میرفتم کلاس رزمی. الان که یک گوریل آموزش دیده مقابلم ایستاده، رتبه سه رقمی و درسهایی که خوانده ام به چه دردم میخورد؟ سیدحسین با یک ضربه زمینش می اندازد و آرام دست میگذارد به گردنش، و مرد از هوش میرود! خوش بحالشان که بلدند چکار کنند؟ ترس را به روی خودم نمیاورم و ژست فرماندهان پیروز را میگیرم. با دستبند پلاستیکی دست هایش را از پشت می بندم. سیدحسین بیسیم میزند به حوزه: "عباس گفت بگیریمش، الان بیهوشه سریع بیاید ببرینش تا مردم ندیدن!" - به سید... چه کردی... تو سوریه هم همین بلاهارو سر داعشیا میاوردی؟ - بدو بگو یه ماشین بفرستن ببرنش، تا نیم ساعت دیگه بهوش میادا! - چـــــــــــــشم! رو تخم چشام! سید، خود عباس کجاست؟ چرا جواب نمیده؟ - نمیدونم... به ما گفت اینو بگیریم خودش میره دنبال دختره... - الان من یکی از بچه های گشت ......... رو میفرستم، کارت شناسایی شون رو چک کن حتما. نزدیکتونن تا پنج دقیقه دیگه میرسن... فقط توی دید که نیستید؟ - نه پشت درختاییم کوچه هم خلوته... ولی اگه طول بکشه ممکنه یکی بفهمه! سریع میرسند. سیدحسین مرد را تحویل میدهد و دوباره بیسیم میزند: "عباس کجاست؟ بگید بریم دنبالش!" - وایسا... توی کوچه جمشید... نزدیک... وای... سیدحسین نگران میشود و صدایش را بالا میبرد: "نزدیک کجا؟" - سفارت اینگلیس!!! نمیدانم تا چه حد این را درک کرده اید که «هرجا سخن از تفرقه و فتنه و براندازی است، نام انگلیس خبیث می درخشد». سیدحسین میگوید: "میرم دنبالش... یا علی..." دلشوره ام بیشتر میشود. درحال دویدنیم و هرچه عباس را میگیریم، جواب نمیدهد. فقط صدای خش خش و فش فش می آید، انگار شاسی را فشار میدهد و رها میکند. سیدحسین به زمان قطع و وصل شدن صدا دقت میکند: فشششششش.... فشش... فشششششششش... سیدحسین می ایستد و دقیق تر گوش میدهد: فشششششش.... فشش... فشششششش... برافروخته میشود: "داره مرس علامت میده... کمک میخواد... بدو..." درحالی که پشت سرش میدوم میگویم: "چرا درست نمیگه کمک میخواد؟" - نمیدونم... حتما نمیتونه... اصلا نمی فهمم کی به کوچه جمشید رسیدیم. سیدحسین می ایستد و آرام کوچه را می پاید. کسی از میان جوی آب و شمشادهای داخل کوچه بیرون می پرد و لنگان لنگان می دود. باورم نمیشود: همان دختر! سیدحسین می دود و ناگاه نمیدانم از کجا چیزی به پای دختر میخورد و زمینش میزند. دختر ناله میکند، سیدحسین میرسد بالای سرش. دختر سرش را گذاشته روی زمین. سیدحسین درحالی که سعی دارد سیانور را از دهان دختر بیرون بیندازد، خطاب به من میگوید: "عباسو دریاب!" میروم همانجایی که دختر بود، داخل جوی کنار کوچه! - یا قمر بنی هاشم! پیداست به سختی سر و دستش را از جوی بیرون آورده تا دختر را بزند. روی اسلحه اش فیلتر صدا بسته. دستش، صورتش، اسلحه اش، لباس هایش... همه خونین... گردنش رها شده روی زمین، از گلویش هم خون میریزد. ماتم برده، خشکم زده! نمیدانم باید چکار کنم. صدای بیسیم می آید: "عباس... چرا جواب نمیدی؟ تو رو به امام حسین جواب بده... علی رو کشتن... یا خودت بیا یا یکی رو بفرست بیان علی رو ببریم... داره می میره! عباس... عباس چرا جواب نمیدی؟ دِ جواب بده تورو به قرآن... به ولای مرتضی اگه جواب ندی من میدونم و تو... چرا سیدحسینم جواب نمیده؟" صدای مصطفی ست. چشمانم سیاهی میرود، پاهایم سست میشود. بوی خون کامم را تلخ کرده. لبهای عباس آرام و نرم تکان میخورند. گوش هایم سوت میکشند. عباس را نمی شناسم... آخر کدام دیوانه ای در جوی آب می خوابد که الان عباس اینجا خوابیده، آن هم با اسلحه و بیسیم... سیدحسین راست میگفت... عباس دیوانه است... سیدحسین میرسد بالای سرمان. نمی بینمش، اما افتادنش را حس میکنم. - یا قمر بنی هاشم... ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_هفتم. ..http://jebheeqdam.ir/node/265
    ۲۲:۲۴ ۹۷/۰۷/۱۵
    (حسن) درست مثل پلنگی که در کمین طعمه تعقیبش میکند، از کنار پیاده رو دختر را می پاید و دنبالش میرود و ما هم دنبالش. سرش را کمی برمیگرداند و بی آنکه چشم از دختر بردارد به سیدحسین میگوید: "این حالاحالاها میخواد بره جلو!" دختر همچنان میان جمعیت راه میرود و فیلم میگیرد. عباس آرام میگوید: "مطمئنم ماموریتش فقط فیلم فرستادن نیست... حتما مسلحه و یه برنامه هایی داره..." به حوالی فردوسی که میرسیم، آرام آرام از میان آشوب ها بیرون میرود و به طور کاملا نامحسوس وارد پیاده رو میشود. مردی سرتاپا سیاهپوش در پیاده رو ایستاده. دختر با دیدن مرد، آرام به طرفش میرود و چند کلمه ای حرف میزنند؛ خیلی کوتاه. فاصله مان انقدر کم نیست که بشنویم. دختر چیزی به مرد میدهد و میرود داخل یک کوچه. عباس صبر میکند که مرد برود، بعد به ما رو میکند: "احمد! شما وایسا همینجا، مواظب باش کسی رو نزنن. سید! شما برو دنبال مرده، ببین کجا میره و چکار میکنه ولی باهاش درگیر نشو. حسن! شمام با فاصله میای پشت سر من، برید یا علی!" مرد همچنان در پیاده روست. سید قدم تند میکند تا گمش نکند. من می مانم و عباس. عباس نگاه جدی اما مهربانش را به صورتم می دوزد: "اصل کار، کار خودمه. اما میخوام تو ام بیای که اگه گمش کردیم تقسیم شیم. حالام من میرم، تو پنج دقیقه بعد من بیا. یا علی." و میرود. پنج دقیقه به اندازه پنجاه سال می گذرد برایم. راه می افتم داخل کوچه. دلشوره دارم. عباس را سخت می بینم. تمام کوچه را می پایم، مثل عباس. درست نمی بینمش. کاش امشب زودتر تمام شود... کاش زودتر این آشوب ها جمع شود و برود پی کارش. نگاهی به خانه ها میکنم، نمیدانم ساکنان این خانه ها درچه حالند؟ نگرانند یا بی تفاوت؟ نمیدانم چقدر میگذرد تا بیسیم بزند: "حسن جان هستی؟" - هستم. بفرما؟ نفس نفس میزند: "حسین گفته مرده رو گم کرده، وقتی دوباره دیدتش داشته فرار میکرده میومده سمت من. همدیگه رو پیدا کنین باید حتما اون مرده رو بگیریم..." - عباس خیلی دور شدی، نمیتونم ببینمت... - حسن حتما مرده رو پیداش کن، مفهومه؟ یا علی! به سیدحسین بیسیم میزنم: "کجایی سید؟ او هم نفس نفس میزند، پیداست دویده: کوچه پارسم؛ روبروی یه نونوایی." - من توی براتی ام. بیا توی تمدن، اونجا همو می بینیم. - من تا دو دقیقه دیگه رسیدم. - می بینمت... می رسم به تمدن و میروم به سمت تقاطع پارس و تمدن. کلاه بافتنی ام را پایین تر میکشم از سرما و دستانم را می برم زیر بغلم. تندتر قدم برمیدارم بلکه گرم شوم. سیدحسین سر تقاطع ایستاده. پا تند میکنم و میرسیم به هم. از چهره برافروخته اش پیداست دویده. مرد را که با فاصله ده متری ما، آرام میرود نشان میدهد: "بریم..." آرام میگوید: "عباس گفت حتما خفتش کنیم، چون اگه برسه به دختره عباس نمیتونه دختره رو گیر بندازه." قدم تند میکند و من هم پشت سرش: "مسلح نباشه؟" - امید به خدا. ما دو نفریم... ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_ششم...http://jebheeqdam.ir/node/264
    ۲۲:۱۴ ۹۷/۰۷/۱۵
    (مصطفی) علی خیز گرفته. میخواهد با نگاهش به من بفهماند خودش از پس مرد سیاهپوش برمی آید. تا کانکس نیروی انتظامی نمی فهمم چطور می دوم. کانکس خالی ست! مثل مرغ سرکنده این سو و آن سو به دنبال پلیس می دوم اما پیدایشان نمیکنم، درگیرند و مشغول بگیر و ببند؛ بی خبر از اینکه یک بچه بسیجی نوزده ساله، کنار جدول خیابان و دور از چشم دوربین ها با یک غول بیابانی ضدانقلاب دست به گریبان است. برمیگردم جایی که بودیم. جوان با زبان بند آمده به درگیری علی و مرد خیره است. علی توانسته اسلحه مرد را از دستش دربیاورد و به سویی پرت کند؛ اما مرد سیاهپوش روی سینه علی نشسته! ماتم می برد. بیسیم میزنم به حوزه و در حالی که گزارش موقعیت را میدهم، می دوم به سمت علی. اولین کاری که میتوانم بکنم، این است لگدی به سر و گردن مرد بکوبم و نقابش را بکشم. مرد هنوز به خودش نیامده. بلند میشود، شاید برای اینکه حساب من را برسد، اما نه...! پا میگذارد به فرار...! می دوم دنبالش، در خم کوچه گم میشود. از پشت سرم علی با صدایی دردآلود فریاد میزند: "بگیرش سید... نذار دربره..." دلم پیش علی مانده؛ عذاب وجدان گرفته ام که چرا رهایش کردم. هر چه میگردم پیدایش نمیکنم، اصلا به درک اسفل السافلین! برمیگردم تا خودم را برسانم به علی. صحنه ای که می بینم را باور نمیکنم. زمین اطراف علی سرخ شده و علی خودش را کشیده سمت جدول. جوان که کم کم زبانش باز شده، با دست علی را تکان میدهد: "آقا... جون مادرت پاشو... وای بدبخت شدم! پاشو به هرکی می پرستی!" دست جوان را کنار میزنم و خودم می نشینم کنار علی. بالای ابرویش شکافته. در سوز دی ماه، احساس گرما میکنم. مایعی گرم روی لباسهایش ریخته... مایعی گرم و سرخ...! چشمانش نیمه بازند و زیر لب چیزی زمزمه میکند. چند بار به صورتش میزنم: "علی! الان وقت این مسخره بازیا نیست بی مزه! غیر از بازوت کجاتو زده؟ علی عین آدم جواب میدی یا..." جوان با صدایی لرزان میگوید: "زد به پهلوش... با چاقو زد به پهلوش..." عباس و سیدحسین هیچکدام جواب نمیدهند. دستم میرود که اورژانس را بگیرم اما نه... در این ترافیک محال است برسند. علی دستم را میگیرد، صدایش را به سختی می شنوم: "سید... سر جدت مردم نبینن این سر و وضع منو... بعدا داستان میشه..." - به چه چیزایی فکر میکنی! داری می میری بچه! دوباره سیدحسین را میگیرم: "تورو به قرآن یا خودت بیا یا یکی رو بفرست بیان علی رو ببریم... داره می میره!" بالاخره جواب میدهد: "چند تا از بچه های بسیج رو میفرستم..." خدا خیرشان بدهد، احمد و یکی از بچه ها که نمی شناسمش پنج دقیقه نشده میرسند و علی را می اندازیم پشت ماشین. جوان را هم سوار میکنیم. آنقدر ترسیده که مقاومت نکند. انگار نه انگار که تا نیم ساعت پیش داشت شیشه می شکست و برای نیروی انتظامی خط و نشان می کشید. مچ پایش آسیب دیده و نمیتواند تکانش دهد. دیگر حواسم به اطراف نیست، دستم را میگذارم روی گردن علی تا مطمئن باشم نبضش – هرچند کم فشار و بی رمق – میزند. خوابم می آید، صدای بچه ها را نمی شنوم که درباره نزدیکترین بیمارستان حرف میزنند. فقط صدای زنگ همراه علی را می شنوم: هرگز نهراسیم از نامردمی دشمن...                آماده ایثاریم چون احمدی روشن... همراه خونین را از جیبش بیرون می کشم، روی صفحه نوشته «مادر جان گلم». حتما نگرانش شده که زنگ زده، حالا جواب مادرش را چه بدهم؟ رد تماس میزنم. دوباره زنگ میزند: هرگز نهراسیم از نامردمی دشمن... دیگر رد تماس هم نمیزنم، میگذارم بخواند: با دانش و تقوا با صبر و بصیرت                                                                         در راه ولایت تا پای شهادت...                                                                                                      لبیک یا حسین جان...                                                                                                                     لبیک یا حسین جان... ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #جبهه_اقدام 
#یکشنبه_سیاه_مجلس
از مجلسی که برجام را در 20 دقیقه تصویب کرد، انتظار دیگری نمی رفت...
به راستی روی اجدادانتان که عهدنامه گلستان و ترکمانچای را پذیرفتند، سفید کردید. شب  به راحتی سر در بالین بگذارید و خواب اربابانتان، در حالی که مدال بندگی به گردنتان آویختن را ببینید.
    ۲۰:۱۲ ۹۷/۰۷/۱۵
    ان شاءالله. ... ان شاءالله. ... ان شاءالله@nabi25
    ۱۷:۴۷ ۹۷/۰۷/۱۵
    سلام عصر تون بخیر.. اگر خوبه ک هیج...اگر تصویب این سند خیانت هست،..‌ خداوند مگرشان را بخودشان بگرداند... خداوند آخر عاقبت همه ما را ختم بخیر کنه
  • ۱ بازدید
    دشمنان در باطل خود مستحکم اند؛ جبهه حق در شک و انفعال!!.. مسئولان به خود بیایید!!http://jebheeqdam.ir/node/262
    ۰۰:۰۵ ۹۷/۰۷/۱۴
    سلام شب بخیر.. ان شاءالله...پیروزی..از آن رستگاران هست،.... تشکر بابت مطالب بسیار آموزنده و...گاهی هم تلنگر... زحمت میکشید.. سپاسگزارم
    ۲۲:۵۴ ۹۷/۰۷/۱۳
    حال باید از رجال سیاسی پرسید چگونه است که با این همه تاکید مقام معظم رهبری، شما با حضور و فعالیت در این جاسوس کده های همیشه همراه باعث مشروعیت بخشی به آنها می شوید!؟ انقلاب اسلامی در برابر نیروهای به ظاهر ابر قدرت، بارها توانسته است پیروز میدان باشد و علت اصلی آن بکارگیری دستورات رهبر انقلاب اسلامی بوده است. حال چگونه است که شما مسئولان! دستورات رهبری و تذکرات ایشان را در زمینه فضای مجازی نادیده گرفته اید و نه تنها در شبکه های صهیونیستی مشغول فعالیت هستید که تمام سعی خود را برای از فیلتر خارج کردن آنها نیز کرده اید!؟ چرا مسئولین در جبهه خودی دچار انفعال هستند در حالی که دشمنان در جبهه باطل محکم و استوارند!؟ آیا شایسته است که مسئولین ما وقشر حزب اللهی، با فعالیت در شبکه های مجازی صهیونیستی، جبهه باطل را بر جبهه حق ترجیح دهند!؟ تا وقتی اینچنین انفعال و پراکندگی در جبهه خودی وجود داشته باشد، هرگز چهره حق نمایان نخواهد شد. آیا مسئولان محترم مفهوم دیپلماسی را از دیدگاه رهبر انقلاب اسلامی درک کرده اند. "اگر کسی بدون ایمان و باور عمیق به اهداف، در عرصه دیپلماسی فعال باشد قطعا نمی تواند موفق شود. عرصه مانند میدان جنگ است واقعیت این است که میدان دیپلماسی عرصه پنجه انداختن است و اگر کسی بدون اعتقاد راسخ به هدف، به این کار اقدام کند یا در همان موقعیت و یا در نهایت شکست خواهد خورد."۴ وزرای محترم جمهوری اسلامی ایران! شما چگونه شأن خود را تا حد کاربر و شهروند آمریکایی آن هم به بهانه دیپلماسی عمومی تنزل داده اید!؟ این عملکرد شما برای مردم ایران مفهومی به جز اظهار تسلیم شدن ایران در حوزه رسانه را ندارد.... به شما مسئولان محترم یادآور میشویم: که امام و رهبر عزیزمان امروز در همایش عظیم بسیجیان فرمودند: "ان شاءالله شما جوانان عزیز هم در میدان های علمی، فعالیت و تحرک اقتصادی، کارآفرینی، تلاش فردی و اجتماعی، شبکه سازی اجتماعی و فرهنگی و نیز حرکت های لازم آتش به اختیار، موفق و پیروز خواهید شد." این وعده ایشان قطعا محقق خواهد شد.. ان شاءالله
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_پنجم...http://jebheeqdam.ir/node/263
    ۲۲:۳۷ ۹۷/۰۷/۱۳
    (مصطفی) شیشه های ایستگاه اتوبوس یکی پس از دیگری می ریزند؛ اما صدای شکستنشان بین صدای کف و سوت گم شده است. تردد برای ماشین های سواری غیرممکن و برای موتور سیکلت ها دشوار شده. یکی دوتا درخت آن طرف تر می سوزند. یکی دونفر هم مشغول ریختن نفت روی یک سطل زباله اند و بقیه دورش هورا میکشند. ناگهان ضربه سنگینی به سرم، تعادلم را برهم میزند. چشمانم سیاهی میروند. علی می دود طرفم: "سید! چی شد؟ فکر کنم سرت شکسته!" دست میگذارم روی سرم، خونی ست اما درد چندانی ندارد. آرام میگویم: "چیزی نیس تیر غیب خوردم!" با دستمالی خون را از روی صورتم پاک میکند: "سنگ پرت میکنن نامردا!" علی حواسش به من است و حواس من میرود به سمت جوانی که در فاصله سه چهار متری ما، هنگام شعار دادن برزمین می افتد. افتاده در جدول، شاید هجده سال بیشتر هم نداشته باشد. نمیدانم چرا زمین خورده. دست علی را پس میزنم و به جوان اشاره میکنم: "علی... انگار میخوان یکی رو بزنن!" علی هم برمیگردد و جوان را نگاه میکند. مردی سرتاپا سیاه و پوشیده به جوان نزدیک میشود. هیکلش به جرآت دو برابر جوان است. علی بلند میشود و میگوید: "سید بیسیم بزن گزارش بده که پس فردا شر نشه!" نمیدانم چرا ناخودآگاه بغض راه گلویم را می بندد، اما داد میزنم: "چکار میخوای بکنی؟" - نباید بذاریم کسی کشته بشه! و به راهش ادامه میدهد. بیسیم میزنم به عباس، جواب نمیدهد. صدای خش خش می آید فقط. انگار کسی دائم دستش را روی شاسی بیسیم بگذارد و بردارد. زمان مناسبی برای دلشوره گرفتن نیست. سیدحسین را میگیرم. از بین سر و صداها جواب میدهد: "جانم مصطفی؟" - سید اینجا یکی رو انداختن زمین میخوان بزننش! علی رفته جلوشونو بگیره، اما ممکنه اتفاق بدی بیفته! - چرا به پلیس نمیگی؟ اینجا ما وضعمون بهتر نیست! - فکر نکنم بتونن کمک کنن... ببینم چی میشه... حلال کن! دیگر نمی شنوم چه میگویند. پس گاردی ها کجا هستند؟ جایی که جوان افتاده، نقطه کور است. طوری که به راحتی بزنند بکشندش و بعد جنازه اش را سردست بگیرند و شعار بدهند: "می کشم می کشم آنکه برادرم کشت!" علی بالای سر جوان است و میخواهد کمکش کند. میروم به سمت کانکس نیروی انتظامی که صدای آخ بلندی متوقفم میکند. برمیگردم، حالا جوان نشسته و علی روی زمین افتاده و دستش را گرفته. جوان، ترسیده و وحشت زده درهمان حالت نشسته عقب عقب میرود و علی سعی دارد روی زانوانش بلند شود. مرد سیاهپوش متوجه من نشده و خواسته کار جوان و علی را باهم تمام کند، این را از اسلحه ای که به سمتشان گرفته می فهمم. روی اسلحه فیلتر صدا بسته. دوباره اسلحه را به سمت علی میگیرد که حالا خودش را سپر جوان کرده. در دلم به جوان التماس میکنم داد بزند و کمک بخواهد. میدانم اگر جلو بروم ممکن است دست مرد روی ماشه بلغزد. علی چشمش به من می افتد و با چهره ای درهم رفته، علامت میدهد که به پلیس خبر دهم.  ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_چهارم..http://jebheeqdam.ir/node/261
    ۲۲:۳۴ ۹۷/۰۷/۱۳
    (حسن) سیدحسین و احمد میرسند. پشت چنددرخت در جدول خیابان پنهان میشویم. عباس میگوید صورتهایمان را بپوشانیم. صدای دزدگیر و بوق ماشین ها و شکسته شدن شیشه ها و شعار و سوت و کف، گوشمان را پر کرده. عباس خیابان را می پاید. سیدحسین درحالی که چشمش به مردم است میگوید: "فقط خدا کنه کار به گادری ها نکشه... وگرنه..." عباس که حواسش به سیدحسین نبوده، ناگاه میگوید: "ببینین... اینایی که لباس طوسی کلاهدار دارن... اینا لیدرن..." سیدحسین می پرسد: "همونه که دنبالشی؟" عباس قاطع میگوید: "نه... مطمئنم اون نیست... اینایی که طوسی پوشیدن فقط کارشون مجلس گرم کردنه! رشته اصلی دست یه عده دیگه ست..." بیسیم میزند به مصطفی: "کجایید؟" صدای مصطفی شبیه فریاد است: "ضلع شرقی فردوسی... بانک ......... . دوتا میخوریم یکی میزنیم!" - درگیری شده؟ - بفهمی نفهمی! بچه های پلیس رو داشتن میزدن رفتیم کمک... الان خوبیم... اما معلوم نیست تا دو دقیقه دیگه چی بشه... ماشینای پلیس رو آتیش زدن... شیشه یه اتوبوسم اومد پایین! عباس کمی فکر میکند و خطاب به ما و مصطفی میگوید: "بچه ها الان کافیه فقط یه قطره خون از دماغ یکی از این اوباش بیاد... علمش میکنن علیه نظام... مفهومه؟ احتمالا نقشه کشیدن خودشون یکی دونفر از خودشونو بزنن به عنوان شهید علمش کنن! حواستون باشه کسی اسلحه نداشته باشه! نباید بذاریم شهید بسازن! کسایی که دوربین دارن رو پیدا کنین تا بریم دنبالشون... اونا دارن خوراک رسانه ای میدن به دشمن که الان این آشوبا شده تیتر یک بی بی سی! فهمیدین؟ یا علی!" صدای «یا علی» مصطفی و علی را که میشنود، رو میکند به ما: "بچه ها باید بریم سراغ دوربین دارا. اونام وسط جمعیت نیستن. احتمالا توی پیاده رو یا بالای ساختمونا هستن. سعی کنین تامیتونین نرین توی دل جمعیت." صدای عجیبی باعث میشود سرمان را بلند کنیم. نرده های وسط خیابان را گرفته اند و تکان میدهند. تعدادی از نرده ها ازجا درآمده اند و افتاده اند وسط خیابان. شعارها اوج گرفته. به موانع راهنمایی و رانندگی هم رحم نکرده اند. مثل قوم مغول، افتاده اند به جان هرچه در خیابان است. از ایستگاه خط تندرو بگیر تا نرده ها و موانع و ماشین های مردم. چند سطل زباله در آتش می سوزند. بجای شعار، سوت میزنند. سیدحسین ناگاه میگوید: "اون دختره چکار میکنه اون وسط؟" رد نگاهش را میگیریم و میرسیم به دختری با مانتوی کوتاه طوسی و صورت پوشیده. تنها بین این قوم یاجوج و ماجوج، با آرامش راه میرود. دقیقا وسط خیابان! پشتش به ماست. عباس چشم تنگ میکند. احمد میگوید: "کسی ام کاری باهاش نداره! چقدر ریلکس راه میره! داره فیلم میگیره انگار!" می پرسم: "مطمئنی دختره؟" - نمی بینی؟ مقنعه داره! جثه ش هم به پسرا نمیخوره! عباس با آرنج به سیدحسین میزند: "خودشه... نود و پنج درصد خودشه!" ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_سوم...http://jebheeqdam.ir/node/260
    ۰۰:۴۳ ۹۷/۰۷/۱۴
    تشکر، زنده باشید، بله کاملا درسته، احسنت
    ۰۹:۲۰ ۹۷/۰۷/۱۳
    ❁﷽❁..ذکر روز جمعه{اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ..خدایا بر محمد و خاندانش درود بفرست} السَّلامُ عَلیك یااَباصالِحَ المهدی(عج).. در صبحگاهان که شبنم بر روی گل آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه میبخشد برایتان آرزو کردم خوب دیدن، خوب بودن و خوب ماندن را... سلاااااام صبحتون‌به‌لطافت‌شبنم آدینه تون بخیر ..شهــــــــادت امام کاروان اسرای کربلا حضرت سجاد(ع)بر امام زمان(عج)و همه عاشقانش تسلیت باد التماس دعا.. ۹۷/۷/۱۳☆ نــــــبی ☆
    ۰۹:۰۸ ۹۷/۰۷/۱۳
    وعلیکم السلام... سلامت باشید ان شاءالله.. انجام وظیفه است.. یه سری حقایق را باید گفت تا مردم بدونن به چه قیمتی این انقلاب حفظ شده و دشمن چقدر داره برای نابودی این انقلاب تلاش میکنه...@samiarmosafer
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_دوم...http://jebheeqdam.ir/node/259
    ۲۳:۴۷ ۹۷/۰۷/۱۲
    ؛ (مصطفی) وقتی خبر اعتراض دانشجویان را جلوی دانشگاه شنیدیم، چندان جدی نگرفتیم. با خودم گفتم مثل همیشه است که می آیند دوتا شعار میدهند و میروند و تمام میشود؛ اما وقتی به حوزه احضارمان کردند و گفتند باید حواسمان به خیابان انقلاب باشد، فهمیدم خبرهایی هست فراتر از یک اعتراض دانشجویی به وضعیت اقتصادی. صبح که خبری نبود، اما گویا خواب هایی برای عصر دیده اند. صدایم را بلند میکنم تا به علی که ترکم نشسته برسد: "سال هشتاد و هشت چندسالت بود؟" علی هم بلند می گوید: "دوازده سال! چطور؟" - هیچی، میخواستم ببینم چیزی یادت میاد یا نه؟ - خیلی نه... در دل حرص میخورم که چرا بیسیم داده اند دستمان. داد میزنم: "این بیسیما تابلومون میکنه، میریزن سرمون. ببین کی بهت گفتم؟" - چاره ای نبود. گفتن ممکنه موبایلا خط نده. دیدی که محاصره مون کردن یه بیسیم انداختن توی دامنمون! خنده ام میگیرد. این محاصره را خوب آمد! باد سرد دی ماه صورتم را می سوزاند. علی میگوید: "انگار سیدحسین و عباسم دارن میان سمت فردوسی... معلوم نیس چه خبر قراره بشه؟" - خدا بخیر کنه! می رسیم به میدان فردوسی. ظاهرا همه چیز عادیست؛ مردم میروند و می آیند. صدای اذان را از همراهم می شنوم. مسجد این دور و بر نیست و نمیشود هم از اینجا جم بخوریم. نماز را کنار خیابان میخوانیم. سلام نماز را که میدهم، صدای عباس را از بیسیم می شنوم: "کجایید مصطفی جان؟" - میدون فردوسی، کنار ایستگاه مترو. - ما الان نزدیک پل کالجیم، خیلی آروم بیاین به سمت ما، حواستون باشه به همه چی. میدونی که؟ - آره. سیدحسین کجاست؟ - اونام دارن میان سمت شما. ما با ماشینیم اونا با موتور. - باشه. می بینمت. یا علی. علی هنوز در سجده است. میزنم سر شانه اش: پاشو داداش... باید بریم... از معراج بیا پایین یه امشبو! وقتی سر از سجده برمیدارد و چشمم به چهره برافروخته و چشمان سرخش می افتد، آب میشوم. خجالت زده میگویم: "شرمنده انگار خیلی اون بالاها سیر میکردی...!" بزرگوارانه میخندد و می نشیند ترک موتور. کم کم سروصداها شروع میشود؛ شعارهای همیشگی شان: - نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران... - مرگ بر دیکتاتور... - ..... چشم می گردانم بین جمعیت؛ باید لیدرها را پیدا کنیم. لحظه به لحظه صدایشان بالاتر میرود و شعارهایشان تندتر میشود. علی همراهش را گذاشته روی حالت پرواز ولی طوری وانمود میکند که درحال صحبت است. دارد فیلم میگیرد از جمعیت. شاید پنجاه نفر هم نباشند؛ اما خیابان را بند آورده اند. نیروی انتظامی به حالت آماده باش ایستاده. گاهی چیزی در داستان ها میخوانید و در فیلم ها می بینید؛ اما باید در این موقعیت باشید تا معنای دلشوره ام را بفهمید. جمعیتی که شکل و شمایلشان بیشتر به اوباش میخورد تا دانشجو و اکثرا یا ماسک تنفسی زده اند صورتشان را با شال گردن پوشانده اند. صدای عباس است که پشت بیسیم میگوید: "بچه ها مواظب باشین کسی کشته نشه! حتی اگه شده خودتون سپر بشید... کسی کشته نشه..." ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_و_یکم...http://jebheeqdam.ir/node/258
    ۲۳:۴۴ ۹۷/۰۷/۱۲
     (حسن) با دوتا شیرکاکائو و کیک سر میرسد. خدا خیرش بدهد، از صبح تا الان چیز درست و حسابی نخورده ام. می نشیند روی صندلی راننده و در حالی که نگاهش به جمعیت است می گوید: "شعاراشون داره میره به سمت شعارای فتنه." کیک را با ولع گاز میزنم. شکم گرسنه ایمان ندارد! عباس اما کیک و شیرکاکائو را کناری می گذارد و خیره می شود به جمعیت. نمیدانم چطور است که کله اش بدون خوردن هم خوب کار میکند؟! - نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران... چندنفری که میاندارند، دست میزنند. عده ای که فیلم میگیرند ماسک زده اند یا شال گردن دور صورتشان پیچیده اند. درحالی که کیک را می بلعم میگویم: "ببین! اینا که ماسک دارن مشکوکنا!" عباس درجه بخاری ماشین را زیاد میکند و دستانش را به هم می مالد: "معلومه! ابدا من باور کنم اینا دانشجوئن! اما چکار میتونیم بکنیم؟ تا وقتی اقدام خشن نکنن عملا آمریکاییم!" - چی؟ آمریکا؟ میخندد: "یعنی هیچ غلطی نمیتونیم بکنیم!" از خنده، شیرکاکائو می پرد تو گلوم سرفه امان نمیدهد. عباس خنده کنان چند دستمال کاغذی از روی داشبورد دستم میدهد: "جمع کن خودتو!" صورتم را تمیز میکنم، عباس با بیسیم حرف میزند. صدای سیدحسین است که میگوید: "اینجا دارن شعارای ناجور میدن... دیگه اصلا حرف اقتصاد نیست... به آقا دارن توهین میکنن..." عباس برعکس ما آرام است؛ انگار نه انگار که حرف درگیری خیابانی و اغتشاش وسط است: "سیدجان شما کجایی؟" - ترک موتور، با احمد، روبروی در اصلی دانشگاه... لیدراشون دارن جمعیتو می برن وسط خیابون... - سید نمیخواد اقدامی کنی، فقط سعی کن لیدراشونو شناسایی کنی. یه جوری که تابلو نشه فیلم بگیر، ولی بهت حساس نشن. نیروی انتظامی بلده چجوری برخورد کنه با اینا. - باشه. یا علی. پوسته کیک و شیرکاکائو را داخل پاکت زباله می اندازم و روبه عباس میکنم: "اینا فکرای دیگه هم دارنا..." ابرو بالا میدهد: "نگران نباش. اینا حکم ته مونده دارن. تو فقط فیلم بگیر، مخصوصا اونا که دوربین دستشونه!" خانمی که ماسک تنفسی زده و سرتاپایش آبی ست، فیلم میگیرد از وسط جمعیت. جوانی با کاپشن طوسی میانداری میکند اما ماسک ندارد. خانم دیگری با لباس بنفش و روی پوشیده، گوشی به دست فیلم میگیرد. شاید تعداد زیادی برای تماشا آمده اند. تا چنددقیقه پیش، دانشجوهای مذهبی هم شعارهای اقتصادی میدادند اما بعد از کمی درگیری لفظی، غیبشان زد. هنوز کنترل اوضاع از دست نیروی انتظامی خارج نشده. ناگاه چند موتور سوار سرمیرسند و پیاده میشوند و به دل جمعیت میروند؛ همه ریشو! سعی دارند جمعیت را متفرق کنند، اما اوضاع متشنج میشود. با آرنج به بازوی عباس میزنم: "اینا از کجا پیداشون شد؟ اینجا چکار میکنن؟" عباس کمی برافروخته میشود: "نمیدونم! مثلا دارن نهی از منکر میکنن... وای..." با بیسیم حرف میزند: "این حزب اللهی هایی که ریختن وسط جمعیت حرف حسابشون چیه؟" نمی شنوم چه جوابی میگیرد. فقط می بینم که صدای کف و سوت می آید. جمعیت متفرق، پراکنده شعار میدهند. نیروی انتظامی سعی دارد جلوی درگیری را بگیرد. شعارهای متضاد گوشم را پرکرده. عباس با صدایی نسبتا بلند میگوید: "چی؟ انقلاب؟ فردوسی؟ باشه اومدم... یا علی..." ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_سی_ام...http://jebheeqdam.ir/node/253
    ۲۳:۴۱ ۹۷/۰۷/۱۲
     (مصطفی) انگار به مسعود برمیخورد: "خود خدا دستور داده از پیامبر اطاعت کنیم!" سیدحسین خرسندانه میگوید: "آهان! پس اگه بخوای از خدا اطاعت کنی باید از پیامبرش اطاعت کنی؛ یعنی حکم خدا اطاعت از پیامبر و ائمه ست. قبول؟" مسعود سر تکان میدهد. - حالا اگه ائمه دستور بدن وقتی غایبن، شیعیان باید از علمای دین پیروی کنن، این پیروی عین پیروی از خداست، درسته؟ چون دستور ائمه ست و فتوای فقها هم بر مبنای قرآن و روایاته. پس حکمشون حکم خداست، این حدیث امام صادق علیه السلامه. مسعود سرش را بالا میاورد: "یعنی هرکس که عالم دین باشه، حتی اگه مثل علمای بنی اسراییل باشه هم باید ازش اطاعت کرد؟" - چرا انتظار داری ائمه همیشه لقمه آماده دهن شیعه بذارن؟ ائمه خصوصیات اون عالم رو مشخص کردن، این وظیفه ماست که بشناسیمش. طبق روایت امام صادق (علیه السلام) باید از فقهای پرهیزگار که از دین خود محافظت و برخلاف هوای نفسشون رفتار میکنن و مطیع دستورات خدا هستن پیروی کنیم.۱ مسعود حرف سیدحسین را قطع میکند: "خب چطور به این نتیجه رسیدن که آقای خامنه ای این خصوصیات رو داره؟ اصلا اینهمه مجتهد و آیت الله، مثل آیت الله سیستانی، مکارم، جوادی آملی..." - اولا اینکه میگی مجتهدای زیادی داریم درسته، توی تقلید میتونیم از مجتهدی که اعلم میدونیمش تقلید کنیم، ولی برای رهبری جامعه، علاوه بر علوم حوزوی کفایت سیاسی هم لازمه. علما همه قبول دارن که امام خامنه ای از لحاظ سیاسی هم شایستگیشون بیشتره. بعد هم تشخیص شایستگی برعهده مجلس خبرگانه؛ یعنی چندین نفر متخصص دینی که دائما دارن روی رهبر جامعه نظارت میکنن. حتی دشمنای آقا هم اعتراف کردن به اینکه نتونستن یه فساد کوچولو توی پرونده شون پیدا کنن. از چهره مسعود پیداست که تا اینجا را قبول دارد: "باشه، اطاعت رو هستم، درست میگید، اما فدا شدن رو نه!" سیدحسین با لبخندی عمیق جواب دادن را به من واگذار میکند. کمی فکر میکنم و میگویم: "اگه زمان امام حسین علیه السلام بودی چکار میکردی؟" سریع جواب میدهد: "امام حسین رو با آقای خامنه ای مقایسه نکن!" - بذار اینجوری بپرسم: "در مواجهه با مسلم بن عقیل چکار میکردی؟ مسلم معصوم نبود ولی نایب امام بود." قدری فکر میکند: "توی رکابش می جنگیدم... جونمم براش میدادم..." سیدحسین با نگاهش می فهماند که آفرین همینجوری برو جلو! میگویم: "چرا؟ چون میدونی فدا شدن برای مسلم مثل فدا شدن در راه امامه. پس الانم اگه ما میگیم جانم فدای رهبر، بخاطر اینه که فداشدن در راه نایب امام زمان هم مثل جنگیدن در رکابشونه." به زمین خیره است و درباره حرف هایم فکر میکند. ناگاه می پرسد: اصلا چرا میگید امام؟ مگه ما دوازده تا امام نداریم؟ سیدحسین خیلی صریح میگوید: "نه!" مسعود با چشمان گرد شده نگاهش میکند. سیدحسین میگوید: "توی سوره اسراء می فرماید: روز قیامت هر ملتی رو با امامش به صدا میزنیم. یعنی چی؟ مثلا امام کفار هم یکی از ائمه ماست؟ نه! امام یعنی راهبر، پیشوا، کسی که ازش اطاعت میکنی. میتونه امامت یه فوتبالیست یا هنرپیشه باشه! امام نار داریم، امام جنت هم داریم. دوازده امام معصوم داریم درسته، اما الی ماشاءالله امام های مختلف هستن! پس اینکه میگیم امام خامنه ای، اشاره به پیرویمون از ایشون داریم. اگه بگیم رهبر، بار لغایی رهبر بیشتر اشاره داره به رهبری سیاسی؛ مخصوصا توی ادبیات بین المللی. اگه بگیم آیت الله هم اشاره داریم به جایگاه صرفا دینی و معنوی. اما امام یه کلمه قرآنیه که هردوی اینا رو پوشش میده و هم به رهبری سیاسی اشاره داره هم رهبری دینی." همراهم زنگ میخورد. سخنران رسیده؛ سیدحسین را با مسعود تنها میگذارم. ادامه دارد...   ۱_  (وسائل الشیعه، ج۲۷، ص۱۳۱)
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_نهم ... http://jebheeqdam.ir/node/252
    ۲۳:۳۸ ۹۷/۰۷/۱۲
     (مصطفی) - ولایت اعتبار ما...           شهادت افتخار ما...               همین لباس خاکی است معنی عیار ما... علی آرام دست میزند سر شانه ام. برمیگردم طرفش. درگوشم زمزمه میکند: "کیک و شربتا پخش شد..." - کم نیومد؟ - نه خدا رو شکر. - دستت درد نکنه. الان کجا میری؟ - باید بریم کتابارو تحویل بگیریم بچینیم روی میزا. خشکم میزند: "مگه هنوز نمایشگاه رو نچیدید؟" سرافکنده میگوید: "شرمنده... گفتن زودتر نمیتونن بفرستن." سر تکان میدهم: "خب باشه... یکی دوتا از بچه هارو بردار برین بچینین." و با دست اشاره به احمد میکنم. احمد و متین را همراه حسن می فرستم بروند کتابها را بگیرند.  - نفس نفس طنین غیرت است در گلوی ما...                        قدم قدم رهایی قدس آرزوی ما...                               بسیجیان جان به کف دلاوران کشوریم...                                                که هرکجا و هرنفس مطیع امر رهبریم... سیدحسین می ایستد کنارم: "میگم این آسیدمرتضای شمام صدا داشته و ما نمی دونستیما!" لبخند میزنم: "گوشاتون قشنگ می شنوه... آره یه ته صدایی داره... عباس کشفش کرد!" هر دو به عباس نگاه میکنیم که مشغول رهبری گروه سرود است. بچه ها میخوانند: "از جان گذشته ایم... در جنگ تیغ و خون..." سیدحسین صدایش را کمی پایینتر میاورد: "قدر این عباسو بدون... خیلی بچه ماهیه..." با سر تایید میکنم: "خیلی کمک حالمونه... میگم سید پایه ای براش آستین بالا بزنیم؟!" خنده اش میگیرد: "بجای نقشه کشیدن برای مردم، زنگ بزن ببین سخنران چرا دیر کرده؟" - زنگ زدم گفت ترافیکه، یه نیمساعت دیر میرسه. چکار کنیم نیم ساعت؟ قدری فکر میکند و میگوید: "یکی از مستندای جشنواره عمار رو بذار." - ما از تبار قوم احلی من عسل هستیم...                 برای ما شیرین تر از شهد شهادت نیست... میخواهد برود که چشمش به مسعود می افتد؛ یکی از نوجوان های تازه واردمان. مکث میکند. من تعجب میکنم. مسعود با حالتی نه چندان خوشحال کناری ایستاده؛ درحالی که عباس میگفت صدای خوبی دارد و باید در گروه سرود باشد. سیدحسین می پرسد: "پس چرا مسعود بینشون نیست؟" شانه بالا می اندازم که یعنی نمیدانم. سیدحسین صحبت با او را به عهده میگیرد و من میروم که به الهام بگویم یکی از مستندهای جشنواره عمار را پخش کند. - طوفان غیرتیم...      چون سیل میرسیم...         فکر رهایی بیت المقدسیم... بچه های سرود با تشویق مردم پایین میروند. چراغها را خاموش میکنم تا مستند روی پرده واضحتر بیفتد. خیالم که تا حدودی راحت میشود، سری به سیدحسین و مسعود میزنم که گوشه ای مشغول صحبتند. - عباس آقا خیلی اصرار کرد، ولی من حاضر نیستم برم و داد بزنم فدایی رهبرم؛ چون بهش اعتقاد ندارم. عباس آقام گفتن اگه واقعا سختمه و اذیت میشم، اصراری نیست. آقاسید شما بگید چرا وقتی امام زمان هست، من باید فدای رهبر بشم؟ مگه رهبر معصومه؟ سیدحسین با لبخند مشغول گوش دادن است. اجازه میگیرم و وارد بحثشان میشوم. سیدحسین بجای جواب، از مسعود می پرسد: "خب تو چرا از امام زمان اطاعت میکنی؟" - خب... چون پیامبر دستور دادن از امام علی (علیه السلام) و فرزندانشون که ائمه باشن اطاعت کنیم. سیدحسین کمی جدی میشود: "اون وقت چرا از پیامبر اطاعت میکنی؟ خدا که هست! از خدا اطاعت کن! پیامبر یه انسانه!" ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_هشتم..
http://jebheeqdam.ir/node/250
    ۲۲:۰۵ ۹۷/۰۷/۱۰
    خواهش میکنم بزرگوار تشکر از توضیح، بسیارعالیه، ان شاء ال... که تاثیرات خوب و مثبتی داشته باشه
    ۰۴:۲۴ ۹۷/۰۷/۱۰
    وعلیکم السلام... ممنون که وقت گذاشتید و داستان را خوندید ... اگر منظورتون از کتاب، این داستان بهشت جهنمی است باید بگم هنوز چاپ نشده و ان شاءالله بزودی چاپ و منتشر میشه... یک داستان که یکسری اتفاقات حقیقی را در قالب داستان بازگو میکنه و هدفش روشنگری و شناساندن چهره واقعی فرقه های ضاله و فداکاری و مظلومیت سربازان گمنام امام زمان علیه السلام... @سامیار
    ۰۱:۵۳ ۹۷/۰۷/۹
    سلام، چند مدتی کمتر وقت حضور داشتم و این قسمت رو فقط تازه دیدم و خوندم، میشه توضیح مختصری در مورد این کتاب بدید؟تشکر
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_هفتم...
http://jebheeqdam.ir/node/249
    ۲۱:۱۲ ۹۷/۰۷/۸
     (الهام) حسن می گوید ری استارتی بوده اند. شنیده بودم رهبرشان برای حزب اللهی ها خط و نشان کشیده اما فکر نمیکردم کسانی باشند که به حرفش توجه هم بکنند! از آن غیر قابل باورتر، این است که جلوی در مسجد و مقابل چندین نفر آدم حمله کردند و زود در رفتند. من دقیق یادم نیست. ضربه ای خورد به کتفم؛ چادرم از پشت کشیده شد و چون کمری بود محکم خوردم زمین. فقط صدای جیغ شنیدم؛ یادم نیست چقدر طول کشید تا حسن و مصطفی برسند. حتی یادم نیست کی شیشه های ماشین را شکستند و دستم رفت روی خرد شیشه ها و زخم شد. حتی ندیدم چه شد که سر مریم شکست. وقتی مصطفی فریاد زنان پرسید «چی شده» هم نتوانستم جوابش را بدهم. فقط توانستم در سایه روشن نور چراغ برق، ببینم صورتش سرخ شد و دوید. انقدر تند دوید که نتوانستم بگویم حداقل سوار ذوالجناحش شود. نگذاشتند من و مریم برویم بیمارستان ببینیمش. می گویند یکی از دنده هایش آسیب جدی دیده. نمیخواهند واضح بگویند شکسته! انگار ما بچه ایم! حاج کاظم داشت به حسن میگفت و من دزدکی شنیدم مصطفی توانسته یکی شان را از موتور زمین بزند و نگذارد فرار کند. بعد هم عباس آقا رسیده و برده تحویلش داده. حتما به نیروی انتظامی! این چندروزی که مصطفی بستری ست، بارها با خودم فکر کرده ام «اگر...» و طاقت نیاورده ام به بیشترش فکر کنم. طاقت نیاورده ام فکر کنم ممکن بود عروسیمان عزا شود و... هر وقت این "اگر..." به ذهنم آمد، شیطان را لعنت کردم و شکر گفتم. فقط کاش سیدحسین وقتی بیاید که مصطفی خوب شده باشد. چند روزی ست همه جا حرف از فساد اقتصادی و معیشت مردم و تورم و گرانی ست؛ اما حرف هایشان بوی دلسوزی نمیدهد. عده ای به رئیس جمهور می تازند و عده ای کلا نظام را زیر سوال می برند. انگار بین شعارهایشان، مردم فقط دستاویزند؛ بازیچه اند. انگار تنها چیزی که برایشان مهم نیست، معیشت مردم است. که اگر بود، می فهمیدند مشکلات کشور با کار و مطالبه دلسوزانه حل میشود نه تحریک مردم برای اغتشاش و توهین به سران کشوری و لشگری. با وجود همه هارت و هورتشان، نگران نیستم. این مملکت صاحب دارد، شهید دارد، سپاه دارد، آقا دارد. بدتر از این ها را گذرانده چون صاحبش حفظش کرده است. به قول پدر، چهارتا سلطنت طلب کوروش پرست و اراذل و اوباش ری استارتی که عرضه تعویض پوشک بچه را هم ندارند، چه رسد به براندازی نظام و تعویض رژیم!! خیلی جنم داشته باشند هشتگ «براندازم» را ترند توئیتر کنند! این کار را کردند که ما بترسیم... اما نمیدانم چرا نترسیدم. مریم هم نترسیده. حسن و مصطفی هم که اگر می ترسیدند نمی رفتند دنبالشان. نمیدانم چرا نمی ترسم که هیچ، ذوقم بیشتر شده برای آماده کردن نمایشگاه کتاب نهم دی. ذوقم بیشتر شده برای کار. تا دو سه روز دیگر که مصطفی مرخص شود، حال مریم و من هم بهتر میشود. باید برای مراسم نه دی آماده شویم. شاید یک یادواره گرفتیم برای شهدای فتنه. ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    همه این پیاما را خوندیم اما من میخوام بگم مگه ما از کفار کمتریم؟!!
وقتی چند سال پیش شیر بی رویه  در المان گرون شد انقدر مردمش نخریدن که شیرها را مجبور شدن به رودخونه ریختن و قیمت اومد زیر قیمت قبل...
وقتی گوشت یا گوجه فرنگی یا... در کشورهای امریکایی اروپایی گرون شد مردمش انقدر نخریدن که قیمت اومد پایینتر از قبل...
خب چرا ما که مسلمونیم و دستور دینمونه که به اندازه مصرفتون خرید کنید اینکار را نمیکنیم؟!!!
چرا باید هول بزنیم مگه روزی رسونمون قراره روزیمون را قطع کنه؟!!!
    ۱۷:۲۹ ۹۷/۰۷/۷
    بیایید این قدرت و اقتدار اسلامی_ایرانیمون را به نمایش بذاریم... اگر واقعا میخواهید تو دهن این دولت و ایادی نفوذی دشمن بزنید بیایید برای چند ماه به اندازه مصرف روزانه فقط کالاهای ضروری را بخریم... قول میدم ضربه ای به دشمن میخوره که تا مدتها دور خودش میچرخه و تمام توطئه هاش نقش بر آب خواهد شد... فقط یه همت مردانه میخواد همه با هم بگیم یا علی
  • ۱ بازدید
    همه با هم به صدا و سیما اعتراض کنیم
چرا امروز صدا و سیمای جمهوری اسلامی خروش مردم انقلابی علیه تصویب Fatf رو سانسور کرد؟
#نه_به_FATF 
شماره صدا و سیما 162 , 2781-021
  • ۲ بازدید
    توئیتر کجاست؟!!... http://jebheeqdam.ir/node/254... کامنت اول لطفاااا
    ۱۸:۵۸ ۹۷/۰۷/۷
    دقیقااا.. احسنتم.. چون اونور ابیها این نرم افزار را برای مقاصد خودشون ساختن نه برای رفاه ما ... اونا دشمنان قسم خورده ی ما هستند نه عاشقان سینه چاک مااا...@nabi25
    ۱۷:۳۵ ۹۷/۰۷/۷
    توییتر جایست که...بازی با کلمات..میکنن..و هیچ خیری برای ما ندارد . اما انور ابیها بلدا..چطوری با این رسانه بازی با اعصاب مخاطب بازی کنن
    ۱۷:۱۴ ۹۷/۰۷/۷
    توئیتر کجاست؟!! دلار بالا می رود و مردم شروع به خریدن دلار بیشتر می کنند.  مسئولین توئیت می کنند "این وضعیت موقتی است و دلار کاهش می یابد".  رئیس‌جمهور آمریکا پیامی در مورد ایران مخابره می‌کند.  ظریف در توییتر اعلام می‌کند که این صحبت ها در مورد ایران صحت ندارد. ۲۵ نفر در اهواز همیشه سربلند، شهید می‌شوند؛  ظریف توئیتی می‌کند و می‌گوید: "عملیات تروریستی ایران بی جواب نخواهد ماند".    براستی توئیتر کجاست که در آن یک کشوری تهدید و تحقیر می‌شود و مسئولین نیز جواب آن تحقیر ها را با یک توییت پاسخ می دهند؟!!  آیا توئیتر دادگاه است که می‌توان در آن یکدیگر را محاکمه کرد و حکم را نیز در همان جا اجرا نمود؟!! شاید هم مکتب خانه ایست که اساتید به شاگردان تکالیف می دهند و آنها نیز در همانجا تکالیف را انجام میدهند!!! شاید هم تیمارستانی است که روانپزشکان درون آن برای بیماران روانی نسخه می‌پیچند و آنها نیز دارو و درمان خود را درون آن دریافت می‌کنند!!! شاید هم چیزی بالاتر از همه اینهاست!! کافیست صحبت های خانم کلینتون (وزیر امور خارجه وقت آمریکا) را به یاد آورید که صراحتاً نقش توییتر را در فتنه ۸۸ کلیدی دانسته و به جاسوسان خود گفته است که در این مدت استراحت کنند زیرا که مردم ایران وظایف آنها را به خوبی انجام می دهند!!! پورموسوی
  • ۱ بازدید
    نفوذ از طریق افراد ضعیف النفس... http://jebheeqdam.ir/node/255  .. کامنت اول لطفااا...
    ۱۷:۳۲ ۹۷/۰۷/۷
    سلام عصر شما هم بخیر و سلامتی.. درسته دست خدا با ماست اما مومن باید زیرک و دانا و هشیار باشه... خدا مومنی که غافل و خوابه را دوست نداره...@nabi25
    ۱۷:۲۹ ۹۷/۰۷/۷
    سلام عصر تون بخیر... ان شاءالله خداوند..انقلاب ما را از بد خواهان..حفظ میکنه..‌
    ۱۷:۱۱ ۹۷/۰۷/۷
    کشتی ها به خاطر آبهایی که در اطرافشان آنها را محاصره کرده است، غرق نمی شوند بلکه به خاطر نفوذ آب به داخل آنهاست که غرق میشوند. همه‌ی حرکاتی که دشمن در این چهل سال در مقابل ما انجام داده است پاتک انقلاب است. انقلاب، ریشه‌ی دشمن را از لحاظ سیاسی در کشور کَند، دشمن حالا مرتباً پاتک می‌کند و در هر دفعه هم شکست می‌خورد؛ اقدام می‌کند و نمی‌تواند [کارش را] پیش ببرد؛ به خاطر ایستادگی، به خاطر این سد محکم مردمی و ملی. این بار هم ملت با قدرت تمام به آمریکا و به انگلیس و به لندن‌نشین‌ها می‌گوید این دفعه هم نتوانستید، باز هم نخواهید توانست.۱ در طی سال های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، دشمن با راه اندازی جنگ تحمیلی و طرح دسیسه ها و فتنه های بزرگ و کوچک سعی در نابودی این انقلاب و برچیدن نظام اسلامی ما داشته است اما کشتی انقلاب، قدرتمندانه با لطف امام زمان علیه السلام و درایت و رهبری امام خمینی و امام خامنه ای همچنان سلامت در مسیر خود پیش میرود و بیداری اسلامی را به دیگر کشورها هدیه میدهد. اما در سال های اخیر دشمن برای نفوذ هر چه بیشتر به این دژ مستحکم (حکومت شیعی_اسلامی ایران)، با استفاده از فضای مجازی، و راه اندازی هزاران شبکه و نرم افزارهای اینترنتی و کانال های تلویزیونی، با بمباران گسترده ملت با دروغ، تهمت و شایعه سعی و تلاش کرده است تا شاید بتوانند افکار این ملت بویژه جوانان را تغییر دهد. او با استفاده از ابزارهای بسیار قوی چون تلگرام، اینستاگرام، توئیتر، فیسبوک و دیگر نرم افزارهای صهیونیستی، سعی در جذب هر چه بیشتر جوانان انقلابی ما دارد. دشمنان با تولید و ترویج شبهات پیچیده و همچنین تولید محتواهای ضد عفت و حیا در این شبکه های صهیونیستی، به دنبال انحراف جوانان و نوجوانان مومن و دریدن پرده‌های حیا هستند و هر روز نه تنها بهمنی از مسائل ضد ارزشی و مخالف منافع ملی بر ذهن جامعه ما فرود می‌آورند، که آسیب‌های امنیتی فراوانی به کشور وارد میکنند.  در واقع اهمیت اطلاعات یک کشور به اندازه اهمیت انبار‌های مهمات و آمار تسلیحات جنگی آن کشور است.   امروزه شبکه‌های ضداجتماعی_صهیونیستی، در همه ابعاد زندگی ما وارد شده اند و تمام مسائل مهم کشور در این شبکه‌ها بازخورد دارد و دشمن به راحتی توطئه های جدید طراحی کرده و نتیجه اقدامات ضد امنیتی خود را می‌بیند. اینکه ما اجازه داده ایم تا دشمن از مسائل دفاعی ما آگاهی پیدا کند ظلمی بزرگ در حق این ملت مومن، عزیز و انقلابی است!  چرا باید قوانین کشور، در فضای مجازی لگدمال شود؟!!  با فیلتر این شبکه‌ها و نجس افزارهای صهیونیستی، در واقع منبع جاسوسی دشمن را که به رایگان در اختیار دارد، بسته ایم. دشمنان قسم خورده این ملت طی این چهل سال اخیر تمام تیرهای خود را به سمت ایران پرتاب کرده‌اند اما بیشترین امیدشان به تیر نفوذ است که از مؤثرترین تیرهاست. گرچه سالهاست _به زعم خود_ مهره های نفوذی خود را در امور مهم قرار داده اند و منتظر رسیدن به پیروزی هستند. ولی به لطف خدا و صاحب امرمان همچنان با سر و صورت به دیوار خورده اند. اما این دلیل نمی شود که چشم خود را بر روی فتنه ها و ابزار نفوذ دشمن ببندیم! امام خامنه ای فرمودند: هدف دشمن پس از شکست طرح براندازی و فتنه ۸۸، نفوذ است. نفوذ از طریق افراد ضعیف ‌النفس! لذا نباید این فضای غیر قابل کنترل و غیر منضبط، در اختیار دشمن، رها شود؛ تا به ابزار نفوذ و سلطه فرهنگی آنان مبدل گردد. درست استفاده کردن از فضای مجازی می‌تواند یک ملت را به اوج برساند و در مقابل، می تواند آن ملت را ضعیف کند و زیر دست قرار دهد لذا باید تهدیدات فضای مجازی را جدی بگیریم. راه اندازی شبکه ملی اطلاعات تنها راهیست که میتواند فضای مجازی ما را تا حدود زیادی از خطرات حفظ کرده و توطئه های دشمن را خنثی، و راه های نفوذ دشمن را سد کند. اما اینکه چرا دولتمردان ما اراده ای برای راه اندازی شبکه ملی اطلاعات ندارند سوالی است که باید پاسخگو باشند. حال که بعضی از مسئولان ما اصرار دارند که راه های نفوذ دشمن همچنان باز باشد و آن را تعامل با دنیا می دانند! چه باید کرد؟  ملت مومن، مجاهد، مخلص و انقلابی ایران اسلامی! بدانید که اگر صبر و تقوا پیشه کنید. ولایتمداری، بصیرت، پایبندی به ارزش های دینی، استقامت، شهامت، اعتقاد به اسلام و ارزش های تشیع و بهره مندی از منویات مقام معظم رهبری را سرلوحه امور خود قرار دهید و دشمن را بشناسید و دشمنی ها و ترفندهای او را درست تشخیص بدهید، قطعا پیروز خواهید شد. رهبر فرزانه و عزیز ما فرمودند:  آگاه باشید و بدانید که این راه به هدف خواهد رسید؛ چون راه پیامبران و راه اوصیا و آرزوی مؤمنان صالح در طول همه‌ی زمان های گذشته است. ملت های دیگر به شما نگاه می‌کنند و می‌خواهند از شما بیاموزند.۲ آری! با تمام دسیسه های دشمن و تبلیغات گسترده ای که طی این سال ها انجام شده است نتیجه اش رشد و پرورش جوانانی چون، شهید حججی عزیز و دیگر شهدای گمنام و مدافعان حرم که در دفاع از انقلاب اسلامی سینه سپر کردند؛ شده است. این وعده ی الهی است و قطعا محقق خواهد شد و روسیاهی به زغال خواهد ماند... ​هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ... اوست آن که پیامبرش محمّد (صلوات الله علیه وآله وسلم) را با رهنمود و دین حق به رسالت فرستاد تا آن را بر همه ادیان فائق گرداند ، گرچه مشرکان آن را خوش نداشته باشند.۳... اتابکی...   ۱- امام خامنه ای ۱۹ دی ۹۶... ۲-  ۷۰/۳/۱۴... ۳- صف ۹
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_ششم http://jebheeqdam.ir/node/248
    ۰۹:۲۰ ۹۷/۰۷/۷
    ❁﷽❁..ذکر روز شنبه {یا رَب العالَمین..ای پروردگار جهانیان} الهی ..درهای مهربانی همیشه به روی دلهاتون باز باشه الهی ..نسیم عشق نوازشگر لحظه هاتون باشه الهی.. همیشه خدای مهربون هواتونو داشته باشه..سلاااااام سر آغار هفته پرازلطف عنایت خدا صبح قشنگ پاییزیتون بخیر و شادی.. ۹۷/۷/۷☆ نــــــبی ☆
    ۰۰:۰۸ ۹۷/۰۷/۷
     (حسن) - هنوز معلوم نشده هدفشون چی بوده و چرا اینکارو کردن؟ پدر مریم می پرسد. از صدای گرفته اش پیداست این دو سه روز چقدر خودخوری کرده. مرتضی سینی چای را از آشپزخانه میگیرد و جلویمان میگذارد. او هم عصبانی ست؛ حق هم دارد. شتاب زده میگوید: "لابد کار همون هیئت محسن شهیده! یا کار اون بهاییا! شک نکنین!" عباس لبخند ریزی میزند؛ شاید به خامی مرتضی. پدر دوباره می پرسد: "شما که این مدت پیگیر بودید بگید اینا کی بودن؟" عباس نفسی تازه میکند: "مطمئن باشید از اون هیئت نبودن؛ اونا انقدر احمق نیستن که اینجوری خودشونو خراب کنن. من از روند تحقیقات نیروی انتظامی خبر ندارم. پدر دلش نمی آید بیشتر از این عباس را اذیت کند. عباس نجیبانه می پرسد: "مصطفی حالش خوبه؟ میشه ببینمش؟" - توی اتاقشه... بعیده خواب باشه. بفرمایید... مرتضی راهنمای عباس میشود و من هم پشت سرشان راه می افتم. عباس یا الله گویان وارد اتاق میشود. مصطفی خوابیده روی تخت و کتابی دستش گرفته؛ اما به محض دیدن ما لبخند میزند و نیم خیز میشود: "سلام..." صورتش از درد جمع میشود و عباس اجازه نمیدهد بلند شود. با دیدن عباس، گل از گل مصطفی می شکفد. عباس می نشیند و احوال پرسی میکند؛ مرتضی میرود که پذیرایی کند. اولین سوال مصطفی، همان است که پدرش پرسید. اما جواب عباس فرق میکند. صدایش را کمی پایین میاورد: "اینطور که اون پسره، همون که با کمک تو گرفتنش، اعتراف کرده، اینا نه بهایین، نه فرقه شیرازی! اینا ری استارتی اند..." انگار که برقم گرفته باشد: "اینا یهو از کجا اومدن؟" مصطفی اما چندان شوکه نشده: "احتمال میدادم... این شینگیلیسیا خر که نیستن اینجوری ضایع بازی دربیارن!" دستم را به پیشانی میگیرم: "همونا کم بودن که اینام بریزن سرمون!" - حالا معلوم نشده هدفشون چی بوده؟ عباس آرامتر میگوید: "میدونی که چقدر این روزا دارن برای حزب اللهی ها خط و نشون میکشن... اینام فکر کردن خبریه، یهو زده به سرشون اومدن سراغ شما. ولی معلومه خیلی بچه تر از اونن که بفهمن جلوی اونهمه آدم، این اداها خریت محضه! اینا فقط عضله داشتن نه مغز!" مصطفی با نگرانی می گوید: "مطمئنی دیگه خطری نیست؟ اینا یهو نزنه به سرشون برن بقیه بچه ها رو هم منهدم کنن؟!" عباس آرام است: "نه ان شالله. پلیس دنبالشونه." - نمیدونی قرار شده با این هیئته چکار کنن؟ - نمیشه بریزن بگیرنشون. تحت نظرن... به موقعش عمل میکنن. بهایی هام دارن رصد میشن. مصطفی چشمکی میزند: "اینا رو از کجا میدونی؟ به اون بالاها وصلیا..." عباس سربه زیر میخندد: "نه اینا رو از افسر آگاهی شنیدم. شمام برید پیشش همینا رو میگه!" ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_پنجم http://jebheeqdam.ir/node/247
    ۱۷:۳۳ ۹۷/۰۷/۷
    سلامت بااشید ان شاءالله
    ۱۷:۳۰ ۹۷/۰۷/۷
    بله متوجه شدم..ممنـون☺✋
    ۰۹:۰۰ ۹۷/۰۷/۷
    @ymhdi313
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_چهارم
http://jebheeqdam.ir/node/246
    ۲۳:۵۲ ۹۷/۰۷/۶
    (مصطفی) محکم به دیوار کوبیده میشوم و سرم گیج میرود. مهلت نمیدهند سر پا شوم. یک لحظه از ذهنم میگذرد کمربند مشکی تکواندو دقیقا به چه درد میخورد؟! آن هم وقتی سه نفر قلچماق که از سریش بازی هایت خسته اند و معلوم نیست چقدر گرفته اند که خلاصت کنند و تازه به احتمال نود و نه درصد چاقو و قمه هم دارند و قرار هست طوری بمیری که مایه عبرت همه گان شوی! مادر و پدر... درس... مسجد... الهام... زندگی... سیدحسین... مریم و مرتضی... کار... هیئت... بسیج... عروسی... مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه... بالاتنه ام را بالا میکشم تا بلند شوم اما قبل از اینکه بنشینم، کفش سنگین اسپرت یکی شان در پهلویم فرو میرود. درد نفسم را می برد طوری که نتوانم ناله کنم. در خودم جمع میشوم و صدایشان را می شنوم که: "فرمانده شونه؟" - نه من شنیدم فرماندشون فعلا نیست... این جانشینشه... خودم دیدمش... اسمش مصطفی ست... وقتی دستان یکی شان گریبانم را میگیرد تازه می فهمم کف دستش دوبرابر صورت من است! مثل پر کاهی بلندم میکند و دوباره می کوبدم به دیوار. کلا مفاهیمی مانند ابتکار عمل، توسل و دفاع را فراموش کرده ام. با خشم به چشمانم زل میزند: تو مصطفایی؟ حتی صبر نمیکند جواب بدهم. نفسی برای حرف زدن ندارم. ضرب زانویش در شکمم باعث میشود خم شوم. انقدر سخت نفس میکشم که حتی نمیتوانم ناله کنم یا کمک بخواهم. رهایم میکند و ناسزا میگوید. با برخورد زانوانم با زمین، سرم هم تیر میکشد. گوش هایم را تیزتر میکنم بلکه چیز به درد بخوری از حرفهایشان دربیاید. چشمانم را مجبور میکنم خوب ببینند و چهره راننده موتور و قد و هیکل دو مرد نقاب پوش را خوب به خاطر سپارند. صدایی کلفت تر از آن دوتای قبلی می پرسد: "چکارش کنم؟ خلاصش کنم یا ناقص؟" - نه کثیف کاری موقوف! فقط در حدی که حساب کار دستش بیاد... - آخه... - بذار اونم به وقتش! کمی سرم را بلند میکنم، درد در سر و گردنم شدت میگیرد. تازه متوجه خون روی پیشانیم میشوم. دوباره برای بلندشدن تلاش میکنم که لگد دیگری به سینه ام میخورد و به زمینم میزند. همراه سرفه، از دهانم خون می ریزد. یک لحظه با خودم میگویم اگر اینجا بمیرم شهید حساب میشوم یا نه؟ زندگی ام از پیش چشمم میگذرد و به این نتیجه میرسم که اصلا لایق نیستم و در نتیجه زنده می مانم! وقتی چند دقیقه دیگر هم با لگد مورد عنایت قرارم میدهند، می فهمم کار از توسل و نجات گذشته و بهتر است اشهد بخوانم. با چشمانی که درست نمی بینند تمام کوچه را طی میکنم؛ به امید دیدن کسی که هنگام مرگ به ملاقات شیعیانش می آید... مادر و پدر... درس... مسجد... الهام... زندگی... سیدحسین... مریم و مرتضی... کار... هیئت... بسیج... عروسی... مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه... صدای فریادی که برایم آشناست گوش هایم را جان میدهد. - بچه ها اونور... اونجان... صدای مضطرب ضارب آهنگ فرار دارد: "بریم... بریم بسشه... الان می ریزن سرمون." از دلم میگذرد که نباید در بروند، وگرنه مردنم هم فایده ندارد. نمیدانم چطور اما باید نگهشان دارم؛ حتی اگر با چماقی که زیر پیراهنش پنهان کرده یا چاقویی که احتمالا در جیبش هست به جانم بیفتند. اما باید نگهشان دارم ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_سوم http://jebheeqdam.ir/node/245
    ۲۳:۴۶ ۹۷/۰۷/۱
     (مصطفی) خانمها را باهم راهی خانه میکنیم و خودمان می مانیم برای جمع و جور کردن مسجد. الهام شاید کمی دلخور باشد که دیرتر میرویم؛ اما ساکت است. چشمم که به چشمان سرخش می افتد، دلشوره میگیرم؛ نمیدانم چرا؟ چیز عجیبی نیست که بعد از دعای کمیل چشمانش سرخ باشد. خودم هم چشمانم سرخ است شاید. چشم ها رازدار خوبی نیستند. هرچقدرهم که اشکهایت را پاک کنی، سرخی و ورم چشمانت لو میدهند همه چیز را. الهام تمام دلخوری و شاید نگرانی اش را در یک جمله خلاصه میکند: "زود بیاید خونه... نمیخواد خیلی بمونید." لبخندی میزنم محض دلجویی: "باشه چشم عزیزم." خداحافظی مادر آنقدر طول میکشد که کوچه خلوت شود. تقریبا فقط ماییم. به دلم بد می افتد که خوب نیست تنها راهیشان کنم؛ اما نظرم عوض میشود. بچه که نیستند. دوباره به الهام سفارش میکنم: "سوار که شدین درو قفل کنین... کسی هم سوار نکنین توی راه." پشت چشمی نازک میکنه و با بی حوصلگی کلید را میگیرد: "چشم! تمام تدابیر امنیتی لحاظ میشه." ساعت یازده و نیم است که راهی میشوند. تازه وارد مسجد شده ام که صدای جیغ و شکستن شیشه درجا میخکوبم میکند. غیر از صدای جیغ، صدای فریاد مردها هم می آید. دیگر حال خود را نمی فهمم، دیوانه وار می دوم به سمت در مسجد. حسن همراهم میدود و پشت سرمان بچه های مسجد. چشمانم خوب نمی بیند. نمیدانم الهام است یا مریم که روی زمین افتاده. چادر سر یکی شان نیست. چند مرد از دور ماشین می گریزند. حسن سریعتر از من میرسد بالای سرشان. مادر تکیه داده به ماشین و دستانش را گرفته جلوی دهانش. مریم پریشان دنبال چادرش میگردد و الهام هنوزهم روی زمین افتاده. خرده شیشه های پنجره ماشین، دستش را زخم کرده. خط سرخ و باریکی از زیر روسری مریم کشیده شده تا گونه اش. فریاد یا حسین و یا زهرا گوشم را پرکرده. با فریاد از مادر می پرسم: "چی شد؟ کی اینکارو کرد؟" مادر لرزان به سمتی اشاره میکند. صدای فریادی می شنوم: "بدویید دنبالشون... اونوری رفتن... همون کاپشن طوسیه." حتی به اندازه سوار موتور شدن هم صبر نمیکنم. مثل دیوانه ها می دوم به سمتی که مادر اشاره کرد. هنوز دقیقا نمیدانم چه اتفاقی افتاده و اصلا باید دنبال چه کسانی بگردم. فریاد در ذهنم تکرار میشود: "کاپشن طوسی... موتور." درحالی که می دوم، صحنه در ذهنم تکرار میشود: شال گردن های پیچیده دور صورت، طوسی، مشکی، چهارشانه و بلند، دوتا موتور سیکلت هرکدام با دو سرنشین... چماق... مریم... الهام... تندتر می دوم... چشمانم کوچه ها را در جستجوی نشانه ها می کاوم. هیچ برنامه ای برای بعدش ندارم. فقط میدانم باید پیدایشان کنم. صدای موتور سیکلت سرعتم را کم میکند. می ایستم و گوش میدهم. نمیدانم در کدام کوچه ام. کسی در پیچ کوچه ایستاده با موتور روشن. حتما در تاریک روشن کوچه مرا ندیده چون اصلا حواسش به من نیست. مرد دیگری با قد بلند و کاپشن طوسی و صورت پوشیده، ترکش می پرد و راننده موتور گاز میدهد. از پشت سرشان صدای فریاد می آید. "خودش است."  می دوم دنبالشان. حالا که میدانم بچه ها دنبالشان هستند، بیشتر جان میگیرم. تمام توان را در پاهایم جمع میکنم و می دوم. همراه پیچیدنشان می پیچم. انگار آنها هم سعی دارند مرا از سرشان باز کنند. صدای بچه ها را دیگر نمی شنوم. پهلوهایم درد میکند، اما حالا میدانم باید یک جوری زمینگیر شوند. به پاها و ریه هایم التماس میکنم بیشتر دوام بیاورند تا تندتر بدوم. دهانم مزه خون گرفته و صورتم خیس عرق است. می پیچند داخل یک بن بست. آنقدر تاریک است که انگار چراغ شهرداری هم اینجا نیست. میرسم بهشان و با تمام توان لگدی به موتورشان میزنم؛ طوری که تعادلشان بهم بخورد و زمین بیفتند. چرخ های موتور همچنان میچرخند. مادر... الهام... مریم... خون و خرده شیشه... حالا صاحب کاپشن طوسی روی زمین افتاده. برنامه ای ندارم جز اینکه نگهشان دارم تا بچه ها برسند. نمیدانم چگونه؛ دعا دعا میکنم با همین زمین خوردن زمینگیرشان کرده باشد. هنوز نفسم بالا نیامده و دقیقا نمیدانم چه کنم دستی از پشت سر گردنم را میگیرد و قبل از هر حرکتی، پرتم میکند طرف دیوار... ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_دوم http://jebheeqdam.ir/node/244
    ۲۳:۴۲ ۹۷/۰۷/۱
     (مصطفی) عباس مانند کسی که مورد اتهام قرار گرفته و سعی دارد رفع تهمت کند میگوید: "آخه چرا باید اینطور باشه؟ منم مثل شما. فقط میخوام بگم الان احتمالا منتظر یه اقدام چکشی از طرف ما هستن تا توی رسانه هاشون حرفی برای زدن داشته باشن." حسن با حالتی نگران میگوید: حالا این هیچی، بهاییا رو چکار کنیم؟ دارن میان در خونه ها کتاب ضاله رایگان میدن! داغ دلم تازه میشود: "آره... باید یه فکری ام برای اونا بکنیم." حاج کاظم میگوید: "دیدین که، ماهم که رفتیم بسته فرهنگی دادیم پاره پوره کردن انداختن در مسجد." علی متفکرانه به زمین خیره است: "نمیدونم چجوری، اما باید با یه راهی این کتابا از خونه های مردم جمع شه. چون بالاخره همه مردم این منطقه م که مسجدی و بسیجی نیستن، نمیتونیم همه تبلیغمونو بذاریم توی مسجد." - ولی الان اولویت اینه که نذاریم مردم مذهبی و مسجدی جذب اون طرف بشن. حالا جذب غیر مسجدی ها پیشکش. این را حسن میگوید. مهدی که مشغول نوشتن صورت جلسه است میگوید: "بخاطر کلاسای کانون، تونستیم از قشر خاکستری هم جذب داشته باشیم.من میگم باید بازم کتاپ پخش کنیم بین مردم." حاج کاظم کمی دلخور میشود: "آخه با کدوم پول عزیز من؟ والا من دیگه روم نمیشه به خیِّرا رو بزنم. پولی که مردم میدن برای مخارج مسجد هم روز به روز داره کمتر میشه. همون آب باریکه رو هم هیئت امنا یک چهارمشو به بسیج میده. اشتباه میگم آقاسید؟" حرفش را با سر تایید میکنم: "منم با کتاب موافقم ولی پولشو نداریم. اگه یه فکری به حال پول بکنید... مثلا الان خانمای مسجد دارن کیف می دوزن، وسایل تزیینی میسازن، ترشی و مربا درست میکنن میارن به عنوان محصول اقتصاد مقاومتی میفروشن. مام خوبه توی همین نمایشگاه اقتصاد مقاومتی یه چیزی عرضه کنیم که پولش خرج کتاب بشه." علی چشمک میزند: "دستتون درد نکنه آقاسید! میگی از فردا بشینیم دور هم سبزی پاک کنیم؟!!" حسن بی توجه به حرف علی رو به من میکند: "خب الانم از بعضی خواهرا که میدونیم نیاز مالی به پولش ندارن بخوایم یه بخشی از درآمد رو بذاریم برای کارای فرهنگی؟" آنی میفهمم منظورش کیست. مریم و الهام را میگوید. سر تکان میدهم: "آره ایده خوبیه، پیگیریش میکنم ان شالله." عباس که پیداست تا حالا در فکر بوده، شروع میکند: "چیزای مهمترم هست بچه ها!" نگاه ها به طرفش برمیگردد. عباس ادامه میدهد: "نمیدونم این چند وقته کانالای ضدانقلاب رو رصد کردید یا نه؟ اما اینطور که از پیاماشون برداشت میشه، اینه که دارن آروم آروم از حالت یه اپوزسیون ساده خارج میشن و درکنار غر زدن به وضعیت مملکت و فسادهای مسئولان و زیر سوال بردن دین و روحانیت، دارن مردمو برای شورش تحریک میکنن. سم پراکنی های اینا همیشه بوده، اما اخیرا دارن اینطور القا میکنن که نظام در حال براندازیه و کارش تمومه و مردم دارن قیام میکنن! اینا دارن از الگوی انقلاب خودمون برامون استفاده میکنن، همه احزاب هم به میدون اومدن؛ از منافقین بگیر تا ری استارتی ها و سلطنت طلب ها و فرقه شیرازی و حتی ته مونده های جنبش سبز و ملی مذهبی ها... حالا شاید ظاهرا با هم اختلاف نظر داشته باشن و اینو فریاد بزنن ولی در اصل یه جبهه هستن. بهایی هام این وسط دارن عشق و حالشونو میکنن. حالا توی این شرایط، بهتره ما انرژیمونو بذاریم روی شبهات فضای مجازی؛ مثلا این که دائم میگن چرا حضرت آقا کاری نمی کنن، یا شایعات و تهمت هایی که مطرح میشه درباره سپاه و بقیه نهادها و شخصیتای انقلابی." علی به صورت عباس دقیق میشود: "یعنی میگی بهاییا و شیرازیا رو ول کنیم؟" عباس لبخند میزند: "نه بر عکس! باید بریم سراغ ریشه. یه سری شبهاته که همیشه از طرف همه مطرحه. باید اونا جواب داده بشه." - غیر از اون اگه شورشی هم باشه، اینا هم پیاده نظامشن. اگه ما اصل رو هدف بگیریم اینا هم شاملش میشن. عباس این حرفم را تایید میکند. علی که هنوز به نقطه ای خیره شده، گویا با خودش حرف میزند: "انگار این فتنه همون فتنه اکبره که میگن." ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیست_و_یکم http://jebheeqdam.ir/node/243
    ۲۳:۴۰ ۹۷/۰۷/۱
    (مصطفی) هنوز بعد آخرین تمرین نفس تازه نکرده اند که میروم بالای سرشان: "بچه ها کیا هنوز پروندشون ناقصه؟" کسی جواب نمیدهد. میگویم: "هرکی مدارکشو کامل نیاورده تا هفته دیگه بیاره، میخوام اسم رد کنم برای دوره مقدماتی یک." به محض شنیدن این جمله، همهمه می شود. آنها که دوره را رفته اند برای بقیه قیافه می گیرند و از دلاوری هایشان(!) می گویند. عباس با بچه ها خداحافظی می کند و به سمتم می آید: "چطوری سید؟" - پیرمون کردن با این پرونده هاشون. مهدی می گفت خیلی از عکسا فتوکپیه، حوزه قبول نمی کنه. - بنده خدا مهدی، کار نیرو انسانی به قول تو پیر می کنه آدمو. - دوره مقدماتی یک توی مسجد ماست، قرار شده شما بشی مسئول آموزش اسلحه و حفاظت. در دفتر را باز می کنم و تعارف میزنم که برود تو؛ اما می گوید من سمت راست ایستاده ام و اول مرا می فرستد. همزمان می گوید: "مطمئنی اینجا به صلاح هست آموزش داده بشه؟" وقتی عباس این حرف را بزند یعنی باید مسئله را فوق جدی گرفت: "چطور؟" - با این جوی که هست و هیئت محسن شهید و این بهاییا خیلی علیهمون گارد گرفتن، شاید بهتر باشه حداقل آموزش سلاح رو بذاریم جای دیگه... اخم هایم درهم میرود: "عباس اتفاقی افتاده؟ خبری شده که من نمی دونم؟ آخه چرا باید خطرناک باشه؟" عباس برای گفتن چیزی دل دل میکند و آخر هم منصرف می شود: "بی خیال داداش. همینجوری نگران شدم." - نه خوب اگه چیزی هست منم باید بدونم! بچه های شورا در میزنند و یکی یکی می آیند داخل؛ طوری که عباس میتواند از جواب دادن طفره برود. جلسه امروز هم مثل همیشه با صوت قرآن علی شروع میشود و بازهم محور حرفهایمان هیئت محسن شهید است. می پرسم: "تونستید بفهمید با فرقه شیرازی ها ارتباط دارن یا نه؟" عباس سر به زیر می اندازد و حسن جواب میدهد: "آره... فهمیدیم یه فیلمبردار دارن که مستقیم فیلم عزاداریا و سخنرانیاشونو میفرسته برای یکی از شبکه های شیعه لندنی. شبکه .......... ." مثل برق گرفته ها نگاهش می کنم: "مطمئنی؟" با تأسف سر تکان میدهد. معترضانه رو به عباس می کنم: "اگه نیروی انتظامی نمیخواد اینا رو جمع کنه، بذار با بچه های حوزه خودمون میریم جمعشون می کنیم." عباس که تا الان سرش پایین بود ناگاه سر بلند میکند: "نه سید! الان وقتش نیست." - چی چی و وقتش نیست؟ پس کی وقتشه؟ لابد وقتی توی هفته وحدت، اومدن مراسم برائت از اهل سنت راه انداختن اون موقع وقتشه که حسابی باهاش سر و صدا کنن، آره؟ عباس سعی دارد آرام و عادی باشد، برعکس من که برافروخته ام. - سیدجان مطمئن باش نیروی انتظامی و سپاه و صدتا نهاد دیگه الان در جریان کارای اینا هستن، ولی حتما دلیل داره که اقدام نمیکنن. بهتره مام صبر کنیم و کارمونو ادامه بدیم. مطمئن باش اثر روشنگری خیلی بیشتر از این اقدامای یهوییه، اگه نبود انقدر عصبانیشون نمی کرد. علی هم کلافه شده: "عباس شما چیزی میدونی که ما نمی دونیم؟" ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_بیستم http://jebheeqdam.ir/node/242
    ۲۳:۳۵ ۹۷/۰۷/۱
    ؛ (مریم) - ولی به نظر من، اعتقاد یه امر شخصیه. تو اجازه داری هر اعتقادی داشته باشی اما حق نداری منو مجبور کنی مثل تو فکر کنم. چون فکر هر آدمی برای خودش محترمه. تقدسی که شما میگید، فقط یه مسئله ذهنیه نه حقیقی. من به تو حق میدم موقع نماز احساس خوبی داشته باشی، تو هم به من حق بده که با کائنات لذت ببرم. این یعنی آزادی! الهام چند بار با خودکار روی زمین میزند و در حالی که نگاهش روی زمین است، لبخند میزند: "به نظرت سجده کردن مقابل یه گاو، عاقلانه ست؟ یا سجده مقابل سنگی که خودت ساختیش؟" لبانش را جمع میکند و سر تکان میدهد: "نه... یکم احمقانه به نظر میاد... خیلی احمقانه!" الهام با بی تفاوتی شانه بالا میدهد: "ولی خیلی ها توی هند هنوزم همچین کارایی میکنن و بهش اعتقاد دارن. اینم یه اعتقاده، به نظرت محترمه؟" مهسا با انگشتانش بازی میکند. الهام لبخند میزند: "ببین مهساجان! اینکه یه عده به چیزی اعتقاد داشته باشن دلیل بر درستیش نمیشه! اگه بخوایم بگیم به تعداد همه آدمای دنیا عقیده و حرف درست وجود داره سنگ رو سنگ بند نمیشه چون هرکسی میتونه بگه حرف من درسته پس طبق حرفم کاری رو که میخوام انجام میدم! مشکل چیه؟ این که معیار رو گذاشتیم عقیده. عقیده یعنی چیزی که من عمیقا قبولش دارم و به روحم گره خورده. میتونه درست یا غلط باشه." مهسا چشم تنگ میکند: "یعنی تو میگی عقیده هیچکس کاملا درست نیست؟" حرف الهام را کامل میکنم: "حالا فرض کن ما یه قانون بخوایم که مثلا باهاش یه معاهده بین المللی بنویسیم. هرکدومم یه عقیده داریم و یه چیز میگیم. چکار باید بکنیم؟ کدوم عقیده رو معیار بذاریم؟" مهسا تند و فرز جواب میدهد: "خب ولی همه عقل داریم. عقل معیاره دیگه! انسانیت معیاره!" - خب با این حساب، پرستیدن گاو و بت، بی بندوباری، خشونت، تثلیث (اعتقاد به سه خدایی در مسیحیت) غیر عقلانیه و ما به عقاید محترم یه تعداد زیادی از مردم جهان بی احترامی کردیم. حالا اگه بخواد قانون ما اجرا بشه، تکلیف اون مردم چیه؟ - اعتقاد یه چیز شخصیه! الهام میگوید: "اما رفتار هرکسی بر اساس اعتقادشه و رفتارای ما توی جامعه اثر میذاره. پس چه بخوایم چه نخوایم، عقیده یه امر اجتماعیه. اگرم تلاش کنی تو قلبت نگهش داری، دیگه اسمش اعتقاد نیست، در حد یه نظریه ست." ادامه حرفم هنوز مانده است: "اما گفتی انسانیت... خیلی چیز خوبیه اگه درحد یه کلمه باقی نمونه! انسانیت تعریف میخواد. کی تعریفش میکنه؟" - یه سری اصول انسانی تو همه جای دنیا ثابت و مقدسه. مثل عفت، صداقت، عدالت، صلح... الهام نمیگذارد حرفش کامل شود: "مگه خودت نگفتی تقدس یه مسئله ذهنیه نه حقیقی؟ چطور میتونی قوانینتو براساس چیزای ذهنی بسازی؟ بعد هم خیلی از مردم دنیا همینارو قبول ندارن و بهشون عمل نمیکنن. چون به نفعشون نیست. برای همینه که میگیم معیار آدما نیستن؛ معیار حقیقته. بله مردم همه یه سری چیزا رو قبول دارن، همینو میگیم فطرت. اما اگه همون مردم از عقیده شون برگردن، حقیقت تغییر نمیکنه. آدما بخاطر مقام خلیفه اللهی قابل احترام و باارزشن، معیار حقیقته و ارزش آدما، به نزدیکیشون به حقیقته. چون حقیقت ثابت و واحد و واقعی و عقلانیه. حالا این حقیقت چه چیزی میتونه باشه جز خدا؟ توحیدم یعنی همین که معیارمون خدا باشه فقط." لبخند پیروزمندانه ای میزنم: "پس تقدسم یه چیز حقیقیه؛ هرچیزی که الهی باشه مقدسه. قانون الهی، نماینده الهی، کتاب الهی..." - یعنی شما میخواید عقیدتونو بهم تحمیل کنید؟ پیداست دنبال جوابی دندان شکن میگردد که این را میگوید. الهام لبخند میزند: "ما نمیتونیم کسی رو مجبور کنیم چطور فکر کنه، ولی میتونیم حقیقت رو نشون بدیم." - از کجا میدونید حرفتون حقیقته؟ حقیقت آزادیه! - آزادی ای که شما میگی خودشم نمیدونه حقیقت کجاست؟ اینو خودت گفتی! مبنای حرف ما هم کتاب خداییه که توی تاریخ بشر انقدر واضح و مشخص بوده که حتی نیاز به استدلال هم برای اثباتش نیست، گرچه استدلال های محکمم وجود داره! به ساعتش نگاه میکند و بلند میشود: "ببخشید من باید برم... بعدا با هم صحبت میکنیم. خوشحال شدم..." الهام با مهسا دست میدهد: "جمعه به مناسبت میلاد پیامبر(صلوات الله علیه و آله) جشن داریم. خوشحال میشم ببینمتون." لبخندی ساختگی میزند: "مرسی. فعلا." تا دم در بدرقه اش میکنم: "یا علی." - مریم، مهسا دوستت بود؟! - نه باابااا! وقتی دم خونه ها بسته های فرهنگی را میدادم مهسا خیلی سوال می کرد گفتم الان وقت ندارم بیا مسجد تا با هم بیشتر آشنا بشیم. خدا کنه بازم بیاد. تو اون خونه مثلا مادر شهید هم یه بار دیده بودمش ولی حرفی نمی زد فقط نگاه می کرد.  - از این جوونا زیاد داریم که طالب حقیقتن. منم با چند تاشون وقتی صحبت می کردم خیلی تحت تأثیر قرار می گرفتن. ادامه دارد...
  • ۱ بازدید
    #داستان #بهشت_جهنمی #قسمت_نوزدهم http://jebheeqdam.ir/node/241
    ۲۳:۳۲ ۹۷/۰۷/۱
    (مصطفی) ضربه آرامی به در میخورد و مریم می آید داخل. همراه جواب سلامش آهی از ته دل میکشم. چقدر زحمت کشید سر آماده کردن بسته های فرهنگی. قبل از توضیح من، خودش تکه های کاغذپاره را می بیند روی میز. چند قدم به سمت میز برمیدارد و کتاب پاره شده سایه شوم را در دست میگیرد و نشانم میدهد: "چی شده؟ چرا اینا پاره ست؟" تکیه میدهم به لبه میز: "امروز اینا رو انداخته بودن دم در مسجد. نمیدونم چرا تا ما یه حرکت میزنیم سریع جواب میدن... نمیدونم چیو میخوان به رخمون بکشن؟ اینکه انقدر جسورن و پشتشون گرمه؟ یا چی...؟" مریم کتاب را -که از وسط دو نیم شده- روی میز می گذارد و بروشورهای پاره شده را برمیدارد. وقتی عکس پاره شده آقا را می بیند، اندوه نگاهش چند برابر میشود. حق هم دارد. من هم وقتی دیدم عکس آقا پاره شده، حس کردم قلبم را زخم زده اند... سرش را بالا میاورد و نگاهم میکند: "میخوان ما دست برداریم مصطفی!" با اینکه دلم مثل سیر و سرکه می جوشد، با لحنی دلگرم کننده میگویم: "ولی ما دست برنمیداریم، درسته؟" هنوز تایید نکرده که الهام می آید داخل. سلام کرده و نکرده می پرسد: "راسته که یکی از بسته ها رو پاره پوره کردن انداختن در مسجد؟" با دست به کاغذهای پاره اشاره میکنم. الهام برعکس مریم، نمیرود که نگاهشان کند. بهتر... عکس پاره شده آقا را اگر ببیند، اوهم قلبش زخم میشود... - مصطفی اینا چرا اینجوری میکنن...؟ دستی به صورتم میکشم: "لابد میخوان شاخ و شونه بکشن که مثلا سرمون به کارمون باشه!" سکوت چند دقیقه ای، باعث میشود صدای تمرین گروه سرود را بشنویم: "ما در غلاف صبر/ پنهان چو آتشیم/ لب تر کند ولی/ شمشیر می کشیم..." مریم سکوت بینمان را می شکند: "مصطفی صفر تموم شده ها! مامان اینا میخوان تدارک ببینن..." تازه یادم می افتد باید بساط عروسی را هم وسط این همه کار راه بیندازیم. آوار میشوم روی دیوار: "وای کلا یادم رفته بود..." الهام نگاهی به من میکند و نگاهی به عکس آقا که پاره شده: "آخه الان... الان باید همه انرژیمونو بذاریم اینجا... اگه درگیر کارای عروسی بشیم..." مریم روی صندلی می نشیند: "من با حسن حرف زدم... اونم همینو میگه... عروسی دیر نمیشه اما اگه الان جلوی اینا واینسیم ممکنه خیلی دیر بشه ها!" الهام همانطور که با چسب نواری عکس آقا را می چسباند میگوید: "اگه موافق باشی و موافق باشن، عروسیو بندازیم عقب..." لبخند میزنم؛ حرفم را الهام زد. طعم انبه میرود زیر زبانم! صدای تمرین گروه سرود می آید: "مدافعان حق در این/نبرد تا برابریم/دلاوریم دلاوریم..." ادامه دارد...  
  • ۲ بازدید
    امام خمینی: این انقلاب باید زنده بماند، این نهضت باید زنده بماند، و زنده ماندنش به این خونریزیهاست. 
بریزید خونها را؛ زندگی ما دوام پیدا می كند. بكشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می شود. ما ازمرگ نمی ترسیم ؛ و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید. دلیل عجز شماست...
@jebheeqdam
  • ۲ بازدید
    در پی حادثه تروریستی صبح امروز در اهواز، امام خامنه‌ای پیامی صادر کردند... کامنت اول لطفاااا..
    ۲۰:۰۰ ۹۷/۰۶/۳۱
    در پی حادثه تروریستی صبح امروز در اهواز، امام خامنه‌ای پیامی صادر کردند. بسمه‌تعالی ️ حادثه‌ی تلخ و تأسُفبار شهادت جمعی از مردم عزیزمان در اهواز به دست تروریستهای مزدور، یک بار دیگر قساوت و خباثت دشمنان ملت ایران را آشکار ساخت. این مزدوران قسی‌القلب که به روی زن و کودک و مردم بیگناه آتش میگشایند وابسته به همان مدعیان دروغگو و ریاکارند که پیوسته دم از حقوق بشر میزنند. ️ دلهای پرکینه‌ی آنان نمیتواند تجلّی اقتدار ملی در نمایش نیروهای مسلح را تحمل کند. جنایت اینها ادامه‌ی توطئه‌ی دولتهای دست‌نشانده‌ی آمریکا در منطقه است که هدف خود را ایجاد ناامنی در کشور عزیز ما قرار داده‌اند. ️ به کوری چشم آنان ملت ایران راه شرافتمندانه و افتخارآمیز خود را ادامه خواهد داد و مانند گذشته بر همه‌ی دشمنی‌ها فائق خواهد آمد. اینجانب تسلّا و همدردی خود را به خانواده‌های این شهیدان عزیز عرض میکنم و صبر و سکینه‌ی الهی را برای آنان و علوّ درجات برای شهیدان مسألت مینمایم. دستگاه‌های مسئول اطلاعاتی موظفند با سرعت و دقت دنباله‌های این جنایتکاران را تعقیب کنند و آنان را به سرپنجه‌ی مقتدر قضائی کشور بسپارند. سیّدعلی خامنه‌ای ۳۱ شهریور ۱۳۹۷ @jebheeqdam
    ۲۰:۰۰ ۹۷/۰۶/۳۱
    سلام، خوندم
  • ۳ بازدید
    تروریستهای الاحوازی!
بدانید دوران بزن در رو تمام شده است ...
بزودی به جهنم واصل خواهید شد..
امشب بالای سرتان خواهند بود..
و خواب را به شما حرام خواهند کرد..

ملت عزیز ایران تسلیت...
مردم خوب اهواز تسلیت...
    ۲۲:۵۱ ۹۷/۰۶/۳۱
    تسلیت
    ۲۲:۲۵ ۹۷/۰۶/۳۱
    روح همه‌ی جان‌باختگان حادثه‌ی تروریستی اهواز در آرامش ابدی... خدایا دریاب دل های رنج کشیده ایرانیان را
    ۲۰:۳۲ ۹۷/۰۶/۳۱
    سلام شب بخیر..به شهادت رسیدن و زخمی شدن تعدادی از هموطنان عزیزمان در حادثه حمله تروریستی امروز صبح به رژه نیروهای مسلح را تسلیت میگوید و از خداوند برای بازماندگان طلب صبر دارم..روحشان شاد.. ♧ اللَّهُمَّ صَلیِّ عَلَی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و عَجلْ فَرَجَهُمْ وَ اَهْلِکْ اَعْداٰئَه‍ُمْ اَجْمَعین♧
  • ۱ بازدید
    و پدر بود و ستاره های بر زمین مانده.  
سر علی را بر زانوانش گذاشت آرام نگرفت، به سینه چسباند آرام نشد. تا اینکه سر فرزند را بر خاکهای گرم کربلا گذاشت. خم شد و صورت خود را بر صورت او نهاد  تا دلش آرام بگیرد.

السلام علی الحسین . 
السلام علی علی ابن الحسین . 
السلام علی اولاد الحسین . 
السلام علی اخیه ابالفضل العباس . 
السلامةعلی اصحاب الحسین علیهم السلام .
    ۱۶:۱۴ ۹۷/۰۶/۲۷
    السلام ای خالق عشق و محبت یاحسین(ع)... السلام ای قتیل دشت غربت یاحسین(ع).... السلام ای گل باغ علی(ع) وفاطمه(س) ای صفای آل عصمت یاحسین(ع) #التماس-دعا