در حال بارگذاری
بالا
  • #هوای_من #قسمت_بیست_و_ششم
    ۲۳:۱۳ ۹۷/۱۱/۲۷
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_ششم پوزخند می زند. وقتی جواد اینطور عصبی می شود یعنی بعدش حرفی می زند که همه جایت می سوزد. - آره ارواح عمـه ت آزاد بودیـم! ایـن حـال چیدمانی الآن مـون از اثـرات مثبت آزادیه؟ من حاضرم ده شـب تـو زندان بخوابم، این حال و روز ته گرفته رو نداشته باشم. صدایش را پایین می آورد و ادامه می دهد: - بدبختیـم مـا! اسـیریم... گیر گندای خودمونیـم، ادا درمیاریم. گل بگیرن به همهش! تو هم خفه شو دیگه حرف نزن! پشت می کند به من و با مشت می کوبد روی زمین! از حالش می ترسم. باید حرف را عوض کنم. جواد چند ماهی است که تازه نرمال شده و نباید فشار عصبی داشته باشد. - مهدوی بهت چیزی نگفته؟ با تاخیر جواب می دهد. کلا با مهدوی حالش خوب می شود و می دانم که این تنها راه حل است: - درباره ی چی؟ - یه مدته ناشناس پیام میدم بهش، هر چی بهش می گم محل نمیده جـز یکی دو بـار. همـه ش فکـر می کـردم بگرده پیـدام کنه، حداقل از تو بپرسه ببینه من کیام. ساکت می ماند، خانه ساکت سا کت است، حتی ساعت هم آرام گرد است و تق تق ندارد. - َجواد با توام! - نه هیچی نگفته، نمی شناسیش مگه، نامرد نیست. - واقعـا بابـاش شـهید شـده؟ ایـن جـور آدم ها از ما بدشـون میاد، می گن پا رو خون باباشون گذاشتیم! - هنوز خری، مهدوی رو نشناختی. - دلم می خواد بزنمش! این حرف دلم نیست. راستش الآن دلم می خواهد پیش مهدوی باشم تا شاید کمی آرام بشوم. - آرشام! - هووم! - من بعد از فرید از اسم قبر هم هول می کنم، اما بالای کوه... سکوت؛ امشب حرف اول را بین ما می زند. بالای کوه هیچ خبری نبود، چه طور بود اصلا... هیچ کس نبود، هوا نسیم ملایمی داشت و نور لامپ هایی که نوک قله را روشن کرده بودند. اطراف، تاریکی وهم آوری داشت، اما... پنج تا سنگ سفید که رویش چند کلمه بود: شهید گمنام، محل شهادت... هجده سال، نوزده سال، بیست و دو سال، بیست سال، بیست و پنج سال. همین؟ نه... یک گل لاله هم روی هر سنگی بود. - بـا مصطفـی حـرف زدم، دیـروزم رو کلا درس خونـدم کـه یـه ساعت شب با مصطفی باشم. اینا یه جور زندگی می کنند ما یه جـور. رفتیـم زیرزمین خونشـون، میز پینگ پونگ و فوتبال دسـتی داشـتند. بابـا و داداششـم اومـدن، بـه جـای یـه سـاعت چهـار سـاعت پـلاس بودم، کلی بـازی کردیم، می گفت گاهی مهدوی و بچه ها می رند اونجا، مکشونه. - قپی اومده! - عکسایی که گرفته بودن و نشونم داد. - تو هم ساده، خام شدی! حرفی نداریم که بزنیم، می چرخم پشت به جواد و تلگرامم را چک می کنم، میترا خاموش است... کلا خاموش است. اما سیروس تا خود دو که بیدارم آنلاین است و در گروه بچه های معرکه با دخترها درگیر.. #نرجس_شکوریان
  • #هوای_من #قسمت_بیست_و_پنجم
    ۲۳:۱۱ ۹۷/۱۱/۲۷
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_پنجم دوسه روز است که کتابخانه نرفته ام و همه اش دنبال میترا بوده ام ببینم چه غلطی می کند. قسم خورده ام که کوتاه نیایم. آخر هفته مان هم به خاطر مریضی مادر مهدوی مالیده شد. با جواد چرخی در شهر می زنیم و می رویم خانه شان. اهالی نیستند؛ رفته اند شمال. پهن می شوم آنجا! جواد که دراز می شود، کنارش سر می گذارم روی متکا. چراغ روشن سالن، یعنی هنوز مرگ فرید، اثراتش هست. - عادت نکردی هنوز؟ - بعضـی وقت ها از سیاهی و تاریکی بدم میاد، ترجیح می دم یه چیزی روشن باشه، یه صدایی بیاد. سکوت خانه وهم آور است. فندک را برمی دارم و سیگاری آتش می زنم، جواد سرش را که بلند می کند متوجه می شوم که می خواهد مطمئن شود ماریجوانا نمی کشم و سیگار است. می گیرم مقابل دماغش تا خیالش راحت شود. چیزی نمی گوید و دوباره دراز می کشد. - میترا چه مرگش بود؟ اسم میترا در سرم تکرار می شود. دستش را دراز می کند و پاکت سیگار را برمی دارد. روشن می کنم برایش: - اگه مطمئن بشم چه مرگشه، بیچارهش می کنم. - حل نمی شه؟ - چی؟ - مشکل میترا! - احمقا هیـچ وقـت مشکلشـون حل نمی شه، چون همیشه احمقنـد. انقـدر هـم احمقنـد کـه همـه ش فکر می کننـد دفعه ی دیگه اوضاع بهتر می شه. نیم خیز می شود و سیگاری را که نکشیده توی جاسیگاری خاموش می کند: - تو چی؟ - چی؟ - تو احمق نیستی؟ حماقت که شاخ و دم ندارد. من هم احمقم که دنبال میترا دارم یورتمه می روم و می دانم که قلاده ی کس دیگر را به گردن دارد. از فکر کردن به میترا حالم بد می شود. حرف را عوض می کنم. سؤالی که ذهنم را به هم ریخته بود می پرسم: - داداش مهدوی مریض بود؟ - فکر کنم... هنوز نتونستم بپرسم ازش! - ولی لامصب آرامش داشت ها... سیگارم را از دستم می گیرد و توی جاسیگاری خاموش می کند. نمی دانم به چه فکر می کند اما حال و روز من از فکر کردن گذشته است و به زرد آبش رسیده است. شاید هم به خاطر کنکور بی پدر است که این طور بی خوب نمان به هم مالیده شده است. جواد انگار دارد برای خودش زمزمه می کند: - چیز کوفتیه! چشم از سیاهی دور و اطرافم برنمی دارم و زمزمه وار می پرسم: - چی؟ - زندگی! این مهدوی حرفهاش خیلی راسته... درسته! - کدومش؟ - بهـم می گفـت: تـو فکـر می کنـی اومدی دنیا کـه همش کیف کنی، بچرخی، حالشو ببـری، اینـه کـه تـا یـه خـورده کم و زیاد می شه و اذیت می شی، دادت میره هوا! این مهدوی را باید تاکسیدرمی کرد تا دیگر نتواند حرف های ته خیاری بزند، دهن را تلخ می کند: - پس زندگی چیه؟ همینه دیگه؟ نفس عمیقی می کشد و می گوید: - همیـن اگه باشه کـه میتـرا امـروزت رو بـه گند کشـید، حس یه عمرت رو هـم نامطمئـن کـرد، فریـد و تـو و سیروس هـم اونـو نابـود کردید. میترا امروز من را به گند نکشید، خودم و خودش را نابود کرد. - جواد؟ - هوم! - یادتـه اولین بـار کـه سر به سـر یـه دختـر گذاشـتیم و تیـپ زدیـم رفتیم سر قرار؟ - احمق بود فکر کرد ما آدمیم! احمق بودیم فکر کردیم آزادیم! - آزاد... اما خداییش الآن دلم یه کسی رو می خواد که یه حالی بهم بده... #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    جواب سوالات کودکان به زبان ساده...

سوالی که اکثر کودکان و نوجوانان از والدین خود میپرسند:
خدا کجاست چرا اونو نمیبینیم
 اگر همین جا پیش ماست پس چرا نمیتونیم ببینیمش...؟؟؟
    ۱۰:۱۶ ۹۷/۱۱/۲۸
    احسنت
    ۰۱:۵۷ ۹۷/۱۱/۲۸
    جالب بود تشکر
    ۲۲:۵۶ ۹۷/۱۱/۲۷
    در سنین مختلف باید جوابهای مختلفی داد. مثلا در سنین سه یا چهار و پنج سال.. از مثال های بسیار محسوس باید استفاده کنیم.. بهتره با بازی کردن و یا در قالب داستانهای شیرین و کوتاه، مفاهیمی که قابل دیدن نیستن را به بازی بگیرید و مثال بزنید... مثلا در مورد فکر و هوش انسان که دیده نمیشه یا صداها و بوها یا هوایی که نفس میکشیم هیچکدام دیده نمیشه... ضمن اینکه مفهوم فکر کردن را به کودک اموزش میدید از او بپرسید ایا فکر کردن ما دیده میشه؟ ایا هوایی که نفس میکشیم دیده میشه؟ ایا این بوهایی که حس میکنیم دیده میشه؟؟ ولی بهترین مفهوم برای بچه ها درد، گرسنگی و محبت است و یا زور بچه ها... بسته به هشیاری والدین وقتی اتفاق ساده و دردناکی برای بچه ها میوفته ویا اظهار گرسنگی میکنند، از فرصت استفاده کنید و برای او توضیح بدید که خیلی چیزها وجود داره ولی دیده نمیشه... اما بعد از هر مثالی به او بگید که خدا هم، مثل اینهاست ولی اینها نیستااا... خیلی متفاوته ان شاءالله بزرگ شدی بهتر میفهمی... و بسته به سن بچه ها براشون توضیح بدید که ولی همین چیزهایی که دیده نمیشه از اثارشون میشه فهمید که هست... مثلا از کبودی و یا زخم روی پات معلومه که درد داری و یا اینکه شما تونستی این صندلی را بلند کنی پس زور زیادی داری و اینکه او را میبوسید و براش غذا درست میکنید و... پس او را خیلی دوست دارید ولی محبت دیده نمیشه.... اما برای بچه های بزرگتر میتونید با استفاده از عقل و مطالب علمی ساده اثار وجود خدا را توضیح دهید.. مثلا زمانی که در فضای بازی هستید و بخصوص در شب که اسمان کاملا پر ستاره دیده میشه از عظمت این ستاره ها و خورشید و ماه و... بگید و اینکه فقط خدا میتونه یه همچنین قدرتی داشته باشه.. و یا میوه های شیرین و خوشمزه را براشون مثال بزنید و انها کنار باغ یا باغچه بیارید و بگید از این تخم خربزه یا هندوانه که در خاک گذاشته میشه و روزانه فقط بهش اب میدن ببین چه میوه های خوشمزه ای رشد میکنه یا چه درختهای عظیمی بوجود میاد ... و یا این گاوها و گوسفند این علفهای بدمزه را میخورند ولی این شیر خوشمزه را تولید میکنن... اجازه بدید کمی از علفها را بجود و بچشد بعد کمی شیر بنوشه تا کاملا تفاوت را درک کنه... اینا همه آثار وجود یه خدای مهربانه و یا در سنین بالاتر وجود و حضور فرشته ها را براشون بگید که وجود دارند ولی دیده نمیشوند.. روح انسان که دیده نمیشود..ولی همین که انسان زنده است و کار و فعالیت میکنه یعنی روح در بدنش هست و زنده است... و یا زمانی که باد و طوفان میشه و درختها را از جا میکنه ازش سوال کنید این بادی که انقدر لطیفه که اصلا دیده نمیشه چطور اینهمه قدرت داره و میتونه درختها را بشکنه؟؟؟
  • ۱ بازدید
    این هم نتیجه تقلید کورکورانه از فرهنگ عقب مانده غربی ها!!!...
سایت دیوار پرشده از کادوهای ولنتاین!!!...

این همون زیان های بی جبران اخلاقی و اقتصادی سبک زندگی غربی به ملت ماست که حضرت آقا در بیانیه گام دوم انقلاب به آن اشاره کردند و نیازمند مقابله جهادی ست. 

#بصیرت
#بیداری
#فرهنگ_غنی_اسلامی
    ۱۰:۱۷ ۹۷/۱۱/۲۸
    الان نباید پول اینا رو به فقرا داد.؟ فقط محرما بهشون فشار میاد
    ۲۳:۱۶ ۹۷/۱۱/۲۷
    سلام.این هاعشق های بی ثبات واعتمادهستن
  • #هوای_من #قسمت_بیست_و_چهارم
    ۲۱:۲۰ ۹۷/۱۱/۲۶
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_چهارم - محبوبه، محبوب، حبیبی، حبیبتی، خانمم! - هیسسس، بچه ها خوابیدند. اولش صدایش می آید و بعد هم خودش: - سلام، چرا اینجایی؟ کیفم را کنار دیوار می گذارم و کلید ماشین را آویزان می کنم: - اسـتقبالت بی نظیـر بـود، دیگه هیچ توقعی نـدارم. خونمـه! نیام؟ برگردم؟ بچه ها چرا الآن خوابیدند؟ می رود سمت آشپزخانه و صدایش آرام می آید. برای اینکه بشنوم همراهش می روم: - من که نمی گم چرا اومدی؟ آخه مگه نبایـد می رفتی خونه ی مادرجون. جواب نمی دهم. کاش دیگر حرفی نزند. - منتظرتن خب! برمی گردم توی صورتش... حال خرابم را نمی خواهد ببیند یا نمی فهمد مرا؟ - نمی تونـم... نمی تونـم. بابا منم آدمم، نمی کشـم دردهـای مسعود رو. اون طاقت میاره، من نمی کشم، هر روز می رم لبخند دردشـو می بینم، بیچاره می شـم. اشـک روان گوشه ی چشـمش رو می بینـم تموم می شـم. امروز اومدم خونه تـو گیر میدی، نمی تونـم محبوبه، بفهمـم، زندگیـم داره جلـوی چشـمم بال بـال می زنه، می بینی؟ حرارت از تمام بدنم بیرون می زند. می چرخم دور خودم. دنبال چیزی می گردم تا کمی، فقط کمی، از این آتش را خاموش کند. دستم را زیر شیر آب سرد می گیرم و صورتم را هم. اشک همراه آب صورتم می چکد و اشک همراه سرمه ای که به چشمش کشیده می چکد. رو بر می گردانم، نباید اذیتش می کردم. صدای باز شدن در یخچال را می شنوم. لیوان که مقابل صورتم قرار می گیرد آرام لب می زند: - می دونستم میای برات شربت آماده کردم، خنکه، ببخش... می نشینم و به کابینت تکیه می دهم. مقابلم می نشیند. نگاه به قطره ی کنار لیوان می اندازم که از سرما عرق کرده و لیز می خورد، اما نگاه به چشمان محبوبه نمی کنم که اشک قطره قطره از آن می چکد. انسانی را که درمانده شده است به هر راهی بکشی همراهت می آید، چون فقط می خواهد از این بیچاره گی خلاص شود. دنبال راه نجات است. من حالم خراب تر از مسعود است که هیچ کاری نمی توانم برای خودش، زندگی اش و بچه های... وای از بچه ها ا گر... - مسـعود یـک تعریف دیگه ای بـرام داره محبوبـه، زندگـی کردن بـدون بابـا رو کنـار مامـان یـادم داده... راهـم انداختـه، امـا حـالا هیـچ کاری نمی تونـم بـراش انجام بـدم. پوسـت بدنـش تیـره شده... چروک شده... گردنش رو دیدی؟... پف زیر چشماشو دیـدی؟... وقتـی می خندیـد کنـار چشـماش جمـع می شـد و صـورت مردونش مهربون می شـد امـا ایـن چـروکای الآن کنـار چشمش عمیقه... یه طور دیگه است... داره ذره ذره... ذره ذره جون میده! لیوان را می گذارد کنار لبم و مجبورم می کند تا چند جرعه بخورم. این روزها مزه ها را نمی فهمم اما حسم قوی شده است، دردهای همه را انگار می چشم، جز درد مسعود را که دلم می خواهد او خوب بشود و من پیش مرگش... - مهـدی! حولـه بـرات می ذارم یـه دوش بگیـر، غـذا نخـوردم منتظرت بودم بیای با هم بخوریم. نگاهش می کنم، اشکش را تندتند پاک می کند اما رد سیاه سرمه زیر چشم هایش باقی مانده است. هر روز منتظر می ماند تا من خبر آمدن دنیایی را بدهم که مسعود خبر رفتن آن را می دهد. دیروز می گفت: دعا کن تا آخر پروژه بمانم، برای کشور حیاتی است. با طعنه گفتم: خیلی غصه نخور، تو درستش هم که بکنی آدم هایی هستند که همه را جمع می کنند و می گذارند موزه! هوا فضا را که سپرده ایم دست موزه و هسته ای هم که دانشمند هایش را فرستاده اند هواخوری! مسعود چشم غره رفته بود به حرف مزخرفم! با اینکه حرف راست زده بودم اما اعتقادم نبود که باید ناامید بشویم. دوش و ناهار و شربت و چایی با زنگ تلفن مسعود می شود زهر هلاهل: - مهدی! می تونی بیایی؟ - ناپرهیزی کردی زنگ زدی، الآن بیام؟ - الان برو یه سر بیمارستان از مامان خبر بگیر. ِبیمارستان قلب و خواهری که از پشت پنجره مادر بستری شده را نگاه می کند و می گرید... محدثه را آرام می کنم و می نشانم روی صندلی. ظرف آبمیوه را که مقابلش می گیرم چشمه ی اشکش دوباره می جوشد: - ببینـم راه می افتـی میـای تهـرون، نبایـد خبر بـدی. ببین مامان از خوشحالی یکی یه دونش سنکوب کرد. لبخند می زند. استفاده می کنم: - بابـا دوماهـه ندیدیمت. مـن تکلیفـم رو بـا شـوهر جونت روشـن می کنم. وقتی شروع می کند به دفاع از همسرش، خیالم راحت می شود که توانسته ام فضایش را عوض کنم... #نرجس_شکوریان
  • ۲ بازدید
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_سوم
    ۲۱:۱۸ ۹۷/۱۱/۲۶
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_سوم وقتی در حال خودش نیست می شود همه چیز را از زیر زبانش بیرون کشید. خیره می شوم در چشمانش که مردمک های ناآرام دارد و تیره شده اند: - آخرین حرفت. - آخرین حرفم؟ پس... پس تو هم منو بازی داده بودی؟ اشکش جاری می شود. حالا آرایشش هم به هم می ریزد و صورتش تابلوی درهم نقاشی یک کودک بی عقل را نشان می دهد: - پس... پس آخرین حرفم رو می خوای... آخرین حرفم اینه که متنفرم از همه تون. از اون فریـد مـرده کـه مـن رو فقـط بـرای لذت خودش می خواست... لعنتی... لعنتی... دستمالی برمی دارد و محکم روی صورتش می کشد. رد سیاهی را که روی دستمال می بیند با حرص بیشتری صورتش را پاک می کند. نمی خواهم برایش دلسوزی کنم، نمی توانم: - لعنتی... خوب شد مرد... نه... نه... حیف شد مرد... چون من دوستش داشتم، پس... دستش را روی دهانش فشار می دهد تا هق هق گریه اش را خفه کند. دیگر حتی دلم برای فرید هم نمی سوزد. غیر از لذات پست خودش چیز دیگری هم می فهمید؟ در آن سایت رمانی که راه انداخته بود چند دختر را مثل این میترا پرخیال و بیچاره کرد... لعنت به تو فرید! - از تو هم که اینقدر خودخواهی که همه ش به من... با من... پس... من رو بسته ی بسته می خواهی و از اون سی... لبش را محکم می گزد و چشمش لحظه ای درشت می شود و سریع نگاه می دزدد، جمع شدن چشم و دست و صورت و قلبم بی اختیار است. دلم نمی خواهد ادامه ی اسم را بشنوم. عقب می کشم و دست به سینه تکیه می دهم. - خوبـه... خیلـی خوبـه! داشـتی می گفتـی... چـرا خـوردی حرفت رو؟ دستش را بی اختیار روی دهانش می گذارد و فشار می دهد. نگاهش را می دزدد و به لحظه ای لبش می خندد. - هیچی، هیچی، هیچ هیچ... صدایش ضعیف می شود و انگار دارد با خودش حرف می زند: - آرشـام مـن بـد نیسـتم! مـن... مـن هـرزه نیسـتم... خـب... خب... پس باور می کنی؟ دستش شل می شود و از رو ی صورتش پایین می افتد. نگاه از صورتش برنمی دارم تا دروغ و راست این حرف های مسخره اش را بفهمم! شاید هم نگاه برنمی دارم تا با دیدن اشک ها و حال خرابش زنده بگذارمش! صدای خنده ی بلندش حواسم را از جهنمی که دارد می سوزاندم بیرون می کشد: - من نمی دونم چرا زن شـدم، تو... تو می دونی آرشـام؟ میدونی من چرا زن شدم؟ پـس... پـس چـرا اینطـوری باهـام برخورد می شه؟ وقتی نمی دونـم اصـلا مهم هسـتم یا نه! همـه ی دنیا که دسـت شـما مرداسـت و هـر طـور بخواهید با ما برخـورد می کنید، خـدا.. خـدا کـه زن رو بدبخـت نیافریـد... پـس... پـس شما ما رو... هیچ خری نمی تواند افسار زندگی دیگران را دست بگیرد مگر اینکه خودمان افسار ببندیم و بدهیم دست کسی تا بکشد. حالا من هم دلم می خواهد دوتا پک به سیگار بزنم و مثل او از همه ی دنیا فارغ بشوم. نگاهم را بالا می آورم که جواد را مقابل خودم پشت سر میترا می بینم. نگاهم می کند و عقب تر رو ی صندلی می نشیند. - شماها خیلی پستید... از بدنش لذتتون رو ببرید و سیر که شدید تف کنید... به هیچی رسیدم. پس... برو آرشام... ازت بدم میاد... از خودم هم بدم میاد... چنان با شدت از توی جعبه، دستمال کاغذی را بیرون می کشد و با غیظ رو ی صورتش بالا و پایین می کند که فرصت نمی کنم جعبه را بگیرم و با صدا روی زمین می افتد: - وقتی وامی ایستم جلوی آینه تا آرایش کنم حس می کنم چقدر بدبختم... پس... صدای گریه اش مثل چاقویی است که روی شیشه می کشند. روانم دیگر نمی کشد! پایه ی میز را می گیرم و فشار می دهم تا نخواهم بکوبم توی صورتش. - اگه آرایش نکنم اعتماد به نفس ندارم، اگه این ناخونا رو مثل گرگ نچسـبونم رو ناخونام حـس می کنم کسـی نگام نمی کنه پس... چقدر عقب موندم. با حرص و بغض نگاهم می کند و دوباره عق می زند: - تـو آبی دوسـت داری، پـس... مـن آبی می ذارم، یـه خر دیگه سبز دوسـت داره، پـس... سبز می ذارم، یکـی دمـاغ اینطـوری می پسـنده مـن بدبختـی و درد عمـل رو تحمـل می کنـم، پـس... لبم باید پروتز بشه، گونه ام امسال باید برجسته بشه... جیغ می کشد ناگهان: - بیشعورا منم آدمم، عروسک نیستم، کاش همه تون مثل فرید بمیریـد، راحـت بشـیم مـا دختـرا چنـد روز بـرای خودمـون زندگـی کنیم. لعنتی ها... کیفش را با غیظ برمی دارد و می رود... تعادل ندارد. به صندلی ها می خورد. می رود! اصلا قدرت و فرصت واکنش نشان دادن را به من نمی دهد، تا به خودم بیایم، جواد جای میترا نشسته و دارد با کاغذی ته سیگارهای روی میز را جابه جا می کند. برای آنکه در چشمان جواد نگاه نکنم دستانم را حایل میز می کنم و موهایم را می کشم. آنقدر می کشم که شاید دردی بیاید و قلب دردم را ببرد. صدای جواد را می شنوم که می گوید: - زن و دخترهـای همـه ی دنیـا اگـر خـراب بودند؛ ایرانـی به پاکی شـهرت داشـت. الآن آسـیاب دنیـا دارد رو ی پایـه ی چـه خـری می چرخـد کـه همـه را به کثافت کشـانده؟ یعنـی آتوسا هم؟ مادرم هم؟ #نرجس_شکوریان
  • این نقشه ی بی شرمانه که شاید تیر خلاص دشمن صهیونیستی برای تسخیر افکار و تخریب باورهای انسانیِ نوجوانان ایرانی باشد، یک باره چنان دنیای نوجوانی را ویران می کند که فردِ قربانی این توطئه ی شوم، دیگر هرگز نمی تواند با دیگران ارتباط مناسبی برقرار کند و گاه تا آخر عمر منزوی باقی می ماند!
 تا این بار دنیای زیبا و پاک نوجوانی، قربانی غفلت و سهل اندیشی مرگ بار مسئولین دولت شود!

 @Shamim_Antezar .
  • یکی از نقشه های شیطانی و شوم خونخواران صهیونیستی در فضای مجازی با عنوان"سوء استفاده ی جنسی آنلاین" جریان بی شرمانه ای است که متأسفانه به سرعت در فضای مجازی ایران اسلامی و با شدّت و حدّت بیشتر در جنگ افزارهای دولت های صهیونیستی هم چون ( تلگرام، اینستاگرام، واتس اپ، توییتر، فیس بوک و...) در حال گسترش است!
  • #هوای_من #قسمت_بیست_و_دوم
    ۱۷:۳۸ ۹۷/۱۱/۲۵
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_دوم سیگار را از کنار دهان میترا می کشم و پرت می کنم، هیی می کشد و با سرعت می چرخد سمتم: - بیشعور جون! خب سکتیدم، اَه... - خفـه شـو، چنـد بـار گفتـم آدم باش، هر گاوی هـر غلطی کرد تو هـم بایـد اداشـو دربیـاری، حداقـل سـیگار معمولـی بکـش نه این آشغالا رو! آخرین بارت باشه! ابرو درهم می کشد، تازه لنز سبزش را می بینم: - بـرای چـی ایـن لنز کوفتی رو گذاشـتی، مثل گربه های ولگرد تو کوچه ها میشی، درش بیار! لبش را می گزد و هم زمان هم مثل همان گربه ها وحشی می شود: - اصـلا بـه تـو چـه، دلم می خواد، چطـور خـودت ایـن سـیگارای لعنتی رو فرت فرت می کشی، حتما چون مردی و کلاس کارته! اما من بکشم زشته. دستش را می گیرم و فشار می دهم. خم می شوم روی صورتش و می گویم: - من از اینا می َکشم؟ آره؟ نگاه کن بـه مـن... بـا تـوام میتـرا... احمق من از این علف ها نمی کشم! اینا بیچاره ت می کنه. به ثانیه نشده اشک از گوشه ی چشمش سرازیر می شود. دستش را به شدت می کشد و با کفش هایش روی زمین ضرب می گیرد! نگاه خیره اش را از من برنمی دارد و می دانم که اولش است. به لحظه ای شروع می کند به خندیدن. اول آرام می خندد و بعد... دوباره دستش را می گیرم تا بیشتر از این آبروریزی نکند. زبری زیر دستم باعث می شود نگاهم به دستانش بیفتد. جای تیغ ها باعث این زبری شده است. دقت که می کنم اول اسم خودم را می بینم. A و اول اسم خودش M . چشم از زخم های دستش می گیرم و می گردانم دور تا دور کافه. خلوت تر از همیشه است اما نه آنقدر که خیالم را راحت کند. دستش را با عصبانیت می کشد و هق هق گریه اش بلند می شود و با لب های لرزان می گوید: - پـس... پـس خـودت هـم مثـل گاو کارای دیگـرون رو نشـخوار می کنی، اگه زندگی گاویه... عق می زند و با دست جلوی دهانش را می گیرد. نگاه می کنم به لیوان نصفه ی نسکافه اش. - پـس... پـس... منـم می خـوام بشـینم نشـخوار کنـم... مثـل تو، پس... به تو هم ربطی نداره. دوباره می خندد و عق می زند. این حالش عصبی ام کرده است. با پشت دست جاسیگاری را هل می دهم. احمق بیشتر از حد کشیده است و دارد حرف های مزخرف می زند، آدم این فکرها نیست، اصلا جز رژ لب و خط چشم و تنگی و گشادی لباس و خوب رقصیدن بیشتر عقلش نمی کشد. باید خفه اش کنم تا دیگر زر نزند: - دهنت رو ببند تا خودم نبستم! دستش را محکم می کوبد روی کیفش و از بین دندان های کلید شده اش می نالد: - ازت بـدم میـاد، اصـلا از همتـون بـدم میـاد، وقتـی خودتـون داریـد همین طـوری زندگـی می کنیـد، پس... پس حـق ندارید به بقیـه گیـر بدیـد. مـن همونجـوریام که خود تو هسـتی. چه فرقی باهات دارم! خنده ی ریزی می کند و روی میز خم می شود. دست مشت شده ام را می گیرد و فشار میدهد تا بازش کند: - باشـه... دهنمـو می بنـدم... فقـط... فقـط بهم بگـو... تو کدوم کارت بهتر از کارای منه؟ تو... تو چی داری که من ندارم؟ حالا دیگر مطمئنم که پای کس دیگری وسط است. عمر همه ی رابطه هایم چند ماه بیشتر نبوده، همیشه فکر می کردم که اگر کسی را بخواهم آن وقت ادامه می دهم تا آخر عمر. اما کسی به من نگفت که اگر او تو را نخواهد چه؟ میترا لقمه ی چرب و نرم بهتری تور زده است که پاچه می گیرد و اّلا که من همان قبلی هستم که مدام می گفت: - دلم ضعف می رود وقتی اخم می کنی. خوشگل می شوی، وقتی جدی حرف می زنی... اما حالا گاو نشخوارکننده شده ام. این حال میترا بهترین زمان است تا بفهمم کجا ایستاده ام. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    رهبر انقلاب امام خامنه ای در پیامی شهادت جمعی از پاسداران در حادثه تروریستی خاش را تسلیت گفتند؛

دستگاههای مسئول بر این جنایت تمرکز و موضوع را با جدیت دنبال کنند
    ۱۷:۳۵ ۹۷/۱۱/۲۵
    امام خامنه‌ای در پیامی شهادت جمعی از پاسداران انقلاب اسلامی در حادثه تروریستی سیستان و بلوچستان را تسلیت گفتند و خطاب به دستگاههای مسئول تأکید کردند با تمرکز بر این جنایت که ارتباط عاملان آن با سازمانهای جاسوسی برخی کشورها مسلّم است، موضوع را با جدیت دنبال کنند. متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم دست جنایتکار مزدوران بار دیگر به خون جوانان صالح و خدمتگزار کشور آلوده شد و جمعی از سرمایه‌های انسانی که خود را وقف حراست از مرزها و پاسداری از #امنیت_مردم کرده بودند، در حمله‌ی تروریستهای سیه‌رو و سنگدل به شهادت رسیدند. ️ ارتباط عاملان این جنایت با سازمانهای جاسوسی برخی کشورهای منطقه و فرامنطقه مسلّم است و دستگاههای مسئول کشور باید بر آن تمرکز کنند و آن را با جدیت دنبال کنند. اینجانب به خانواده‌ها و بازماندگان این شهیدان مظلوم و به خانواده‌ی بزرگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تسلیت و تبریک میگویم و صبر و پاداش الهی را برای آنان و علوّ درجات برای شهدای عزیز و شفای عاجل برای مجروحان از خداوند متعال مسألت میکنم. #پیگیری قصور احتمالی در این حادثه نیز وظیفه‌ی حتمی سپاه است. سیّدعلی خامنه‌ای ۲۵ بهمن ماه ۱۳۹۷ .
  • جنایتکاران زهر خود را ریختند...
قلب ملت ایران داغدار شد.. سینه هامان پر از غم شد.. اما قلبهامان با هر بار زخمی شدن، خاموش نمیشود.. عزم مان برای مبارزه با ظلم و جنایتِ آمریکا و اسرائیل قوی تر و محکم تر میشود.. پس بکشید ما را.. ما بیدارتر میشویم.. 
#ملت_ایران_تسلیت
    ۱۷:۵۳ ۹۷/۱۱/۲۵
    سلام عصر تون بخیر..شهادت مظلومانه‌ی جمعی از پاسداران مدافع وطن در حمله‌ی تروریستی جنوب شرق کشور را به پیشگاه حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه‌ای و همچنین ملت شریف ایران اسلامی تسلیت عرض می‌نماییم. #ایران_قربانی_تروریسم
  • #هوای_من #قسمت_بیست_یکم
    ۱۷:۲۵ ۹۷/۱۱/۲۵
    #هوای_من #قسمت_بیست_و_یکم از روی میز پایین می آید و نقلی برمی دارد، می چرخد سمت من و نقل را می گذارد توی دهنش: - خب! - خواستنی می شن! آدم بی وجدان باشه که مسخره کنه! - شاهکاره، اوکی... داراییشون رو فدا کردن واسه من، اوکی... جواب سؤالم رو می خوام! - بـده و بسـتونه دیگـه... معامله کردن، اون دنیاشـو نمی دونم، اما این دنیا کم کمش اینطوریه که با مرده ها فرق می کنن؛ مرده ترس داره، اینا آرامش دارن. مرده فراموش می شـه، اینا عزیز کرده می شن! نقل دیگری برمی دارد و صندلی جلو می کشد و می نشیند: - اوکی، قهرمان ملی، دوسـه تا کشـور دیگه هم دیدم، مجسـمه و میدون و تاجگل و احترام نظامی... - فرقه بین قهرمان ملی اون ها و جوان های ما! با سکوت خیره می شود توی صورتم. بعد از چند لحظه نگاه از من می گیرد و می دوزد به میز و آرام می گوید: - عکس باباتو می شه ببینم. کیفم را باز می کنم و عکس بیست و دو سالگی اش را بیرون می آورم. ابرو بالا می اندازد و عکس را می گیرد: - ایوّلا... چـه شـاخ... خـوشگل هـم بـوده، پس بـه بابات رفتی اینقدر تو دل برویی! ابرو درهم می کشم، آدم نمی شود این جواد. - عکس دیگه هم داری؟ عکس را از دستش می گیرم و می گذارم توی کیفم. - با همین سن رفته؟ - چند سال بالاتر، ولی همین طوری بود. تلفن دفتر که سر و صدا راه می اندازد بلند می شوم، هم زنگ تفریح را می زنم و هم تلفن را جواب می دهم. دیگر تا ظهر نمی رسم با جواد حرف بزنم، خودش در دفتر می چرخد، می رود دوتا چای می گیرد و وسط کارها و مراجعاتم با نقل مقابلم می گذارد، سر کتابخانه می رود و کتاب ها را زیر و رو می کند. پشت میز می نشیند و تلفن جواب می دهد. ساعت آخر هم مصطفی که می آید، می نشینند و از درس ها حرف می زنند. پیام آمده است: «چند تا سؤال در ذهنم بالا و پایین می رود، حضوری می خواهم بپرسم، آخر این هفته فرصت دارید؟» سر بلند می کنم و می بینم که جواد و مصطفی دارند پیام را می خوانند، مصطفی می پرسد: - کیه آقا مهدی؟ جواد می گوید: - شماره ش چه آشناست. صفحه را خاموش می کنم. مصطفی خندان می گوید: - آخر هفته رو ببندم؟ #نرجس_شکوریان
  • #هوای_من #قسمت_بیستم
    ۱۷:۲۴ ۹۷/۱۱/۲۵
    #هوای_من #قسمت_بیستم پیام میدهم: «چرا برادرتان اینطور مریض احوال بود؟ معلوم است جوانی خوبی داشته؟ هیکلی و خوش بر و رو. چرا اینطور شده بود؟ مریض بودند یا از حرف های من ناراحت شدند؟ امروز اصلا چرا اینطور...» ******** «روز خوبی بود، مسعود هم خوب بود، معذرت خواهی کرد که با حالش ناراحتتان کرد!» «این جواب سوالهای من نبود؟» ******* داریم با بچه ها والیبال بازی می کنیم، تیم منتخب مدرسه، مقابل تیم معلمان است. یک لحظه حواسم می رود سمت جواد که دست به جیب کنار دکه ایستاده و نگاهمان می کند. کلاس ندارند ًو طبیعتا باید کتابخانه باشد اما اینجاست. توپ که می خورد توی صورتم، حواسم جمع بازی می شود. لبم پاره می شود و از بازی کنار می کشم. می روم سمت دفتر. می آید و می نشیند پشت میزم و بی حرفی خودکاری برمی دارد و ورقه ی مقابلش را خط خطی می کند، تا بروم و لبم را بشویم، برگه ی دوم هم سیاه شده است: - از قبرستون بدم می آد، وحشت دارم ازش، اما بالای کوه کنار اون پنج تا قبر وحشت نداشتم... دلم نمی خواد توجیه کنم که چون شهید بودند یا چون هوا خوب بود یا چون همه باهم بودیم. ولی دلم می خواد فکر کنم چرا کنار اون پنج تا قبر حالم بد نشد! اونم بالای کوه سوت و کور. لبم را با دستمال خشک می کنم، خونش بند آمده است: - لامپ داشت که! طوری نگاهم می کند که ترجیح می دهم کلافه ترش نکنم. از روی صندلی ام بلندش می کنم و هلش می دهم آن طرف میز. می نشیند روی میز و می چرخد سمت من، خم می شوم از توی کشو قندان پر از نقل را درمی آورم. - بخور، از تلخی در بیای بشه نگاهت کرد، از روی میز هم پاشو! - شنیدم مدیر گیر داده بابت بچه ها! مدیر چند بار تذکر داده است که اینقدر با بچه ها راحت نباش. کنترلشان سخت می شود. تفکرش سلطنتی است و دیکتاتوری. جوابی نداده بودم اما از مصطفی خواسته بودم کمتر بیایند تا راحت تر بتوانم کنار بچه های دیگر باشم. - آقا مهدی! جواد جواب می خواهد. هر وقت هم جواب می خواهد تمام رفتار و گفتارش عوض می شود و تا جواب ندهم نمی رود. - اونا یه جورایی هم سن شماها بـودن، یکی دو سه سال بالا و پایین، به جای اینکه بگـن اتاق خودم، رختخواب خودم، درس و مدرک خودم، راحتی خودم، می گفتن امنیت کشـورم، آرامش مردم، اندیشه و عقیده م! ابرو بالا می دهد، چشم از روی ورقه های خط خطی برمی دارد و می دوزد به صورت من: - آرمانی حرف می زنی! - آرمانی عمل کردند که میشـه ازشـون حرف زد، خیال نیسـت کـه بترکـه و تمـوم بشـه. بـوده، هسـت. والا ایـن همـه مـرده کـه تـو قبرستونند. نه حال خوب میکنند و نه اثر خاصی دارند. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_نوزدهم
    ۲۲:۵۴ ۹۷/۱۱/۲۰
    #هوای_من #قسمت_نوزدهم مصطفی بالاخره حرف می زند. پاهایش را بغل گرفته و چشم روی صورت آرشام محکم می کند و می گوید: - قبرسـتون بـرا مرده هاسـت، اینا مثل الآن من و توانـد، زنده ان، نمی شـه کـه زنـده رو برد چـال کرد کنار مرده، میارن وسـط زنده ها که وقتی حال آدم ها خراب شد، یه حالی بهشون بدن... - الان حال تو خوبه؟ جواد نمی گذارد بحث کش پیدا کند: - الان حداقل حـال تـو از اولـی کـه راه افتادیـم خیلی بهتر شـده، از پاییـن کـوه تـا اینجـا حـرف نمی زدی، الآن داری اعتـراض می کنی، نطقت رو باز کردند. - برو بابا... آرشام به هم ریخته است و مصطفی به هم ریخته تر. همه اش چشمش می چرخد و نهایت می نشیند روی صورت مسعود. مسعود می پرسد: - تا حالا با شهیدی مأنوس بودی؟ - من با زنده هاش هم نمی تونم انس بگیرم بس که لجنن. فقط مونده برم سراغ جنازه ها! لبخند مسعود درد ندارد، عمق دارد. لبخند عمیق مخصوص مسعود است، این یعنی که بحث را به نتیجه می رساند: - بابای من هم شهید شده! نگاهم را از صورت بی خیال مسعود می گیرم. بچه ها، همه با تعجب نگاهشان را از مسعود به سمت من می چرخانند. مسعود سکوت را می شکند. - مـن پونزده ساله بـودم، مهـدی هشت ساله بـود که بابام شـهید شـد، جنازه ش اومـد، فقـط سـر نداشـت. مثـل اینـا کـه اینجـان نبـود، اینـا وقتـی اومـدن چهارتـا تیکـه اسـتخوان بـودن. آدم بـا اسـتخوان نمیتونـه ارتبـاط بگیـره، البتـه اگه نگاهت اسـتخوانی و گوشتی باشه درسته ها! ولی خب قضیه یه چیز دیگه است. صدای اذان گوشی ام که بلند می شود. مسعود ساکت می شود. بلند می شود برای نماز، جمع را بایکوت کرد. پشتش می ایستم به نماز و یکی دوتا از بچه ها هم می ایستند، نماز که تمام می شود، جواد و وحید می نشیند مقابل مسعود که دارد آرام آرام تسبیحات می گوید: - آرشام منظوری نداشت. مسعود با چشم آرشام را دنبال می کند، نشسته روی یکی از قبرها: - آرشام جان، بحث روحه، روح همینیه که الآن درون تو فشرده شده. جسمت سرپاست، اما به خاطر هرچی که نمی دونم چیه به هـم ریخته ای، تنـد شـدی، کسـلی. بعضـی وقت ها، بعضی آدم ها حال آدم ها رو خوب می کنند، مـن نمی گم... خیلی هـا می گن شـهدا حـال آدم رو خـوب می کننـد، چـون حالشـون خوبه... آرشام سربلند می کند و می گوید: - مـن بـه شـهید اعتقادی نـدارم، اما حرفات قشـنگه، از حرفامم ناراحت نشید! مسعود نگاهم می کند، خسته است، صورتش تیره تر شده است. سر دردش انقدری شده که دیگر فقط بخواهد فریاد بزند. مقاومت کرده تا مورفین نگیرد، اما دیگر نمی تواند حتی وقتی سجده هم می رفت صدای ذکر گفتنش از درد عوض می شد. سراغ کیفم می روم و آمپول را آماده می کنم، وقتی تزریق می کنم، سر می گذارد روی یکی از قبرها و چشم می بندد، حال بچه ها به هم می ریزد. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_هجدهم
    ۲۲:۵۲ ۹۷/۱۱/۲۰
    #هوای_من #قسمت_هجدهم بچه ها از دیدن مسعود حالت های متفاوت می گیرند. مسعودی که حالا سوزش بدنش کم شده و به استخوان درد و سر درد رسیده است. - پدرتونند آقا؟ نگاهم در صورت مصطفی چرخ می خورد، جواد پرسیده بود، مصطفی با زومی که روی صورت مسعود کرده است آرام می گوید: - پدرشون، که... مسعود در این دو سال، بیست سال شکسته شد، موهای لخت و مشکی اش پر از سفیدی شد و صورت سفید و شادابش برنزه، حتی خمار شد. درد انسان را شبیه حالت چشمان پر قدرتش هم، خمار خودش میکند؛ دردمند. - ا داداش داشتید و رو نمی کردید. با بچه ها دست می دهد مسعود و به روی خودش نمی آورد، اما هر فشار دست بچه ها یک بار چین روی پیشانی اش می شود. مصطفی دوسال پیش مسعود را دیده بود و حالا با این تغییر صورت، متعجب مانده که این برادر دیگر من است؟ جواد می پرسد: - معلمید شمام؟ - نه الکترونیک خوندم. وحید ذوق زده میگوید: - ا پس لیسانس دار ید؟ لبخند می زند. مسعود و بچه ها رهایش نمی کنند. - فوق دارید؟ مسعود فقط سر تکان می دهد. - بالاتر... دکترایید... پس استادید؟ مسعود استاد تمام است، بود، هست؛ اما نمی دانم خواهد بود یا نه! کوه شفابخش مجبورش کردم و آوردمش، اعتقاد دارم هوای سحر است. هرچند برای مسعود همین هوا هم درد است. آرشام می پرسد: - کدوم دانشگاه خوندید؟ - همین شریف! جواد سری تکان می دهد و می گوید: - آقـای مهـدوی بـا شـریف قـرارداد بسـتید. ولـی خداییـش آقـای مهـدوی بـه خـودش ظلـم کـرده، فوق مکانیـک داره، اومـده معلم شده تو مدرسه ی اسکل ها! وحید آمده همراه جواد با آرشام و اکیپشان. مصطفی و پنج شش نفر دیگر. وحید نالان می گوید: - شـما برادرشـونی. نصیحتـش کنیـد ایـن موقـع صبـح مـا جوون هـای بی پـدر و مـادر رو نکشـونه اینجـا. اونـم از کجـا... رختخواب گرم و نرم، نه... ظلم نیست این؟ شما بگید. مسعود چه جوابی می دهد نمی شنوم، اما مصطفی بازویم را می گیرد و کنار گوشم می گوید: - ایشون همون برادرتونند که آمریکا درس خوندند؟ سر تکان می دهم. - پس چرا... و نگاه می چرخاند سمت مسعود، راه می افتم و نمی گذارم بیشتر از این انرژی مسعود را بگیرند. مصطفایی متحیر را باقی می گذارم و فضا را دست می گیرم. بالای کوه، کنار مزار شهدای گمنام که می رسیم آرشام می گوید: - نگید ما رو آوردید اینجا مراسم گریه و زاری؟ مصطفی خوب است که حرف بزند اما مات شده است. وحید می گوید: - نه که تـو هـم خیلی اهل گریه ای! تو رو باید اینجا دفن کنند که گریه ی همه رو در می آری. - نـه جـدا... آقـای مهـدوی، چـرا هـر جـا رسـیدند دو تـا شـهید کاشتند، همه جا شده قبرستون. مصطفی خوب است وارد شود که فقط دارد مسعود را نگاه می کند. وحید می گوید: - البتـه خیلـی هـم شـبیه قبرسـتون نیسـت، پنـج تا سـنگ مرمره دیگـه، تو حـس مردن اینجا پیـدا می کنی؟ الآن دلت گرفت؟ الآن حالت گرفته شد؟ نه... الآن خسته ای... خسته! آرشام ابرو درهم می کشد، می ایستد بالای سر و با پایش روی قبر شکل می کشد، با چشم دنبال جواد می گردم، ساکت مانده و سر به زیر: - بازم به نظرم نباید بیارند، هر شهری قبرستون داره دیگه... #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    منتظر فرج باشید...

در قسمتی از یک حدیث، امام صادق علیه‌السلام می فرماید:

...

...اى زراره به ناچار باید در مدینه پسر بچه‌اى كشته شود، گفتم: قربانت، همان نیست كه قشون سفیانى او را بكشند؟

فرمود: نه، ولى قشون آل بنى فلان او را بكشند، بیاید تا در مدینه در آید و آن پسر بچه را بگیرد و بكشد، چون از راه خود سرى و عدوان و ستم او را بكشد، دیگر مهلتشان به سر آید، در این هنگام توقع فرج داشته باش! ان شاء الله.
    ۰۰:۴۰ ۹۷/۱۱/۲۱
    سلام شبتان بخیر ... خیلی دردناک و ناراحت کننده ست ... خدایا خودت فرج مولایمان صاحب الزمان را تعجیل بفرما ... الهی آمین #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
    ۲۳:۳۰ ۹۷/۱۱/۲۰
    سلام.شبتون بخیر.اللهم عجل لولیک الفرج....چقداینهاقصی القلب هستن...کشتن یه طفل معصوم جلوچشم مادرش~_~بهشون فکرکه میکنم به یه ایست فکری میرسم .آخه چرا....
    ۲۳:۰۶ ۹۷/۱۱/۲۰
    سلام شب بخیر..."اللّهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج".‌. ان شاءالله فرج آقا بزودی و سلامتی..محقق گردد.. ♧ اللَّهُمَّ صَلیِّ عَلَی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و عَجلْ فَرَجَهُمْ وَ اَهْلِکْ اَعْداٰئَه‍ُمْ اَجْمَعین♧  ♧اللَّهمَّﷺ صَلِّﷺ عَلَىﷺ مُحمَّــــــــدٍ ﷺوآلﷺِ مُحَمَّد ﷻوَعَجِّل ﷺفَرَجَهُمْ♧
  • دلیل سکوت امیرالمومنین (علیه السلام) نسبت به هتک حرمت به حضرت زهرا (سلام الله علیها)

حضرت آیت الله بهجت قدس سره توضیح میدهند... کامنت اول لطفا
    ۲۲:۴۸ ۹۷/۱۱/۲۰
    حضرت امیر علیه‌السلام شمشیر را برداشت، خواست برود مطالبه حق فاطمه علیهاالسلام را بکند. اذان را شنید. [به فاطمه علیهاالسلام] گفت: «می‌خواهی این اذان پابرجا باشد یا می‌خواهی بروم و بکشم کسانی را که مخالفت با نورالله، با فاطمه، می‌کنند؟». [حضرت فاطمه علیهاالسلام] گفت: «نه! می‌خواهم اذان [پابرجا] باشد؛ اسلام صوری باشد». همان اسلام صوری را مراعات‌ کردن، کار را به جایی رساند که [با وجود این روایت که دارد] «إِرتَدَّ النَّاس بَعد رَسُول اللهِ إِلَّا ثَلَاثَة؛ مردم بعد از پیامبر به ورطه ارتداد (و انحراف از مسیر حق) افتادند، مگر سه نفر»، آن «ثلاثه»[١]، به‌اندازه مثلاً پانصد میلیون شد. تقیّه این کارها را کرد. و الّا اگر از همان اول، به سب و طعن و اینها مشغول می‌شدیم، کجا [تعداد شیعیان] زیاد می‌شد؟! همین زیاد‌ی‌ها هم از دست می‌رفتند! کتاب جهاد، آبان ١٣٨٧
  • ۱ بازدید
    همسایه ها آمدند سراغ علی (علیه السلام) و گفتند سلام ما را به فاطمه برسان و بگو یا شب گریه کن یا روز. گریه شبانه روزی او آسایش ما را گرفته است!!!

حالا دیگر همسایه ها آرام بخوابید..
دیگر صدای فاطمه را نمیشنوید
مولا سر به چاه ناله میزند تا کسی صدایش را نشنود..
خداحافظ ای یار پهلو شکسته...
خداحافظ ای جسم بی جان زهرا...
خداحافظ ای مانده در کوچه تنها...
خداحافظ ای گریه های شبانه.....
    ۲۲:۴۶ ۹۷/۱۱/۲۰
    الهــی بمیرم -__ -- آخه این خاندان چقد مظلومن :``(
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_هفدهم
    ۲۳:۵۰ ۹۷/۱۱/۱۹
    #هوای_من #قسمت_هفدهم پیام می دهم: «فردا ساعت چند با بچه ها قرار کوه دارید؟» نمی دانم این کوه و کمر چه دارد که مهدوی اینطور عاشقش است. حالا برای ما بگویی چهار تا دختر را اسکل می کنیم و یک لذتی می بریم، اما... ********** پنج کلمه جواب می دهم: «فردا ساعت سه پایین کوه.» کوه آرامم می کند. مخصوصا وقتی می توانم تنهایی یک روزم را کنارش بگذرانم. صعودش برایم یک حرف دارد و ماندنش یک حال خاص و پایین آمدنش چیز دیگری است. آن وقت ها که عضو گروه کوهنوردی بودم و چند روز در سکوت بالا می رفتیم و می ماندیم فرصت داشتم خود را یک بار که نه... ده ها بار بازخوانی کنم. هستی را زیر و رو کنم. حتی گاهی حس می کردم مثل موسی آمده ام تا خدا را پیدا کنم، مثل عیسی آمده ام تا از هرچه آفت و بدی که به جانم افتاده خودم را خالی کنم. مثل محمد آمده ام تا شاید عاشق بشوم و راهی... هرچند حالا... ******** «ساعت سه! جواد دیوانه بازم کوتاه اومد مقابل شما، سه صبح! کی حال داره، به جان تو من خودمم بخوام بیام رختخواب منو ول نمی کنه.» کسی که یک و دو شب می خوابد، اصلا مرد سه و چهار صبح نیست. شبمان که بر باد است. صبح زود هم که... ******* «دیشب، هدی تب داشت و بغلم بود تا صدای گریه اش مسعود را بیدار نکند. حدود دو بود که تبش پایین آمد و خوابیدم...» ****** به جواد بی شعور غر زدم برای ساعت کوه... نازم را کشید: «یه امشب زودتر کپه ی مرگتو بذار کمتر پای اینترنت لاس بزن، گور مرگت بیا،... اصلا به درک نیا!» ****** به مصطفی گفته ام که یک صبحانه ی سبک برای بچه ها بیاورد. تعداد را می پرسد. می نویسم: «نمیدانم. اما برای بچه ها چای هم بیاور. در هوای سرد بهشان می چسبد...» ******** تا خود دو با میترا چت می کنم، گاهی آنلاین است اما دیر جواب می دهد، هر بار هم که می پرسم چرا دیر جواب می دهی می گوید: رفتم آب بخورم... دستشویی جیگر... چرتم برد... اعصابم به هم می ریزد، پنجره را باز می کنم تا هوای دود گرفته از بین برود و ته سیگارها را می ریزم در خرابه، ماندنم بی فایده است چون نمی توانم جمع ببندم میترا را، رفتنم... بروم؟.... چرا نروم؟... لباس می پوشم و می روم. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_شانزدهم
    ۲۳:۴۹ ۹۷/۱۱/۱۹
    #هوای_من #قسمت_شانزدهم هر بار که آب و عرق می ریزم تا یکی دو ساعتی سوزشش چند درجه کم میشود. هر چند این روزها کلا بهتر است. دوره دارد. سوزش و تب دائمی که تمام می شود تازه استخوان درد می آید و سر درد. دیگر نه می تواند بخواند و نه از شدت سردرد حتی درست بخوابد. نرم ترین متکا برایش مثل سنگ می شود و درد را تشدید می کند. چند روز بعدش سیستم گوارشی اش به هم می ریزد و بعد دوران نقاهتش می شود. وقتی مژده می رود توی اتاق پیش مسعود، من هم در می زنم و داخل می شوم. عقب تر از تخت مسعود روی صندلی نشسته بود. می نشینم زیر پنجره؛ هم می توانم مسعود را ببینم هم مژده را. مسعود برایم چشم می بندد. نه قبول می کنم و نه کوتاه می آیم. به جای پدرم، برایم پدری کرده. همه ی دنیای مردانه ام را مدیون مسعودم و می دانم این چشم بستن چه معنی می دهد. - مسـعود وقتـی اومـد خواسـتگاریم بهـم گفـت تمـام تلاشش رو می کنه تا توی زندگی اذیت نشم... نمی گذارم حرف بزند: - درست! بعدش. مسعود چشم می بندد و رو می گرداند از هر دو تای ما. - اما الان... - الان چـی؟ ایـن اذیـت از جانـب مسـعوده؟ نگفـت کـه دنیا، تو رو اذیت نمی کنه؟ نگفت که همیشـه همه چیز خوشـی و خرمی و گل و بلبله، گفت خودش تضمین میده که اذیتت نکنه. رو میکند سمت من و با ناراحتی می گوید: - اما خودش قبول نکرد. چی می شـد می موند اونجا. هم خونه و زندگی داشت، هم کار و پول. این مریضی لعنتی هم... نه. با این منطق کج نمیشود جلو رفت. - می دونی زنداداش مشکلت چیـه؟ مشـکلت اینه که دنیا رو، نـوک بینـی خـودت می بینـی. یعنی اگه اونجا بودید امکان نداشـت که خودت سـرطان بگیری. برای یکی از بچه ها حادثه پیـش بیـاد. تصادف نیسـت، مریضی نیسـت، خیانت نیسـت، اونجـا کجـای دنیاسـت کـه هیـچ سـختی نیسـت. اینجا حتما سرما هم که بخوری چون ایرانه... راه حلت برای دنیا چیه؟ مژده طوری دنیایش را می چیند که انگار یک طرف دنیا بهشت است و طرف دیگر چاله ی قبر... هر کس آن طرف است حتی عطسه هم نمی کند... مسعود لب باز می کند: - امشب رو که به خوشی گذشته تلخ نکنید. خم می شوم. سرم را تکیه می دهم به دستانم. چیزی در سرم کوبیده می شود. مژده بی انصافانه می گوید: - تو همش همینی! چشم ریز می کنم سمت صورتش که با نگاهی مغرورانه به مسعود خیره شده است و می گویم: - یـه سـؤال می کنم، ببینـم شما همش چی هستید... داداش منصورت اونجاست دیگه، شنیدم خانمش بهش خیانت کرده و رفتـه، دایی فرهـاد هـم کـه آلمانه، از بچه هاش کـه خبرداری... احتمالا یادته خودت دو سال اول بچه دار نمیشدید این... - مهدی! صدای بلند مسعود یعنی که: - نـه این بار نگـو مهـدی، سـاکت بـاش! بـذار بگـذره، کوتـاه بیا نداریم. ضربان قلبم ناهماهنگ می شود. رو برمی گردانم سمت مژده: - اگه فکر می کنی زندگی این دنیا ابدیه، اشـتباه کردی، بابای مـن نمونـد. مـادر خودت هـم مرد. مسعود می میـره متأسفانه، تـو هـم می میـری متأسـفانه، دنیـا هـم بـه کسـی قـول صد درصـد مونـدن نـداده متأسـفانه. قاعـده ی هـر کی می تونـه از سـختی فـرار کنـه رو هـم هیچ بشـری نتونسـته پیاده کنه متأسـفانه. برات متأسفم که تا مسعود سرپا و سالمه و برات شأن دکتری و استاد دانشـگاهیش هسـت. تـو هـم هسـتی. ایـن روزا کـه افتاده حـال می شـه تـو فکـر می کنـی برای لذت بردنت بایـد هر چی رنجه رو از زندگیت نیست و نابود کنی. از اتاق بیرون می آیم. قلبم بنای ناسازگاری گذاشته است و نفسم سخت می رود و می آید. محبوبه رنگ پریده پشت در ایستاده و لب خشکش را به هم می زند: - مهدی! - بچه ها رو بردار بریم. - مهدی! خوبی؟ برمی گردم سمتش، قدم عقب می گذارد، چشم می بندم و نفس عمیق می کشم: - عزیز دلم، بچه ها رو بردار بریم. - من نمی آم! از من ترسیده یا از حال و روزم! می داند که همه ی زندگیم است! اما: - مامان تنها می شه، تـو هم... بـا ایـن حـال و اوضـاع مـن نیـام، خودت برو، نه نه ... خودتم نرو، مهدی! قیافه ی مستأصلش نمی گذارد بروم. از خانه بیرون می زنم و تا امامزاده پیاده می روم. مژده نمی ماند قطعاً مژده مادرم نیست که رنج ها برایش مثل لبخند بوده و هست. برای مادر راحتی ها آب نبات چوبی است که کوتاه مدت است... می داند با بیست تا لیس که بزنی هم مزه اش تکراری می شود و هم منتظری تا تمام بشود و چوبش را دور بیندازی و یک آب رویش بخوری. مژده کل زندگی اش آبنبات چوبی است. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    
بی حرم نیست کسی که حرمش سینه ی ماست...
آجرک الله یا صاحب الزمان عج..
سلام و عرض تسلیت به شما خوبان !
التماس دعای فرج و شهادت
    ۰۰:۳۸ ۹۷/۱۱/۲۰
    سلام سادات جان..عرض تسلیت..التمـاااس دعا
    ۰۰:۱۱ ۹۷/۱۱/۲۰
    ❁﷽❁... آرامش شب تقدیم به قلب مهربون شما..پروردگارا امشب سلامتی و شادی را مهمان دائمی دلهای عزیزان و دوستانم گردان و ستاره‌های ‌آسمانت را سقف ‌خانه دوستانم كن تا زندگیشان مانند‌ ستاره بدرخشد ..‌ شبتون بخیر آرامش شب گوارای وجودتان ..شهادت بانوی دو عالم فاطمه الزهرا سلام الله علیها تسلیت باد التماس دعا
  • ۱ بازدید
    در جایی که دیوید پترائوس، رئیس پیشین سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا خبر از آغاز دوران "خانه های هوشمند" داده و آن را تسهیل کننده کشورداری مخفیانه دانسته، اگر همچنان بی توجهی مسئولین ادامه پیدا کند؛ از هم اکنون می توان چشم انداز آینده را به تصویر کشید؛...
    ۰۰:۰۹ ۹۷/۱۱/۱۸
    آینده ای که در آن یک تک تیرانداز آمریکایی در گوشه ای از جهان، چشم یک مظنون را از درون دوربین اسلحه اش می‌بیند، سپس با فشار دگمه ای از طریق دستگاهی که در کوله اش قرار دارد، مشخصات عنبیه یا قرنیه چشم مظنون را پس از اسکن شدن در کسری از ثانیه از طریق ارتباط ماهواره ای به کامپیوتری در ویرجینیای غربی می‌فرستد، کامپیوتر نیز بلافاصله واکنش لازم را به تک تیرانداز ارسال می‌کند و لحظه ای بعد تفنگدار ماشه را می‌کشد؛ کل این ماجرا شاید در حد یکی دو ثانیه طول بکشد. ممکن است این فرضیه خیال پردازانه به نظر برسد، اما با فرا رسیدن چنین روزی، گذشته از این که شاهد هزاران دوربین دیجیتال در هر گوشه و کناری خواهیم بود که چهره مسافران فرودگاه ها، عابران پیاده، رانندگان بزرگراه ها، مشتریان دستگاه های خود پرداز، خریداران بازارها و ارباب رجوع های ادارات را با دقت اسکن می‌کنند؛  میلیون ها گوشی همراه و تلویزیون‌های داخل منازل و ادارات و مراکز مختلف هم نیز مشغول جمع‌آوری اطلاعات، با نرم افزارهایی فوق سریع در کسری از ثانیه، چهره یا اسکن قرنیه فرد مورد نظر را با میلیونها مدخل هویتی در پایگاه داده‌های نهادهای اطلاعاتی تطبیق می‌دهند و با دریافت پاسخ، اجازه دستگیری یا حمله مسلحانه به نیروهای امنیتی داده می‌شود
  • ۱ بازدید
    جای بسی تعجب است که مسئولین محترم دولت با اینکه می دانند روش جنگ نرم مسالمت آمیز بوده و جنبه غیر خشونتی دارد و آرام و خزنده عمل نموده و به طور تدریجی در جامعه شکل می‌گیرد و افراد به سختی متوجه تکوین آن می‌گردند؛ اما حساسیستی از ناحیه آنان دیده نمی شود...
    ۰۰:۰۷ ۹۷/۱۱/۱۸
    همچنان بی توجهی در قبال ورود جاسوسکده ی همراه و محصولات مشابه شرکت هایی مانند سامسونگ به قوت خود باقیست. به فرموده امام خمینی (سلام الله علیه) وضعیت دفاعی کشور همیشه باید در بهترین وضعیت قرار داشته باشد. پس چرا مسئولین محترم دستگاه های امنیتی در قبال جاسوسی محرز جاسوسکده هایی همچون سامسونگ و شرکت هایی از این قبیل سکوت کرده اند.دولت و دستگاه های مربوطه باید پاسخ دهند که در قبال این اخلال امنیتی بزرگ چه اقداماتی صورت داده اند و آیا اجازه خواهند داد که قاچاق و ورود بی رویه و بدون ضابطه و عدم کنترل چنین محصولاتی، امنیت ملی کشورمان را به خطر اندازد؟
  • برای دولت های استعمارگر و صهیونیستی، بسیار مهم است که از کوچکترین اخبار و اطلاعات کشور ما مطلع باشند پس چه بهتر که این اطلاعات را از طریق گوشی ما بدست آورند. 
به یاد داشته باشیم که وزراء و رجال مملکتی از میان همین مردم انتخاب می‌شوند  
    ۰۰:۰۴ ۹۷/۱۱/۱۸
    مردمی که به وب گردی و کار با گوشی خود مشغول هستند و درست در همین زمان سرویس های جاسوسی حول آنها مشغول تخلیه و شنود اطلاعات هستند، از وب گردی گرفته تا علاقه مندی های فرد، از نوشته ها و دلنوشته ها گرفته تا حضور در گروه‌های مختلف اجتماعی خوب و...، طبیعی است هنگامی که شخص مثالی به موقعیت بالایی رسید به راحتی پرونده انفرادی وی مورد بررسی قرار گرفته و دیدگاه‌ های وی حدس زده می‌شود. و این زنگ هشداری است که باید بشدت مراقب بود.
  • ۳ بازدید
    اما آنچه مهم و دردناک است اینکه، در صفحه انگلیسی سامسونگ آورده شده است: "کاربران محصولات سامسونگ، می‌توانند با ذخیره کردن صدای خود بسیاری از فعالیت هایشان را با کمک تلویزیون های هوشمند انجام دهند. اما ضبط صدا می‌تواند به شرکت سومی هم....منتقل شود. علاوه بر شرکت سوم، کمپانی سامسونگ نیز می‌تواند برای ارتقاء محصول و... به این مکالمات دسترسی داشته باشد.
    ۲۳:۵۹ ۹۷/۱۱/۱۷
    "نکته جالب آنکه شرکت مذکور، در نهایت از کاربران و مصرف کنندگان خود خواسته تا در برابر تلویزیون‌های هوشمند، در رابطه با مسائل خصوصی زندگیشان صحبت نکنند؛ زیرا امکان انتقال و شنود آنها وجود دارد! این اولین بار است که یک شرکت سازنده تلویزیون های هوشمند با چنین شفافیت و صراحتی به نقض حریم شخصی کاربران و استراق سمع از آنها اعتراف می‌کند! سامسونگ صراحتا هشدار داده که "لطفا آگاه باشید که اگر صحبت‌های شما حاوی اطلاعات شخصی یا دیگر اطلاعات حساس باشد،این اطلاعات در میان داده های ضبط شده به افراد ثالث از طریق این سیستم منتقل خواهد شد." و این نقض کامل حریم خصوصی محسوب می شود.  @Shamim_Antezar
  • ۱ بازدید
    در این میان اخباری که از محصولات شرکت سامسونگ به گوش می رسد؛ تأمل برانگیز است! تلویزیون های نسل جدید و پیشرفته سامسونگ که از سری های ال ای دی و او ال ای دی، دارای امکانات قابل تاملی شده اند، آنها مجهز به دوربین HD، دو میکروفن و نرم افزارهایی برای دنبال کردن و تشخیص چهره و تشخیص صدا هستند!
    ۲۳:۵۴ ۹۷/۱۱/۱۷
    سامسونگ در عرصه گوشی ها ی هوشمند نیز با اضافه نمودن "اسکنر چشم" به برخی از مدل های به اصطلاح محبوب و پرچمدار خود مانند" گلکسی اس ۸ و ۹" به اسم ایمن سازی گوشی تلفن همراه، امنیت کاربران را به خطر انداخته است. سیستم اسکن عنبیه چشم، الگوی رگهای خونی چشم را شناسایی می‌کند و در صورت درست بودن آن، اجازه دسترسی می‌دهد. با ذکر این نکته که؛ رگ‌های خونی موجود در چشم انسان قابل جعل کردن نیست و برای هر فردی این الگو منحصر به فرد است!  و این خود میتواند یک بانک اطلاعاتی گسترده برای شرکت سامسونگ بوجود  آورد.شایان ذکر است این محصول تکنولوژیک که توسط دارپا (DARPA) ساخته شده است، سالهاست که توسط ارتش و پلیس فدرال آمریکا برای جمع آوری اطلاعات مردم امریکا استفاده میشود. @Shamim_Antezar .
  • ۱ بازدید
    چند صباحی است که می‌شنویم سازندگان تلفن‌های  هوشمند در حال ایجاد شیوه های جدیدی برای حفظ امنیت و اطلاعات ما هستند. اما در حقیقت باید گفت آنها در حال ساختِ لوازم الکترونیکی هوشمند، به عنوان جاسوسانی پنهان در خانه ها هستند.
 با پیشرفت ابزارهای برقی هوشمند و استفاده هر چه بیشتر آنها، امکان جاسوسی بسیار آسان تر گشته است.
    ۲۳:۵۲ ۹۷/۱۱/۱۷
    تجهیزاتی که سال‌ها قبل تنها در فیلم‌های تخیلی دیده می‌شد اکنون هر یک تبدیل به محصولی واقعی شده‌اند. مسلما، پیشرفت فن‌آوری برخلاف ظاهر آن، رابطه معکوسی با حریم خصوصی و اطلاعات فردی اشخاص دارد. هر قدر فن‌آوری بیشتر پیشرفت می‌کند، عرصه بر کاربران تنگ تر شده و حریم شخصی خود را بیشتر در معرض مخاطره می‌ بینند.  @Shamim_Antezar .
  • ۱ بازدید
    زنگ خطر تهاجم فرهنگی اندکی پس از هشت سال جنگ تحمیلی  توسط قطب بصیر نظام جمهوری اسلامی ایران زده شد، اما به علت غفلت مسئولان، اکنون تا قتل عام فرهنگی مسیر خود را هموار کرده است.
 متأسفانه مسئله ای که خواب را از چشم علمدار فرهنگی ما ربوده، لالایی شیرین عده ای از مسئولین شده است!!!

ادامه در کامنت اول
    ۲۳:۵۰ ۹۷/۱۱/۱۷
    امروزه آندلسیزاسیون توسط ابرهای سیاه صهیونیستی، آسمان کشور ما را احاطه کرده است و به سرعت نور در حال تخریب بنیان عقیدتی- فرهنگی و نهایتاً ابتذال فرهنگی به خصوص با استفاده از فضای مجازی کشور و ابزارهای صهیونیستی در این فضاست. اما برای مقابله با این رعد و برق های مهیب فرهنگی، شورای عالی فضای مجازی، دولت محترم، قوه قضاییه و قوه مقننه، حوزه های علمیه و... برای نابودی این جنگ افزارهای اینترنتی-صهیونیستی چه کرده اند؟ علی الظاهر این خواب غفلت بسیار شیرین می باشد که در چند سال اخیر صدای طبل دشمن در میدان جنگ نرم نیز نتوانسته است ریتم این خواب گران را بر هم بزند. بی تفاوتی و انفعال در برابر هجمه ی فرهنگی دشمن از طریق فحشاخانه های اینترنتی همیشه همراه از قبیل اینستاگرام، تلگرام و ... و خدمت به دولت های صهیونیستی، در حالی است که فضاهای ضد ارزشی این فحشاخانه ها اولین بنیان اجتماع یعنی خانواده ها را با بحران مواجه نموده و افزایش آمار طلاق، تنوع طلبی جنسی، روابط مثلثی، بلوغ زودرس، روابط جنسی آنلاین و ... از جمله تبعات شوم فعالیت آزادانه این نجس افزارهاست!!! @Shamim_Antezar .
  • ۱ بازدید
    تهاجم فرهنگی، مثل خودِ کار فرهنگی، اقدامِ آرام و بی سروصدایی است.  یکی از راه های تهاجم فرهنگی، این بوده است که سعی کنند جوانان مؤمن را از پایبندی های متعصّبانه به ایمان، که همان عواملی است که یک تمدّن را نگه می‏دارد، منصرف کنند. ادامه در کامنت اول...
    ۲۳:۴۷ ۹۷/۱۱/۱۷
    همان کاری را که در اندلس، در قرن های گذشته کردند. یعنی جوانان را در عالم، به فساد و شهوترانی و میگساری و این چیزها مشغول کردند. این کار، حالا هم انجام می‏گیرد... اگر شما ملت و عناصر فرهنگی بیدار نباشید، خدای نخواسته، آن وقتی در می‏آید که دیگر قابل علاج نیست! جوان جبهه رفته ما را اگر محاصره کردند، اگر اوّل یک ویدئو در اختیارش گذاشتند و بعد او را به تماشای فیلم های جنسی وقیح وادار کردند، شهوت او را تحریک کردند و بعد او را به چند مجلس کشاندند، چه خواهد شد؟! وقتی تشکیلاتی وجود داشته باشد، جوان را در اوج نیروی جوانی، فاسد می‏کنند. و حالا دشمن این کار را می‏کند". (امام خامنه ای، ۲۱ مرداد ۱۳۷۱)  @Shamim_Antezar .
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_پانزدهم
    ۲۳:۴۴ ۹۷/۱۱/۱۷
    #هوای_من #قسمت_پانزدهم آتوسا و مامان مقابل چشمانم از خانه بیرون می روند. یک ساعت است از اتاقم بیرون زده ام و اینجا مقابل شبکه ی ماهواره زل زده ام به فیلمی که اصلا نفهمیدم چه بود. دلم می خواست با مامان صحبت کنم. اولش که فیلم می دیدند خفه ماندم، آخرش که به رقص رسید آتوسا با جیغ و سر و صدا انقدر رقصید که... بعد هم قرار داشتند... زبان و فکم ماسید و فقط نگاهشان کردم تا رفتند. جای بوسه ی مادر را از روی صورتم پا ک می کنم. دستم بنفش می شود. به مبل می کشم تا پاک شود، قرمز می شود... رویه ی مبل را می گویم... ************************************************************************ در را که باز می کنم بچه ها هستند بدون مژده. فقط اجازه می دهند که ببوسمشان و پر می گیرند سمت اتاق مسعود. می دانند که نباید به آغوشش بروند. اما مسعود خودش بی طاقت بغلشان می کند، بشری کنار می کشد و کنار می کشدشان، صدای خنده ی بلند مسعود تا آشپزخانه هم می آید و مادر آرام آرام اشک می ریزد و تند تند بساط میوه و شیرینی و شام را می چیند. طناب را برمی دارم و یک سرش را به پایه ی میز می بندم و یک سرش را به لوله ی گاز. برای اینکه به بچه ها خوش بگذرد هر کاری حاضرم انجام بدهم. وقتی که توپ را دستم می بینند فریادشان خانه را پر می کند. مسعود اصرار دارد همراه ما والیبال نشسته بازی کند. هربار که دستش به توپ می خورد لب می گزد و چشم می بندد اما کنار نمی کشد. نمی توانم اینطور ادامه بدهم، بازی را می برم سمت گل یا پوچ، اسم فامیل، دزد و پادشاه... سمت هر بازی که در آن مسعود باشد و اذیت هم نشود. محبوبه و بچه ها هم می آیند. خوشی مادر دیدنی شده است. محبوبه کنارم می کشد: - یه خواهش! - خانم شدی! خواهش می کنی دیگه! وقتی می بیند نگاهش می کنم خودش متوجه می شود که احتمال قبولی بستگی به نوع درخواست دارد، نا امیدانه می گوید: - با مژده حرف زدم قراره امشب بیاد. نه تو و نه اون نمی گید که اون روز چی بهش گفتی ولی امشب... نمی ایستم تا بشنوم، حق را به مژده نمی دهم که بخواهم مثل این یک سال مدارا کنم. هربار که مدارا کردیم انگار که یک گناهی انجام داده ایم و رفتار او مجازات حاکم قادر بر مسعود مظلوم است. اشتباه برخورد کردیم و او را خراب کردیم. موقع شام می آید، مادر سنگ تمام می گذارد. انقدر همه ی بچه ها را خسته کرده ام که بدون تعارف یکی یکی گوشه و کنار ولو شده و تا رختخواب می اندازیم سینه خیز به سمتش بروند. مادر نگران نگاهم می کند و به نگاه های التماس محبوبه اصلا جواب نمی دهم. مسعود را می برم حمام. امروز نتوانسته بودم عصر ببرمش. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_چهاردهم
    ۲۳:۴۲ ۹۷/۱۱/۱۷
    #هوای_من #قسمت_چهاردهم یک لحظه سکوت می افتد رو ی سر خانه، صورتش قرمز شده است و بغض میکند، کوتاه نمی آیم: - مسعود یا با این درد زندگی میکنه یا با همین درد... بی پدری سخت ترین درد عالم است... نمی گویم ادامه ی حرفم را: - تکلیفـش مشـخصه... امـا شـما تکلیفـت رو بـا ایـن زندگـی روشـن کن، یا با این درد زندگی میکنی مثل دوران خوشـیتون. یـا ایـن زندگـی رو تمـوم میکنـی. بـا اختیـار خودتـه، متأسـفانه داداش اینقـدر فهمیـده هسـت کـه مجبـورت نکنه... بـا خودته همه چیز، فقط تصمیمی که میگیری اول و آخریه... با چنان اخمی نگاهم میکند که انگار قاتل مسعود من هستم. آخرش را باید اول میگفتم و الآن میگویم: - اگه قـرار بـود زندگی همـه ش خوشـی باشـه، دنیـا بهشـت بـود دیگـه، امـا یـه آدم نیسـت کـه تو بخـوای بگی یک کله توی عسـل داره غلت میزنه! وقتی عسله، لذتشو درست و به جا ببر، وقتی بـه تلخیـش میرسـه، حواسـت باشـه کـه چطـور ردش کنـی، نـه اینکـه اینطـوری درب و داغونـش کنـی... مسـعود مریضـه، امـا هنـوز هسـت. محبتـش هسـت، حضـورش نعمتـه، بچه هـاش و خـودت سـالمید. زندگـی سـر پاسـت. داره جلـو مـیره. اون داره زجـر می کشـه، می افتـه یـه گوشـه، چیـزی هـم ازتـون نمی خـواد، بـه جـای اینکـه بهـش امیـد بـدی. کنـارش باشـی، هـر بـار کـه مریضیـش عـود میکنـه میزنی کاسه کوزه رو هـم می شـکونی... مژده خانـم تمومـش کـن... مسـعود خبـر نـداره مـن اینجـام، امـا حقش این نیست دیگه اذیت بشه. قبل از اینکه حرفی بزند، بشری می آید. لباس بیرون پوشیده: - مامان من با عمو میرم پیش بابا. - تو غلط میکنی! نگاهم تیز میشود روی صورت مژده: - هـر بـار کـه بابـا اینطـوری میشـه شـما میفرسـتیش خونـه ی عزیز، دیگه هر بار منم میرم. - گفتم غلط میکنی، برو توی اتاقت. هنوز حرفش تمام نشد، که هادی هم می آید: - مامـان! بابـا هـر روز کـه زنـگ میزنیم میگـه اذیتـت نکنیم، اما شما هم اذیت بابا نکن، دلش برامون تنگ شده! نمیمانم که دعواها را بشنوم، به هم ریخته تر از این حرف هایم، بچه ها را نمی آورم، خودشان می آیند سوار میشوند: - برو عمو، ما باهات میایم پیش بابا! نگاهشان نمیکنم تا اشک های شور چشمانم نمک رو ی دل پریشان شان نشود: - عمـو! مامـان راضـی نیسـت بیاییـد، بابـا هـم راضـی نیسـت مامان رو اذیت کنید. بمونید فردا بابا رو می آرم راضیشان میکنم که بمانند، با گریه پیاده میشوند، با زنگ موبایل از دنیایی که متوقفم کرده بیرون می آیم. برای فرار از لحظاتی که سخت شده است جواب میدهم: - سلام! - به... سلام بر معلم فراری، بیا قبول کن یه سر بریم باغ. با جواد چه کنم؟ الآن با این همه کار و فکر مشغول... مدیریت زمانم دارد لنگ میزند... زندگی که لنگ نشده است... بچه ها که گناهی ندارند: - جواد بـاور کـن این روزا فرصت ندارم، عصرام تا شـب پره. باغ نه، اما ا گه می آیید بریم کوه. چهار ساعته بریم و بیاییم. ساعت سه، جمعه پایین کوه منتظرم! - جان من جدی نشید، بپرسم؟ - جانم! - مشکلی پیش اومده، یعنی ... خواستم بگم کاری باشه...؟ - نـه! دنیـا مثـل قبـل داره مـیره. همیـن کـه تـو سـر حـال هسـتی بزرگترین کمکه. جمعه رو تثبیت کردی خبر بده. - به هر حال! قبولمـون ندارید امـا هـر کاری از دسـتم بـر بیـاد هستم. - آقایـی جـواد جـان! بـرای پخـش هـم خبرت میکنم، حواسـت به خودت باشه #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_سیزدهم
    ۱۰:۳۴ ۹۷/۱۱/۱۴
    #هوای_من #قسمت_سیزدهم هر روز عصر میروم پیش مسعود. کنار دردی که او میکشد مادر خیلی بی صدا دارد آب میشود. سر و صدای خانه شده ام! حرف بزنم، بخندم، مجبورشان کنم تا بخورند، کمی حرف بزنند، بخندند... مسعود را ببرم حمام، آب سرد و عرقی رو ی بدنش بریزم... کنارش بنشینم و همراهش مقاله هایی را که باید کار کند بخوانم و... عصر امروز بعد از مدرسه رفتم سراغ مژده، زنداداش! خانه بودند، بچه ها به محض دیدنم چنان خوشحالی کردند که غصه و حرف هایم را فراموش کردم و فقط توانستم آنها را همراهی کنم. هدای پنج ساله، هادی هشت ساله و بشری که شبیه دوازده ساله ها رفتار نمیکرد و مثل هجده ساله ها کنارم نشسته بود. صبر کرد تا هدی از سروکولم بالا برود، موهایش را ببافم، صورت تپلش را بادکش کنم و قلقلکش کنم، سکوت کرد تا هادی برایم دفتر مشق و املایش را ورق بزند. کتاب هوش تصویری اش را با من حل کند، جدول سودوکویش را بیاورد و مسابقه بدهیم و... خودش اولین حرفش: - عمو جون! بابا خوبه؟ به چشمان درشتش نگاه میکنم: - دلش براتون تنگ شده! خیره به چشمانم نگاه میکند و ساکت دست می برد سمت لبش و پوست خشک روی آن را میکند و باتردید می پرسد: - شما که تنهاش نذاشتی؟ چشم میبندم: - شماها براش یه مزه ی دیگهای دار ید! بلند میشود و میرود. هادی و هدی را هم صدا میکند و میبرد. میدانم که چه زجری میکشد، اما نمیتواند اعتراض کند. حداقل الآن که هم مادرش به هم ریخته است و هم پدرش دارد ذره ذره آب میشود. مردان این روزهای آرامش و آسایش، سا کت میروند. مژده برایم شربت می آورد. فکر میکند که پای حرف هایش می نشینم مثل یک سال گذشته و من میدانم که اوج نامردی است نخواستن مسعود این روزها. اما من این دفعه مثل همیشه نیستم، میخواهم خودش را جمع کند و این بساط را به هم بزنم. - محبوبه جون خوبه؟ لب به لیوان شربتم میزنم و فقط سر تکان میدهم. - چـرا نیاوردیـش، می اومدیـد دور هـم شـام یـه چیـزی درسـت میکردیم، میخوردیم. نمیتوانم صبر کنم، بشری میفهمد و او نمیخواهد سطح فهمش را تغییر دهد. حجم اطلاعاتش زیاد است، اما درک عقلی اش ذره ای کار نمیکند: - بردمشون خونه ی مامان، اونجا شام درست کنند دور همی. - اومدید طعنه بزنید؟ لیوان را میگذارم روی میز، شربتش تلخ تر از قهوه بود. - اومدم بفهمم درد چیه؟ هرچند من که یه درد بیشتر نمیبینم؛ اونم مسعوده! شوکه میشود، تا حالا همیشه با دلش راه آمده ایم، چه مسعود که عادتش است از خودش بگذرد، چه من که با احترام آمد و رفت کرده ام، چه مادر که سکوت کرده تا کمتر مسعود چوب بخورد. - من چه گناهی کردم که گیر این زندگی افتادم؟ جا میخورم از حرفش. بی اختیار نگاهم بالا میکشد و روی صورتش می ماند. زندگی که حسرت خیلی ها پشتش بود و با میل و احترام او جلو رفته بود، حالا برایش شده یک سد! خشم و بهتی که در صدایم می نشیند به اختیار خودم نیست: - این زندگی تا یکسـال پیش پر از خوشـی بود! الآن که زخمی شده و دردش به جون مسعود افتاده... نمیتوانم ادامه بدهم. دلم برای مادرم تنگ میشود. من چند ساله بودم؟ مسعود چندسالش بود؟ محدثه شیر میخورد هنوز... پدرم چرا نبود؟ خیلی وقت ها نبود اما مادرم همیشه بود... با همه ی وجودش هم بود... هیچ وقت پشت پدر خالی نبود... #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_دوازدهم
    ۱۰:۳۲ ۹۷/۱۱/۱۴
    #هوای_من #قسمت_دوازدهم جواد که میرود حال نگین هم بد میشود. به سختی خودش را تا گوشه ی کافه میکشاند و تا آخرش گریه میکند. گریه هایش مثل خنده هایش بی سر و ته است. میترا یکی دو بار برایش آب میبرد. کنارش مینشیند و میبینم که دارد حرف میزند. اشک های نگین آرایشش را پخش صورتش میکند. زشت ترین تابلوی تصویر یک زن که تا به حال دیده ام. صندلی ام را جابه جا میکنم تا اینقدر نگین مقابل چشمانم نباشد. میترا هم بغض کرده. می آید و خودش را روی صندلی کنارم می اندازد. یکی دو تا از بچه ها سراغ نگین میروند. جیغ میکشد. حال او از همه بدتر است. سیروس برایش ماشین میگیرد که برود... تا این جشن تولد تمام شود، مجبور میشوم حواسم را بدهم به میترا که حس میکنم با سیروس تیک میزند. حس مزخرفی است. از سه کام حبس خودم را محروم میکنم تا نگذارم کسی... اما همین باعث میشود که حال و روز بچه ها را ببینم. هر کدام که پکی زده و یا زبانش را به لذتش کشانده حال عجیبی دارد. برای جواد مینویسم: «خر تو خر است این زندگی قبول داری؟» جواب میدهد: «خر تو خر نیست، خر من و تو هستیم که حتی مثل خر هم زندگی نمیکنیم. اون بیچاره حداقل طبق یک قانون از اول دنیا خر آمده و خر زندگی میکند و خر میرود. من و تو آدم آمدیم خریت را انتخاب کردیم و مثل یک لاشه هم میمیریم حالم خوش نیست پیام نده!» پیام جواد را میفرستم برای آقای مهدوی و میگویم: «تو که زندگی رو تعریف نکردی... دنیا رو تعریف نکردی، حداقل تعریف ما رو بشنو.» بالاخره برایم پیام میدهد: «نمیدانم کی هستی، اما زندگی یعنی دست و پنجه نرم کردن با سختی ها، یعنی انتخاب لذت های بلند مدت، نه لذت های کوتاه و دم دستی. خریت برای آن هایی است که فکر کنند زندگی یعنی راحتی و خوشی، فقط و فقط همین... از هر راهی و با هر وسیله ای... به خاطر همین، وقتی کمی سختی میبینند دنبال اصالت خر میروند.» مینویسـم: «نفهمیـدم، مـن مثـل جـواد نیسـتم کـه بهـش مشـق فکر کردن میدادی!» جواب نمیدهد دیگر. هر چه صبر میکنم جواب نمیدهد. تا آخر شب هم منتظر میشوم پاسخی نمی آید. وحید نیامده بود و میپرسد: - چه خبر بود؟ - هیچـی، خوردیـم، خندیدیـم، رقصیدیم، خوردیـم. الانم داریم بالا می آریم. - مزخرف، درست بگو! چه خبره؟ همیشه چه خبره؟ همینا دیگه... - قبلا که خیلی ذوق میکردی؟ - قبـلا هـم همیـن بـود. فقـط مـن رنگی تعریـف میکـردم. هر چی سیاه و سفید بود رنگی میگفتم تا بگم خیلی خوش گذشته! - نه داش... مثل اینکه حالت خرابه؟ زیادی زدی؟ زیاد نزده بودم، اصلا امشب به مستی و مواد لب هم نزده بودم تا از دنیای میترا سر دربیاورم، تازه تازه دارم میفهم که مست که میشدم. وقتی که میکشیدم چه کارها میکردم! بچه ها همان وسط بالا آوردند، روی همانها رقصیدند، حرف هایی میزدند که.... و سر آخر... چرا من قبلا همین برنامه ها را آنقدر با آب و تاب برای همه تعریف میکردم؟ چرا؟! #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    

شبکه ملی اطلاعات یک شبکه ی داخل کشوری با سرعت بالاست که هدف اساسی آن، ارتقای کنترل و نظارت بر محتوای شبکه، جلوگیری از حملات و تهدیدات سایبری و همچنین دسترسی راحت و پیوسته به اطلاعات درون کشوری است. در این حالت اینترنت نیز در کنار شبکه ی داخلی اطلاعات، برای دسترسی به اطلاعات خارجی و عمومی در اختیار کلیه ی کاربران قرار خواهد داشت.
  • ۱ بازدید
    
در این چهل سال..
آیا در سایه حکومت قرآن، ناتوانی های ما به قدرت تبدیل نشد؟؟
آیا در سایه حکومت قرآن، ترس و نگرانی ما تبدیل به شجاعت و دلاوری نشد؟؟
آیا تعداد کم ما روز به روز بیشتر نشد؟؟
آیا در سایه حکومت قرآن، ذلت و زبونی ما به عزت و اقتدار ما بدل نشد؟؟
آیا در سایه حکومت قرآن، فتنه ها و دسیسه های روزانه ی دشمن، از سرما برطرف نشد؟؟؟

#التماس_تفکر
    ۱۰:۲۷ ۹۷/۱۱/۱۴
    کجا بودیم کجا رسیدیم؟... سوره الأنفال: آیه 26 وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَیَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. و به یاد آورید زمانى را كه شما كم بودید و در زمین (مكّه) مستضعف بودید، مىترسیدید مردم (دشمنان) شما را بربایند، پس (خداوند در مدینه) پناهتان داد و با یارى خویش، شما را نیرومند كرد و از پاكیزه ها به شما روزى داد، باشد كه شما شكرگزارى كنید. پیام آیه: 1- یادآورى روزهاى ناتوانى و روزهاى یارى خداوند، مایه ى دور شدن از فتنه هاست. «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً»، «وَ اذْكُرُوا» 2- مسلمانان در مكّه تا پیش از هجرت به مدینه، دائماً ترس و دلهره داشتند.«تَخافُونَ» 3- در راه حقّ، از كمى نفرات و ناتوانى و آوارگى نهراسیم، «وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ» كه یارى خداوند حتمى است. «فَآواكُمْ وَ أَیَّدَكُمْ ...» 4- در سایه ى ایمان، خداوند به گروه اندكِ ضعیفِ هراسناك، عزّت و قدرت و مكنت مىبخشد
  • ۱ بازدید
    میگویند وقتی چشم از دنیا بست یک ملت بی پدر شد اما یادگار ارزشمندی به جا گذاشت...
 اندیشه ی آن مرد فرزانه که ظلم ستیزی و ساده زیستی بود هنوز گفتمان برتر دنیاست ...
اکنون آقایم سید علی وارث و پرچمدار انقلاب پیر جماران است و این مرد چه شباهت عجیبی و دوست داشتنی ای دارد با خمینی کبیر ...

.سید علی ساده زندگی می کند همچون مرادش خمینی عزیز ...قدر ایشان را بدانیم و بدانیم که روزگار جریمه ی سنگینی خواهد کرد قدرنشناسان را...
    ۲۰:۰۱ ۹۷/۱۱/۱۵
    وعلیکم السلام...شبتون بخیر و ایام بر شما مبارک...ان شاءالله. ...@EBRAHIMI @nabi25
    ۱۱:۱۲ ۹۷/۱۱/۱۴
    ❁﷽❁.. ذکر روز یکشنبه {یا ذَالجَلالِ و الاِکرام..ای صاحب شکوه و بزرگداشت}امروزتان پراز انرژی مثبت ملودی قلبتون شاد..دنیاتون پراز آرامش پراز لبخند‌،پراز زیبایی،پر ازعشق و شادی ،وطعم زندگیتون شیرین... سلاااااام پگاه تان سبز زندگی تون زیبا ترین و عاقبتون بخیر باشه..۹۷/۱۱/۱۴☆ نــــــبی ☆"اللّهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج"
    ۱۱:۱۱ ۹۷/۱۱/۱۴
    سلام روزتون بخیروعرض تبریک ایام....ان شاالله خداوند تا انقلاب مهدی عج رهبرمون را حفظ کنه
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_یازدهم
    ۲۱:۴۴ ۹۷/۱۱/۱۲
    #هوای_من #قسمت_یازدهم سعیده تولد گرفته و همه ی بچه ها هم دعوتند. با میترا میرویم اول یک عروسک می خریم برای سعیده. از دیدن مغازه ی پر از عروسک انقدر ذوق میکند که یکی هم برای او میخرم. عروسک صورتی پشمالو... دخترها بزرگ بشو نیستند... قد و هیکلش اندازه ی مادر من است و مغزش مثل همین عروسک... این را تا کنار گوشش میگویم جیغ میکشد و مشت محکمی هم به بازویم میکوبد. کوتاه می آیم و با خنده تمامش میکنم. میرویم کافه ای که برنامه در آنجا است. ا گر کافه ی سیروس میگرفت نمیرفتم. کافه برای مهران است و برای سعیده قرقش کرده است. می نشینم سر میزی که جواد نشسته است. نگین چند میز آن طرف تر کنار وحید و دو تا پسر دیگر است. صدای خنده های بلندش بدجور روی اعصاب است. جواد نگاهش قفل فنجان کافه میکس است و چیزی نشان نمیدهد. میترا دو سه باری سربه سر جواد میگذارد اما نمیتواند ابرو های گره خورده اش را از هم باز کند. کنار گوشش میگویم: - قبلا هم چیزی میزد یا الآن علفی (ماری جوانا) شده؟ جواد سرش را می چرخاند سمت میز آن ها و لبی به تمسخر کج می کند. سیروس ظرف تعارفی را مقابلمان میگیرد. لایه ی نازک ّگیاه (نوعی مخدر) روی قندهای سفید نگاه جواد را به خودش جلب میکند. هیچکدام مان جرئت نمیکنیم برداریم. با شوخی سیروس را رد میکنم. دست میگذارم رو ی بازوی جواد و میگویم: - به درک! تلخ نباش بابا! با این چشمای نحست ما رو هم ترسوندی، یه پک نزدیم. نگاهم میکند و سرش را پایین می اندازد، کلا یعنی شروع و تمامش به جهنم. آرام زمزمه میکند: - گند بزنند به این زندگی که خوشی و خریتش رو با این قرصا و علفا جلو میبریم. آخه بیشعور ماری جوانا میخوای که مثل بقیه با صدای خنده ی نحست چیو ثابت کنی؟ نگین می آید طرف ما. کنار گوش جواد میگویم: - پاستوریزه بودنت رو هـم عشقه! فقط میشه این قیافه رو نگیری، طرف داره میاد اینجا! سرش را بلند هم نمیکند. موبایلش را درمی آورد و شروع میکند به تایپ کردن، نگین با صدای کنترل نشده ای میخندد. صندلی را عقب میکشد و مقابل جواد مینشیند. میترا ذوق زده میگوید: - وای نگین جون، خوب شد اومدی، این جواد که بدون تو آدم نیست. سر جواد تند بالا می آید و نگاه تیزی به میترا می اندازد. سرم را پایین می اندازم از حماقت میترا. نگین میچرخد سمت جواد و دست میگذارد روی دستش: - وای چرا عشقم، نگو میترا جون، جواد همیشه جدیه، و الا اخلاقش ماه و بیسته. جواد خودش را عقب میکشد و تکیه میدهد، دست به سینه در صورت نگین دقیق میشود. سرخوشی غیرطبیعی نگین جواد را به هم میریزد. نگین از اینکه مهران به او بی محلی کرده و برای سعیده سنگ تمام گذاشته خراب است. تا موقعی که با جواد بود جرئت استفاده از گل و قارچ و روانگردان نداشت و حالا با این وضعیت مقابل جواد نشسته است؛ برای نشان ندادن حال و روز لجن مال شده اش است. کلا زندگی یعنی لجن، حالا ماهی هایی هم که در این لجن دمی تکان میدهند گوشتشان خوردن ندارد، لجن خوارند. جواد چند دقیقه بیشتر نمیماند و بلند میشود که برود. نگین بازو ی جواد را میگیرد و صدایش میزند. چشم بستن جواد شدت عصبانیتش را نشان میدهد و کنترلی که تا حالا اهلش نبوده و امشب معجزه شده است که دارد خودش را میخورد تا او را تکه تکه نکند. - نگین، تمومش کن، با من تموم شد، با کسی هم که تو رو نمیخواد هم، تموم کن! این منت کشی رو تا آخر عمر برای هر کسی تموم کن. مثل احمق ها هم نه چیزی بکش و نه بی عقلی تو با خنده نشون بده! دیگر نگاهی به هیچکس نمیکند و میرود. #نرجس_شکوریان
  • ۱ بازدید
    #هوای_من #قسمت_دهم
    ۲۱:۴۰ ۹۷/۱۱/۱۲
    #هوای_من #قسمت_دهم در خانه را که باز می کنم مادر پنجره را باز می کند و سر بیرون می آورد. برای لبخند و صدای سلامش، سر تکان می دهم و جواب می دهم. خریدها را توی آشپزخانه می گذارم. - چه عجب ما شما رو دیدیم. می بوسمش: - حالا قبول کردی که اشتباه کردی منو به دنیا آوردی. یه کبوتر به جاش می خریدی بیشتر به دردت می خورد. - دوباره شروع کردی بچه؟ یک سیب می شویم و می دهم دستش: - بـاور کـن مامـان مـن! کبوتـر، هـم بـرات تخـم می ذاشـت. هـم بق بقـو می کرد. هـم اجنـه رو دور می کرد. من فقـط بلدم مثل جن بیام و برم. داداش خوبه؟ چی شد دوباره اینجا... بازم مژده؟ مامان سر درد دلش باز می شود. می مانم تا حرفش را بشنوم و با میوه شسته می روم سراغ مسعود. چشمان بسته اش مطمئنم می کند که بیدار است: - آدم اگه دلش برای نگاه داداشش تنگ بشه باید چه کار کنه؟ چشمانش را باز می کند و لبخندی که صورت زردش را کمی از بی حالی درمی آورد: - سلام، چه عجب. مگه من بیفتم که تو پاشی بیای. دستش را آرام می گیرم. می دانم وقتی که این درد به بدنش می افتد طاقت کمترین فشار را ندارد. - تو بلند بشی که دنیا رو به هم می ریزی. من انقدر بی خاصیتم که بلند شدنم هیچ کاری جلو نمی بره. خوبی؟ - می بینی که... - این دکترا بایـد مدرکشـون رو بنـدازن تـو رودخونـه. یـه سـاله این طور می شی و نمی فهمن... چشمانش را می بندد و آرام می گوید: - مهـم خودمـم کـه می دونم چیـه؟ اونـا هـم نـه درد رو می فهمـن نـه درمانـش رو. فقـط دعـا کـن بتونـم ایـن پـروژه رو به آخر برسـونم. تحویل بدم برم. دستش را می گیرم و آرام آرام کف دستم را رویش می کشم. چشم باز می کند: - مهدی! - داداش... بـا یکـی از اسـاتید صحبت کـردم، می گفت داداش تو اولین نفر نبوده که وقتی می خواسته برگرده این طور شده... بغض نمی گذارد حرف بزنم. چشمانش می خندد: - ده بار دیگه هم برم، برمی گردم، با همین حال و روز هم... - مژده کجاست؟ رو می گیرد از من و می خواهد که بنشیند. کمکش می کنم. به هر جایش دست می زنم می گوید: - وای... سوختم مهدی... سوختم... آروم... می سوزد. تمام بدنش انگار آتش است. وقتی می نشیند زیر لب می گوید: - اونم زنه دیگه، خسته می شه، وقتی منو دید سرحال بودم. قرار نبود این طور بشم، فقط خدا رو شکر که بچه ها رو با خودش نگه می داره. حرفی نمی زنم تا دلش را نسوزانم. - بریم حمام. بدنت رو با آب سرد بشورم بهتر می شی. برایش میوه پوست می گیرم از روند پروژه اش می پرسم. مختصر جواب می دهد. حمام که می رویم به زحمت طاقت می آورد. آب سرد و عرق کاسنی را کاسه کاسه روی بدنش می ریزم. نمی گذارد دست بکشم. نمی گذارد صابون بزنم. نمی گذارد حتی سرش را آب بزنم. فقط گاهی آرام می گوید: - مهدی، تمومش کن. دنیا تمام می شود. فرقی هم ندارد. برای همه تمام می شود. پولدار و فقیر، صاحب منصب و گدا، زن و مرد... دور تندی هم دارد گذرانش که حتی زمان نمی دهد یک لذت را مثل آب نبات نگهداری و مزمزه کنی. زود تلخ می شود. حداقل آدم با خالقش این زمان را بگذراند و شرافت و عزت و انسانیتش را به حراج نگذارد. محمدحسین مرگ را مسخره گرفته بود. چون به هیچ وجه حاضر نشده بود عزت و شرفش را با چشم آبی ها معامله کند. #نرجس_شکوریان
  • ۲ بازدید
    #هوای_من #قسمت_نهم... ضمن عرض سلام و ادب عذرخواهی میکنم که در پخش داستان تاخیر شد...
    ۲۳:۲۶ ۹۷/۱۱/۱۲
    علیک سلام ،اختیار دارید بزرگوار هرموقع وقت داشتید بگذارید ،داستان داره جالب تر میشه :)
    ۲۱:۴۷ ۹۷/۱۱/۱۲
    ❁﷽❁... آرامش شب تقدیم به قلب مهربون شما..امشب در آغوش امن خدا آرام بخواب، بی تردید فردا بهترین روز زندگی تو خواهد بود به شكوه تقدیر و معجزه خدا شك نكن #شبتون_آرام_و_درپناه_خدا.. سپاسگزارم از مطالب و #داستان های آموزنده تون... خسته نباشید خدا قوت
    ۲۱:۴۳ ۹۷/۱۱/۱۲
    :)
  • ۲ بازدید
    #هوای_من #قسمت_ هشتم
    ۲۱:۳۶ ۹۷/۱۱/۱۲
    سپاس ،زنده باشید
    ۲۱:۳۵ ۹۷/۱۱/۱۲
    سلامت باشید ان شاءالله ... یه کم داستان جلوتر بره بهتر متوجه میشید...
    ۲۱:۳۳ ۹۷/۱۱/۱۲
    تشکر ،الان با شناخت شخصیت اصلی که فرق کرده داستان کمی روشن تر شد ،موفق باشید
  • ۲ بازدید
    #هوای_من #قسمت_هفتم
    ۲۲:۵۳ ۹۷/۱۱/۸
    #هوای_من #قسمت_هفتم مصطفی که در را پشت سرش می بندد، متوجه می شوم که می خواهد حرف خاصی بزند. نگاهم را از صفحه ی کامپیوتر می گیرم و منتظر می شوم: - قبوله دیگه! آقا... جان من کوتاه بیا! مبهم حرف می زند. اما متوجه می شوم. سر تکان می دهم برای ادامه ی حرفش. تا می آید لب باز کند تقه ای به در می خورد و در بی مکث باز می شود. قطعا جواد است. در را بی اجازه باز می کند. جواد است دیگر... بخواهد قرق می کند، نخواهد بلند حرفش را می زند. به میل خودش می رود و می آید. اثبات امیال نفسانی و خودی می کند. - ا ... مصی تو هم که اینجایی! مصطفی می رود طرفش و دست می دهند: - ِچطوری جواد. دربی رفتی؟ - خاک آفریقا تو سرشون. می خندم، خاک پرقیمتی نصیبشان کرد. الماس دارد. این را مفت خورهای دنیا و حروم خورها فهمیدند... بچه های خودمان هنوز آفریقا و اروپا می کنند! ارزش گذاری ها چقدر فرق می کند! - بیکاری آقای مهدوی دیگه؟ - وقتی اومدی ولو شدی روی صندلی جلوی من، داری حرفت رو هم می زنی و میگی... حتما بیکارم دیگه! خنده ی مضحکی می کند و می گوید: - خـودم می مونـم کمکـت می کنـم. الآن تـا برگردیـم کتابخونه بیا بریم یه دور بزنیم. مصطفی به جای من می گوید: - ِخوبـی شـما؟ سـاعت مدرسـه اسـت. مـن و تـو کنکـوری ولیم. پاشو دوتایی بریم! صدای پیامک موبایلم بلند می شوم. محل نمی گذارم و مشغول کارم می شوم. مصطفی و جواد دارند کل کل می کنند. دوباره پیام می آید. کامپیوتر هنگ می کند. سه باره پیام می دهد: «بابا! آقای مهدوی جواب بدید تو رو خدا. این آدمه شاید داره آدرس محل مقتول شدنش رو میده، بعدا که بخونی موریانه ها دارند تجزیه اش می کنند.» کامپیوتر را خاموش و روشن می کنم شاید فایده کند. موبایلم را از روی میزم برمی دارد و می گیرد طرفم. مصطفی می بیند که نمی تواند حرفش را بزند راه می افتد از دفتر برود بیرون و هم زمان می گوید: - بـه دلمـون مونـد یـه بـار بیاییـم حرفمـون رو بزنیـم مزاحـم اینجـا نباشه. جواد با سرعت سر برمی گرداند سمت مصطفی و می گوید: - ِاِا تو دیگه چرا، آقای مهدوی خودشو کشت بگه هر چی دلت می خـواد... خفـه ش کـن... بـه دلـت محـل نـذار... اونوقـت تـو شاگرد فابریکش هنوز می گی دلم می خواد دلم می خواد... پیامک را باز می کنم. تبلیغاتی است. هر سه تایش. باید مسدود کنم این سیل پیام های مزخرف را. مصطفی را نفهمیدم چه گفت. ُاما جواد کری می خواند. - جون مصی، ایـن دلم می خـواد، دلـم می خواد رو، بیـا ساطورکشی کنیم، راسته اش به من می رسه، استخواناش به تو. ببین حاضرم شرط ببندم. - الان تـو هـر چـی دلـت خواسـته انجـام دادی، بهـت خـوش گذشته؟ خرابتم نکرده؟ - بله پس چی؟ مصطفی شصتش را بلند می کند و با جدیت می گوید: - باشه. برو جلو رفیق، فعلا... و می رود. کامپیوتر آدم می شود. اما جواد نمی خواهد کوتاه بیاید: - عصر هستی؟ بریم تا یه جایی، یه دور بزنیم. عصر را دیگر ندارم. عصرها را ندارم. عصرهایم را باید مدیریت کنم. نگاهم که طولانی می شود روی صورتش می گوید: - امروز سر حال نیستی؟ نگاهم را ادامه می دهم: - هان! هستی؟ پلک می زنم. - اوکـی. گزینـه ی سـوم. مثـل همیشـه ای. فقط عصر رو نیسـتی. حداقل وعده ای که دادی رو... هوم. کیفم را نشانش می دهم. می آورد و کتاب را درمی آورم و میدهم. دستش. کتاب را مثل یک پرتقال زیر و رو می کند: - جلدش قشنگه ... باشه ... میخونم ... به شرطی که آنلاین باشی هر چی وسطش پرسیدم جواب بدی... از توی جیبش مقداری پول درمی آورد و می گذارد کنار کامپیوتر و می گوید: - این سهمیه ی این ماه. قراره یه بار منم بیام دیگه... موس را برمی دارم و پوشه را باز می کنم. - تا ته کتاب رو که خوندی حرف می زنیم. حالا هم برو. - زور کـه میگی خوشم می آد ازت. کلا وقتـی بـا آرامـش حرفـت رو محکـم می زنی بیشـتر خوشـم می آد. دلم می خـواد که اینجور وقتا به حرفت گوش بدم. ببین چه قدر خوبه آدم به حرف دلش گوش بده ... ببین دلم می خواد؛ چیز خوبیه دیگه... قبل از اینکه بلند شوم و بزنمش از دفتر می پرد بیرون... #نرجس_شکوریان
  • ۲ بازدید
    مسئولین محترم حوزه ی علمیه! آیا کلام مقام معظم رهبری را به یاد می آورید که فرمودند: " مسئله‏ ى دیگر در نظام رفتارى و اخلاقى حوزه‏ ها، فیض بردن از معنویات است، تهذیب است؛ این خیلى مهم است. جوان امروز بیش از گذشته به مسئله‏ ى تهذیب نیازمند است.
    ۱۱:۰۱ ۹۷/۱۱/۹
    خیلی خوب کاش تزکیه بیشتر رونق پیدا کنه...
    ۲۲:۴۷ ۹۷/۱۱/۸
    كسانى كه رشته‏ هاى رفتارشناسى عمومى را مطالعه می كنند و كار می كنند، این را تأیید می كنند. امروز در همه‏ ى دنیا این جور است كه وضع نظام مادى و فشار مادى و مادیت، جوان ها را بى‏ حوصله می کند؛ جوان ها را افسرده می كند. در یك چنین وضعى، دستگیر جوان ها، توجه به معنویت و اخلاق است. علت اینكه مى‏ بینید عرفان هاى‏ كاذب رشد پیدا می كند و یك عده‏اى طرفشان می روند، همین است؛ نیاز هست." از شما انتظار داریم در قبال نیاز جامعه به معنویت و اخلاق بیش از پیش وارد عرصه ها ی جامعه شوید! از شما انتظار داریم در برابر هجمه ی فاسد مطالب سایت های مروج عرفان های نوظهور، فعالیت تان را در فضای مجازی بیشتر کنید! حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: "انما بُدِء وقوع الفتن اهواء تتبع، سر منشأ همه فتنه ها پیروی از خواهش های نفس است" و احکامی که برخلاف شرع مقدس صادر می گردد .از مسئولین محترم می خواهیم؛ با قطع دست عناصر فاسد و وابسته به استکبار که با ترویج عرفان های کاذب و نو ظهور به نظام مقدس جمهوری اسلامی ضربات جبران ناپذیری وارد می کنند، مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبند. همان گونه که خداوند متعال در قرآن می فرماید: " مَلْعُونِینَ أَیْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلًا، اینان ملعونند و هر جا كه یافته شوند، باید بى‏ محابا به اسارت و قتل درآیند."
  • ۳ بازدید
    
مسئولین محترم دولت! وقتی می دانید این شیّادان هر چه دارند، از شیطان گرفته‌اند و شیطان چیزی را به رایگان به کسی نمی‌دهد، اِلا به اینکه اوّل دین و ایمانشان را می‌گیرد، سپس چیزی به آنها می‌دهد که با آن در میان مریدها، آبرویی به دست آورند. پس چگونه این دیو صفتان مزدور در فضای مجازی ایران اسلامی با نام مقدس دین اسلام به اعمال نامشروع خود مشغولند و شما با سکوت و بی تفاوتی مجوز اعمال غیر شرعی آنان را صادر کرده اید؟!
    ۰۱:۱۵ ۹۷/۱۱/۹
    خداخیانتکاران و خودفروخته ها رو لعنت ونابود کنه
    ۲۲:۴۱ ۹۷/۱۱/۸
    امیرالمؤمنین علی- علیه السلام - می‌فرماید: "اِنَّ الْفِتَنَ اِذَا اَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ، وَ اِذَا اَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ یُنْكَرْنَ مُقْبِلَات، وَیُعْرَفْنَ مُدْبِرَات، یَحُمْنَ حَوْمَ الرِّیَاحِ، یُصِبْنَ بَلَداً وَ یُخْطِئْنَ بَلَداً۵...؛  فتنه‌ها، آن گاه كه روی می آورند، با حق شباهت دارند، و چون پشت می كنند، حقیقت چنانكه هست، نشان داده می‌شود. زمانی که فتنه‌ها می‌آیند، شناخته نمی‌شود، و چون می‌گذرند، شناخته می‌شوند و چون گردبادها می‌چرخند، [از همه جا عبور می‌كنند،] در بعضی شهرها حادثه می‌آفرینند و از برخی می‌گذرند". مسئولان دولتی! زمان شما برای شناخت فتنه ها هر روز در گذر است و شما هم چنان  سکوت کرده اید! آیا پاسداری از خون هزاران شهید این مرز و بوم با سکوت و بی تفاوتی شما میسّر است؟! وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی! در مقابل صد ها سایت شیطانی این شیادان وابسته به استکبار با محتوی عرفان های کاذب و نوظهور، شما نیز باید هزاران سایت با محتوی عرفان اسلامی را بنا می نهادید! چگونه پاسخگوی این سهل انگاری خانمان بر انداز خواهید بود؟! چگونه در برابر دلالان اعتقادات مردم که واضح ترین هدفشان کسب منافع اقتصادی و مادی است، هیچ اقدامی نمی کنید؟!
  • ۲ بازدید
    این شیاطین وابسته و خائن می دانند در مقابل اقتدار مرجعیت تشیع و با توجه به بیداری مرجعیت هر نقشه ی ظالمانه ای در مناطق شیعی نشین نقش برآب خواهد شد. لذا، با ترویج فرقه های دروغینی به نام معنویت و عرفان و با محوریت دادن به نقش پیر و استاد در حقیقت می خواهند بدلی برای مرجعیت ایجاد کنند
    ۲۲:۳۷ ۹۷/۱۱/۸
     اغلب قریب به اتفاق سران و رهبران این فرقه ها در اختیار خود آنان و وابسته به غرب هستند و حتی محل سکونت بسیاری از مشایخ آنان در غرب است! و از آنجا سکان هدایت معنوی پیروان را بر عهده دارند‍! و البته سکان هدایت فکری و عملی خود آنان نیز در دست سیاست بازان و قدرت مداران غربی است. آری! مدّعیان دروغین، روزی ادّعای بابیّت، روزی ادّعای مهدویّت، روزی ادّعای نبوّت، سرانجام ادّعای الوهیّت می‌کنند! مقام معظم رهبری در این باره می فرمایند: " اینكه شما ملاحظه می كنید از سال هاى دهه‌ى ۶۰، از دوران حیات با بركت امام، چه دشمنان بیرونى و چه مزدوران یا نوكران بى‌مزد و منت آنها از داخل، مقدسات دینى را، حقایق دینى را، بیّنات اسلامى را مورد تردید و انكار قرار دادند، این یك چیز تصادفى نبوده است؛ روى این تكیه داشته‌اند. این مسئله از ماجراى سلمان رشدى آغاز شد تا فیلم هاى ضد اسلام هالیوودى، تا كاریكاتورها، تا قرآن‌ سوزى، تا حوادث گوناگونى كه علیه اسلام در این گوشه و آن گوشه اتفاق افتاد، براى اینكه ایمان مردم را به اسلام و مقدسات اسلامى كم كنند. در داخل كشور، از طرق مختلف، پایه‌هاى ایمان مردم، بخصوص نسل جوان را متزلزل كنند؛ از اشاعه‌ى بى‌ بند و بارى و ابا حیگرى، تا ترویج عرفان هاى كاذب، جنس بدلى عرفان حقیقى،  تا ترویج بهائیت، تا ترویج شبكه‌ى كلیساهاى خانگى؛ اینها كارهائى است كه امروز با مطالعه و تدبیر و پیش‌ بینى دشمنان اسلام دارد انجام می گیرد؛ هدفش هم این است كه دین را در جامعه ضعیف كند."
  • ۱ بازدید
    عرفان های نوظهور با رواج اعتقادات منسوخ می کوشند تا در بین اقشار مختلف برای شیطان صهیونیسم لانه های دروغین بسازند و با ایجاد تفرقه در صفوف دینی مردم و شکاف در وحدت مذهبی آنان، با تبلیغ مهره های دست نشانده ی خود، برنامه های پلیدشان همانند سازمان دهی کودتای مخملین و فتنه ی 88 را به منصه ظهور برسانند...
    ۰۱:۱۸ ۹۷/۱۱/۹
    خدا لعنتشون کنه
    ۲۲:۲۸ ۹۷/۱۱/۸
    تأسیس فرقه ی ضاله ی "حلقه" توسط فردی که کوچکترین بهره ای از دین نبرده است از برجسته ترین موارد فرقه های کاذب و نوظهور است. یکی از اصول عرفان کیهانی یا حلقه جواز عدم اعتقاد به هیچ دین و مکتبی است، یعنی فرد صرف نظر از هرگونه اعتقاد حتی عدم اعتقاد و ایمان به خدای واحد می تواند از شبکه شعور الهی استفاده کند. این اصل که بارها در کتاب "انسان از منظر دیگر" نوشته ی رئیس فرقه عرفان کیهانی آورده شده است برای جذب جوانان و افراد دین گریز است؛ به عبارت روشنتر این راه میانبری است که فرد حتی بدون انجام واجبات به وصال خدای می رساند!!! امّا این خدای عرفان کیهانی، خدای یکتا نیست!!!بلکه خدایی است که نه محرم و نامحرم دارد، نه ایمان به پیامبران و امامان و نه دین و مذهب!!! آنچه درباره سرکرده ی این گروه شیطانی قطعی است، عضویت در گروه "چریک فدائی خلق" است. اگرچه وی در رتبه ی سران این جریان نبوده؛ اما مدتی در آن فعال بوده است. با قاطعیت می توان گفت؛ "وجود تفکرات الحادی و دهری فرقه ی ضاله و هرمی حلقه مانند؛ مبارزه ی آرام و زیر پوستی با دین و اعتقادات مردم، غیر وحیانی دانستن قرآن، اهانت به رسول گرامی اسلام صل الله علیه و آله با عنوان تناقض گویی، غیر معصوم خواندن ائمه اطهار صلوات الله علیهم، شرك دانستن زیارت قبور ائمه اطهار، تمسخر رجعت و مهدویت، تمجید از شیطان رجیم و موحد خواندن این ملعون ، ادعای خروج جن از درون مردم، ترویج زیركانه تناسخ، نفی برخی از مسائل مانند ادعای وجود نداشتن حضرت عزرائیل، لمس و تماس غیر شرعی با بدن زنان نامحرم به بهانه درمان عرفانی و ده ها انحراف دیگر، مبین ماهیت شیطانی این فرقه است. این فرقه ضاله و فرقه های مشابه، همان طور که گفته شد ابزاری است برای براندازی نرم نظام جمهوری اسلامی.