در حال بارگذاری
بالا
  • ۱۹۰ بازدید
    چقدر خوب,که بعد از چندین روز لطیف به نظر میاد,جوری که متون خالی از انعطاف رو میخندونه...
    ۰۱:۲۹ ۹۷/۰۳/۲۱
    سلام.. کاش شما هم برگردین .. هر جا هستین سلامت باشین :)
    ۲۱:۲۶ ۹۶/۱۱/۲۷
    بنده گوشیمو از دست دادم و به همچنین تمام دوستانو.به سختی ایدیتونو یادم اومد تا تونستم اینجا ی پیام بهتون بدم
    ۲۱:۲۴ ۹۶/۱۱/۲۷
    سلام.
  • ۹۹ بازدید
    انار دلش را گشود, ومردمان چه زود قضاوت کردند...
    ۲۲:۳۰ ۹۵/۰۴/۳
    یکی از دلایل زنده بودن هر ادم میتونه منتظر انار سال بعد بودن باشه
    ۲۲:۵۲ ۹۵/۰۳/۷
    سلام,دوست عزیزم,شب توام خوش,لطف داری:-)
    ۲۲:۲۸ ۹۵/۰۳/۷
    سلام مریم عزیزم...شبت بخیر گلم..خوشحالم پست گذاشتی ☺
  • ۱۰۷ بازدید
    چه خوب,که تو حیاط بیمارستان گل میکارن...
    ۲۱:۱۹ ۹۵/۰۴/۱۶
    گل و عکس زیباییست، امیدوارم بیمارستان رفتن علت مهمی نداشته باشه و فقط واسه چکاپ یا یه آمپول رفته باشید.
    ۲۲:۲۷ ۹۵/۰۳/۷
    به به..چقد زیباااست ❤
    ۱۳:۰۱ ۹۵/۰۳/۲
    سلام مریم خانم..خوب هستین...عیدتون مباررررررک
  • ۱۳۲ بازدید
    وقتی از خستگی به طبیعت پناه میبری, بذار آب همه ی,خستگیو ببره
    ۲۱:۲۰ ۹۵/۰۴/۱۶
    خوش بگذره.
    ۱۶:۰۱ ۹۵/۰۳/۸
    به به
    ۲۲:۵۲ ۹۵/۰۳/۷
    :-)
  • ۲۳۵ بازدید
    پشت در بودم,که بیایی آغوش بگشایی,باران خیسم کرد,اما در بسته بود,دستم را بر درهای قلبم نهادم,آنجا شاید کسی در را میگشود....
    ۰۸:۵۴ ۹۵/۰۲/۲۳
    سلام عزیزم :-)
    ۰۸:۴۷ ۹۵/۰۲/۲۳
    سلام:-)
    ۰۵:۲۹ ۹۵/۰۲/۲۳
    سلام:)
  • ۱۱۹ بازدید
    و انگشتهایی که با گره زندگی میبخشند....
    ۲۰:۴۱ ۹۵/۰۲/۱۰
    :-)
    ۲۰:۴۰ ۹۵/۰۲/۱۰
    چه خوشگله
    ۰۹:۱۹ ۹۵/۰۱/۲
    خیلی زیبا هستن ❤
  • ۱۰۳ بازدید
    رنگها آنقدر اعجاز دارند که بگویند تماشایمان کن...
  • ۱۹۶ بازدید
    یه بعدازظهر,بی هیاهوی دنیا,برای گوساله با شیر,همه دنیاست...
    ۱۲:۳۰ ۹۴/۱۲/۱۷
    شما روستا هستین ؟
    ۲۰:۲۱ ۹۴/۱۱/۱۳
    ﷽...سلام... آرامش شب تقدیم به قلب مهربون شما. .... پروردگارا... در مستجاب نشدن دعاهایم حکمتی نهفته است که خود فقط به آن علم داری.. و اما من در محکمه جهل خویش تو را به برآورده نکردن حاجاتم محکوم میکنم! و تو در مقابل دست های گشوده ام آرام زمزمه میکنی شکیبا باش بنده ام؛ در پنهان، اموری را برایت گذاشته ام که خوشایند تو خواهد بود .. پروردگارا برا نداده هایت شکرگزارم چون میدانم خیر مرا فقط تو میدانی نگذار با ناسپاسی داده هایت را از یاد ببرم سکان کشتی را تو بدست بگیر بگذار شکرگزار نعمت های دیده و ندیده ات باشم پناهم باش که آغوشی امن تر از تو سراغ ندارم...الهی آمین ..آرامش شب گوارای وجودتان. ...
    ۱۳:۵۷ ۹۴/۱۱/۴
    :)
  • ۱۰۱ بازدید
    ۱۹:۱۶ ۹۵/۰۳/۱۰
    با آرزوی شادی و سلامت همیشگی برای شما و عزیزانت
    ۱۱:۲۸ ۹۵/۰۱/۲۹
    اووم,باشه.
    ۱۱:۱۶ ۹۵/۰۱/۲۹
    لپ هاش رو از طرف من گاز بگیر با یه ماچ ابدار :) خدا حفظش کنه
  • ۹۹ بازدید
    یکی از کوتوله ها بهتون سلام میگه ,اینا هفت تا بودنا,دو تاشونو یکی از بچه ها برده,یه موقع فکر نکنید پنج تاشونو من از جایی بلند کردما,!!!!
    ۱۹:۱۶ ۹۵/۰۳/۱۰
    (:
    ۰۹:۲۷ ۹۴/۱۱/۱۰
    (:
  • ۲۲۸ بازدید
    باران باریدن را دوست داشت,وزمین عاشق باران بود,اما ابرها نمی آمدند,دشت دعا کرد باد بیاید ابرها را بیاورد,...دعایش مستجاب شده بود..
    ۱۳:۵۹ ۹۴/۱۱/۴
    باران وقتی که ایستاد منظره اوراق بود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ی ما آب شد. "سهراب سپهری"
    ۰۱:۴۶ ۹۴/۱۰/۲۷
    درود مریم بانو ، دوست خوبم... روزگاری سرشار از انرژی مثبت همچون نوشته های لذت بخشت آرزومندم...لحظاتت بکام و شادی ^_^
    ۱۰:۱۶ ۹۴/۱۰/۲۲
    سلام نیلوی مهربان,روز توام پر از شادی ونور.:-)
  • ۲۲۹ بازدید
    سرما آن بیرون بیتوته کرده بود,دل!اما زبان سرما را نمی فهمید, کنار آتش نشست,آتش داستانش را گفت؛ سیبها قصه اشان را؛دل داستان بلد نبود,آنچه داشت برچشم جاری کرد,..اشکها از آتش داغ تر بودند...
    ۱۴:۰۵ ۹۴/۱۲/۱۷
    لطف شماست,متشکرم
    ۱۳:۵۳ ۹۴/۱۲/۱۷
    خوبه
    ۱۳:۵۲ ۹۴/۱۲/۱۷
    بله.
  • ۱۳۱ بازدید
    در روزهایی سرد که مردمان سر در گریبان,رخت ولباس روی هم برتن میکنند,جامه می درد,و متولد میشود,!سرما که بوسیدش,لپ هایش گل انداخت و...
    ۰۹:۳۶ ۹۴/۱۱/۱۰
    عالی
    ۱۰:۴۸ ۹۴/۱۰/۱۷
    سلام,نیلوی مهربان,صبحت بخیر,دلت بی غم.:-)
    ۰۹:۰۵ ۹۴/۱۰/۱۷
    سلااام مریم عزیزم.✋..صبحت شاد و دل انگیز☺...تنور دلت گرم نازنینم♨
  • ۱۴۶ بازدید
    اینم کشک که کمی باید,صبر پیشه کنم,تا خشک بشن.!
    ۱۳:۰۲ ۹۵/۰۳/۲
    وایییی کشک سیله...عاشقشممممم
    ۲۳:۱۰ ۹۴/۱۱/۱۰
    نمیدونستم آقایون هم کشک دوست دارن,!
    ۰۹:۳۷ ۹۴/۱۱/۱۰
    کو واسه من؟
  • ۱۲۱ بازدید
    وحالا آماده هستن!
    ۱۲:۰۳ ۹۴/۱۰/۱۳
    اااا تو هم نظر داده بودی الان دیدم ;-)
    ۱۲:۰۲ ۹۴/۱۰/۱۳
    خخخ اقا دقت کن، اول اونا اومدن نظر دادن، بعد من اومدم نظر بدم دیدم قبلا اونا اینجا بودن،، صداشون کردم که تایید کنم که بِشمه خیلی خوشمزست
    ۱۱:۳۷ ۹۴/۱۰/۱۳
    ببین ؛( منو نگفتی امتحان کنم..‌گریه ؛(( @yahyanemati
  • ۱۱۱ بازدید
    بشمه ها,که دارن آروم سرخ میشن.
    ۰۹:۳۸ ۹۴/۱۱/۱۰
    نوش جان
    ۰۷:۵۶ ۹۴/۱۰/۱۲
    متشکرم عزیزم..لطف کردی :)
    ۲۰:۲۲ ۹۴/۱۰/۱۱
    یه لیوان شیر,یه لیوان ماست,نصف لیوان شکر,یه قاشق غ.خ روغن, یه دونه تخم مرغ ,یه قاشق غ.خ بیکینگ پودر,و کمی وانیل,آرد هم مقداری که به دست نچسبه,خمیر آماده رو با چاقو ببر, و توی روغن داغ,آروم سرخ کن.
  • ۱۷۱ بازدید
    لحظه تولد حس عجیبی داشت,تمام بدنش از بلور یخ بود,شفاف چون الماس!چیزی می‌تپید,اما پیدایش نکرد,نه زمستان را میشناخت!،نه زمین را,اذن دادند که فرود بیاید..آن دم درختان عور را دید,در آغوش دوستانش آرام گرفت,اینجا زمستان بود انگار...
    ۱۹:۲۹ ۹۴/۱۰/۱۱
    سلام مریم عزیزم☺ پست جدید بزار لطفا ☺☺
    ۰۱:۰۲ ۹۴/۱۰/۱
    سلام.یلدات مبارک
    ۲۲:۳۴ ۹۴/۰۹/۲۴
    چه عکس زیبایی! به به
  • ۱۱۰ بازدید
     شبای دراز وخنک پاییز,با کیک موکا...
    ۰۹:۳۹ ۹۴/۱۱/۱۰
    افرین کدبانو
    ۱۷:۲۸ ۹۴/۰۹/۲۰
    به به به،،نوش جونتون☺
    ۲۲:۰۶ ۹۴/۰۹/۱۷
    خخخخخخخ ممنوووون ...مرسیییی
  • ۱۵۵ بازدید
    آفتاب این روزها دلگیر بود,دلش تابیدن نمی‌خواست,پشت ابر پنهان شد ,باران مهربان صورتش را شست, وابر قلقلکش داد,جنگل صدایش کرد,صدایی که او را دلتنگ کرد,آفتاب بود دیگر پرتوش از فاصله ها گذشت...
    ۰۷:۰۳ ۹۴/۱۱/۲۱
    سلام مریم جوون...صبحت بخیر...خووبی گلم؟؟کجاایی؟؟؟ باز که نیستی !! :( پست جدید بزار عزیزم....جات خیلی خالیه.. منتظرت هستیم...
    ۱۶:۱۶ ۹۴/۰۹/۱۵
    سلام,نیلوی مهربان,منم حالم خوب میشه,وقتی دوستای خوبمو میبینم,:-)
    ۱۳:۲۲ ۹۴/۰۹/۱۵
    سلاام مریم عزیزم...دلم برات تنگ شده بود... خوشحالم که هستی :)
  • ۱۳۳ بازدید
    بعد از همه ی روزهای سخت,روزهای خوب خواهند اومد...
    ۰۱:۰۴ ۹۴/۱۰/۱
    کاش.....!!!
    ۱۳:۰۲ ۹۴/۰۹/۱۵
    ان شاءالله که روزهای خوب زود برسند...آمین
    ۱۲:۴۱ ۹۴/۰۹/۱۵
    وعده خداست,
  • ۱۶۱ بازدید
    جوی بی امان می‌رفت,!برگ بر شاخه فصلها را تماشا میکرد ومیرقصید,باد آمد,برگ رخ زرد کرد,جوی او را خواند,برگ کمی ترسید,پاییز خواند: وقت رفتن است,برگ در آغوش جوی افتاد و...
    ۰۶:۲۷ ۹۴/۱۰/۲
    متشکرم,شرمنده کردید.
    ۰۰:۵۵ ۹۴/۱۰/۲
    ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨آفرین´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ بسیار زیبا´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ آفرین´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ عالی بود ´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ قشنگ بود´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ عالی ´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ آفرین´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ زیبا بود´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. .. ❀❀❀.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`•✿•❥•¸.•´¨`*•✿•❥• .❀❀❀ ´*•.¸(•.¸♥¸.•´)¸.•*´ ♥«´¨ بسیار عالی´¨`»♥ .¸.•*(¸.•*´♥`•.¸)`*•. ..
    ۱۳:۱۴ ۹۴/۰۹/۱۵
    √√√
  • ۱۴۳ بازدید
    از مزرعه سبزی با سبزیهایی که پاییز بهشون تنه زده..
  • ۱۵۳ بازدید
    گشنیز اهل هیچ خیابان معروفی نبود,ماشین نداشت,میان مردم زندگی میکرد,بوی نان صبحها مستش میکرد,دوست داشتن را بلد بود,آرزو کرد همه این حس رابلد شوند وحرمت بدارند..
    ۱۳:۰۴ ۹۴/۰۹/۱۵
    بوی گشنیزو خیلی دووست داارم☺
    ۱۹:۵۵ ۹۴/۰۹/۱۱
    سلام,خدایا آرامشت را به زندگی ما ببخش,آمین
    ۱۸:۵۲ ۹۴/۰۹/۱۱
    ﷽..سلام ..آرامش شب تقدیم شما مهربونها. .... ..عطرخدا، حرفهایی از جنس آرامش.. به برگ نگاه کن ... وقتی داخل جوی آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و می رود ... من تمام زندگی ام را با اطمینان ، به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام … چون میدانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور حضرت دوست دارد ... پس از افت و خیزهایش هرگز دل نگران نمی شوم. من ، آرامش برگ را دوست دارم ... چون برایم ایمان و توکل راستین را یادآوری میکند... السَّلامُ عَلَیْکَ یَا اباعـــــــبدالله الحسینـــــن... السلام علیک یا ابوالفضل عباس. ..
  • ۱۷۳ بازدید
    پاییز انجیر...
  • ۱۷۳ بازدید
    شکلاتها آواز سر دادند,دندانم درد گرفت!!
    ۰۱:۰۶ ۹۴/۱۰/۱
    اوووووووم چشم نواز و اشتها برانگیزه واقعا (^_^)
    ۱۲:۲۶ ۹۴/۰۹/۱۵
    خیلی عجب
    ۱۲:۲۵ ۹۴/۰۹/۱۵
    عجب شکلاتی !! ☺
  • ۱۱۵ بازدید
    آرد وآتش..نانی گرم
    ۰۶:۴۴ ۹۴/۰۹/۹
    ممنونم،نوش جان☺
    ۰۶:۳۷ ۹۴/۰۹/۹
    سلام,صبح شمام بخیر,بله,لذت بخش وخوشمزه
    ۰۶:۳۲ ۹۴/۰۹/۹
    سلام عزیزم،صبحت بخیر،به به چقدرلذت بخش❤
  • ۱۹۲ بازدید
    نچ,خبری از کباب نیس,داشتم کتاب میخوندم,گرسنه بودم,یادش افتادم....
    ۰۹:۴۰ ۹۴/۱۱/۱۰
    نوش جان
    ۰۱:۰۷ ۹۴/۱۰/۱
    (⌒o⌒)
    ۱۱:۵۱ ۹۴/۰۸/۲۸
    نوش جون
  • ۲۴۴ بازدید
    سنگ از اول هم حرف زدن بلد نبود,از خاطرات بستر رود هم چیزی یادش نبود,!میخ شده بود بر زمین..,فصلها میرفتند,پرنده ها مهاجرت میکردند اما سنگ...!برگ چنار با دست باد چرخ خورد ورقصان گونه ی سنگ را نوازش کرد,دل سنگ آب شد....
    ۱۸:۱۷ ۹۴/۰۹/۱
    لطف داری,مهسای عزیز:-):-)
    ۱۳:۴۸ ۹۴/۰۹/۱
    چه عکس خوشگلیه،آفرین مریم جونم❤
  • ۸۴ بازدید
    خودش هم باورش نشد که رسیده...!!!
    ۲۱:۰۱ ۹۴/۰۸/۲۶
    به به ..‌این یک پرتقال طبیعی هست
    ۲۱:۵۴ ۹۴/۰۸/۲۳
    :-)
    ۲۱:۵۳ ۹۴/۰۸/۲۳
    ^_^
  • ۱۳۸ بازدید
    دستهایش را به هم مالید وخستگیش را پشت در آویخت,لبخند را برصورت پاشید,عطرش هوش از سر زن برد!،پاییز بود,وباد بی امان می‌وزید,خانه اما گرم مینمود,دلش چای خواست...قندان پر از محبت بود..
    ۰۳:۱۳ ۹۴/۰۸/۱۶
    متن عالی ... تصویر هم خیلی عالیه بخصوص توی این هوا
    ۱۰:۰۱ ۹۴/۰۸/۱۴
    سلام نیلوی عزیز,صبح بخیر,بفرمائید چای داغ
    ۱۰:۰۰ ۹۴/۰۸/۱۴
    بله چه,خوب که متوجه شدین,!
  • ۲۰۶ بازدید
    اصلا دنبال قارچ نبودم,ولی اینقدر تو چشم بودن,که میگفتن بیا ما رو بچین,ولی از اونجایی که خوراکی بودنشون مسجل نبود,واگر هم خوراکی بودن,ممکن بود تو جنگل گم بشم وگرگا وخونه مادربزرگ و باقی قضایا,! باعث شد به عکسشون قناعت کنم.!!
    man
    ۲۰:۰۳ ۹۴/۰۹/۸
    واقعا عکساتون جالبه تحسین به این حسن سلیقه
    ۱۰:۲۰ ۹۴/۰۸/۱۳
    نچیدم,فقط نگاشون کردم,شاید خوردنی نبودن!!!
    ۰۶:۴۳ ۹۴/۰۸/۱۳
    خب همینا رو میچیدی حالا تا جنگل.:))
  • ۱۴۴ بازدید
    دریا امواجش را بر پهنه ساحل میکشید,مرد با دریا سخن گفت؛دریا سخنان مرد را به قعر برد و دردل صدفی جای داد,کودکی لب ساحل خانه ای شنی می ساخت,شادو خستگی ناپذیر!دریا شن هایش را بخشید ولختی بعد خانه ی  کودک را به مرجانها سپرد,در عصری پاییزی زنی در ساحل آه ها وآوازهایش را ریسه کرد,ولبخندهایش را چون چراغ بر گوش دریا آویخت؛!دریا امواج بیشتری به ساحل آورد و زن اشک ریخت دریا هم....
    ۰۳:۱۴ ۹۴/۰۸/۱۶
    ببخشید که خیلی کم میام ... هستم هر روز یه سر میزنم ولی ببخشید کم به البومتون سر میزنم
    ۰۶:۴۶ ۹۴/۰۸/۱۳
    متنت قشنگه مریم خانم
    ۰۹:۴۳ ۹۴/۰۸/۴
    بله,دریاست دیگه..
  • ۱۲۷ بازدید
    پاییز رخ نموده بود,قلبش آرام می زد,خیلی آرام..با این بالهای زخمی رمقش ته میکشید,تا جایی که یادش می آمد,خانه ای نداشت! دشتها را در می نوردید,واز رودخانه های فصلی می گذشت تا جایی پیدا کند,مشامش را تیز کرد نسیم بوی باغ آورد,شاخکهایش تکان خورد,به زحمت از دیوار گذشت,قلبش آرام تر زد,باغ را دید, زمزمه ی گلها را شنید,دلش خواب می خواست,یک خواب التیام بخش!شاید خوابی....
    ۰۳:۱۳ ۹۴/۰۸/۱۶
    زیباست
    ۲۰:۲۰ ۹۴/۰۸/۴
    فوق العاده است
    ۱۰:۳۴ ۹۴/۰۷/۳۰
    روزگار دوستان شاد.
  • ۱۷۵ بازدید
    رنگ را ببین وقطره های باران را...عاشقت میکند...
    ۱۴:۱۱ ۹۴/۰۸/۲۷
    عجب انگوری ادم دهنش اب میفته
    ۰۳:۱۳ ۹۴/۰۸/۱۶
    به به ... چ خوش رنگ
    ۱۱:۵۰ ۹۴/۰۸/۱۴
    خیلی قشنگه❤❤❤
  • ۱۳۵ بازدید
    وقتی به دنیا آمد,مادرش پیر وفرتوت بود, چند روز بعد غرشی آمد از آسمان وبرقی ,صدای سوختن مادرش را شنید,همه چیز خاکستر شد,آرزو کرد بمیرد,یا آنقدر باران بیاید که غرق شود,یا آفتاب بتابد تا خشک شود,؛اما آنها نیامدند,باد آمد ونوازشش کرد,اشکهایش را سترد,و زمین برایش لالایی خواند,کفش دوزک قلقلکش داد وزندگی در آوندها دوید..بعد از روزها!حالا درختی بود,آبستن میوه...
    ۱۸:۱۸ ۹۴/۰۷/۱۹
    متن عالی بود، واقعا استعداد نوشتن داری
    ۱۸:۱۴ ۹۴/۰۷/۱۹
    و قطعا تا روز مرگ خودش، سنگینی بار غم اون اتفاق تلخ وازدست دادن مادرش از خاطرش نمیره.وقتی خوب دقت کنیم داستان زندگی ما آدما هم ی جورایی شبیه زندگی این درخت ومادرشه. همه ما محکومیم به بقای اجباری،به دنیا آمدن اجباری،زندگی کردن اجباری،درد کشیدن اجباری،ناامیدی وپس از اون امید اجباری و....... وعاقبت مرگ اجباری.کلا همه چی اجباریه.از حرفم نرنجی دوست خوبم، اما ما فقط دلخوشیم به بار دادن وبه اصطلاح رشد وتعالی در مسیر بهره وری از نعمتهای مادی ومعنوی دنیا.اما این دلخوشی مثل ی حباب تو خالیه که وقتی به آخر خط زندگی میرسیم معناشو میفهمیم.به نظر من این دنیا ارزش این همه دردورنج کشیدنو نداره.این یه حقیقته وصدالبته همیشه حقیقت تلخه
    ۱۷:۱۵ ۹۴/۰۷/۱۹
    تک درخت تنها...
  • ۹۳ بازدید
    بچه ها دنبال خوشبختی نمیگردن,هر کسی میتونه با اونا خوشبخت زندگی کنه...
    ۱۱:۵۲ ۹۴/۰۸/۲۸
    لایک
    ۱۱:۵۲ ۹۴/۰۸/۱۴
    دقیقا..لایک طلایی√
    ۰۷:۰۵ ۹۴/۰۷/۱۵
    طفلی بچه ها,!بهش گفتم,چند روز دیگه عین شوید سبز میشه,اونم تو عکس اون شکلی شد.
  • ۱۸۰ بازدید
    مردمان او را هدیه نمی بردند,نمی بوییدند,گوشه ای برای خودش داشت در باغ, غروب جمعه دلگیری بود؛برای همین تندو تنها ودلنازک بود,تا اینکه دستی او را چید ودر قابلمه ریخت؛گرمایی در پوستش دوید,آنجا همه ی  اجزایش از هم گسیخت, همه ی  تنهایی وعشقش با غذا آمیخت,خانواده از آن غذا خوردند وخندیدند  وشاد بودند,حالا نبود!اما با همه تندیش گرمایش را بخشیده بود...
    ۱۱:۵۸ ۹۴/۰۸/۱۴
    فلفل،خیلی آخیی
    ۱۱:۵۳ ۹۴/۰۸/۱۴
    آخییی،خیلییی قشنگ بود متنت عزیزم،عکسم که عالیییی
    ۱۷:۴۱ ۹۴/۰۷/۱۱
    به به
  • ۱۰۲ بازدید
    اوایل,کنارخیابان که موهایش را می افشاند,از نگاه عابران به وجد می آمد,ولی سالها بود که آنها رهگذر بودند,این روزها دلش جور دیگری بود؛همه چیز مثل قبل بود,الا دلش!تنهایی غریبی داشت,دلش برای نسیم تنگ شده بود؛نسیم را می شناخت,بی خبر می آمدوقلقکش میداد,دلش تازه میشد؛نسیم رهگذر نبود"چون هر بار که می آمد اندوهش را میبرد,شبی آرام بود,نسیم بی صدا آمد,چشمهایش خندیدند وگریستند,میدانست که دلش برای نسیم می تپد...
    ۱۲:۰۲ ۹۴/۰۷/۱۰
    سلام.وقت بخیر.عیدت مبارک لبت خندون دلت شاد تنت سلامت
    ۱۱:۲۵ ۹۴/۰۷/۹
    خیلی خوب مینویسنا.
    ۱۱:۲۵ ۹۴/۰۷/۹
    مریم خانم متن از خودتونه؟
  • ۱۸۷ بازدید
    اینم,ژله میوه,برای هضم بهتر,آب پز وکباب,میزبان اینقدر  به فکر مهمون!!!
    ۲۲:۵۲ ۹۴/۰۷/۱۲
    عالیه.راحتم هستش
    ۱۸:۱۲ ۹۴/۰۷/۶
    به به چه پر ملاتم درست کردین :)
    ۱۵:۰۸ ۹۴/۰۷/۶
    قبل از من,خورده بودنش,من فقط یه کم وسعتشو بیشتر کردم!
  • ۱۲۴ بازدید
    آخیش,بالاخره,بعد از اون همه خستگی,اجازه یافتیم,چای بنوشیم وعکس سفره را بیاوریم,خدمتتون !!
    ۱۴:۳۳ ۹۴/۰۷/۶
    البته عکس تمام سفره روکه نذاشتی.حتمااونوروبهم ریختی نخواستی ببینیم
    ۰۶:۵۰ ۹۴/۰۷/۴
    زنده باشی,نیلو جون.
    ۰۶:۴۹ ۹۴/۰۷/۴
    خسته نباشی گلم :)
  • ۱۷۴ بازدید
     اینجا,همه,هر جا باشن,روز عید قربان به زادگاهشون بر میگردن,هوای عید اینجا با هیچ جا قابل مقایسه نیست,اینم آب پز گوشت قربونیه,سه روزعید, هر روز بار گذاشته میشه,و باهاش از مهمونام پذیرایی میشه.
    ۱۵:۰۷ ۹۴/۰۷/۶
    برا اینکه قسمت گردن گوسفنده,!
    ۱۴:۳۶ ۹۴/۰۷/۶
    بیشتربه کله پاچه شبیه شده.من که عاشقشم.
    ۰۷:۰۳ ۹۴/۰۷/۴
    خخخخ نیلو
  • ۱۸۶ بازدید
    گفتم:اینا چیه؟گفت هنر منه,از دیوار نکنیا,خب!گفتم:چشم.
    ۱۱:۵۸ ۹۴/۰۸/۱۴
    در دیده ی ما نقش رخ دوست اگر نیست  یادش به دلم لحظه ای از سینه جدا نیست در سینه ی بی کینه ی ما نقش تو جاریست  هرچند که در دیده ی ما جای تو خالیست
    ۱۱:۵۸ ۹۴/۰۸/۱۴
    آفرین به این ذوقتون☺
    ۱۱:۵۷ ۹۴/۰۸/۱۴
    برا همین تابلوش کردیم!!!
  • ۱۴۸ بازدید
    لذت واقعی از یک غذا,به مواد اولیه نیست,وقتی تو یه روز تعطیل با علاقه غذایی میپزی,وبا آدمهایی که دوستشون داری میخوری,و وقتی سفره رو جمع میکنی,میفهمی خوشبختی تو آسمون نیست..
    ۱۱:۵۹ ۹۴/۰۸/۱۴
    ممنونم،همچنین،دلت شاد وزندگیت پر ازآرامش❤
    ۱۱:۵۸ ۹۴/۰۸/۱۴
    زنده باشی,دوست خوبم.:-)
    ۱۱:۵۸ ۹۴/۰۸/۱۴
    بله واقعا..خیلیییی خوبن،خواهش میکنم خانوم مهربون☺
  • ۱۹۴ بازدید
    روزهای اول,مادرم بر پایم زنگوله بست,با صدای زنگ میخواست,پیدایم کند,آن روزها همه چیز خیلی تازه بود,من عاشق کشف کردن بودم,وریگها وخارها آزرده ام نمی‌کرد,مادرم صدایم را میشنید,حالا اما گامهایم لرزان نیست,.میترسم چیزی کشف کنم!!پایم زنگوله میخواهد...
    ۱۳:۵۲ ۹۴/۰۶/۲۵
    مریم گل زنگوله که پدیدش دربچگیت و قدیمیتربوده،حال،ام ام وبه به جدیدتره بازم،نگفتی عکس خودت بودیانه،ضمناالان دنبال پدیده یاربایدگشتن .بزن دست قشنگرو@mariamsoudi
    ۱۲:۵۰ ۹۴/۰۶/۲۵
    چیزهای خوب رو باید خواست,درسته که تسلسل وجود داره,وقت نیست,وانگار همه چیز در تکراره,ولی هر بار پدیدههای نوتر میان,و انسان مترصد رسیدن به اونهاست, حالا خوردن نباشه,!!زنگوله باشه..
    ۱۲:۲۳ ۹۴/۰۶/۲۵
    مریم گل همش دنبال خوراکیای خوشمزه تپل میشی زانودردمیگیری اذیت میشی.حالام که ازاین چیزای بچگیت میخوای،باتوچکنم من،نه خودت بگو،والله
  • ۱۷۲ بازدید
    ماهی وقتی چشمهایش را اولین بار باز کرد,همین جا بود میان آبی بیکران!دنیای بزرگی بود,ماهی اما نمیدانست اهل کجاست..این کلافه اش میکرد,تنها سرگرمیش سر زدن به مزرعه جلبکها بود!؛اصلا حوصله کافی شاپ پلانکتونها رو نداشت,عاشق حباب بازی بود..یه جای مخفی برای خودش داشت کنار خونه خرچنگ,اما یه جایی کنار ششها,انگار مغزش بود,مشغول بود که اهل کجاست!؟؟شاید اگر میرفت,میفهمید اهل کجاست..
    ۲۳:۰۳ ۹۴/۰۶/۲۶
    0.O حالمو خوب میکنه...
    ۱۰:۴۴ ۹۴/۰۶/۲۴
    چه,صبح خوبی,که با دوستان مهربونم شروع شده,زنده باشین.:-):-):-)
    ۱۰:۱۲ ۹۴/۰۶/۲۴
    سلام بر تو ای دختر خوب ، اخر و عاقبتت خوش عمو جون