در حال بارگذاری
بالا
  • ۷ بازدید
    یک سال است که نداریمت حسین جان ... پ.ن: چه زود یک سال گذشت :(
    ۱۴:۴۰ ۹۷/۱۱/۲۷
    خواهش میکنم
    ۱۳:۵۹ ۹۷/۱۱/۲۷
    خیلی ممنونم @yosef2324 @mohsen7359 @bigonaham
    ۱۳:۱۱ ۹۷/۱۱/۲۷
    فرشته ی معصوم جاش بهشت برین هستش بی شک، با علی اکبر (ص) محشور بشه انشاالله
  • ۶ بازدید
    رستوران سبحان دانشگاه تبریز:|  ینی برنج خالی هم نمیتونیم بخوریم=]
    ۱۶:۲۷ ۹۷/۱۱/۲۴
    اوهوم:(
    ۱۵:۳۱ ۹۷/۱۱/۲۴
    اخی !!رفت پیش یارش..
    ۱۵:۱۳ ۹۷/۱۱/۲۴
    اونقد دلم براش تنگ شده خواهری:( خیلی دوسم داشت
  • ۳ بازدید
    #بدون_شرح... 
بیست_دو_بهمن_تماشایی
    ۱۵:۵۳ ۹۷/۱۱/۲۲
    چه برف قشنگی
    ۱۴:۱۸ ۹۷/۱۱/۲۲
    ✌✌✌✌
    ۱۴:۱۸ ۹۷/۱۱/۲۲
    #همه_آمدیم ✌
  • ۳ بازدید
    #زکریای شهید ♥
    ۱۶:۰۸ ۹۷/۱۱/۲۱
    خدا به مادرش صبر بده
    ۱۵:۵۷ ۹۷/۱۱/۲۱
    :'(
    ۱۵:۰۵ ۹۷/۱۱/۲۱
    خیلی دردناک .. خدا لعنتشون کنه
  • ۲ بازدید
    حضرت حیدربه نام فاطمه حساس بود...
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ||
 ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه……
 گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود#تسلیت
    ۱۱:۵۰ ۹۷/۱۱/۲۱
    ♥ #سحر
    ۱۱:۵۰ ۹۷/۱۱/۲۱
    سلام خواهری , فداک ♥ @seemin
    ۲۲:۰۸ ۹۷/۱۱/۲۰
    تسلیت
  • ۶ بازدید
    این آدم برفی که مشاهده میکنید حاصل زحمات دو نفریه :| ولی بخاطر اینکه یه دستش افتاد مورد غضب واقع شد و در کسری از ثانیه نابودش کردیم^_^ 
پ.ن: خدایا به خاطر نعمتایی که دادی شکر ❤
#شاید_پست_موقت
    ۰۱:۳۰ ۹۷/۱۱/۱۴
    وای برف♡_♡
    ۲۳:۳۴ ۹۷/۱۱/۱۳
    ^___^❤❤
    ۲۳:۲۳ ۹۷/۱۱/۱۳
    خخخخخ
  • ۸ بازدید
    جای خالیت بدجور توی ذوق میزند بابا♥
    ۲۳:۴۸ ۹۷/۱۱/۵
    فدات بشم ♥♥ @abc.
    ۲۳:۴۸ ۹۷/۱۱/۵
    ممنون , خدا اموات شما رو هم بیامرزه @montazer.yar @hafezsara
    ۲۳:۱۴ ۹۷/۱۱/۵
    سلام. خدا با اهل بیت محشورشون کنه @khadem_zahra
  • ۵ بازدید
    باز هم دعایم اثر نکرد ... بابابزرگم رفت ...
    ۲۰:۲۲ ۹۷/۱۱/۵
    ممنونم دوستان
    ۰۳:۳۰ ۹۷/۱۱/۳
    سلام.خدا رحمتشون کنه
    ۰۱:۳۶ ۹۷/۱۱/۳
    سلام نازنین محدثه ...واقعا ناراحت شدم خدا رحمت شون کنه ...تسلیت میگم عزیزم.. خدا بهتون صبر بده
  • ۲ بازدید
    میشه برای بابابزرگم دعا کنید؟
خواهشا:((
    ۱۸:۳۶ ۹۷/۱۱/۲
    سلام خدا بهش رحم کنه و شفاش بده
    ۱۶:۴۶ ۹۷/۱۱/۲
    اللهم اشف کُل مریــض..
    ۱۴:۲۲ ۹۷/۱۱/۲
    اللهم اشف کل مریض
  • ۳ بازدید
    
صدام عاش فروشه!:/
روزهای اولی که خرمشهر آزاد شده بود، توی کوچه پسکوچه‌های شهر برای خودمان می‌گشتیم. 
روی دیوار خانه‌ای عراقی هانوشته بودند:«عاش الصدام»یکدفعه راننده زد روی ترمز و انگشت گزید
 که اِاِاِ، پس این مرتیکه صدام آش فروشه!=]
کسی که بغل دستش نشسته بود نگاهی به نوشته روی دیوار کرد و گفت: «آبرومون رو بردی بیسواد!... 
عاشَ! یعنی زنده باد:|
حسن خسرو زاده
    ۱۲:۲۲ ۹۷/۱۰/۴
    سلام روزتون بخیر و نیکی
    ۱۱:۵۸ ۹۷/۱۰/۴
    =))
  • ۸ بازدید
    زلزله ی  عزیز تو رو خدا دست از سرمون بردار:"( #زلستون:| ترسیدیم ....
    ۲۱:۴۲ ۹۷/۱۰/۱
    نچ نچ خشن شدیا بیا نزدیکا چت کنیم یکم ^_^
    ۱۶:۵۷ ۹۷/۱۰/۱
    خوبی؟
    ۱۶:۵۷ ۹۷/۱۰/۱
    میام میکشمتا:||
  • ۱۵ بازدید
    بانــۅ|•♡
 
[‹چادُر بہ سر بڱـیر 
ۅ
بہ خود بِبالـ“
˝ڪه  ـهِیچ 
«پادۺاهے
بہ بلندےِ |• چادر ٺـــــو •|
ٺاجِ سرے
ندیدھ است❤ 
#چادرانه 
پ.ن: خیلی وقت بود پست چادرانه ای نداشتیم  ...
    ۲۲:۴۱ ۹۷/۰۹/۲۳
    سلااام خواهری
    سلام ✌
    ۱۰:۴۰ ۹۷/۰۹/۲۳
    تشکر جانم ❤ @tanin
  • ۷ بازدید
    خوبین؟
    ۱۲:۲۳ ۹۷/۰۹/۲۳
    خواهش میکنم :)
    ۰۹:۳۵ ۹۷/۰۹/۲۱
    سعلام=\
    عه سلام...باشه:|
  • ۸ بازدید
    بلند بخوان ... درشت بنویس... آویزه ی گوشت کن ؛ تقوا آن نیست که با یک "تق" 'وا' برود .... پ.ن: موقعیت نبود گناه نکردیم، توهم تقوا برمان داشت -_-
    N
    ۱۵:۱۰ ۹۷/۰۹/۱۸
    نههه کو کجاس
    ۱۵:۰۱ ۹۷/۰۹/۱۸
    آیدی منو داری دیگه پی ام بده
    ۱۸:۱۴ ۹۷/۰۹/۱۶
    سلام خواهریییی , مرسیییی همچنین شوما❤❤ @رُزانا
  • ۱۰ بازدید
    تولدت مبارک هکوری پکوریD: تولدت مبارک عشقم ❤❤❤ @crybaby
    ۰۲:۱۲ ۹۷/۰۹/۸
    خواهش میکنم بزرگوار
    ۲۳:۱۹ ۹۷/۰۹/۷
    ممنون دوستان
    ۲۳:۱۹ ۹۷/۰۹/۷
    ❤❤❤❤ @crybaby
  • ۱۸ بازدید
    عید همگی مبارک^_^ #آقا طاها  هستن عضو جدید خانوادمون ❤
    ۱۰:۰۷ ۹۷/۰۹/۶
    مرسییی عشقم ❤❤❤❤ @tiam_abiiii
    ۰۹:۵۰ ۹۷/۰۹/۶
    قدمش مبارک*__*
    ۱۵:۵۶ ۹۷/۰۸/۲۹
    بالدوزومون اوغلودی
  • ۱۳ بازدید
    خواهر جانمان فالو بشن لطفا ..  @rainingday
    ۱۰:۴۰ ۹۷/۰۸/۱۳
    ممنون همگی
    ۲۱:۰۵ ۹۷/۰۸/۱۲
    سلام بله چشم
    ۲۰:۳۹ ۹۷/۰۸/۱۲
    ان شاء الله این دکتر آینده مملکت می شن و بهشون برا درمون مراجعه می کنیم
  • ۳۸ بازدید
    سلام خوبین؟ یه چند تا اسم دختر خوب و شیک و با ابهت بگید لطفا ...  دارم دختر خاله دار میشم *__*
    ۱۷:۱۵ ۹۷/۰۸/۱۲
    یاخجی
    ۱۷:۱۵ ۹۷/۰۸/۱۲
    آهاا
    ۰۰:۱۷ ۹۷/۰۸/۱۲
    قیز بی تبلیغی اله گوراخ :|
  • ۱۱ بازدید
    بزرگترین آزمون ایمان
زمانی است که چیزی را
 میخواهید و به دست نمی‌آورید،با این حال قادر باشید
که بگویید: خدایا شکرت..!| #میرزا_اسماعیل_دولابی
    ۱۲:۰۰ ۹۷/۰۷/۲۰
    بلی
    ۱۶:۵۶ ۹۷/۰۷/۱۴
    تشکر @سهیل
    ۱۶:۵۶ ۹۷/۰۷/۱۴
    سلام علیکم , ممنون آقا داریوش وقتتون بخیر ...
  • ۱۲ بازدید
    +استاد: How old are you? 
-دانشجو : Im fine:| 
#پسر است دیگر
    ۱۶:۲۲ ۹۷/۰۷/۲۰
    بعله
    ۱۶:۲۰ ۹۷/۰۷/۲۰
    آها:/
    ۱۶:۲۰ ۹۷/۰۷/۲۰
    ربطش به بی ربطیش بود
  • ۱۹ بازدید
    خانوما زود تند سریع پیشنهاد غدا بدین برای شام پلییییز
    ۰۰:۱۴ ۹۷/۰۷/۱۲
    @razvanbanoooo خسته نباشی :| گفتم چه خوب بالاخره رضوانی هم آشپزی یاد گرفت -_- خب عزیزم مهم کباب کردنشه که با چی و چجوری کباب میکنین -_-
    ۲۰:۴۰ ۹۷/۰۷/۱۰
    خوشمزس جوجه :)
    ۲۰:۳۹ ۹۷/۰۷/۱۰
    میریزی تو چاشنی مخصوص میگو بعد كبابش میكنی! یا تو زعفران و پیاز و اینا میزاری :| دقیقشو نمیدونم چون یكی دیه زحمتشو میكشه ^_^ @tiam_abiiii
  • ۷ بازدید
    
‌
‌•| #شہید_احمـد_مشلب

{خلی حَیـاتڪَ للّہ بَس
 تَخلی حَیاتَڪ ‌للّہ دغرے بتوصَّل}

زندگی را به خدا
بسپار وقتی زندگیت برا
خدا باشد سریع بهش میرسی؛

•| #الگو_بردارے_از_شهدا
.
.

♥
    ۱۷:۴۲ ۹۷/۰۷/۷
    سلام عصر شما بخیر و نیکی خانم شهدا
    ۱۷:۱۳ ۹۷/۰۷/۷
    ان شاءالله
  • ۱۳ بازدید
    ایشون هم یکی از خوشگلای فامیل و عشق بنده^_^
    ۱۷:۴۸ ۹۷/۰۷/۲
    خدا نگهش داره برای پدر و مادرش^__^ ممنون عزیزم از تگ❤@raha.m.t1388
    ۱۷:۴۴ ۹۷/۰۷/۲
    خداحفظش کنه
    ۱۳:۴۱ ۹۷/۰۷/۲
    خداحفظش کنه ^-^
  • ۱۰ بازدید
    چقد دلم میخواد فداش بشم من*__*
    ۲۳:۱۰ ۹۷/۰۷/۴
    خدا حفظشون کنه خیلی نازه ماشاالله
    ۱۹:۰۹ ۹۷/۰۷/۲
    سلام عزیزم ... ماشاءالله خدا حفظش کنه
    ۱۱:۵۵ ۹۷/۰۷/۲
    سلام ماشالله خدانگهش داره زیر سایه پدر و مادر بزرگ شه :)
  • ۳۰ بازدید
    چگونه یک ترم اولی(ترمک:/) با کلاس باشیم؟:| خلاصه بگم چیکار کنیم که مسخره نشیم^_^
    ۱۴:۵۶ ۹۷/۰۷/۲
    ممنون جانم , هم چنین @a.manzari
    ۱۴:۵۶ ۹۷/۰۷/۲
    فردا منم میام دانشگاهD: @seemin
    ۱۴:۴۴ ۹۷/۰۷/۲
    دانشگاه خیلی خوبیه....موفق باشید
  • ۲۳ بازدید
    تولد داریم چه تولدی❤__❤
 تولد یک عدد فرشته ... آبجی خوب و مهربون و در نهایت عشق من*__* آجی فاطمه تولدت مبارک  عزییییزم❤❤❤❤ @ymhdi313
    ۱۴:۰۸ ۹۷/۰۷/۲
    خواهش میکنم
    ۱۷:۲۴ ۹۷/۰۷/۱
    ❤❤❤☺^__^@khadem_zahra
    ۱۲:۱۳ ۹۷/۰۷/۱
    خدا نکنه ... نفس منیD: @ymhdi313
  • ۹ بازدید
    هوا هوای دیلیت اکانته 
#الکی مثلا لنزور هم دیلیت اکانت داره ...
    ۰۱:۲۶ ۹۷/۰۷/۱
    :)))
    ۰۷:۵۶ ۹۷/۰۶/۳۱
    نمیدانم:/
    ۰۷:۳۴ ۹۷/۰۶/۳۱
    خدا رو شکر❤❤ حالا چرا مثلاً میخوای غیرفعال کنی خو؟
  • ۷ بازدید
    اکبرش را که بغل کرد تنش ماند زمین ... دید حتی به تکانی پسرش می ریزد || فقط از قامت او مختصری باقی ماند .... دید تا خیمه همین مختصرش می ریزد-_- #تسلیت
    ۱۴:۵۴ ۹۷/۰۶/۲۹
    یا حسین -_-
    ۱۴:۵۱ ۹۷/۰۶/۲۹
    سلام روز بخیر عرض تسلیت
  • ۱۱ بازدید
    حق دارد خواهرت پلک بر هم نزند ... فقط امشب مهمان چشم هایی اما فردا ... مکن ای صبح طلوع-__-
    ۰۰:۰۸ ۹۷/۰۶/۳۰
    گفتم از کوه بگویم قدمم می لرزد*** از تو دم می زنم اما قلمم می لرزد*** هیبت نام تو یک عمر تکانم داده ست*** رسم مردانگی ات راه نشانم داده ست*** پی نبردیم به یکتایی نامت زینب*** کار ما نیست شناسایی نامت زینب*** چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است*** هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است***
  • ۱۰ بازدید
    مصرعی میگویم و می گذرم || کاروان در دلِ صحراست خدا رحم کند -_- #یاحسین  پ.ن: میان همه دل ها امان از دل زینب ...
    ۱۵:۱۵ ۹۷/۰۶/۲۸
    سلام.. تسلیت میگم
    ۱۵:۱۵ ۹۷/۰۶/۲۸
    ))))):
    ۱۴:۲۸ ۹۷/۰۶/۲۸
    سلام روز بخیر عرض تسلیت..
  • ۶ بازدید
    بس کن رباب نیمه‌ای از شب گذشته است||دیگر بخواب نیمه‌ای از شب گذشته است||کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده||گهواره نیست دست خودت را تکان نده||با دست‌های بسته مزن چنگ بر رخت||با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت||بس کن رباب حرمله بیدار می‌شود
سهمت دوباره خنده انظار می‌شود||ترسم که نیزه‌دار کمی جابجا شود||از روی نیزه رأس عزیزت رها شود
    ۲۲:۵۴ ۹۷/۰۶/۲۵
    جانسوزه
    ۱۵:۲۰ ۹۷/۰۶/۲۵
    لالا نوه حیدر...لالا علی اصغر...قربون قدت مادر...اما نه به زیرخاک! :((((
    ۱۴:۵۹ ۹۷/۰۶/۲۵
    السلام علیک یا طفل رضیع الصغیر
  • ۱۴ بازدید
    ٻاٻا ڂۅڋټــ ڲـڣـټے ۺـبـیہ #ݦـاڋڔݦــ ݕـاۺ]
     ݦݩ ݦثـݪ #ݫهـڔا ݦادڔټ آزاڔ دیـدݥـ

یـڪ ݪځظہ یـادݥ رڣټــ اښمݥــ رقیہ اښـټــ]
       ښـیـݪے ڪہ ڂۅڔدݥـ عمـہ ڔاهݥـ ټـاڔ دیـدݥـ  #یا_رقیه-_-
    ۱۳:۳۴ ۹۷/۰۶/۲۵
    سلام خانم زهرا روز شما بخیر و برکت..
    ۰۰:۴۱ ۹۷/۰۶/۲۵
    T_T
    ۱۱:۴۷ ۹۷/۰۶/۲۳
    السلام علیک یا بنت رسول الله.. عزاداریتون قبول التماس دعااا
  • ۵۳ بازدید
    خدایا این چه رشته ایست که من قبول شدم:| علم اطلاعات و دانش شناسی=]
    ۲۰:۱۴ ۹۷/۰۷/۲۲
    اینجا راحت تره تیامD:
    ۱۹:۵۵ ۹۷/۰۷/۲۲
    خخخ اس ام اس هم میدیم به هم ولی اینجا راحت تره مونم
    ۱۹:۵۳ ۹۷/۰۷/۲۲
    شما چرا اینجا چت میکنین:| تلی ایتایی سروشی گپی جایی :/
  • ۳۸ بازدید
    آقا من یه رشته ی چرت و پرت به نام علم اطلاعات و دانش شناسی قبول شدم ..  اگه نرم از کنکور سال بعد محرومم؟  راهی هست که این رشته رو نخونم و سال بعد هم کنکور بدم؟
    ۱۱:۳۶ ۹۷/۰۶/۲۶
    ممنون بابت راهنماییتون ... متشکرم
    ۰۹:۲۰ ۹۷/۰۶/۲۶
    شما میتونید این رشته را زودتر از موعد به پایان برسونید البته اگه سنگین نباشه و حتی پایان نامتون رو به رمان نویسی ربط بدید.این رشته دانشگاهی به نظر میاد برای ریشه شناسی علوم پایه و یا جدید تاسیس شده. خلاصه نیمه پر لیوان ارزش بیشتری برای فکر کردن داره.
    ۰۹:۱۶ ۹۷/۰۶/۲۶
    شما هم میتونید این رشته رو به پایان برسونید و در کنارش وقت کافی برای رمان نویسی داشته خواهید داشت. چون برای متخصص شدن در رمان نویسی باید وقت زیادی بزارید و دوره های زیادی بگذرونید و این امکان فقط در دوره دانشجویی وجود داره.
  • ۱۳ بازدید
    مداحی خوب معرفی کنید لطفا✌ #حی_علی_العزا
    ۱۲:۳۰ ۹۷/۰۶/۲۰
    ^___^
    ۰۹:۴۷ ۹۷/۰۶/۲۰
    عه هخخخ دشمن شرمنده گلی @fozoli
    ۰۹:۴۶ ۹۷/۰۶/۲۰
    ممنون زهرا جان
  • ۱۳ بازدید
    تو که مهدی رو کشتی:) #خاطره_جبهه #دیدگاه_اول
    ۱۱:۴۶ ۹۷/۰۷/۱۰
    ای جانم . حین خوندن انگار برام جالب نبود ولی به اخرش که رسیدم خیلی خندیدم . واقعا این شهدا چه قدر شیرین بودن . مستند شهید حججی رو چند روز میش دیدم . مگه میشه شهید انقد شیطون باشه ؟ انقد شیرین بازی در میاورد که شک کردم شهید حججیه یا نه ☺
    ۰۱:۰۵ ۹۷/۰۶/۲۷
    چقدر زیبا
    ۱۱:۱۴ ۹۷/۰۶/۱۸
    آخیییی^___^
  • ۱۳ بازدید
    صد رنگ عوض کرد بشر در طی تاریخ ... تاریخ کجا شاهد تغییر علی بود؟! ... فرمود که دوزخ چه بسا خلق نمی شد .... در هر دل اگر مهر فراگیر علی بود  ... یاعلی❤
    ۲۲:۲۶ ۹۷/۰۶/۱۷
    عالی بود...یاعلی
    ۰۸:۴۶ ۹۷/۰۶/۱۶
    محدثه یه جای خیلی خیلی پرایوت تگم کن
    ۱۹:۳۲ ۹۷/۰۶/۱۴
    سلام، عالی✓✓✓
  • ۲۱ بازدید
    دَر واژه واژه هاے اُصـــــول و فُروعِ [دین]
تاکـید واژه واژه ی [قُـــرآن]
[حِجـاب] توسـت... #چادرانه_عاشقانه
    ۱۸:۴۰ ۹۷/۰۶/۱۲
    سلام آبجی شیمای گل خودم❤❤ ممنون خواهری ❤❤❤❤❤
    ۱۷:۴۰ ۹۷/۰۶/۱۲
    سلام نوعروس خوبی!؟ مبارکت باشه خانوم گل
    ۲۱:۵۶ ۹۷/۰۶/۱۱
    خدا نکنه عزیز م
  • ۱۰۱ بازدید
    محدثه افشاری 

سلام✋

خوبید؟؟
خیلی پیام فرستادید راجع به رمان.
راجع به اینکه تموم شد یا ادامه داره؟
بعد این چی میشه؟
چرا سجاد شهید شد؟
و...

تصمیم گرفتم اینجا جواب همه رو بدم... #ادامه در کامنت ها
    ۲۰:۴۱ ۹۷/۰۶/۳
    هوم
    اهااان اره
    :|نظام قدیم و داری کتاباشو دیگه ..چه کاریه میخوای بخری دوباره؟
  • ۲۰۵ بازدید
    رمان #او_را قسمت 123 ... پایان فصل اول ( فصل دوم در حال نگارش)
    ۱۵:۵۳ ۹۷/۰۶/۳
    خدای من....سجاد ش ه ی د شد@_@ وااااااااوو خعلی رمان قشنگیه نمیدونم چی بگم اصن..
    ۱۵:۳۴ ۹۷/۰۶/۳
    نه:|
    پیج اینستا داره؟ ایدیشو بده برم دعوا کنم باهاش :||
  • ۳۶ بازدید
    رمان #او_را قسمت 121 و 122
    ۱۵:۰۸ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را... 122 تصمیم سختی بود اما قلب و عقلم میگفتن به همه سختی هاش می‌ارزه! هنوزم با تمام وجود احساس میکردم نیاز دارم که سجاد باشه. دلم براش لک زده بود... و این آزارم میداد! روسری هایی که تازه خریده بودم رو آوردم و یکیشون که زمینه ی مشکی و خال های ریز سفید داشت،برداشتم. کلی جلوی آینه با خودم درگیر بودم تا تونستم مثل زهرا ببندمش. چادرم رو سر کردم و از اتاق خارج شدم. بابا و مامان مشغول خوردن صبحانه بودن. سعی کردم به طرفشون نگاه نکنم. وسایل شخصیم رو از ماشین برداشتم و بردم تو اتاق و برگشتم پایین. بابا با اخم به خوردنش ادامه میداد و مامان با نگرانی نگاهم میکرد. استرس عجیبی گرفته بودم. زیر لب خدا رو صدا زدم و جلو رفتم. سلام دادم و سوییچ رو گذاشتم رو میز. خواستم برم که با صدای بابا میخکوب شدم! -کارت های بانکی!؟؟ آروم پلک زدم و برگشتم طرفشون. کارت ها رو از کیفم درآوردم و گذاشتم کنار سوییچ. -از این به بعد فقط میتونی تو اون اتاق بخوابی. همین! و سعی کن جوری بری و بیای که چشمم بهت نیفته. چشمی گفتم و به چهره ی نگران مامان لبخند اطمینان بخشی زدم و از خونه بیرون رفتم! دیگه هیچی نداشتم. قلبم تو سینم وول وول میخورد اما سعی میکردم به نگرانی‌هاش محل نذارم. زیرلب با خدا صحبت میکردم تا کمی آروم بشم. کیفم رو گشتم و با دیدن دو تا تراول پنجاهی،خوشحال شدم. برای بار اول سوار تاکسی شدم و به دانشگاه رفتم! وسط یکی از کلاس ها گوشیم زنگ خورد. زهرا بود! قطع کردم و بعد از کلاس خودم باهاش تماس گرفتم. -خوبی ترنم؟چه خبر؟ -خوبم ولی فکرکنم باید دنبال کار باشم زهرا! با صدهزار تومن چندروز بیشتر دووم نمیارم! تقریبا جیغ زد -واقعا؟؟یعنی بهشون گفتی.... -آره واقعا!بابای من پولداره ولی خدا از اون پولدار تره! خخخخخ... ☺ زهرا هم با من خندید. -نمیدونم قراره چی بشه زهرا! واقعا دیگه جز خدا کسی رو ندارم. هیچ کسو.... و یاد سجاد افتادم!❤️ قرار شد زهرا دو ساعت دیگه جلوی دانشگاه بیاد دنبالم! با صدای اذان،رفتم سمت نمازخونه. این بار همه چی برعکس شده بود. "محدثه افشاری" کانال رمان های تنهامسیر آرامش
    ۱۵:۰۷ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را ....121 دیدی گفتم نرو؟مرجان دیدی چیکار کردی!؟ کنارش زانو زدم و دستش رو گرفتم. مرجان تموم شده بود. صمیمی ترین دوستم تو تمام این سالها...! روزی که بدن همیشه گرمش رو به دست سرد خاک دادیم، احساس میکردم من روهم دارن کنارش دفن میکنن... دلم به حال گریه های مامانش نمیسوخت. دلم به حال پشیمونی بابای ندیدش نمیسوخت. دلم فقط به حال داداشش میلاد میسوخت که بهش قول داده بود یه روزی این کابوس هاش رو تموم میکنه! روز خاکسپاریش،خبری از هیچ کدوم رفیق‌های هرزه و دوست پسراش نبود. اونایی که بهش اظهار عشق میکردن.... هیچ‌کدوم از اونایی که اون مهمونی رو ترتیب داده بودن تا باهم خوش بگذرونن نیومدن.... دیگه اشک‌هام نمیومدن! شوکه شده بودم و خروار،خروار خاکی که روی بدنش ریخته میشد رو نگاه میکردم. به کفنی که شبیه هیچکدوم از لباس هایی که میپوشید نبود! به صورتی که خیلیا برای بار اول آرایش نشدش رو میدیدن و به بدن بی جونی که حتی نمیتونست خاک ها رو از خودش کنار بزنه... بعد از اینکه خاک ها رو روش ریختن،دونه به دونه همه رفتن! هیچکس نموند تا از تنهایی نجاتش بده. هیچکس نموند تا کنارش باشه. هیچکس نموند... تنهایی رفتم کنار قبرش. دستم رو گذاشتم رو خاک ها، "اگر به حرفم گوش داده بودی،الان...." گریه نذاشت بقیه ی حرفم رو بگم! احساس میکردم همه ی این اتفاق ها افتاد تا دوباره یاد درس های چندماه اخیرم بیفتم. بلند شدم که برگردم خونه. نیاز به خلوت داشتم. نیاز به آرامش داشتم. تو ماشینم نشستم. نگاهم رو داخلش چرخوندم. یعنی این ماشین و اون خونه میتونستن برام جای تمام اون آرامش،جای خدا و جای تمام لذت های واقعی رو بگیرن؟! از حماقت خودم حرصم گرفت. من از وسط همین ثروت،به خدا پناه برده بودم. چی رو میخواستم کتمان کنم؟ به این فکرکردم که اگر پارسال کسی من رو نجات نداده بود،شاید حالا من هم یه درس عبرت بودم! روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم. بدجور خراب کرده بودم!شرمنده اشک میریختم و خیابون گردی میکردم چجوری باید برمیگشتم و دوباره به خدا قول میدادم؟! روم نمیشد اما به زهرا زنگ زدم. نزدیک یه هفته بود که جوابش رو نداده بودم... -خب دیوونه چرا جواب منو نمیدادی؟بی معرفت دلم هزار راه رفت! -حالم خوب نبود زهرا. ببخشید... -فدای سرت. واقعا متاسفم ترنم!امیدوارم خدا بهش رحم کنه و ببخشتش! -اوهوم. یعنی منم میبخشه؟ -دیوونه اگر نمیخواست ببخشه،به فکرت مینداخت که برگردی باز؟ بابا خدا که مثل ما نیست. تمام این هفته منتظرت بوده تا برگردی! گوشی رو قطع کردم و دوباره هق هق زدم. به حال مرجان،به حال خودم،به مهربونی خدا،به بی معرفتی خودم! به امتحانی که خراب کرده بودم و به امتحان هایی که مرجان خراب کرده بود،فکر کردم. به اینکه باید برگردم سر خونه ی اول و از  #پذیرش_رنج ها شروع کنم... صبح با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. قلب عزادارم کمی آروم تر شده بود و باید میرفتم دانشگاه. "محدثه افشاری" کانال رمان های تنهامسیر آرامش
  • ۳۳ بازدید
    رمان #او_را قسمت 119و120
    ۱۵:۰۳ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را.... 120 صبح با صدای زنگ گوشیم،چشمام رو باز کردم. شماره ناشناس بود. -بله؟ -سلام خانوم. وقت بخیر. -ممنونم .بفرمایید؟ -من از بیمارستان تماس میگیرم،ممکنه تشریف بیارید اینجا؟ سریع نشستم. -بیمارستان؟برای چی؟ -نگران نشید. راستش خواهرتون رو آوردن اینجا،خیلی حال خوبی ندارن. -من که خواهر ندارم خانوم! -نمیدونم. شماره ی شما به اسم آبجی سیو بود. بدنم یخ زد! -مرجان؟؟؟ -نگران نباشید؛ممکنه تشریف بیارید بیمارستان؟ اینجا همه چی رو میفهمید. -بله بله،لطفا آدرس رو بهم بدید. از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم،خدا خدا میکردم که اتفاقی براش نیفتاده باشه! سریع مانتوم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. فاصله ی خونه تا اونجا زیاد بود. فکرم هزار جا رفت،مردم و زنده شدم تا به بیمارستان برسم. سریع ماشین رو پارک کردم و دویدم داخل. مثل مرغ سرکنده اینور و اونور میرفتم و از همه سراغش رو میگرفتم تا اینکه پیداش کردم. ولی روی تخت و زیر یه پارچه ی سفید... دنیا دور سرم چرخید. به دیوار تکیه دادم و همونجور که نفس نفس میزدم با بهت و ناباوری بهش خیره شدم... یه جوری خوابیده بود که انگار هیچوقت بیدار نبوده! دستم رو گذاشتم لبه ی تخت و از ته دل زجه زدم. بیمارستان رو گذاشته بودم روی سرم. هر دکتر و پرستاری رو که میدیدم یقش رو میگرفتم و فحشش میدادم. جمعیت زیادی دورم جمع شده بودن. مرجان رو بغل کردم و بلند بلند گریه میکردم. لباس مناسبی تنش نبود،دوباره پارچه رو کشیدم روش تا تنش مشخص نشه! تمام غم های عالم ریخته بود رو دلم... یکم که آرومتر شدم یکی از پرستارها اومد کنارم و دستش رو گذاشت رو شونم. -متاسفم. ولی باور کن کاری از دست ما برنمیومد؛ قبل از اینکه برسوننش اینجا،تموم کرده بود...! سرم رو به دیوار تکیه دادم و با چشم های اشکبار نگاهش کردم. -چرا؟؟ -دیشب... خبرداشتی کجاست؟ با وحشت نگاهش کردم -فکرکنم پارتی... سرش رو انداخت پایین. -متاسفانه اوور دوز کرده...! بدنم یخ زد. یاد دعوای پریروز افتادم. با حال داغون رفتم بالای سرش و موهاش رو ناز کردم. "محدثه افشاری " کانال رمان های تنهامسیر آرامش
    ۱۵:۰۲ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را.... 119  از همون اول میفهمیدم یه الدنگ از حماقتت سوءاستفاده کرده و مغزتو پر کرده! -من با آخوندا کاری ندارم! من فقط حرف خدا رو گوش دادم. همین. از قهقهه ی عصبیش بیشتر ترسیدم. -چی چی؟؟یه بار دیگه تکرار کن!!خدا؟؟ دوباره هلم داد -آخه گوسفند تو میدونی خدا چیه!؟ تو تو این خونه حرفی از خدا شنیدی!؟ دختره ی ابله!کدوم خدا!؟ سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم. -همون خدایی که من و شما رو آفرید!همون خدایی که تو همین خونه به من کمک کرد تا بشناسمش! همون خدایی که اینهمه مال و ثروت بهتون داده! دوباره خندید -عههه؟آهان!!اون خدا رو میگی؟؟ بلندتر خندید و یدفعه ساکت شد و با حرص نگاهم کرد -احمق بیشعور!حیف اونهمه زحمت که برای تو کشیدم! پس بین من و مامانت و تمام این ثروت که قرار بود بعد از من به تو برسه و خدا،یکی رو انتخاب کن!! اگر ما رو انتخاب کردی،همه چی مثل قبل میشه و همه اینا رو یادمون میره، ولی اگر اون رو انتخاب کردی،هم دور ما رو خط میکشی،هم دور ثروت مارو. چون یه قرون هم بهت نمیدم و از ارث محرومت میکنم!برو گمشو تو اتاقت و قشنگ فکر کن! هلم داد سمت پله ها و داد زد "برو تو اتاقت" خسته و داغون به اتاقم رفتم و در رو بستم و با گریه رو تختم افتادم فکرنمیکردم اینقدر بی رحمانه برخورد کنن؛ یا بهتره بگم فکر نمیکردم بخوان همه چی رو ازم بگیرن! تو دوراهی سختی مونده بودم. میدونستم خدا از همه بهتره اما اون لحظه یه ترسی به دلم چنگ میزد. چون علاوه بر مامان و بابا،باید قید تمام امکانات رو هم میزدم! از بی رحمیشون دلم بدجور گرفته بود... میدونستم عهد بستم،اما گذشتن از این ثروتی که تا چند ساعت پیش مال من بود،از اونی که فکرش رو میکردم سخت تر بود! مغزم قفل کرده بود. ترجیح میدادم بخوابم تا مجبور نباشم به چیزی فکر کنم! صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم. حوصله ی دانشگاه رو نداشتم. رفتم حموم و دوش رو باز کردم. قطرات آب با قطرات اشکم مخلوط میشد و روی تنم میریخت. اما آب هم نتونست دلم رو آروم کنه! موهام رو لای حوله پیچیدم و از حموم بیرون اومدم. تمام طول روز یه گوشه بق کرده بودم و تو خودم بودم. دلم نمیخواست فکرکنم. یعنی میترسیدم که فکرکنم! گاهی میخواستم تمام دیروز رو از یاد ببرم. حتی خودم رو به اون راه میزدم که متوجه زمان نماز نشم! دیروز متولد شده بودم و امروز نمیدونستم باید مثل یه جنین بی جون سقط بشم، یا قوی باشم و برم به استقبال روزهای سخت.... جواب زنگ های زهرا رو هم ندادم! سرم رو پایین میگرفتم تا با جملات روی دیوار،رو به رو نشم! قبل از اومدن مامان و بابا زنگ زدم تا برام غذا بیارن. قصد نداشتم امشب از اتاق بیرون برم،چون هنوز تصمیمم رو نگرفته بودم! و اون شب بعد از مدت ها با قرص آرامبخش خوابیدم.... من بخاطر نپذیرفتن این رنج،دوباره به عقب برگشته بودم و این احساس ضعف،برام از همه چیز بدتر بود! "محدثه افشاری " کانال رمان های تنهامسیر آرامش
  • ۳۸ بازدید
    رمان #او_را قسمت 117 و 118
    ۱۵:۱۳ ۹۷/۰۶/۳
    ❤❤❤❤
    ۱۵:۱۱ ۹۷/۰۶/۳
    @khadem_zahra سپاس خواهر جانم❤
    ۱۵:۰۱ ۹۷/۰۶/۳
    چشم
  • ۲۲ بازدید
    رمان #او_را قسمت115 و116
    ۱۴:۳۹ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را... 116 فکر نمیکنی این ظلمه؟! -اگر جز این باشه،ظلمه! اگر انسان رو بذاره به حال خودش و تو رسیدن به هدف کمکش نکنه،ظلمه! نگاهم رو به آسمون دوختم. -ولی من از وجود" اون"،به آرامش و خدا رسیدم! -نمیدونم.شاید اشتباه کردی! شایدم وسیله بوده تا تو اینا رو بهتر بفهمی. ولی خواست خدا نبوده که بیشتر از این جلو برید! -یعنی خودش میخواسته؟ -شاید!شایدم خواست خدا رو به خواست خودش ترجیح میداده! -پس ازدواج چی؟ اون که خواست خداست .اونم توش عشق به غیر خداست! -اونم امتحانه! اون عشقیه که به دستور خداست. اینجا خدا میگه حق نداری عشق بازی کنی؛اونجا میگه حق نداری عشق بازی نکنی!! بالاخره هر لحظه یه دستوری برای رشدت میده دیگه! بلند شدم و چند قدم راه رفتم.پس قرار نبود پازل زندگی من با سجاد تکمیل شه!؟ گذشتن از مرجان،برام آسون تر بود تا گذشتن از سجاد... -ترنم؟ برگشتم و به چهره ی خندون زهرا نگاه کردم. -تازه داری بنده میشی! خدا هم میخواد راه و رسم بندگی بهت یاد بده دیگه! مردش هستی؟! به آسمون چشم دوختم.احساس میکردم آبی تر از همیشه شده. آروم سرم رو تکون دادم. زهرا مهربون تر لبخند زد. -سخته ها!مطمئنی مردشی؟ نگاهش کردم. -یه جمله بود که میگفت اشک خدا رو پشت پرده ی رنج هات ببین! میدونم که ناراحت میشه از ناراحتیم!ولی به هر حال باید محکمم کنه. میخوام خودم رو بسپرم به دستش... میدونی زهرا! من اهل این چیزا نبودم! اون وقتی هم که اومدم،برای به اینجا رسیدن نیومدم! اومدم یکم آروم شم و خودم رو پیدا کنم که پابندش شدم! شاید هیچکس مثل من نفهمه الان حتی تو اوج سختی هام چه آرامشی دارم! میخوام بمونم. میخوام به پای این عشق بمونم. سخته! میخوام ثابت کنم که قدر مهربونی هاش رو میدونم و حتی با این رنج ها،بیشتر بدهکارش میشم... من از دیشب لحظه های سختی رو گذروندم اما تو همین چند ساعت سختی،به اندازه ی سال ها بزرگ شدم!میمونم. میخوام بزرگم کنه... زهرا بلند شد و آروم اومد طرفم و دست هام رو گرفت. -بندگیت مبارک!☺️ ناهار رو مهمون زهرا بودیم و بعد به سمت حسینیه راه افتادیم. برای مراسمی قرار بود،دکور رو عوض کنن و دوباره دورهم جمع شده بودن. با دیدنشون تمام غصه هام از یادم رفت. از چادر سر کردنم اینقدر خوشحال شده بودن که حد نداشت. اینقدر پر انرژی بودن که گاهی بهشون حسودیم میشد. دلم میخواست یه روز منم مثل این جمع بتونم یه مذهبی شاد و سرحال بشم! "محدثه افشاری" کانال رمان های تنهامسیر آرامش
    ۱۴:۳۸ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را.... 115 طبق معمول سر ساعت اومده بود و با همون تیپ ساده ی قشنگش و کتابی توی دست،سنگین و آروم نشسته بود. زهرا هم از اوایل دوستیمون تغییراتی کرده بود. صبورتر و عاقل تر از قبل شده بود و مشخص بود که همیشه در حال خودسازیه. رسیدم به آلاچیق. چشم هام هنوز از گریه ی صبحم قرمز بود و دلم غمدار. آروم سلامی دادم و رفتم تو. زهرا ایستاد و بالا لبخند و چشم هایی که ازش شوق میبارید سر تا پام رو نگاه کرد. -سلام عزیییییزمممم!مثل فرشته ها شدی!مبارکه! اومد طرفم و محکم تر از همیشه بغلم کرد. -ممنون گلم. لطف داری! -قربونت برم. چقدر خوب شدی!ماشاءالله... ازش تشکر کردم و دستش رو گرفتم و به سمت نیمکت کشوندم. -چرا این شکلی شدی ترنم؟چرا ترنم سرحال همیشگی نیستی؟ سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشت هام شدم. راست میگفت. اصلا حوصله نداشتم! زهرا دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو آورد بالا. -ببینمت!بخاطر مرجانه؟ اشکی که تو چشم هام حلقه زده بود رو همونجا خشک کردم و اجازه ی ریختن بهش ندادم. زهرا با انگشتش گونم رو نوازش داد و لبخند مهربونی،گوشه ی لبش نقش بست! -ترنم؟یادته که گفتم ادعا،پایان ماجرا نیست؟نمیخوای امتحان پس بدی؟نمیخوای به خدا ثابت کنی اینقدر دوستش داری که بخاطرش از همه چیز میگذری؟ نگاهم رو به سنگ فرش های کف آلاچیق دوختم. -زهرا؟ -جان زهرا؟ -چرا همه از من میگذرن؟! -همه؟!کی گفته؟! -زندگیم اینو میگه!خانوادم،مرجان و... و تو دلم گفتم سعید،سجاد...! -اینا همه ان؟!مگه گذشتنشون از تو،چیزی از تو کم میکنه؟ -نه.فقط یه گوشه از قلبم رو! -مگه قلبت نذریه که بین همه پخشش کردی؟! اگر به نااهل ندیش،اینجور نمیشه! -یکیشون نااهل نبود! اما رفت. بدم گذشت و رفت! -کی؟! -چی بگم!فکر کن یه دلخوشی تو اوج روزای سخت! -عاشقش بودی؟ سرم رو پایین انداختم. ادامه داد -عاشقت بود؟ رفتم تو فکر! "عاشقم بود؟؟؟" -نمیدونم! -شاید اونم عاشق کس دیگه ای بوده! قلبم تیر کشید!یعنی سجادهم مثل سعید...؟ -نه!نمیدونم...آخه بهش نمیخورد. یعنی نمیتونست. نمیدونم!اون اصلا تو یه دنیای دیگه بود! -خب چرا فراموشش نمیکنی؟! تو چشم های زهرا نگاه کردم. فراموش کردن سجاد؟!مگه امکان داشت؟! -نمیتونم. حتی خیالش آرومم میکنه! -پس کار خودشه! چشم هام از تعجب گرد شد. -کار کی؟! -خدا! آروم تر سرجام نشستم. -یعنی چی؟! -یا وقت میده که خودت بفهمی هر عشق و آرامشی جز خودش،دروغه! یا ازت میگیره تا اینو بهت بفهمونه! دوباره حلقه ی اشک های مزاحم،تصویر زهرا رو تار کرد. "محدثه افشاری" کانال رمان های تنهامسیر آرامش
  • ۱۲ بازدید
    رمان #او_را قسمت 113 و114
    ۱۴:۳۳ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را.... 114 -مرجان چرا اینجوری میکنی آخه؟؟ بلند شد و شروع کرد به داد زدن! -برای اینکه داری واسه من جانماز آب میکشی! احمق تو همونی که تا دیروز تو بغل سعید ولو بودی!هرروز میومدی خونه ما که مشروب بخوری!معتاد سیگار شده بودی!اونوقت واسه من امل بازی درمیاری؟؟؟ دوباره نشستم. -آدما تغییر میکنن! -آدم آره،ولی تو نه!جوگیر احمق! با ناباوری نگاهش کردم. -مرجان درست صحبت کن! -نمیکنم.همینه که هست!میای پارتی یا نه؟ بلند شدم و رفتم کنارش. -مرجان... ترنم خفه شو.فقط جواب منو بده. فقط یه کلمه!دست از این کارات برمیداری یا نه؟ داشتم از دستش دیوونه میشدم!سرم درد گرفته بود. هر لحظه داشت عصبانی تر میشد! -با تو بودم!آره یا نه؟؟ -بشین... بلندتر داد زد -آره یا نه؟ چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم، -نه! تا چند لحظه خونه تو سکوت کامل فرو رفت. و بعد صدای آرومش اومد -به جهنم. چشم هام رو که باز کردم لباس هاش و کیفش رو برداشته بود و به سمت در اتاق میرفت. سریع رفتم دنبالش. -مرجان... هلم داد و با نفرت تو چشم هام زل زد. -دیگه اسم منو نیار!مرجان مرد! تو چارچوب در ایستادم و رفتن و فحش دادنش رو نگاه کردم و بی اختیار اشک از چشم هام فرو ریخت. باورم نمیشد که مرجان به همین سادگی از من گذشته باشه ولی این کار رو کرده بود!رو تخت ولو شدم و مثل ابربهار باریدم. تو حال خودم بودم که گوشیم زنگ خورد. موقع خوبی بود!همین الان نیاز داشتم کسی حواسم از تمام دیشب تا حالام پرت کنه! هرچند که بخاطر گریه،صدام گرفته بود اما جواب دادم. -سلام -سلام عزیزم.خوبی؟ -ممنون زهراجون.توخوبی؟ -خداروشکر. از خواب بیدارت کردم؟چرا صدات اینجوریه؟! -نه. یکم گرفته. -ترنم گریه کردی؟ دوباره گلوم رو بغض گرفت. -یکم. -ولی بنظرم یکم بیشتر از یکم بوده! -با مرجان دعوام شد. -چی؟چرا؟ -چون دیگه مثل اون نیستم! -یعنی چی؟ -یعنی مرجان از این ترنم جدید خوشش نمیاد!واسه همین هم گذاشت و رفت... برای همیشه! -ای بابا...چه بد! -آره. بیخیال!امروز بریم بیرون؟ -واسه همین زنگ زده بودم. با زهرا قرار گذاشتم و رفتم سراغ لباس هام. شالم رو کیپ تر بستم،چادرم رو روی سرم انداختم و از خونه زدم بیرون. قرار بود هم دیگه رو تو پارک و آلاچیقی که قبلا یه بار رفته بودیم، ببینیم. ماشین رو پارک کردم و راه افتادم سمت آلاچیق "محدثه افشاری" کانال رمان های تنهامسیر آرامش
    ۱۴:۳۲ ۹۷/۰۶/۳
    #او_را.... 113 هنوز نتونسته بودم نمازم رو بخونم.شام رو با هم تو اتاق خوردیم.نشسته بودیم و با گوشی هامون مشغول بودیم که بلند شد و رفت سمت وسایلش و یه بطری کوچیک درآورد -ببین چی آوردم برااااات! -مرجان!اینو برای چی آوردی اینجا؟ -آوردم خوش باشیم عشقم! احساس کردم بدنم یخ زد -مرجان بذارش تو کیفت.خواهش میکنم. اخم کرد -وا!یعنی چی؟انگار یادت رفته التماسم میکردی... -میدونی که تو ترکم.ازت خواهش میکنم! -نچ!نمیشه. در اتاق رو قفل کرد و اومد کنارم. تو دوتا لیوان ریخت و گرفت جلوی صورتم.با دستم عقبش زدم. -مرجان بگیرش کنار...لطفا! -ترنم لوس نشو.مامانتینا هم الان خوابیدن دیگه.کسی نمیفهمه.منم که به کسی نمیگم تو چیزی خوردی! یه دفعه ساکت شدم.راست میگفت.کسی چیزی نمیفهمید! خیلی وقت بود نخورده بودم.دوست نداشتم بگم کم آوردم اما داشتم وسوسه میشدم؛نفسم داشت شدیدا قلقلکم میداد. -آفرین آجی گلم.بیا یه شب رو بی دغدغه بگذرونیم. احساس میکردم بدنم داره میلرزه.یه نگاه به لیوان انداختم و یه نگاه به برگه های روی دیوار.قلبم تندتر از همیشه میزد و داغ داغ شده بودم.چشم هام رو بستم،سرم رو تو دست هام گرفتم و از خدا کمک خواستم و نالیدم -ولم کن مرجان...نمیخورم.جون ترنم بیخیال! هیچ صدایی ازش نیومد.سرم رو بالا آوردم.با اخم تو چشم هام زل زده بود. -میخوای التماست کنم؟به جهنم!نخور. بلند شد رفت سمت تراس و هر دو لیوان رو تو حیاط خالی کرد. نفس راحتی کشیدم. بدون توجه به من برگشت رو تخت و خوابید.رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم رو شونش. -مرجان؟ دستش رو آورد بالا و بازوش رو گذاشت رو صورتش.دوباره تکونش دادم -مرجان؟قهری؟ بازهم حرفی نزد. -خب چرا ناراحت میشی؟تو که میدونی من دیگه نمیخورم.چرا اینقدر زودرنجی تو؟مرجان؟ میدونستم چجوری باید آرومش کنم.نشستم بالا سرش و موهاش رو آروم آروم ناز کردم.بعد از چند دقیقه آروم و با مهربونی شروع به صحبت کردم -مری؟!قهر نکن دیگه!مگه چیکار کردم خب؟ دستش رو برداشت.ولی همچنان روش به سمت تراس بود و اخمی تو پیشونیش... -چرا اینقدر عوض شدی؟ خم شدم و بوسش کردم بده؟ اره بده بده.... دوست دارم مثل قبل باشی .مثل هم باشیم. ته دلم یه جوری شد!یعنی مرجان دوست داشت من تو همون حال بدم بمونم؟ چقدر با زهرا فرق داشت...! -مرجان من نمیخوام زندگیم مثل قبل باشه! حال بدم یادت رفته؟ چشم هاش رو بست و دیگه حرفی نزد.زانوهام رو بغل کردم و دیگه اصراری برای جواب دادنش نکردم. نمازم مونده بود و چنددقیقه دیگه قضا میشد. نه میتونستم بیرون از اتاق بخونم و نه داخل اتاق .یه چشمم به مرجان بود و یه چشمم به ساعت .خوابش برده بود ولی اگر یدفعه بیدار میشد،دیگه نمیتونستم آرومش کنم. همین شوک برای امشبش کافی بود! بیشتر فکر کردم. چاره ای نداشتم .بهتر بود فکر کنه از اتاق رفتم بیرون! آروم و با احتیاط وسایل نمازم رو برداشتم و رفتم تو حموم .بغضی که تو گلوم بود رو رها کردم. " خدایا دیدی من بازم تونستم رو نفسم پا بذارم؟ ولی خیلی سخت بود. ممنون که کمکم کردی! " از وقتی که پای دین تو این مبارزه باز شده بود،هم پیدا کردن لذت های سطحی برام راحت تر شده بود و هم پس زدنشون. شاید اون شب زیباترین نماز عمرم رو خوندم...! صبح با صدای مرجان از خواب بیدار شدم. خیلی ذوق زده صحبت میکرد! -دمت گرم. اتفاقا خیلی نیاز داشتم. آره بابا. حتما!فدات .بای. با خنده گوشی رو قطع کرد و چرخید طرف من که دید چشم هام بازه! لپم رو کشید و گفت -پاشو که خبر خوب دارم! تعجبی نکردم.تا به حال قهر ما بیشتر از سه چهار ساعت طول نکشیده بود!چشمم رو مالیدم و کش و قوسی به بدنم دادم. -چه خبره؟؟حتما خیلی خوبه که تو رو این وقت صبح بیدار کرده! بلند خندید -خوب نیست؛عالیه! رفت سمت کمدم و درش رو باز کرد. -پاشو ببینم لباس خوب داری یا باید بریم خرید؟! نیم خیز شدم. -برای چی؟!چرا نمیگی چه خبره؟ -فرهاد برای آخرهفته یه مهمونی توپ داره. توپ که میگم یعنی توپاااا! فقط باید بیای ببینی چه خبره!! نشستم و موهام رو از صورتم کنار زدم. -خب؟! -چی خب؟!پاشو دنبال لباس باشیم .وای چقدر خوش بگذره! نفسم رو بیرون دادم و دوباره دراز کشیدم. اومد طرفم -برای چی خوابیدی باز؟!با تو دارم حرف میزنما! تو چشم هاش نگاه کردم -مرجان چرا خودتو میزنی به اون راه؟!تو که میدونی من نمیام! دوباره اخم هاش رفت تو هم. -جنابعالی غلط میکنی!ترنم پاشو!دوباره نرو رو مخ من...هنوز کار دیشبت یادم نرفته. نشست رو لبه ی تخت و ادامه داد -خودم مامان و باباتو راضی میکنم. میگم یه شب میای خونه ما. -اولا میدونی که راضی نمیشن.بعدم اونا هم رضایت بدن،من خودم نمیخوام بیام. -تو غلط میکنی!تو همون کاری رو میکنی که من بهت گفتم! "محدثه افشاری" کانال رمان های تنهامسیر آرامش