در حال بارگذاری
بالا
  • ۳ بازدید
    آفتاب که بیاید،رد پاهایت روی برف ها محو خواهد شد.و تو بی هیچ نشانی برای  همیشه رفته ای...
    ۲۲:۰۸ ۹۸/۰۵/۲۱
    سلام ..عیدت مبارک‌.. خوبی حمید جان؟؟؟
    ۰۷:۳۶ ۹۸/۰۳/۱۶
    نه ما جایی نمیریم تو تعطیلات ^_^
    ۰۰:۴۴ ۹۸/۰۳/۱۶
    @mahdipashazadeh تو ترافیک رامسری ک بت انقد خوش گذشته فک کنم :))))
  • ۴ بازدید
    اگر کوسه ها آدم بودند.اثر برتولت برشت (کامنت)
    ۰۰:۵۹ ۹۸/۰۲/۲۱
    خودمونم نخوایم همینه :) سایه ی دیکتاتور سنگینه
    ۰۰:۵۶ ۹۸/۰۲/۲۱
    تا وقتی خودمون میخوایم همینه نسل به نسل هم انتقال میدیم
    ۰۰:۵۴ ۹۸/۰۲/۲۱
    تلخ ولی آشنا @masuom
  • ۶ بازدید
    خاطره‌ای در درونم است.
چون سنگی سپید درون چاهی.
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز. 
در چشمانم خیره شود اگر کسی 
آن را خواهد دید.
می‌دانم خدایان انسان را 
بدل به شیء می‌کنند
تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من 
تا اندوه را جاودانه سازی
    ۰۳:۵۳ ۹۸/۰۲/۳
    سلام وقت بخیر غیبت طولانی شد ان شاءالله که خیره بیادتم
    ۱۶:۴۸ ۹۸/۰۱/۱۴
    ♚••خـواهـش✌☺‌⚘••♚
    ۱۲:۰۶ ۹۸/۰۱/۱۴
    ممنون شیرین
  • ۱۳ بازدید
    ‏عکسها را زیر و رو میکردم و از نبودنت  مضطرب می‌شدم. انگار بچه ای که دست مادرش را در بازار رها کرده، انگار مومنی که در رکعت هزارم نماز میفهمد خدا وجود ندارد، انگار مردی که میفهمد دیگر سایه ندارد، دست ندارد، قلب ندارد و دیگر وجود ندارد.
آفتاب که زد رفته بودی
    ۲۳:۲۵ ۹۷/۱۲/۲۶
    @hosna67 سلام ممنونم....سال نوتون به شادی
    ۲۳:۲۴ ۹۷/۱۲/۲۶
    مرسی خانما :)
    ۱۹:۲۱ ۹۷/۱۲/۲۶
    سال جدیدتون پیشاپیش مبارک... علی نگاه دارتون
  • ۷ بازدید
    به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند...

(شمس لنگرودى)
    ۱۳:۰۶ ۹۷/۱۱/۲۳
    ممنون
    ۱۳:۴۷ ۹۷/۱۱/۲۱
    لاااایک
  • ۲۲ بازدید
    ...کامنت
    ۱۰:۱۶ ۹۷/۰۵/۱۳
    چه تلخ
    ۰۲:۴۴ ۹۷/۰۵/۱۳
    چقد دردناک بود (ಥ_ಥ)
    ۰۲:۲۰ ۹۷/۰۵/۱۳
    روی تخت که دراز می‌کشیدم، حواسم به تلفنِ توی راهرو بود که مرتب زنگ می‌خورد. هر بار یکی از بچه‌ها را صدا می‌کردند، اما در همه این سال‌ها هیچ‌کس به من زنگ نزده بود. دوباره صدای زنگِ تلفن آمد. یکی گوشی را برداشت و بعد داد زد: «برزگر. برزگر!» تا جلوی تلفن دویدم. صدای دخترانه‌ای گفت: «سلام.» دور و برم را نگاه کردم که کسی نباشد. پرسیدم:«شما؟» گفت: «منو نمیشناسی؟» خوب به آوای خفه‌اش گوش دادم. «می‌شه خودتونو معرفی کنید؟»«چطور منو یادت نیست. می‌خوای اول اسممو بگم؟» چیزی نگفتم و منتظر ماندم. گفت: «من میم‌ام.» بلافاصله گفتم: «مرضیه! خودتی؟» کمی سکوت کرد و بعد گفت: «بجز من کی می‌تونه باشه؟» گفتم: «آخه من و تو که هیچ‌وقت...» حرفم را خوردم. «چطور بعد این همه سال... تلفن اینجا رو از کجا آوردی؟» «بابدبختی. اگه بدونی چقدر مصیبت کشیدم که صداتو بشنوم.» هیچ باورم نمی شد. دختری که پیش از این‌ها دوستش داشتم و هیچ‌وقت نداشتمش، زنگ زده بود بهم. پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟» صدای نفس‌هایش تند تر شد. گفت: «من الان گنبدم مرتضا.» «گنبد؟» «اومدی اینجا چیکار؟» «فرار کردم.» «از خونه؟ نامزدت دیوونه میشه.» انگار داشت گریه می کرد. گفت:«امشب یه جا برام جور کن مرتضا. خیلی سردمه.» یک آن، به پول توی جیبم فکر کردم که بیشتر از ده هزارتومان نبود. به دزدکی آوردنش توی خوابگاه! به اینکه نگهبان را چطوری بیهوش کنم. بعد به سرم زد ببرمش خوابگاه دخترها. به اکرم بگویم دخترخاله‌ام است یا همچنین چیزی. گفتم: «می‌برمت خوابگاه دخترها.» «برات دردسر نمیشه؟» خواستم بگویم نه که یاد عاطفه افتادم. یاد آن لپ‌های گلی. فکر اینکه محبوب گذشته و عشق حالایم توی یک اتاق تنها باشند، دستم را لرزاند. پرسیدم: «الان کجایی؟» آدرس را که داد، از در دویدم بیرون. تا سر جاده رفتم. برف نشسته بود و هیچ ماشینی رد نمی شد. یک‌هو دیدم کسی از توی خوابگاه صدایم می‌زند. علی بود. رفیقِ تازه ترم پایینی‌مان. گفت:«مرضیه پیغام داده که نمیاد.» دویدم سمتش. «تو مرضیه رو از کجا میشناسی؟»«نمیشناسم. خودت اسمشو بهم گفتی. من فقط بهت گفتم اول اسمم میمه.» بعد برایم همان صدای دخترانه پشت تلفن را در آورد. گفت می خواسته با اسم یکی از دخترهای دانشکده باهام شوخی کند. گفت خودم آتوی مرضیه را داده ام دستش. بعد گونه ام را بوسید و گفت هیچ فکر نمی کرده این شوخی به این جا برسد. همانجا نشستم. همانجا کنار جاده، روی گل و لای و برف. به مرضیه فکر کردم. به نامزدش که لابد داشت توی آغوشش گرمش می کرد. به عاطفه که از همه چیز بی‌خبر بود و به خودم...
  • ۲۹ بازدید
    سپیده دمان کلمات سرگردان برمیخیزند/
و خواب آلوده دهان مرا می جویند/
تا از تو سخن بگویم/
کجای جهان رفته‌ ای/
نشان قدمهایت/
چون دان پرندگان/
همه‌سویی ریخته است/
باز نمیگردی میدانم.../
و شعر
چون گنجشک بخار‌آلودی/
بر بام زمستانی/
به پاره‌ یخی بدل خواهد شد…..شمس لنگرودی
    ۱۲:۲۸ ۹۷/۰۵/۴
    @masuom ممنونم خانم
    ۰۰:۵۵ ۹۷/۰۵/۴
    لاااایک غمگین
  • ۱۳ بازدید
    نشست تو ماشین ، دستانش می لرزید ،

بخاری رو روشن کردم ،

گفت : عشقم ماشینت بوی دریا میده !

گفتم : ماهی خریده بودم.

گفت : ماهی مرده که بوی دریا نمی ده !

گفتم : هر چیزی موقع مرگ،

بوی اون جایی رو می ده که دلتنگشه ...

گفت : من بمیرم بوی تورو میدم ؟

سیامک تقی زاده
  • ۷۶ بازدید
    گفتی مرا نمیخواهی؟ باشد بانو! /
ولی رفتار تو بامن شبیه ترک سیگار است/
عادت ب لبخند تو چندین سال با من بود/
معتاد لبخند تو مجرم نیست بیمار است
    ۲۳:۲۹ ۹۷/۰۴/۱۵
    سلام شب خوش...منتظریم:)
    ۲۳:۱۷ ۹۷/۰۴/۱۵
    @masuom سلام...نبودم چن روزی دوسه رو ینی...اما چشم حتما:)
    ۱۴:۲۷ ۹۷/۰۴/۱۵
    حالاکه هستین چرا پست نمیزارید خو ://