در حال بارگذاری
بالا
  • ۳ بازدید
    خیلی التماس دعا -_-
    ۰۰:۵۴ ۹۷/۰۴/۲۹
    اون كاربر دوست دختره تخم سگ لجن.كاربر كاربر نكن برام بچه كونی زنا زاده برو كوسشو بلیس از دلش در بیار تو ك واردی
    اون زن خرابه كه از خواهر جنده تو كه خراب تر نیست دماغ دارز كونی محافظه كار جاسوس كونی زیر آب زن
  • ۵ بازدید
    من تخم ندارم.تو مگه تخم نداری تو بده تا خام خام خشكتو پاره كنم بعد بكنمش تو كون كثیفت بچه كونی
    ۰۰:۳۵ ۹۷/۰۴/۲۹
    برو من هنوز پای حرفم هستم تو شماره رو بده ببین کی میاد مادرتو به عزات میشونه کثافت لجن
    تخم نداری تو باید فقط كون بدی برو كونتو بده
  • ۸ بازدید
    تولدت مبارک مهربون ترین ☺❤ @hosna67
    ۲۳:۲۰ ۹۷/۰۴/۲۷
    ممنون :)
    ۲۳:۱۹ ۹۷/۰۴/۲۷
    مبارک باشه. خیلی خیلی خیلی @faslebarooni @hosna67
    ۱۹:۱۱ ۹۷/۰۴/۲۷
  • ۳ بازدید
    جاتون خالی ☺✌
    ۱۷:۵۶ ۹۷/۰۴/۲۸
    سلام عزیزم چیز خاصی نبود :) @fafaee.2001
    ۱۷:۴۱ ۹۷/۰۴/۲۸
    سلام آجی...پستی که تگم کرده بودی پاک شده بود...کامنت رو نخونده بودم :|
    ۰۸:۵۸ ۹۷/۰۴/۲۷
    ممنونم عزیزم ❤ @santor
  • ۴ بازدید
    :)) خیلی این عکسو دوست میدارم :))
    ۲۰:۱۳ ۹۷/۰۴/۲۶
    خیلی خوشمزه ست ^_^ @alandm
    ۲۰:۰۵ ۹۷/۰۴/۲۶
    همونِ ک خوشمزه اش میکنه☺
    ۲۰:۰۳ ۹۷/۰۴/۲۶
    :))) @alandm @tiam_abiiii
  • ۱۰ بازدید
    ☺
    ۲۲:۱۲ ۹۷/۰۴/۲۷
    صداقتش جای تحسین داره؛ ولی داره حقوق چی رو میگیره؟؟؟
    ۱۸:۵۰ ۹۷/۰۴/۲۵
    این اقاهمون کسیه که خونه میلیاردی داره....اینطورادمی میتونه برنامه ایی برای خدمت بمردم داشته باشه....این ازپاک بودنشه!!!!!
    ۱۷:۳۸ ۹۷/۰۴/۲۵
    سلام آقاداریوش، بحث فقط ایشون نیست، ظاهرا که کل دولت همینه ☺ از اوضاع نابسمان خبر دارن ولی کاری برای برطرف شدن نمیکنن! در صورتی که وظیفه شونه و دارن بابتش حقوق میگیرن دیگه. غیر اینه؟!
  • ۲ بازدید
    ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر رو به همه دخترای عزیز و دوست داشتنی سرزمینم بخصوص لنزوریای عزیزِدل تبریک میگم :) #پ.ن : فقط خودمون میدونیم چه فرشته هایی هستیم ^_^
    ۲۳:۲۵ ۹۷/۰۴/۲۵
    متشکرم دوستان :)
    ۲۲:۴۴ ۹۷/۰۴/۲۵
    تبریک
    ۲۲:۳۲ ۹۷/۰۴/۲۴
    تبریییک ^_^
  • ۲ بازدید
    جمعه ها بهار صلوات است، صلواتی فرستیم بر محمد و خاندان پاک و مطهرش ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۲۲:۳۲ ۹۷/۰۴/۲۴
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۱۰:۲۲ ۹۷/۰۴/۲۴
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۱۲:۰۶ ۹۷/۰۴/۲۳
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم..
  • ۴ بازدید
    روز عفاف و حجاب گرامی باد :)
    ۱۲:۱۸ ۹۷/۰۴/۲۲
    سلام دوستان ممتون
    ۲۲:۴۹ ۹۷/۰۴/۲۱
    تبریک
    ۱۲:۲۲ ۹۷/۰۴/۲۱
    تبریك
  • ۲ بازدید
    سلام. صبح بخیر ☺
    ۱۰:۰۸ ۹۷/۰۴/۲۳
    سلام روز بخیر :)
    ۲۳:۵۱ ۹۷/۰۴/۲۲
    سلام، شب بخیر
    ۱۲:۱۸ ۹۷/۰۴/۲۲
    سلام به همگی، خیلی ممنون روز بخیر
  • ۵ بازدید
    ۱۷:۱۳ ۹۷/۰۴/۲۰
    ☺❤❤❤❤
    ۱۵:۱۷ ۹۷/۰۴/۲۰
    من منتظرم گلم ❤☺❤ @faslebarooni
    ۱۵:۱۱ ۹۷/۰۴/۲۰
    سلام میناجون . مرسی که حواست هست مهربون ☺❤ ... تنبل شدم یکم ؛-) میام باز ^_^ @مینا
  • ۱۰ بازدید
    سلام صبح بخیر :) روزتون سرشار از انرژی مثبت و اتفاقات خوب :)
    ۱۱:۵۷ ۹۷/۰۴/۱۸
    آره واقعا، روح آدم تازه میشه تو این طبیعت ... @daryoushhg
    ۱۱:۰۳ ۹۷/۰۴/۱۸
    منم نمیدونم ولی خوشبختی یعنی ساعتی زندگی کردن در چنین جایی ^_^
    ۱۰:۲۵ ۹۷/۰۴/۱۶
    سلام صبح شما هم بخیر . بله واقعا زیباست ولی نمیدونیم کجاست که :) @daryoushhg
  • ۵ بازدید
    رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموند: ﴿هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بنویسد ، تا زمانی که نام من در کتاب هست فرشتگان پیوسته برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند﴾
...
داستانهای صلوات ص8 – سفینه البحار 2/ 50
    ۱۰:۲۳ ۹۷/۰۴/۲۴
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۰۹:۲۶ ۹۷/۰۴/۱۶
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم..
    ۰۱:۲۲ ۹۷/۰۴/۱۶
    اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
  • ۷ بازدید
    شما هم دیدین حتما ؛-) ^_^
    ۲۳:۱۰ ۹۷/۰۴/۱۴
    ممنون ولی من عکس نمیذارم ازش ^_^ @daryoushhg
    ۲۲:۳۴ ۹۷/۰۴/۱۴
    ممنونم بهمچنین برای شما ان شاءالله :)
    ۲۲:۲۵ ۹۷/۰۴/۱۴
    ان شاالله بزودی پس شاهد همچین پستی از شما هم هستیم :) @daryoushhg
  • ۲ بازدید
    سلام عصر بخیر :)
    ۲۲:۲۴ ۹۷/۰۴/۱۴
    سلام ممنونم شب شما هم بخیر @pooouuuuyn @daryoushhg
    ۲۲:۱۸ ۹۷/۰۴/۱۴
    سلام سحر خانم شب شما بخیر و شادی
    ۲۱:۵۸ ۹۷/۰۴/۱۴
    سلام شبتون بخیر
  • ۱۸ بازدید
    اَگـ‌ر بـَ‌رایِ اَبـ‌َد... هـ‌َوایِ دیـ‌دَنِ تُـ‌و ... نـ‌َیـُ‌فـْ‌تـَ‌د از سَـ‌رِ مَن ... چـ‌ِه کُـ‌نـ‌َم؟! ...
    ۰۸:۵۹ ۹۷/۰۴/۱۳
    سلام ممنون صبح شما هم بخیر @kazkaz
    ۰۸:۳۴ ۹۷/۰۴/۱۳
    سلام و صبح بخیر. لایک @faslebarooni
    ۰۸:۲۷ ۹۷/۰۴/۱۳
    سلام صبحتون بخیر @daryoushhg
  • ۵ بازدید
    از خوب های تابستون هستن ایشون  ^_^
    ۲۲:۳۳ ۹۷/۰۴/۱۳
    :))
    ۲۲:۲۱ ۹۷/۰۴/۱۳
    ‌آخ گفتی
    ۱۳:۵۴ ۹۷/۰۴/۱۳
    اره متاسفانه ^_^ @reza4568
  • ۲۷ بازدید
    شب بخیر :)
    ۰۸:۳۶ ۹۷/۰۴/۱۱
    سلام صبح بخیر :)
    ۰۲:۲۹ ۹۷/۰۴/۱۱
    سلام سحر خانم متنش قشنگ بود:) شبت بخیر و شادی
    ۰۱:۲۹ ۹۷/۰۴/۱۱
    شبتون بخیر
  • ۲۷ بازدید
    یه معجزه ای هست به اسم « یادِ خدا » ... تو بدترین شرایط روحی هم که باشی، کافیه اون ته مه های دلتو بگردی و پیداش کنی تا دلت آروم شه و لبخند به لبت بیاد ... #من_چقدر_دوستت_دارم_خـــدا ❤
    ۲۳:۵۶ ۹۷/۰۴/۱۰
    @faslebarooni خواهش میکنم عزیزم
    ۲۳:۵۴ ۹۷/۰۴/۱۰
    خیلی عالی بود ممنونم :) @raha.m.t1388
    ۲۳:۵۴ ۹۷/۰۴/۱۰
    @daryoushhg خواهش میکنم
  • ۸ بازدید
    ۲۳:۰۴ ۹۷/۰۴/۱۰
    سپااااااس
    ۲۲:۵۰ ۹۷/۰۴/۱۰
    احسنننننتتتتتتتتت
    ۲۲:۵۰ ۹۷/۰۴/۱۰
    ماشاالله ماشاالله ماشاالله
  • ۲۶ بازدید
    آرزو کردی که به آرزوهایم برسم؛ اگر به صلاحم باشد ! ...
آرزویم تویی و کاش به صلاحم باشی ...
    ۱۸:۴۴ ۹۷/۰۴/۱۰
    قطعا ... و راضیم به رضای خدا
    ۱۸:۳۳ ۹۷/۰۴/۱۰
    هر چه خدا بخواهد.
    ۱۳:۱۳ ۹۷/۰۴/۱۰
    سلام. مرسی همگی دوستانم :))
  • ۳۹ بازدید
    مرسی از همه عزیزانی که تبریک گفتن :) بفرمایید کیک تولد، هنر دست خودم ☺ پ.ن: یکم بی ریخت شد که تقصیر گرمای هوا و شل شدن خامشه وگرنه من که یه پا سرآشپزم ؛-) ^_^
    ۲۳:۴۹ ۹۷/۰۴/۱۰
    :) ممنون لطف دارین ... بازم تشکر :) @daryoushhg
    ۲۳:۴۶ ۹۷/۰۴/۱۰
    احسنت به شما واقعا هنرمندین راسشو بگم حسودیم شد ^__^ خخخ شوخی میکنم نوش جان ^__^ بازم تبریک
    ۲۳:۳۸ ۹۷/۰۴/۱۰
    بله دیگه :) و البته کار خودم ^_^ @daryoushhg
  • ۲۲ بازدید
    میگم چیزه ... تولدمه :) ... تولدم مبارکتون باشه ^__^
    ۰۸:۳۸ ۹۷/۰۴/۱۱
    سلام خیلی ممنونم، سلامت باشید خیلی لطف دارید به من ... دوستی با دوست محترمی مثل شما باعث افتخاره... بازم ممنونم @shabroooo
    ۰۰:۲۷ ۹۷/۰۴/۱۱
    صمیمانه تبریک میگم. عذر تقصیر بابت دیر تبریک گفتن و عرض ادب. امیدوارم ۱۲۰ساله بشید در کنار عزیزانتون.با دلی شاد و لبی پرخنده و تنی لبریز عافیت وسلامتی. خوشحالم بابت این روز عزیز و داشتن دوست بزرگوار و خوبی چون شما.میلادتون ستاره باران
    ۱۳:۱۲ ۹۷/۰۴/۱۰
    مرسی عزیزدلم ☺❤
  • ۱۵ بازدید
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۱۰:۲۴ ۹۷/۰۴/۲۴
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۲۳:۲۸ ۹۷/۰۴/۱۰
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۱۳:۱۱ ۹۷/۰۴/۱۰
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • ۱۸ بازدید
    ۲۳:۳۱ ۹۷/۰۴/۱۰
    یه سوال دارم دولت احمدی نژاد چرا با اونهمه بودجه های عظیم عمرانی که صرف مثلا سد سازی در جنگلهای هیرکانی شمال کشور کرد چرا نیومد صرف آبادان و خوزستان کنه؟؟ دولت هاشمی چی که داعیه سازندگی داشت؟؟
    ۲۳:۲۸ ۹۷/۰۴/۱۰
    شش دولت پیاپی به خوزستان خیانت کردن..
    ۱۴:۲۶ ۹۷/۰۴/۸
    و بازم ما سکوت کردیم@نرگسی
  • ۱۵ بازدید
    ﴿ یاد خدا، عقل را آرامش می دهد، دل را روشن می کند و رحمت او را فرود می آورد ﴾ *حضرت علی(ع)* ... 
خدایا آرامشم تـــویی ... ❤
    ۲۱:۳۸ ۹۷/۰۴/۶
    سپاسگذارم @kazkaz
    ۲۱:۰۸ ۹۷/۰۴/۶
    بسیار عالی @faslebarooni
    ۱۹:۱۸ ۹۷/۰۴/۶
    سلام، خواهش میکنم، جبران لطفتون بود @mmoohaammaadd
  • ۱۶ بازدید
    ^_^ #دلار #گرانی #روحانی #رئیسی
    ۱۸:۲۰ ۹۷/۰۴/۹
    ^_^
    ۱۶:۱۳ ۹۷/۰۴/۹
    خخخخ ^^
    ۱۵:۰۴ ۹۷/۰۴/۶
    ^_^
  • ۱۳ بازدید
    :)
    ۱۳:۱۸ ۹۷/۰۴/۶
    :) مرسی از حضورتون @reza4568
    ۱۳:۱۱ ۹۷/۰۴/۶
    (:
    ۲۰:۱۸ ۹۷/۰۴/۲
    دیگه بدشانسی شماست :)
  • ۹ بازدید
    رسول خدا  (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند : نزدیک ترین شخص به من در فردای قیامت کسی است که صلوات بیش تری بر من فرستاده باشد ....
﴿ آثار و برکات صلوات ص 143﴾
    ۱۶:۰۰ ۹۷/۰۴/۱۱
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۱۶:۱۴ ۹۷/۰۴/۹
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ★
    ۱۶:۴۷ ۹۷/۰۴/۶
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • ۵۲ بازدید
    الهی و ربی من لی غیرک ...
    ۰۹:۴۳ ۹۷/۰۴/۱
    سلام صبح بخیر. مرسی دوستانِ جان :)
    ۰۸:۴۲ ۹۷/۰۴/۱
    الهی آمین
    ۰۷:۲۶ ۹۷/۰۴/۱
    الهی آمین
  • ۷۱ بازدید
    فرقی نمیکنه داف و شاخ مجازی باشی تو پارتی؛ یا حاج آقا و حاج خانوم مجازی تو مسجد و هیئت ! وقتی از زیبایی ظاهر و چهرت برای جلب توجه و خودنمایی استفاده میکنی، نتیجه یکیه فقط روش و مشتریاش فرق میکنن! ! #تقوا_در_مجازی
    ۲۱:۵۷ ۹۷/۰۴/۶
    سلام خیلی ممنونم @smznnb
    ۲۱:۴۶ ۹۷/۰۴/۶
    سلام بسیار زیبا و عالی بود
    ۱۴:۰۴ ۹۷/۰۳/۳۱
    سلام روز بخیر ... بله بخاطر همینه که گفتن زن نباید خودنمایی کنه دیگه. حالا بعضیا فکر میکنن چون با چادره اشکالی ندارع @daryoushhg
  • ۲۷ بازدید
    حالا ایرانی انقلابی هستی، اینو منتشر کن ✌
    ۲۰:۲۹ ۹۷/۰۳/۳۰
    @faslebarooni خواهش میکنم یازهرا
    ۱۰:۱۷ ۹۷/۰۳/۳۰
    ممنون دوستان @m.nargesi @basiji23
    ۲۲:۴۳ ۹۷/۰۳/۲۹
    سلام سحر خانم شب شما بخیر و نیکی سپاس از لایکاتون..
  • ۲۲ بازدید
    #نماز_اول_وقت ... التماس دعا
    ۱۰:۱۸ ۹۷/۰۳/۳۰
    سلام عزیزم ممنون@tanin_darya
    ۰۸:۲۱ ۹۷/۰۳/۲۹
    سلام سحرجان،عالی✔✔✔
    ۰۸:۰۳ ۹۷/۰۳/۲۹
    سلام صبحت ب خیر @faslebarooni
  • ۴۱ بازدید
    سری آخر رمان #رهایی_از_شب قسمت ۱۶۹ تا ۱۷۷.. نویسنده خانم #ف_مقیمی..
آدرس کانال تلگرام:zemzemehdeltangi
پ.ن: خیلی ممنون از همراهیتون.اگه از این رمان لذت بردید یه صلوات برای حاجت روایی نویسنده ش بفرستید..پ.ن۲ : مرسی که کامنت نذاشتید ؛-) با تشکر از سایت iranhejab.ir برای انتشار این رمان
    ۱۰:۱۹ ۹۷/۰۳/۳۰
    خواهش میشود دوستم :) خوشحالم که خوشت اومد @tiam_abiiii
    ۰۸:۴۸ ۹۷/۰۳/۲۹
    خیلی خیلی زیبا و عالی بود.. واقعا لذت بردم.. :) ممنون از اینکه معرفی کردین ^_^ #اللهم_صل_علی_محمد_وآل_محمد
    ۲۰:۱۶ ۹۷/۰۳/۲۸
    ر: @reza.ir
  • ۳۷ بازدید
    ✹﷽✹   سری ۱۵ رمان #رهایی_از_شب قسمت ۱۵۶تا۱۶۸.. نویسنده خانم #ف_مقیمی ...
آدرس کانال تلگرام  : zemzemehdeltangi
پ.ن: کامنت نذارید لطفا
    ۱۳:۳۸ ۹۷/۰۳/۲۸
    بازم خداروشکر که حوصلشو ندارید :) @reza.ir
    ۱۳:۳۱ ۹۷/۰۳/۲۸
    خواهش میکنم،من اصلا حوصله کامنت گذاشتن ندارم:)
    ۱۳:۲۷ ۹۷/۰۳/۲۸
    سلام روز شما هم بخیر . باشه سلام کردن اشکالی نداره ^_^، مرسی کع کامنت نمیذارید ^_^ @reza.ir
  • ۸ بازدید
    ۰۰:۲۵ ۹۷/۰۴/۱۴
    گـر بیایی دهمت جـان و نیایی کُشَدَم غم من که بایست بمیرم ! چه بیایی چه نیایی… #سعدی
    ۱۲:۵۵ ۹۷/۰۳/۲۸
    ژووووون ممنون سحر جون @faslebarooni
    ۱۱:۳۷ ۹۷/۰۳/۲۸
    سلام صبحت بخیرو شادی و لبخند امیدوارم یه روز عالییییییییی پیش رو داشته باشی و اتفاقات خوبی برات رغم بخوره #اللهم عجل لولیک الفرج
  • ۲۳ بازدید
    ✹﷽✹   سری ۱۴ رمان #رهایی_از_شب قسمت ۱۴۳تا ۱۵۵.. نویسنده خانم #ف_مقیمی ...
آدرس کانال تلگرام  : zemzemehdeltangi
پ.ن: کامنت نذارید لطفا :)
    ۰۰:۱۲ ۹۷/۰۳/۲۸
    آره،مرسی،منتظر ادامشم :-)@faslebarooni
    ۲۳:۲۴ ۹۷/۰۳/۲۷
    @ghaasedak1362 خوندی؟
    ۲۲:۲۳ ۹۷/۰۳/۲۷
    #رهایی_از_شب #ف_مقیمی #قسمت_صد_و_پنجاه_و_پنجم روی شانه ی نسیم زدم وگفتم:اینها تو رفاقت ملاک نیست.هرچند که فاطمه از این مثالهات مستثنی هم نیست. او خندید:واقعا خیلی کج سلیقه ای!! فاطمه خوشگله؟ ؟بابا ولمون کن عینهو شیربرنج میمونه با اون دماغ درازش.. دیگه واقعا داشت از حد فراتر میرفت. اخم کردم:لطفا غیبت نکن..اگه اومدی مسجد پس سعی کن آدابش رو رعایت کنی.. او بجای خجالت دوباره خندید. مادرشوهرم ازبین دخترهاش نگاهم کرد. پرسید: رقیه سادات جان ایشون رو معرفی نمیکنی؟ وااای این یعنی ته بدبیاری! با من من گفتم:ایشون یکی از بچه های جدید مسجده.. راضیه خانوم پرسید:ظاهرا ار قبل آشناییتی هم با هم داشتید. درسته؟ من که شرم داشتم از اعترافش ولی نسیم با افتخار و آب و تاب گفت:بله ما با هم دوستای دانشگاهی بودیم. چندساله باهم رفیقیم. من بدنم خیس عرق شد. به نسیم خانواده ی حاج کمیل رو معرفی کردم. او که فکر نمیکرد اونها با من نسبتی داشته باشند رنگ وروش تغییر کرد ویواشکی بهم گفت:واقعا که..پس چرا زودتر بهم نگفتی اینقدر چرت وپرت نگم؟! اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.. شاید حتی نسیم ته دلش از این جریان خشنود بود. مادرشوهرم خطاب به من گفتند:ایشون شوخ هستند؟ من که دست وپام رو گم کرده بودم گفتم:بله خیلی..یک وقت حرفهاشو جدی نگیرید..ایشون مدلش اینطوریه.. او موشکافانه به تمام زوایای صورت نسیم دقت کرد و بعد با لحن معنی داری گفت:بله کاملا پیداست.. ای لعنت بهت نسیم که بخاطرت من تو این شرایط بارداری باید متحمل چنین فشارها و اضطرابهایی بشم. راضیه خانوم کنار گوشم گفت:خیلی با خودت فرق داره. . زل زدم به چشمش! طبق معمول لبخند همیشگیش رو نثارم کرد.اینبار دست سردم رو بین دو دستان گرم ومهربونش گذاشت و با مهربانی نوازشش کرد. از مهربانی او چشمهام پراز اشک شد. با اخم و تعجب نگام کرد. دستم رو مقابل لبهاش برد و در مقابل چشم نسیم بوسید.. خیلی خجالت کشیدم .من نمیدونستم چنین قصدی دارن وگرنه هرگز اجازه نمیدادم دستم رو ببوسند! با شرمندگی گفتم این چه کاری بود کردید راضیه خانوم؟ او شانه هام رو فشرد و با افتخار گفت:دست ساداته..اونم چه ساداتی..پاک، زیبا، مهربون.. سرم رو که چرخوندم سمت نسیم، با چشمانی قرمز و صورتی سرخ نگامون میکرد. نمیدونم سرخی چشمهاش از حسرت و احساسات بود یا آتش حسادت در چشمهاش زبانه میکشید؟ شاید هم من بی جهت نگران بودم و بخاطر بدبینی م به او تمام حرکتها و رفتارهاش منفی بنظرم میرسید. مراسم آغاز شد. نسیم بعد از معرفی خانواده ی همسرم کلامی حرف نزد و چهار زانو نشسته بود و دست راستش رو زیر چونه گذاشته بود، با دست دیگرش مهرش رو بازی میداد! خیلی دلم میخواست بدونم به چه چیزی فکر میکنه.. هرازگاهی دست آزادش رو ، کنار چشمش میبرد و من حس میکردم داره آروم آروم گریه میکنه. دلم براش سوخت. نسیم با همه ی بدیها و غیر قابل تحمل بودنش شخصیت ترحم انگیزی داشت. مطمئن بودم که او از ته قلبش دوست داره خوب باشه مثل همه ی آدمها ولی این عادت بد دردیه!! او عادت کرده بود به بد بودن! روضه که شروع شد هق هق نسیم جون گرفت.بلند بلند گریه میکرد و داد میزد. ماااامان مااامان خدایا مامانم و ازم نگیرررر.. خدا جون غلط کردم.. در تمام مسجد صدای هق هق و ناله ی او پیچیده بود.راضیه خانوم کنار گوشم پرسید:مادرشون مریضند؟ من که از گریه های جگرسوز نسیم گریه م گرفته بود گفتم بله..دکترها جوابش کردن راضیه خانوم چهره اش در هم رفت.زمزمه کرد:اللهم اشف کل مریض.. نسیم رو از پشت بغل کردم و آهسته زیر گوشش گفتم:این خانوم دست رد به سینه ی کسی نمیزنه..از حضرت بخواه برای شفای مادرت دعا کنه.. او با هق هق گفت:نهههه اون به حرف من گوش نمیده..تو بخواه..من صدام بالا نمیره..عسللللل عسللل خدا و دارو دسته ش از من متنفرند.. با هر کلمه ش جگرم کباب میشد.. محکم بغلش کردم و شانه به شانه ی هم گریه کردیم.من آهسته او با صدای بلند.. گفتم:اگه اینجایی حتما دعوت شدی. .هرکسی بی دعوت نمیتونه بیاد.خودشون بهت نظر کردن. فکر نکن بیخودی اینجایی! حالا من شده بودم فاطمه برای رقیه ساداتی که اسمش نسیم بود!!! عجب دنیاییه!! ✔ادامه دارد. .
  • ۴۵ بازدید
    ✹﷽✹   سری ۱۳ رمان #رهایی_از_شب قسمت ۱۳۱ تا ۱۴۲.. نویسنده خانم #ف_مقیمی ...
آدرس کانال تلگرام  : zemzemehdeltangi
پ.ن: کامنت نذارید لطفا!
    ۱۵:۰۱ ۹۷/۰۳/۲۷
    این سری رو خیلییی دوست داشتم من :) امیدوارم شما هم خوشتون بیاد :)))
    ۱۴:۵۹ ۹۷/۰۳/۲۷
    #رهایی_از_شب #ف_مقیمی #قسمت_صد_و_چهل_و_دوم ‍ ‌ این تعریف اون قدر غیر منتظره بود که حادثه ی چند دقیقه ی پیش را فراموش کردم و با گونه هایی سرخ از شرم سرم رو پایین انداختم! او خنده ی ریزی کرد و ماشین رو روشن کرد. نمیدونستم منو کجا میبره؟دلمم نمیخواست بدونم من فقط به جملاتش فکر میکردم و جای بوسه اش رو در زیر چادر سیاهم نوازش میکردم. او بلند بلند برام تصنیف عاشقونه میخوند و مدهوش و مستانه نگاهم میکرد.. من هرگز باور نمیکردم این مرد همان حاج مهدوی سفت وسخت چندماه پیشه. انصافا شنیدن جملات عاشقانه از لبهای حاج کمیل شیرین تر از شنیدن همان کلمات از زبان باقی مردها بود.نگاه های با حیا و سرد او بعد از محرمیت تبدیل به نگاههای عمیق وعاشقانه شد و من روز به روز از اینکه عاشقش شده بودم خوشحال تر و راضی تر میشدم. او برخلاف تصورم منو به درکه برد!! من با تعجب میخندیدم و میگفتم: _اینجا چیکارمیکنیم؟؟ اون هم تو این سرما؟!! او درحالیکه کمربندش رو باز میکرد گفت: غر نزنید سادات خانووم..پیاده شید.من که با شما سردم نمیشه شما هم هروقت سردتون شد میتونید رو آتیش دل من حساب کنید.. از تعبیر زیبا وشاعرانه ش غرق غرور و شادی شدم و دست در دست او از کوه بالا رفتیم. من حتی درصدی فکر نمیکردم که حاج کمیل چنین محلی رو برای دعوت من در نظر گرفته باشه. هرکس که مارو میدید با تعجب نگاهی میکرد و کنار گوش دیگری میخندید! عده ای هم دستمون می انداختند و میگفتند.حاجی مواظب باش عبات گیر نکنه به پات بیفتی… و فکر میکنید که حاج کمیل چه پاسخی میداد؟؟! _با روی گشاده وخندان میگفت:ممنون از یادآوری تون اخوی.. یکی به تمسخر گفت:حاجی تقبل الله. . او خندید و گفت: با این فشاری که روی زانو بنده هست و سرمای شدید قطعا قبوله از شما هم تقبل الله. . من از صبروحوصله ی او در حیرت بودم و گاهگاهی از جوابهای زیبا و شوخ طبعانش میخندیدم..یاد اون روزی افتادم که با کامران در ماشین نشسته بودم و او ما رو دید.اون روز هم در مقابل گزافه گوییهای کامران همینگونه رفتار میکرد بی آنکه خم به ابرو بیاره و دلخور شه. گاهی اوقات از اینهمه صبر و بلند نظری او حیرت زده میشدم و از خودم میپرسیدم من چه عمل خوبی انجام داده بودم که خدا او را به من هدیه داده بود!؟ وقتی به پیسنهاد او به یک رستوران سنتی در همون ناحیه رفتیم تاشام وچای بخوریم.ازش پرسیدم:حاج کمیل واقعا این رفتارها و کنایه ها آزارتون نمیده؟ او که هنوز نفس نفس میزد دستهایش رواز شدت سرما زیر بغل گذاشت و بالبخندی گفت: رقیه سادات خانوم این بنده ی خداها دنبال تیکه پرونی نیستن.جوونند..دنبال شوخی وخنده اند.شاید یکی از علتهای کارشون سر به سر گذاشتن ما باشه ولی ته ته دلشون خبری نیست..اونا فقط یک کم بی اعتمادند. چون مدتیه ما رو اونطوری که باید نمیشناسند.فکر میکنند ما شبیه اون چیزی هستیم که رسانه های غربی نشون میدن..البته بعضی هامونم به این حرفها وحدیثها دامن زدیم.. من وقتی این لباس و تنم کردم یعنی در خدمت همه ام..این همه شامل این جوونها هم میشه..میخوام اونا بفهمن که من هم یکی از خودشونم..شاید تو بعضی موارد مثل اونا فکر نکنم ولی درکشون میکنم. میفهممشون.. همون موقع یکی از همون جوونها به سمت تختمون اومد و درحالیکه نیشش تا بناگوشش باز بود گفت:بههههه سلاااام حاج آقا راه گم کردی..چه عجب از این طرفها. نبودی چند وقت.. حاج مهدوی به احترام او نیم خیز شد و دستهای او را گرفت و صورتش رو بوسید. اون جوون با دیدن من سرش رو پایین انداخت و باحجب وحیا سلام کرد وگفت:ببخشید خانوم. .از ذوق دیدن ایشون بی ادبی کردم سلام نگفتم. من چادرم رو محکم تر گرفتم و با متانت جوابش رو دادم و سرم رو پایین انداختم. جوان که اسمش آرش بود و تیپی کاملا امروزی داشت خطاب به حاج مهدوی نگاه معناداری کرد و پرسید: حاجی بله؟؟ حاج کمیل سرش رو به حالت تایید تکون داد و هردو باهم خندیدند. جوون سرو صورت او رو بوسید و گفت:خیلی خوشحال شدم حاجی..دست راستت رو سر ما بعد رو کرد به من وگفت:خانوم یعنی خوش بسعادتتون..خداوکیلی یه دونست..ماهه..ان شالله مبارکتون باشه.. و با عذرخواهی ازکنار تختمون دور شد. من با کلی سوال به حاج کمیل نگاه کردم. او با لبخندی زیبا سرش رو به اطراف چرخوند وگفت:دوسالی میشه میشناسمش..همینجا باهم آشنا شدیم.جوون خوبیه…از هموناییه که ظاهرش با باطنش کلی فرق داره.. نگاهش کردم.. ودوباره فهمیدم چقدر درمقابل روح او روح ضعیفی دارم. او از بیحیایی نگاهم خنده ی محجوبانه ای کرد. ولی من همچنان نگاهش میکردم.. عاشقانه و بدون هراس! من عاشق این مردم!! بگذار هرکس هرچی میخواد بگه.. میخوام تا ابدیت کنار او باشم. میخوام تا همیشه نگاهش کنم.. ✔ادامه دارد…
    ۱۴:۵۹ ۹۷/۰۳/۲۷
    #رهایی_از_شب #ف_مقیمی #قسمت_صد_و_چهل_و_یکم ‍ ‌ حاج مهدوی اون جمله ی همیشگی رو تکرار میکرد و من مدام این حرفها رو در ذهنم مرور میکردم تا تمرین بندگی کنم.. اما سخت بود. بین حرف تا عمل خیلی فاصله بود. اون هم برای کسی مثل من که تازه خدا رو پیدا کرده بودم و دنبال آدمیت بودم. گاهی کم میآوردم گریه میکردم…شک میکردم..قضاوت میکردم.. اما حاج کمیل درست در همون لحظات بیشتر کنارم بود.کنار گوشم عاشقانه ها میخوند..تصنیف های آرامش بخش و امیدوارانه بر لب میروند و به همه ی اضطراب‌های من میخندید. آپارتمانم رو برای فروش گذاشته بودم و مدتی بود که خریدار جدیدش قصد سکونت در آنجا رو داشت. من به ناچار در اون بحبوحه ی آزار دهنده مجبور بودم جا به جا بشم و به آپارتمانی که حاج احمدی برایم پیدا کرده بود نقل مکان کنم اما حواشی اون محله و آدمهاش دل سردم کرده بود که ساکن اونجا بشم. حاج کمیل وقتی دلسردی ام رو میدید با مهربانی میگفت:شما علی الحساب اثاثیه رو به منزل جدید ببرید ان شالله بعد از ازدواج ،به منزل بنده نقل مکان میکنیم وجای نگرانی نیست. حاج کمیل بعد از فوت الهام خانه اش رو به یک زوج اجاره داده بود و با خانواده اش زندگی میکرد.او بعد از فوت الهام پیش نماز مسجد شد واز کار تبلیغ فاصله گرفت و تدریس میکرد. اگرچه ایشون اصرار داشت که زمان عقدمون محدود باشه و ما هرچه سریعتر ازدواج کنیم ولی بخاطر دودلیها و ترسهای من بهم فرصت دادند تا یک دل بشم. من حتی دیگر به اون مسجد نمیرفتم و در خانه ی خودم نمازهام رو میخوندم که دیگرشاهد حرفهای زشت دیگرون نباشم ولی همین کارم هم موجب شد که همان عده پشت سرم بگویند حاج مهدوی رو تور کرد دیگه مسجد بیاد چیکار؟!!! یک شب حاج کمیل تماس گرفت و گفت: خانوووم خودم چطوره؟ هنوز هم عادت نکرده بودم که او را مالک خودم بدونم! از وقتی این مشکلات پدیدار شده بود فکر میکردم عمر این بهشتی شدن کوتاهه و بالاخره یک روز حاج کمیل تحت تاثیر حرفهای دیگرون قرار میگیره و با من سرد میشه. گفتم:وقتی صدای شما رو میشنوم خوبم. گفت:حالا این که صداست..فکر کن اگر امشب منو ملاقات کنید چه انقلابی ایجاد میشه.. خندیدم.. با خوشحالی گفتم:واقعا قراره شما رو ببینم؟! گفت:بله..تا چند دیقه ی دیگه آماده باشید دارم میام دنبالتون بریم بیخیال دنیا و بی مهریهاش خودمون باشیم و خداا. حدس میزدم که او قراره منو به یک محل زیارتی ببره.برای من مهم نبود کجا.. او هرجا بود من خوش بودم. سریع آماده شدم و تا او زنگ خانه رو زد با شوق بی اندازه از پله ها پایین رفتم. آقای رحمتی در راه پله بهم برخورد کرد و سلام گفت. از وقتی که به عقد حاج کمیل در آمده بودم دیگر از هیچ کس دلگیر نبودم حتی از او. جواب سلامش رو دادم و با عجله قصد رفتن کردم که گفت:اون حاج آقایی که پایینه با شما کار داره؟ من با اینکه میدونستم او بعد از مراسم عقد قطعا خبر داشته که اون حاج آقا همسر فعلی من بوده ولی باز جواب دادم:بله او با مکث پرسید:ایشون باهاتون نسبتی دارن؟ با افتخار گفتم:بله. همسرم هستن! او ابروها رو بالا انداخت و لبهاش رو پایین آورد وگفت: عجیبه!! ایشالا که خیره… من از غیض دندانهامو روی هم فشار دادم و از پله ها پایین رفتم. وقتی سوار ماشین شدم عصبانیت در صدام موج میزد و با همون خشم به مقابل نگاه میکردم. سنگینی نگاه حاج کمیل رو حس میکردم. پرسید:چیزی شده رقیه سادات خانوم؟ نفس حبس شده م رو بیرون دادم و با حرص گفتم:نه… او داشت همینطوری نگاهم میکرد که با عصبانیت به سمتش چرخیدم و گفتم:مردک با اینکه میدونه شما همسر من هستی ولی باز ازم میپرسه نسبتم باهاتون چیه؟ وقتی هم که میگم شما همسرمید..تاج سرمید بهم با تمسخر میگه عجیبه!!! خیر باشه … او بی خبر از ماجرا با ابروانی بالا رفته از تعجب، با لذت به خشم من خندید و گفت: از کی حرف میزنید سادات خانوم؟ گفتم:رحمتی. او همچنان با لذت وسرگرمی نگاهم میکرد. خندید وگفت:خب راست میگه بنده ی خدا عجیبه..!! اخم کردم. _کجاش عجیبه؟! گفت:اینکه یه خانوم خوش اخلاق و مهربون که قراره همه ی سعیش رو کنه خدایی زندگی کنه اینقدر عصبانی وبداخلاق باشه! با دلخوری گفتم:حاج کمیل قبول کنید عصبانیت داره..تا قبل از این وصلت یک جور آزارم میدادن بعد از وصلت جور دیگه…بعضیها مثل این آقا شهامتشون زیاده جلو روی خودم میگن بعضیها هم پشت سر..من تحمل شنیدن این حرفها رو ندارم.. او خیره به چشمان عصبانی من دستم رو گرفت و بوسید. داشتم لمس لبهاشو به روی پشت دستم مرور میکردم که با لحنی که دلم رو میلرزوند گفت: چقدر زیبایی!چشمهایی به این زیبایی تا حالا ندیدم.خداکنه اگر اولاد دار شدیم چشمهاشون شبیه شما بشه .. ✔ادامه دارد…
  • ۱۱ بازدید
    ✹﷽✹   سری ۱۲ رمان #رهایی_از_شب قسمت ۱۱۶ تا ۱۳۰.. نویسنده خانم #ف_مقیمی ...
آدرس کانال تلگرام  : zemzemehdeltangi
پ.ن: کامنت نذارید لطفا
    ۱۴:۳۶ ۹۷/۰۳/۲۷
    میذارم عزیزم. یکم سرم شلوغه. تا یه ساعت دیگه میذارم. شایدم امشب تمومش کرذم @قاصدک
    ۱۴:۱۲ ۹۷/۰۳/۲۷
    @faslebarooni تصمیم نداری ادامه رمانو بذاری؟؟؟ :-\
    ۰۰:۳۳ ۹۷/۰۳/۲۷
    دیگه چیکار کنم. باشه همه میذارن، شمام بذار ؛-)
  • ۳۸ بازدید
    ✹﷽✹   سری ۱۱ رمان #رهایی_از_شب قسمت ۱۰۴تا ۱۱۵.. نویسنده خانم #ف_مقیمی ...
آدرس کانال تلگرام  : zemzemehdeltangi
پ.ن: کامنت نذارید لطفا
    ۰۹:۵۲ ۹۷/۰۳/۲۶
    #رهایی_از_شب #ف_مقیمی #قسمت_صد_و_پانزدهم ‍ ‌ حاج مهدوی دستش رو باز کرد و کلیدرو کف دستش انداختم.قسمتی از تسبیح به دستش برخورد کرد.حالت صورتش تغییر کرد.ضربان قلبم تند ترشد..برای یک لحظه نگاهم کرد..نگاهی پرمعنا و خاص!!… گفت:به روی چشم. حاج احمدی گفت: وسیله داری دخترم؟ لبخند زدم:نه خودم میرم. حاج احمدی گفت:اینطور که درست نیست دخترم.روزا کوتاه شده هوا زود تاریک میشه. همانطور که ازشون جدا میشدم گفتم:من عادت دارم ..التماس دعا. . حاج احمدی دوباره اصرار کرد:بیا دخترم بیا من میرسونمت. چقدر این مرد شیرین ومهربون بود! گفتم:ممنونم!خودم میرم حاج آقا..شما خونتون دوقدم فاصله داره با مسجد، من راهم دوره مسیرمون به هم نمیخوره. حاج مهدوی به حرف اومد:انشالله از اون محل دل بکنید بیاین همین ور..شما در اصل برای این محله هستید. آه کشیدم:ان شالله..تو فکرش هستم. حاج مهدوی خطاب به حاج آقا احمدی گفت:میدونید ایشون دختر کی هستن حاج آقا؟ حاج احمدی با تعجب پرسید: نه…دختر کی هستن؟ حاج مهدوی گفت: دختر مرحوم سید مجتبی ..همون بنده خدا که خیلی سال پیش تصادف کردن به رحمت خدا رفتن.. حاج احمدی دستش رو مشت کرد و مقابل دهانش گرفت:عههههه؟!!!! جان کمیل راست میگی؟؟!! آسد مجتبای خودمون..که تو بازار حجره ی پارچه داشت؟ من به جای حاج مهدوی گفتم:بله حاج آقا..شما میشناسیدشون؟!! او با اشتیاق از نسبت من با سید مجتبی گفت:کیه که نشناسه اون مرحومو؟الهی نور به قبرش بباره..من رفیقش بودم دختر جان.چطور منو یادت نمیاد؟ با شرمندگی نگاهی گذرا ومعنی دار به حاج مهدوی کردم و بعد خطاب به حاجی احمدی گفتم:من مسجد نمیومدم حاج آقا ..دوستای مسجدی ایشونو نمیشناسم. حاج احمدی هنوز درشوک این نسبت بود.گفت: خداشاهده از روز اول یک ارادت خاصی نسبت بهت داشتم..پس تو یادگار اون مرحومی رحمت به اون پدرو مادر که چنین ذریه ای ازخودشون به یادگار گذاشتن..آقات میگفت مادرت بدون وضو شیرت نمیداد..دختر جان تو که خونه ی آقات اینجاست پیروزی چیکار میکنی؟؟ اشک در چشمم جمع شد.اینبار بخاطر احساس افتخار بابت داشتن چنین پدرو مادری که بعد از مرگشون هم برام عزت آوردند. گفتم:مفصله حاج آقا… حاج احمدی گفت:پس دیگه محاله بزارم تنها برگردی..خودم میرسونمت و درمقابل مقاومت من به سمت ماشینش که یک پژوی معمولی بود رفت. به حاج مهدوی نگاه کردم.لبخند زیبایی روی لبش بود.گفتم:فکر میکردم بعد از آقام یتیم شدم… او هنوز لبخند به لب داشت.. یک قدم جلو اومد وبالحنی خاص گفت:مثل من که بی اون تسبیح عین یتیما هستم.. تسبیح رو از مچم باز کردم. حاج احمدی کنار ماشین صدام زد: دختر آسد مجتبی بیا دیگه عموجون.. تسبیح رو مقابلش گرفتم گفتم:دلم نمیخواد به زور داشته باشمش! او سرش رو مظلومانه خم کرد. _مگه نگفته بودید خودش ازتون خواسته…اگه براش تسبیحات میفرستید پس داشته باشیدش. عشق او به الهام چقدر بود که اینگونه مثل مادرمرده ها سرخم کرده بود و صداش نوای حزین به خودگرفته بود؟! خوش به حال الهام! گفت:حاجی رو منتظر نذارید..یاعلی گفتم:بخاطر همه چیز ممنونم…خوب میفهمم که دارید آبروی رفتمو بهم برمیگردونید.. گفت:خدا آبرو میده..نگران نباشید. .اونی که اون بالاست یه روزی به شما منزلتی میده که استحقاقشو دارید. گفتم:ان شالله.. واز او جداشدم.حاج احمدی داخل ماشین نشسته بود. با کم رویی سوارشدم. او از حاج مهدوی خداحافظی کرد و راه افتاد. گفت:خب دختر آسد مجتبی.یک کم از خودت بگو..چی کار کردی؟ زندگیت چطوره؟ گفتم:به لطف خدا خوبم..زندگیمم بالا وپایین زیاد داشته ولی گذشته..او برام از خاطرات آقام تعریف کرد.او هم یادش بود که من با آقام صف اول نماز میخوندم! ازم پرسید:فعلن خونه ی بخت نرفتی دخترم؟ با روی سرخ گفتم:نه گفت:خب حالا سنی هم ندارید..بیست و سه چهارسال بیشتر دارید؟ خندیدم.. _نه حاج آقا خیلی سنم بیشتره! ظاهرم کم نشون میده! گفت:ان شالله عاقبت بخیر شی دختر.از فردا میسپرم واست تو بنگاههای محلمون خونه زندگیتو بلند کنی بیای ور دل خودمون .آقات رفته به رحمت خدا ما که زنده ایم.هواتو داریم. رسیدیم به مقصد. با شرمندگی گفتم:نمیدونم چطوری تشکر کنم؟! واقعا زبونم قاصره حاج آقا..ممنونم بخاطر این لطف بزرگتون.. حاجی پرسید:اینجا تنها زندگی میکنی.؟ گفتم: بله. ناراحت شد: این که خیلی بده عموجان..مراقب خودت باش. ان شالله به زودی از تنهایی هم درمیای. سرم رو پایین انداختم و پیاده شدم. اگرنقل قول مهری از زبون نسیم رو نادیده میگرفتم امشب شب خوبی بود. ✔ادامه دارد…
    ۰۹:۵۱ ۹۷/۰۳/۲۶
    #رهایی_از_شب #ف_مقیمی #قسمت_صد_و_چهاردهم ‍ ‌ باورم نمیشد نسیم برای انتقام از من چنین دروغ هایی به اون گفته باشه. . گفتم:چیییییی؟؟ منننننننن؟؟؟ مهری اشکاشو پاک کرد به روح آقات اگه دروغ بگم. گفتم خب حالا چرا اینا رو به من میگی؟ گفت هیچی دارم میگم که جمعش کنید تا بیشتر از این آبروریزی نکرده. اون از بی کسی به این روز افتاده مراقبش باشید.من گفتم منو سننه؟! ما خیلی وقته باهم کارنداریم.اون گفت:هرچی باشه پای آبروی چندین ساله تون در میونه..اسمش رو شماست.بدنام میشید.بعد کبری دختر رباب ازش پرسید این که اینقدر وضعش خرابه مسجد واسه چی میاد؟ اون فتنه هم گفت واسه تور کردن پیش نماز مسجد..گفت پیش نمازه پولداره خرش میره… تو خودتو بزار جای من..چی باید میگفتم؟! خب رفیق چندین ساله ت بود گفتم لابد راست میگه..با اون سر وشکل وحرفهایی هم که قبلن درموردت شنیده بودم خب چاره ای نداشتم جز باور کردن.. سعی کردم خودمو کنترل کنم.گفتم:ولی اون زن گفت که تو بهش گفتی.. مهری با عجزولابه گفت:بخدا دروغ گفته..من فقط وقتی نسیم رفت درجواب رباب خانوم که پرسید نسیم راست میگه گفتم که منم قبلنا دیدم که تو اونطوری میگشتی و مثل قبلت نبودی…همین والا. دلم میخواست اون لحظه نسیم مقابلم بود و گیسهاشو یکی یکی میکندم.چقدر پست بود…چقدر ناجنس بود…پیش چه کسی هم رفته بود.او خوب میدونست که مهری چقدر از من کینه داره و چقدر خبرچینه! این اطلاعاتی بود که خود احمقم به او داده بودم.کاش هیچ وقت نقاط ضعف زندگیمو زمان دردودل بهش نمیگفتم که حالا برعلیهم استفاده کنند.مهری داشت هنوز التماسم میکرد که نفرینم رو پس بگیرم. حال خوبی نداشتم. گفتم:مهری کاش اونقدر که از نفرین میترسیدی از خدا میترسیدی! میگذرم ازت ولی فراموش نمیکنم.چون فراموش شدنی نیست..تمام ظلمهایی که در حقم کردی از یاد نرفتنیه.اگه منم حلالت کنم آه واشکی که اون لحظات بواسطه ی تو به جون چشم وقلبم افتاد شهادت اون لحظه هارو میدن و یه روزی پای کاراتو میخوری..بروخداروشکر کن دختر نداری. .وگرنه شک نکن دخترت تاوان کاراتو پس میداد.. مهری هق هقش بلند شد.قبل از اینکه دوباره حرفی بزنه از پایگاه بیرون رفتم ومنتظر شدم بیرون بیاد تا دروقفل کنم. قلبم تیر میکشید..او بدون حرفی خداحافظی کرد و رفت. چند دقیقه همانجا روی پله ها نشستم و به حرفهای مهری و گذشته م در اون خونه فکر کردم.مشتم رو روی قلبم گذاشته بودم تا کمی دردش تسکین پیدا کنه ولی بی فایده بود.این درد نشات گرفته ازسالها عذاب و بی کسی بود.دستم با تسبیح الهام برخورد کرد.تسبیح رو از گردنم درآوردم و دور مچم چرخوندم.گنبد سبز مسجد مقابلم بود.دلم درد دل میخواست..بجای گله دوست داشتم مناجات کنم و از خدا کمک بخوام. چشم به گنبد سبز رنگ آهسته نجوا کردم:افوض امری الی الله ان الله بصیر البلعباد. .در مسجد رو داشتند میبستند ..از پله ها پایین آمدم و داخل محوطه ی حیاط شدم.حاج آقا احمدی وحاج مهدوی کنار در باهم صحبت میکردند به محض دیدنم حاج احمدی خیلی گرم و صمیمانه سلام کرد.قلبم هنوز درد میکرد. آهسته گفتم سلام. . حاج مهدوی یک تسبیح دیگه دستش بود.با حجب وحیا سلام داد.حاج احمدی گفت: رفیق شفیقت رفته سادات خانوم؟! دیگه شوهر کرد دورت زد هان؟! به زور خندیدم. . _من پایگاه بودم حاج آقا… باتعجب پرسید:این وقت شب؟! ناله زدم:بله.. کلید رو از کیفم در آوردم و به طرف حاج مهدوی دراز کردم.تسبیح الهام دور مچم خودنمایی کرد. _حاج آقا این کلید خدمت شما.من فردا تا نماز مغرب نیستم.شما اگه زحمتی نیس به دست خانوم بخشی برسونیدش. او دستش رو باز کرد و کلیدرو کف دستش انداختم.قسمتی از تسبیح به دستش برخورد کرد.حالت صورتش تغییر کرد.ضربان قلبم تند ترشد..برای یک لحظه نگاهم کرد..نگاهی پرمعنا و خاص!!… ✔ادامه دارد…
    ۰۹:۵۱ ۹۷/۰۳/۲۶
    #رهایی_از_شب #ف_مقیمی #قسمت_صد_و_سیزدهم ‍ ‌ مهری با التماس اصرار کرد:بیا بریم خونه ی آقات .باهم حرف بزنیم.به روح آسد مجتبی از اون شب به این ور یه چشمم خونه یک چشمم اشک.. خانوم مسنی کنارمون نشسته بود و حرفهامونو میشنید.رو به مهری گفت:مادرش هستید؟! مهری جواب نداد. خانوم مسن گفت:خیلی ماهه بخدا ..نور چشممونه تو این مسجد..خدا حفظش کنه واستون. لبخند قدرشناسانه ای به روی پیرزن کردم و اشکم پایین ریخت. مهری خوشش نیومد از دخالت او! شاید اگه پیرزن از من تعریف نمیکرد منم خوشم نمیومد! دستم رو گرفت.دستهاش حالم رو بد میکرد! گفت:بیا بریم خونه حرف بزنیم.تو رو به روح آقات قسمت میدم.حرفهامو بشنو بعد دیگه نه تو نه من.باشه؟ از اینکه روح آقام رو واسطه قرار داده بود ناراحت شدم. گفتم:میریم پایگاه .من تو اون خونه پانمیزارم. به سمت فاطمه رفتم وازش کلید پایگاه رو گرفتم.او یا دیدن حال وروزم و مهری سوالی نپرسید. مهری پشت سر من وارد محوطه ی حیاط شد و وارد پایگاه شدیم.چراغ رو روشن کردم و گوشه ای نشستم. مهری مقابلم زانو زد.مهری و این کارها؟! مهری و پشیمونی؟! چیشده بود که درمقابل من زانو زده بود؟! اصلا چرا حالا؟! با زانو زدن او چه چیزی تغییر میکرد؟! بلندش کردم. من کسی نبودم که دلم بخواد به زانو افتادن کسی رو ببینم.حتی اگه اون شخص مهری باشه.اون با فغان وزاری بغلم کرد، گفت:از اون شبی که اونطوری با اون حال نفرینم کردی یه خواب خوش به چشمم نیومده. بخدا من نمیدونستم تو اینقدر خانوم شدی.نمیدونستم .. با اکراه از خودم جداش کردم.باورم نمیشد که منطقش برای عذرخواهی این باشه! گفتم:همین؟! پشیمونی چون نمیدونستی من عوض شدم؟! یعنی اگه عوض نشده بودم حق داشتی آبروی دختر سید محتبی رو ببری؟! من به درک!! فکر حیثیت آقام رو نکردی؟ گفت:بخدا اونطوری که تو فکر میکنی نیست! با عصبانیت گفتم:کتمان نکن مهری..کتمان نکن..هیچ طوری نمیتونی این کار کثیفت رو توجیه کنی..اون زن کی بود که میگفت تو رو میشناسه و اصرار داشت مردم و بکشونه دم خونت تا تو از…… (جرات نکردم دوباره اون لقب رو به زبون برونم ) گفتم:استغفرالله. ..تا تو از من براشون بد بگی؟!!!! _بخدا اینطوری نبوده.از خودش درآورده زنیکه. من مهری رو خوب میشناختم.اون فقط از ترس نفرینم اینجا بود.وگرنه به هیج صراطی مستقیم نبود و یقین داشتم اگر تاصبح هم باهاش صحبت کنم خطاشو به گردن نمیگیره و با مظلوم نمایی میندازه گردن یکی دیگه. گفتم:آره تو راست میگی.کاش جای حلالیت طلبیدن بهم راستش و میگفتی.چون تا راستش ونگی حلالت نمیکنم. با گریه گفت :چی بگم؟ چندوقت پیشا اون دوستت که زندگیمونو ریخت به هم چی بود اسمش؟نسیم ! اومد دم خونمون.رباب خانومم با دخترش خونمون بود. پرسیدم:رباب خانوم کیه؟ گفت: مادر همونی که باهاش دعوات شده.من نمیخواستم راش بدم تو..دوستتو میگم! ولی اینقدر پرو بود اومد تو نشست با اون سرو شکلش.پرسید از تو خبرندارم؟ گفتم نه والا.گفت چجوری خبر نداری دم گوشته هرشب که..گفتم بسم الله!! کجاست مگه؟! گفت مسجد. حقیقتش منم جا خوردم گفتم رقی و مسجد؟ اخم کردم.. عذرخواهی کرد :ببخشید تو روخدا عادت کردم تو زبونم نمیچرخه..رقیه! بعد جلو اونا هرچی دری وری بود درموردت گفت.گفت هر روز با صدنفری. .پسر پولدارها رو میتیغی..ببخشید ببخشید..تن فروشی میکنی تا امورانت رو بگذرونی.. داغ کردم!!! چشمام کاسه ی خون شد! با عصبانیت حرفش رو قطع کردم گفتم: چییییییی؟؟؟؟ من؟!!!!! ✔ادامه دارد…
  • ۵۳ بازدید
    در زمین عشقی نیست که زمینت نزند... آسمان را دریاب ... پیرو پست قبلی ^_^ مخاطب خاص ❤خدا❤☺✋
    ۱۸:۵۰ ۹۷/۰۳/۲۶
    ممنونم
    ۱۷:۰۳ ۹۷/۰۳/۲۶
    لایک
    ۱۴:۲۰ ۹۷/۰۳/۲۶
    آلبوم جدا دارم براش، میتونید سر فرصت و حوصله بخونید :) @rahele...
  • ۷۴ بازدید
    با دلارامی مرا خاطر خوش است ... کز دلم یکباره برد آرام را ❤ #حافظ
    ۱۲:۴۷ ۹۷/۰۳/۲۸
    سلام عزیرم ممنونم. راضی به زحمت نبودم، شرمنده کردی با لایکا ^_^ ❤ @tanin_darya
    ۱۲:۴۰ ۹۷/۰۳/۲۸
    سلام عزیزم،متن وتصویرعالی✔
    ۱۸:۵۰ ۹۷/۰۳/۲۶
    سپاس
  • ۵۲ بازدید
    ✹﷽✹   سری ۱۰ رمان #رهایی_از_شب قسمت ۹۱تا ۱۰۳ .. نویسنده خانم #ف_مقیمی ...
آدرس کانال تلگرام  : zemzemehdeltangi
پ.ن: مرسی که کامنت نمیذارید ^_^
    ۱۶:۱۲ ۹۷/۰۳/۲۵
    اینم 13 قسمت دیگه ... داریم به قسمتای خوبترش نزدیک میشیم، با ما همراه باشید ؛-)
    ۱۶:۰۶ ۹۷/۰۳/۲۵
    #رهایی_از_شب۱۰۳ : #ف_مقیمی : نامه م رو که خیلی تمیز با چسب بهم متصل کرده بود از جیبش در آورد و بازش کرد. ضربان قلبم شدت گرفت. دستانم رو جلوی دهانم گرفتم و به نامه ی در دست او خیره شدم. انگار دوباره داشت حرفهامو میخوند. لحظاتی بعد، نامه رو بست و با چشمانی مرطوب از اشک به گوشه ی تختم خیره شد. من هم آهسته اشک میریختم. گفت:شما درمورد من چه فکری میکنید سیده خانوم؟ فکر کردید بنده معصومم؟! من چه کردم با دل و روح شما که این قدر در این نامه دلتون ازم پربود و چه کردم پیش خدا که من گنهکار به چشم شما چنین جایگاهی داشتم؟؟ سیده خانوم من خاک پای همه ی ساداتم..اگر از من رنجیدید حلالم کنید. من چه میشنیدم؟؟ نکنه باز در خواب بودم؟؟مگه میشه حاج مهدوی یک دفعه بشه همون کودکی که به کلی از حافظه ام پاک شده بود؟! مگر میشد حاج مهدوی با چشم اشک آلود اینجا،کنار من بنشیند و ازمن حلالیت بطلبه؟؟ نه من در خواب بودم.در یک رویای شیرین. نفس عمیق کشیدم و عطرش رو در ریه ام خالی کردم. آخیشششش خیلی وقت بود این عادت رو فراموش کرده بودم.از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم که با تسبیحش بازی میکرد.شیطنتم گل کرد. _به یک شرط.. او با تعجب پرسید:چه شرطی؟ اشکم رو پاک کردم. گفتم:تسبیحتون برای من. او نگاهی به تسبیحش انداخت و درحالیکه در مشتش میفشرد با صدایی لزون گفت: بسیار خب حتما در اسرع وقت یک تسبیح بهتون هدیه میدم. گفتم:نه..من همین تسبیح رو میخوام.. او از جابلند شد و یک قدم عقب تر رفت.پرستاری که چندبار در لابه لای صحبتهای ماقصد ورود به اتاق رو داشت و با مشاهده ی حال و روز ما و صحبت هامون داخل نمیومد سرک مجددی به اتاق کشید و باز بی هیچ اعتراضی رد شد. حاج مهدوی با حالتی معذب گفت:راستش این برای خودمه..جسارتا نمیتونم بهتون بدم.. با شیطنت گفتم:چون یادگار الهامه بهم نمیدید؟! قول میدم براش همیشه با اون تسبیح ذکر بفرستم.. او خنده ی محجوبانه ای کرد..صورتش سرخ شد. _پس خانوم بخشی بهتون گفتن که این تسبیح یادگار کیه..دیگه اصرار نکنید خواهرم . گفتم:خودش بهم اون تسبیح و داده حاج آقا..گفته با اون تسبیح براش تسبیحات حضرت زهرا بخونم.. حاج مهدوی لبخند در لبش خشکید ..با چشمانی باز نگاهم کرد و در حالیکه آب دهانش رو قورت میداد نزدیکم اومد..و تسبیح رو روی تخت گداشت… وقت رفتن از اتاق با بغض گفت:پس قابلم ندونست… خواستم حرفی بزنم که گفت:التماس دعا مطمئن نبودم کار درستی کردم یا نه.شاید نباید اون تسبیح رو از حاج مهدوی میگرفتم.تسبیح رو از روی تخت برداشتم و به دانه های درشت و زیباش نگاه کردم.عطر حاج مهدوی رو میداد. فاطمه داخل اومد و با دیدن من و تسبیح حیرت زده پرسید:تسبیح حاج مهدوی دست تو چیکار میکنه؟ لبخند کمرنگی زدم، __قبل از اینکه خوابم ببره گفتی خدا منو در آغوشش گرفته و نباید بترسم..چون اون داره از این مسیر عبورم میده..اونم درحالیکه محکم بغلم کرده تا بلایی سرم نیاد…راست گفتی..من احمق بودم که توی یک همچین آغوش امنی احساس خطر میکردم… فاطمه دستش رو روی پیشونیم گذاشت.با نگرانی گفت:دوباره تنت داغ شده…رقیه سادات خوبی؟؟! نگاه زیبایی بهش کردم چون دنیا رو زیبا میدیدم…آهسته گفتم:آره دارم میسوزم..اما بهترین حال دنیا رو دارم.. او اخم کرد:حاج آقا چی بهت گفتن که این شکلی شدی؟؟ مشکوک میزنی.. تسبیح رو در دستم مشت کردم و روی قلبم گذاشتم.همه چیز رو برات میگم…فقط بزار امشب تو حال خودم باشم…میخوام برم خونه.. او با دلواپسی از تغییر حالت من گفت :نمیشه..مگه نشنیدی گفتن میخوان ازسرت اسکن بگیرن گفتم:من خوبم فاطمه. . همونموقع پرستار داخل اومد.با دیدنش گفتم:من میخوام برم خونه. پرستار نزدیکم شد و دستش رو روی سرم گذاشت. _ظاهرا هنوز تب داری..بهتره بیشتر بمونی با اصرار گفتم: من خوبم.نهایت یک مسکن میخورم.. پرستار فهمید که تصمیمم جدیست. گفت:مسئولیتش پای خودت! و از اتاق خارج شد. از روی تخت پایین اومدم و دست در دست فاطمه به طرف بیرون سالن حرکت کردم. حامد وحاج مهدوی با دیدن ما جلو اومدند.فاطمه قبل ازطرح هر سوالی از جانب این دو گفت:خانوم قبول نمیکنه تا صبح بستری شه..میگه خوبم..در حالیکه دکتر گفت باید از سرش اسکن بگیریم.. حامد گفت:خب لابد خودشون میدونن خوب هستن دیگه..سخت نگیرید.ان شالله فردا میبریمشون اسکن! حاج مهدوی انگار یک چیزی گم کرده بود و بدون تسبیح بی قرار به نظر می رسید.باورم نمیشد به همین راحتی تسبیحی که همیشه در دستان او بود الان در کیف من باشه. ✔ادامه دارد…
    ۱۶:۰۶ ۹۷/۰۳/۲۵
    #رهایی_از_شب۱۰۲ : ملافه رو از روی صورتم کنار کشیدم و با اضطراب نگاهش کردم. او از حرکتم لبخند خفیفی بر لبش نشست. پرسیدم:چه حرف وحدیثی؟ _شاید درست نباشه بحث رو باز کرد.ولی دوتا اقا اومدن و به بهونه ی مشاوره از من نشونی های شما رو دادند و گفتند که شما احساسات اونها رو به بازی گرفتید و به من خرده گرفتن که چرا من شما رو تو مسجد راه میدم و مواخذه تون نمیکنم. حدس اینکه اون دو جوون کی بودند اصلا سخت نبود. حاج مهدوی گفت:خب بنده حسابی با این بنده خداها جرو بحث کردم و گفتم ما همچین کسی در مسجد نداریم.یک کدومشون با بی ادبی گفت:همونی که همیشه دنبالتون تا دم خونه میاد..ویک سری حرفها و تهمتها که اصلا جاش نیست درموردش صحبت کنم. ببینید خواهر خوبم.من اصلا دنبال راست یا دروغ حرف اون دونفر نبودم ونیستم.حتی دنبال موقعیت خودمم نبودم .به این وقت وساعت عزیز اگر گفتم دربسیج مسجد ما نباشید فقط بخاطر خودتون بود.چون در چشمهای این دو جوون بذر کینه رو دیدم و حدس زدم اینها هدفشون بی آبرو کردن یک مومنه! اشکهام یکی بعد از دیگری صورتم رو میسوزوند.گفتم:حاج اقا..بخدا من..بخدا .. او با مهربانی گفت:نیازی به قسم و آیه نیست.من همه چیز رو درمورد شما میدونم.حتی درموررد پدر خدابیامرزتون.مگه میشه دختر اون خدا بیامرز تو غفلت و بیخبری باقی بمونه؟ روی تخت نشستم و با اشکهای ناباورانه به حاج مهدوی که حالا نگاه محجوب و محترمانه ای بهم میکرد خیره شدم. او لبخندی زد. گفتم: من آبروی پدرم و بردم.هر چقدرم سعی کنم باز لکه ی ننگم دنباله اسم آقامه..امشب حسابی آقام شرمنده شد.ولی منصفانه نبود که منو به چیزهایی نسبت بدن که نیستم! من همه چیزم رو باختم..همه چیزمو.آدمهایی مثل من اگه پاشون بلغزه دیگه مثل اول نمیشن.نه پیش خدا نه پیش خلقش! پرسیدم:پس درمورد آقام از مسجدیها پرس و جو کردید؟ فهمیدید آقام کی بود؟ دوباره لبخند خفیفی به لبش نشست. گفت:حوصله میکنید یک قصه ای تعریف کنم؟ آهسته اشک ریختم و سرم رو پایین انداختم. _پدر بزرگ بنده پیش نماز مسجد بودند.من بچه ی سرکش و پرسرو صدایی بودم که هیچ وقت آروم نمیگرفتم! خدا رحمت کنه پدرو مادرشما رو.پدربزرگم هروقت مسجد میرفتند دست منم می‌گرفتند و با خودشون میبردند.من سر نماز جماعت هم دست بردار نبودم. ناگهان خنده ی کوتاه ومحجوبی کرد و گفت: کار من این بود که سر نماز جماعت ،مهر تک تک آقایون رو برمیداشتم و نمازشونو خراب میکردم.اگر نوه ی حاج آقا ابراهیمی نبودم قطعا یک گوشمالی میشدم. یه شب که طبق عادت این کارو میکردم یک دختر بچه وسط نماز با اخم و عصبانیت محکم کوبید پشت دستم و با لحن کودکانه ای گفت:خجالت نمیکشی این کارو میکنی؟اینا مال نمازه.گناه داره.. منم با همه ی تخسیم گفتم :به توچه.!! مسجد خودمونه. دختربچه دست به کمر گفت:مسجد مال همه ست.و رفت مهر همه رو سرجاش گذاشت و دست به سینه واستاد مواظب باشه من دست از پا خطا نکنم.مابین دونماز رفتم سمتش یدونه به تلافی ضربه ی قبلی زدم رو بازوش و گفتم:اصلن تو واسه چی اینجایی؟ اینجا مال مرداست.تو دختری برو اونور.. همونجا پدر اون دختر خانوم که یک آقای مهربون وخوشرویی بودن یک شکلات بهم دادن و گفتن: عمو جون..این دختره..لطیفه..نازکه..سید اولاد پیغمبره نباید بزنیش. گفتم:خوب میکنم میزنمش.اول اون زد.. قصه ش به اینجا که رسید هق هق گریه ام بلند شد و حضرت زهرا رو صدا کردم. حاج مهدوی صبر کرد تا کمی آروم بگیرم و بعد گفت:منو به خاطر آوردید؟! دنیا خیلی کوچیکه خانوم حسینی.بعد ازاونروز باهم دوست شدیم.قشنگ یادمه چطوری..شما داناتر از من بودین.من فقط پی شیطنت وخرابکاری بودم..ههههه یادمه عین مامانا یک بسته چیپس و پفک با خودتون میاوردین و بین نماز به من میدادید بخورم تا حواسم پرت شه شیطنت نکنم.پدر بزرگ خدا بیامرزم خیلی شما رو دوست داشت و همیشه شما رو برای من مثال میزدن. میون گریه تکرار میکردم :باورم نمیشه..باورم نمیشه.. حاجی با لبخندی محجوب گفت:یه چیزی میگم بین خودمون میمونه؟ با گریه گفتم:بله.. اون روزا، از وقتی رقیه سادات مسجد نیومد منم دیگه دایم به مسجدنرفتم.مسجد بدون رقیه سادات تو بچگیها صفانداشت. _با اشک وآه گفتم:رقیه سادات خیلی خراب کرد حاج آقا..شما ..شما که نمازگزازها رو اذیت میکردید شدید حاج مهدوی چون سایه‌ی پدرو مادر بالا سرتون بود ولی من که بقول شما دانا تر بودم از خط خارج شدم..درسته توبه کردم وبه خودم اومدم ولی از خودم و جدم و آقام شرمنده ام. او تسبیح سبز رنگش رو بین انگشتانش چرخوند و با نوایی حزین گفت:هر پرهیزکاری گذشته ای دارد و هر گنهکاری آینده ای.. نامه تون رو خوندم. چندبارهم خوندم.. . ✔ادامه دارد…
  • ۳۱ بازدید
    امیر المومنین (علیه السلام) فرمودند : صلوات فرستادن در محو کردن گناهان شدیدتر است از فرو نشانیدن آتش توسط آب...
    ۱۶:۰۴ ۹۷/۰۴/۱۱
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۱۵:۰۱ ۹۷/۰۴/۶
    اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
    ۱۵:۳۱ ۹۷/۰۳/۲۸
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • ۴۷ بازدید
    سلام. پیشاپیش عیدتون مبارک ☺ ... یادش بخیر این عکسو روزای اول ماه رمضون دانلود کردم ^_^ چقدر زود گذشت ... عباداتتون قبول درگاه حق، یاعلی ✋
    ۱۲:۴۸ ۹۷/۰۳/۲۸
    همچین گلم ☺❤ @tanin_darya
    ۱۲:۴۰ ۹۷/۰۳/۲۸
    طاعاتت قبول،عیدت مبارک عزیزم♥
    ۱۴:۰۲ ۹۷/۰۳/۲۵
    سلام از شما هم قبول باشه ان شاالله. عیدتون مبارک @smznnb