در حال بارگذاری
بالا
  • ۴۰۳ بازدید
    ماتیکهای شیطانی @matikhaye_sheytani
    ۱۹:۲۳ ۹۵/۰۱/۶
    سلام وقتتون بخیر، سال نوتون مبارک باشه، ان شاءال... سال خوب وپراز شادی وموفقیت و خیر وبرکتی داشته باشی، خیلی وقته که نیستی!! کجایی!؟ بیادت و منتظر حضور مجددتون هستیم
    ۱۳:۱۳ ۹۴/۱۱/۲
    دمت جلیز
    ۲۰:۰۸ ۹۴/۰۹/۲۶
    شبکه های اجتماعی یا شبکه های انحرافی؟؟؟؟!!!!! دعوتید به دیدن آلبوم **نفوذ**
  • ۲۲۶ بازدید
    لطفا از ماتیکهای شیطانی بازدید کنید. @matikhaye_sheytani
    ۱۷:۵۴ ۹۴/۰۹/۱۶
    . . به نام خدا_ دوستی می گفت: سمیناری دعوت شدم که در ورودی, به هر یک از مدعوین بادکنکی می دادند! سخنران بعد خوشامدگویی از حاضرین که ۵۰نفر بودند,تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اطاقی که سمت راست سالن بود بگذارند و خود در سمت چپ جمع شوند. سپس از آنها خواست ظرف ۵دقیقه به اطاق بادکنکها رفته و بادکنک نام خود رابیاورد. من به همراه سایرین دیوانه وار, به جستجو پرداختیم,همدیگر را هل می دادیم و زمین می خوردیم و هرج و مرجی به راه افتاده بود,تماشایی... مهلت ۵دقیقه با۵دقیقه اضافی به پایان رسید,اما هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. این بار سخنران,همگان را به آرامش دعوت و پیشنهاد لل,هرکس بادکنکی رابردارد و آن را به صاحبش بدهد!بدین ترتیب کمتر از ۵دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند. سخنران ادامه داد: این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما می افتد,دیوانه وار در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ می اندازیم و نمی دانیم: ***سعادت ما در سعادت و مسرت دیگران است*** به یک دست سعادت آنان را بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید... و آیا هدف از خلقت انسان,چیزی جز این بوده است؟ @dastan_rastan . #خدا #حجاب #چادر #ماتیکهای_شیطانی #فسقلی_های_محجبه #داستان_راستان #داستان #جنگ_نرم #قصه #امر_به_معروف #بازیگران #آزادی_یواشکی #بی_حجابی #بچه_خوشگل #خوشگل #لباس #دختر #آریایی #خرید #کودک #hijab #baby #خنده #آرایش #هالیوود #آزادی_زن #حقوق_بشر #بادکنک #قصه
  • ۱۶۸ بازدید
    پیج های ما :ماتیکهای شیطانی @matikhaye_sheytani
 و فسقلی های محجبه 
@fesghelihayemohajabe
    ۰۰:۴۴ ۹۴/۰۹/۱۱
    .
    ۰۰:۴۳ ۹۴/۰۹/۱۱
    . . به نام خدا_ مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت. یک روز می خواست دنبال کاری برود ، به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است! مواظب باش آن را دست نزنی! شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید !!! خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟!شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!! @dastan_rastan . . #خدا #حجاب #چادر #ماتیکهای_شیطانی #فسقلی_های_محجبه #داستان_راستان #داستان #جنگ_نرم #قصه #امر_به_معروف #بازیگران #آزادی_یواشکی #بی_حجابی #بچه_خوشگل #خوشگل #لباس #دختر #آریایی #خرید #کودک #hijab #baby #خنده #آرایش #هالیوود #آزادی_زن #حقوق_بشر #عسل #قصه
  • ۲۴۸ بازدید
    پیج اصلی ما __ماتیکهای شیطانی @matikhaye_sheytani  @matikhaye_sheytani  @matikhaye_sheytani
    ۰۱:۲۰ ۹۴/۰۹/۹
    لحسنت
    ۰۱:۰۹ ۹۴/۰۹/۷
    عالییی
    ۰۱:۵۹ ۹۴/۰۹/۴
    ممنون :-)
  • ۲۱۵ بازدید
    ۰۱:۲۱ ۹۴/۰۹/۹
    ۱۹:۴۱ ۹۴/۰۸/۲۵
    عالی..واقعا بسیاریمون در خواب غفلت بسر میبریم
    ۱۸:۴۰ ۹۴/۰۸/۲۵
    بسیار عالی
  • ۵۷۲ بازدید
    تقدیم به همه مهربان پدرها... لطفا یک صلوات برای سلامتی یا شادی روح همه پدران مهربان بفرستید و دوستان را تگ کنید.ممنون
    ۲۳:۴۶ ۹۴/۰۸/۳۰
    سلام به منم سربزنید
    ۲۰:۴۴ ۹۴/۰۸/۲۹
    الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۲۱:۵۷ ۹۴/۰۸/۱۶
    ممنون
  • ۲۵۲ بازدید
    عاشقان امام حسین علیه السلام رو تگ کنید تا همه از خوندن این روایت لذت ببرند.
    ۰۹:۵۲ ۹۴/۰۸/۱۳
    @golhayenastaran @hamedzamanieshgh
    ۱۲:۵۲ ۹۴/۰۸/۵
    ممنونم کیگای عزیزم.ان شاءالله از محبان راستین اهل بیت علیهم السلام باشیم.حاجت روابخیرباشی خواهرم.صلی الله علیک یا اهل بیت نبوه
    ۱۱:۲۶ ۹۴/۰۸/۵
    احسنت عالی بود ...لك منی التحیة والسلام یا ریحانة رسول الله صل الله علیه وآله وسلم
  • ۲۲۳ بازدید
    لطفا دیگران را به خواندن یک داستان دعوت کنید.
    ۱۸:۴۳ ۹۵/۰۴/۲۸
    woooow عااااااااالی :)
    ۲۰:۴۶ ۹۴/۰۸/۲۹
    عالیییییییییی بود لایککککککک
    ۱۲:۴۱ ۹۴/۰۸/۵
    ^_^عالی
  • ۱۱۶ بازدید
    دوستان را تگ کنید...شاید این داستان به دردشان بخورد.
    ۲۰:۴۸ ۹۴/۰۸/۲۹
    ۰۰:۰۶ ۹۴/۰۸/۶
    خواهش میکنم آجی وظیفه مه :) @sarbazrahbar
    ۱۹:۵۱ ۹۴/۰۸/۵
    خادم جون ممنون از تگ.
  • ۱۵۳ بازدید
    ۰۲:۱۷ ۹۴/۰۸/۵
    . . به نام خدا__ قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید... باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هر چه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد... اما (افسوس) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت... در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد.... دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ! پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود... این است حکایت دنیا... @dastan_rastan . . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #شهدا #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۲۶ بازدید
    ۰۲:۱۵ ۹۴/۰۸/۵
    . . به نام خدا__ جوانی محضر امام حسین (علیه السلام) رسید و گفت: من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما. امام حسین (علیه‌السلام) فرمودند: پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن. اول: روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن. دوم: از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن. سوم: جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن. چهارم: وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن. پنجم: زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش وارد مشو و هر چه می‌خواهی گناه کن. @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #چادر #بچه #baby #beauty#Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین#امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۴۸ بازدید
    ۱۸:۲۳ ۹۴/۰۸/۴
    عالی
    ۱۷:۳۵ ۹۴/۰۸/۴
    :"( الهی..و سیدی...و مولای :"( الله اکبر..
    ۱۷:۲۶ ۹۴/۰۸/۴
    . . به نام خدا__ زنی نازا پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه. پیامبر وقت دعا میکند و وحی میرسد: او را نازا خلق کردم. زن میگوید: خدا رحیم است و میرود. سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید نازا و عقیم است. زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود. سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش میبیند. کودک از آن زن ....!!! با تعجب از خدا میپرسد : بارالها،چگونه کودکی دارد او که نازا خلق شده بود!!!؟ وحی میرسد: هر بار گفتم عقیم است ،او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. چه خوب بود اگر غم ها را در برابر رحمت الهی باور نمی کردیم..... توکلت بر خدا با دعا سرنوشت تغییر میکند... از رحمت الهی ناامید نشوید ... اینقدر به درگاه الهی بزنید تا در باز شود.... @dastan_rastan . #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #حجاب #داستان_راستان #کودک #شهدا #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #نازایی
  • ۱۴۷ بازدید
    ۰۱:۱۰ ۹۴/۰۸/۵
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    ۰۰:۱۳ ۹۴/۰۸/۵
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
    ۱۹:۴۹ ۹۴/۰۸/۴
    عالی...
  • ۱۵۱ بازدید
    ۱۷:۲۱ ۹۴/۰۸/۴
    . . به نام خدا_ در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود. مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را آب می انداخت. روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد. قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دکتر برود.پسرک در دکان را بست و دنبال دکتر رفت . دکتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت . پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرک خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار به خانه آورد. همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و کاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد. پسرک خیلی خجالت می کشید و فکر کرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فکر کرد بهتر است بگوید دندانش درد می کند. دستش را روی دهانش گذاشت. تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله کردی ، صبر می کردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟ زن تاجر که با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است که می زنی ؟من که تازه قاشق ها را آورده ام!!! آش نخورده و دهان سوخته ؟ @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #شهدا #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۷۲ بازدید
    ۱۷:۱۳ ۹۴/۰۸/۴
    . . به نام خدا__ روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟ مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،‌آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟ بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر. بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است. @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #شهدا #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۷۹ بازدید
    ۱۷:۱۵ ۹۴/۰۸/۴
    Liiiike
    ۱۷:۰۹ ۹۴/۰۸/۴
    . . به نام خدا__ در یك مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود كه مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت: با خانم… دبیر كلاس دومی‌ها كار دارم و می‌خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال‌هایی بكنم. از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می‌شوند. تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم. یكه خورد و گفت: یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی‌فهمم. از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم: اصلاً به نظر نمی‌رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می‌رسد. خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش‌آموز كه در گوشه‌ای از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می‌شناسید، پدر گوساله؛ همان دختر سیزده ساله‌ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید. دبیر به لكنت افتاد و گفت: آخه، می‌دونید… مرد گفت: بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می‌دهم. ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می‌گذاشتید. قطعاً من هم می‌توانستم اندكی به شما كمك كنم. خانم دبیر و پدر دانش‌آموز مدتی با هم صحبت كردند. گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد. وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم. در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود: دكتر… عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه... @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #چادر #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۵۵ بازدید
    ۱۳:۱۰ ۹۴/۰۷/۲۹
    بسیار زیبا
    ۱۳:۰۸ ۹۴/۰۷/۲۹
    بسیار عالی..
    ۱۱:۳۹ ۹۴/۰۷/۲۹
    . . به نام خدا__ دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟ دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. کمی فکر کرد. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. چهره اش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان این سیب شیرین‌تره! مادر خشکش زد. چه فکری به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه فکری بود. هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد. @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #چادر #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۴۷ بازدید
    ۰۰:۱۸ ۹۴/۰۸/۵
    سلام،عاااااااااااااااالی بود.
    ۱۳:۳۷ ۹۴/۰۷/۲۹
    ان شاءالله بتونیم تو زندگی مون از این داستان ها استفاده کنیم.
    ۱۳:۳۶ ۹۴/۰۷/۲۹
    سپاس دوستان
  • ۱۴۰ بازدید
    ۱۳:۱۲ ۹۴/۰۷/۲۹
    :)))
    ۱۳:۱۰ ۹۴/۰۷/۲۹
    هههه.عالی
    ۱۲:۱۹ ۹۴/۰۷/۲۹
    عالی گفته
  • ۱۴۶ بازدید
    ۱۱:۴۱ ۹۴/۰۷/۲۹
    سپاس
    ۱۱:۲۹ ۹۴/۰۷/۲۹
    عالی..
    ۱۱:۲۲ ۹۴/۰۷/۲۹
    Liiiiiike
  • ۱۵۵ بازدید
    ۰۲:۱۳ ۹۴/۰۸/۵
    ممنونم
    ۰۰:۲۴ ۹۴/۰۸/۵
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. جالب بود،نمیدونستم اینجور شخصیتی بودن. خدا قوت،دوست عزیز.
    ۰۱:۰۱ ۹۴/۰۷/۳۰
    قربونت برم ای شهید بزرگوار/ اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • ۱۴۱ بازدید
    ۰۰:۲۷ ۹۴/۰۷/۲۶
    ایول داره. خدا حفظشون کنه.
    ۲۱:۳۹ ۹۴/۰۷/۲۵
    خواهش میکنم
    ۲۱:۳۵ ۹۴/۰۷/۲۵
    خودم هم این یکی رو خیلی دوست دارم
  • ۱۱۲ بازدید
    ۱۸:۵۶ ۹۴/۰۷/۲۵
    خخخخ.عالی
    ۱۷:۲۰ ۹۴/۰۷/۲۵
    گذشت^_^
    ۱۷:۱۸ ۹۴/۰۷/۲۵
    با فروششون نشون داده که اون ناراحتیهارو از یاد برده
  • ۱۶۳ بازدید
    ۱۷:۵۸ ۹۴/۰۷/۲۵
    بسیار عالی وپند آموز بود ،احسنت
    ۱۷:۰۷ ۹۴/۰۷/۲۵
    . به نام خدا__ روزی روزگاری درسرزمینی دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که هر بار از خانه شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی به بار می آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی میرفت و شکایت از خسارت هائی که سگ او به وی وارد آورده میکرد. هر بار نیز شکارچی با عذر خواهی قول میداد که جلوی سگش را بگیرد و نگذارد دیگر به مزرعه وی برود. مرتبه بعد که همین حادثه اتفاق افتاد ، دهقان که دیگه از تکرار حوادث خسته شده بود ، بجای اینکه پیش همسایه اش برود و شکایت کند ، سراغ قاضی محل رفت تا از طریق قانون شکایت کند. در محل قاضی هوشمندی داشتند دهقان برای قاضی ماجرا را تعریف کرد. قاضی به وی گفت من میتوانم حکم صادر کنم و همسایه را مجبور کنم و با زور تمام خسارت وارد آمده به شما پرداخت کند. ولی این حکم دو نکته منفی دارد. یکی احتمال اینکه که باز هم این اتفاق بیفتد هست، دیگر اینکه همسایه ات با شما بد شده برای خودت یک دشمن ساخته ای. آیا میخواهی در خانه ای زندگی کنی که دشمنت در کنار شما و همسایه شما باشد؟ راه دیگری هم هست اگر حرف هائی را که به شما میزنم اجرا کنی احتمال وقوع حادثه جدید خیلی کمتر و در حین حال از همسایه ات بجای دشمن یک دوست و همیار ساخته ای. وی گفت اگر اینطور است حرف شما را قبول میکنم و به مزرعه خویش رفت و دوتا از قشنگترین بره های خودش را از آغلش بر داشت و به خانه شکارچی رفت. دهقان در زد، شکارچی در را باز کرد و با قیافه عبوسی به وی گفت دیگه سگ من چکار کرده؟ دهقان در جواب، به شکارچی گفت من آمدم از شما تشکر کنم که لطف کردید و سعی کردید جلوی سگ تان را بگیرید که به مزرعه من نیاید. بخاطر اینکه من چندین مرتبه مزاحم شما شده ام دوتا بره به عنوان هدیه برای فرزندان شما آوردم. شکارچی قیافه اش باز شد و شروع به خنده کرد و گفت نه شما باید ببخشید که سگ من به مزرعه شما آمده. با هم خداحافظی کردند وقتی داشت به مزرعه اش برمی گشت صدای شادی و خوشحالی فرزندان وی را از گرفتن هدیه ای که به آنها داده بود را می شنید. دهقان روز بعد دید همسایه اش خانه کوچکی برای سگش درست کرده که دیگه نتواند به مزرعه وی برود. چند روز بعد شکارچی به خانه دهقان آمد و دوتا بز کوهی که تازه شکار کرده بود را به عوض هدیه ای که به وی داده بود داد و با صورتی خندان گفت چقدر فرزندانش خوشحالند وچقدر از بازی با آن بره ها میبرند و اگر کاری در مزرعه دارد با کمال میل به وی کمک خواهد کرد. @dastan_rastan . #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #حجاب #داستان_راستان #قصه #عشق #محبت
  • ۲۲۶ بازدید
    سلام بر امام مهربان....دلم برایت لک زده ...
    ۲۱:۳۶ ۹۴/۰۷/۲۵
    خواهش میکنم
    ۱۷:۱۹ ۹۴/۰۷/۲۵
    وااای عالی بود..احسنت
    ۱۷:۱۴ ۹۴/۰۷/۲۵
    سلام بر امام مهربان....جانم رضا
  • ۱۷۶ بازدید
    شما معمولا به درخت جادویی ات چه میگویی؟
    ۱۵:۰۹ ۹۴/۰۷/۲۴
    لایک
    ۰۶:۵۴ ۹۴/۰۷/۲۴
    عالی بود
    ۰۶:۵۲ ۹۴/۰۷/۲۴
    احسنت
  • ۹۲ بازدید
    ۰۷:۰۵ ۹۴/۰۷/۲۴
    عالیه
    ۰۲:۴۸ ۹۴/۰۷/۲۴
    عالی بود
    ۰۲:۲۶ ۹۴/۰۷/۲۴
    . . به نام خدا__ کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد ! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عوض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد ، سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد ! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری انتخاب گردد . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید ، استاد گفت : دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از « بی امکانی » به عنوان نقطه قوت است! @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #شهدا #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۴۶ بازدید
    ماتیکهای شیطانی را دنبال کنید. @matikhaye_sheytani
    ۰۷:۰۹ ۹۴/۰۷/۲۴
    لااااااایک
    ۰۲:۴۹ ۹۴/۰۷/۲۴
    عالی..
    ۰۲:۲۴ ۹۴/۰۷/۲۴
    . . به نام خدا__ از کاسبی پرسیدند: چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟ گفت:آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند؟؟؟ . @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #چادر #بچه #baby #beauty#Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین#امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۳۲۱ بازدید
    ❤دوستت دارم خدای من❤
    ۰۶:۵۵ ۹۴/۰۷/۲۴
    میشه از داستانهای شهید دستغیب هم استفاده کرد
    ۰۶:۵۴ ۹۴/۰۷/۲۴
    احسنت
    ۰۲:۵۱ ۹۴/۰۷/۲۴
    جالب بود:-)
  • ۱۴۴ بازدید
    لطفا از پیج ماتیکهای شیطانی دیدن فرمایید. @matikhaye_sheytani
    ۰۲:۵۲ ۹۴/۰۷/۲۴
    بسیار عالی:-)
    ۰۲:۱۹ ۹۴/۰۷/۲۴
    . . به نام خدا__ روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم آفتاب گفت: چگونه؟ باد گفت آن پیرمرد را میبینی که کتی بر تن دارد؟ شرط میبندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می اورم. آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدید تر میشد پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید.... سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون امد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن دراورد. در ان هنگام آفتاب به باد گفت.... . دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است.در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راه گشا تر است....مهربان‌ باشید. @dastan_rastan . #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #شهدا #بچه #baby #beauty #Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین #امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د
  • ۱۵۹ بازدید
    دوستانتان را به خواندن یک داستان مهمان کنید.
    ۲۰:۳۶ ۹۴/۰۷/۲۱
    جالب بود
    ۲۰:۳۱ ۹۴/۰۷/۲۱
    عالی بود
    ۲۰:۲۲ ۹۴/۰۷/۲۱
    لایک
  • ۱۶۵ بازدید
    حواستون باشه ....از ما گفتن بود.....خخخ
    ۱۷:۳۷ ۹۴/۰۸/۴
    خخخخخخ ^__~ از دست این مردها ...هههه
    ۲۰:۳۷ ۹۴/۰۷/۲۱
    ههههه
    ۲۰:۳۳ ۹۴/۰۷/۲۱
    عجب...
  • ۱۳۸ بازدید
    ۲۰:۳۶ ۹۴/۰۷/۲۱
    خدا کریمه :-)
    ۲۰:۲۸ ۹۴/۰۷/۲۱
    جالب بود
    ۲۰:۲۷ ۹۴/۰۷/۲۱
    :))
  • ۱۵۳ بازدید
    ۰۲:۱۶ ۹۴/۰۷/۲۲
    ممنون از اظهار لطف شما بزرگواران
    ۲۰:۴۲ ۹۴/۰۷/۲۱
    به این میگن انسانیت
    ۲۰:۳۱ ۹۴/۰۷/۲۱
    احسنت به شرافت وبزرگیش،امیدوارم اینگونه مطالب درسی باشه برای زندگی خیلی از انسان ها،عالی بود ،تشکراز مطالب خوب ومفیدتون،خدا خیرتون بده
  • ۱۳۳ بازدید
    پیج های ما: @matikhaye_sheytani
@fesghelihayemohajabe
    ۲۰:۰۸ ۹۴/۰۷/۲۱
    خواهش میکنم.
    ۲۰:۰۵ ۹۴/۰۷/۲۱
    زیبا بود ممنون
    ۲۰:۰۱ ۹۴/۰۷/۲۱
    . . به نام خدا__ توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم همین که توی دلم خواندم سه عمودی یکی گفت بلند بگو گفتم یک کلمه سه حرفیه ازهمه چیز برتر است کاسب گفت: پول تازه عروس مجلس گفت: عشق شوهرش گفت: یار کودک دبستانی گفت: علم کاسب پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه گفتم: اینها نمیشه گفت: پس بنویس مال گفتم: بازم نمیشه گفت: جاه خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه دیدم همه ساکت شدند مادر بزرگ گفت: مادرجان، "عمر" است. سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار دیگری خندید و گفت: وام یکی از آن وسط بلندگفت: وقت یکی گفت: آدم خنده تلخی کردم و گفتم: نه اما فهمیدم تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !!! باید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی. بدون آن همه چیز بی معناست!!! هرکس جدول زندگی خود را دارد. هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش کشاورزبگوید: برف لال بگوید: حرف ناشنوا بگوید: صدا نابینا بگوید: نور و من هنوز در فکرم که چرا کسی نگفت: " خدا " @dastan_rastan . [به امید خدا پیج راه اندازی شد در تاریخ 26/6/1394] #حجاب #فسقلی_های_محجبه #ماتیکهای_شیطانی #داستان_راستان #کودک #چادر #بچه #baby #beauty#Iran #shiaداستان #قصه #حکایت #شیعه #ائمه #حضرت_زهرا #امام_حسین#امام_زمان #رهبر #امام_خامنه_ای #دختر_ایرانی #پسر #لباس #خوشتیپ #مدلینگ #آرایش #خوشگل #آریایی #ایران #ز_د