در حال بارگذاری
بالا
  • ۱۱۸ بازدید
    وقتی آسمان با آن همه عظمتش

نمیتواند بغضش را نگهدارد

از من چه انتظاری داری...؟
    ۲۱:۰۱ ۹۴/۰۲/۶
    قابلتو نداره عزیزم .ارزش داره آلبومت که بهش سر میزنم و لایک میکنم لازم به تشکر نیست
    ۲۰:۵۷ ۹۴/۰۲/۶
    ممنونم بازم بارها و بارها
  • ۶۸ بازدید
    ۲۰:۴۲ ۹۴/۰۱/۲۹
    بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت… دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید. دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: “گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی.” خدا گفت: “همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!” مورچه گفت: “این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد.” خدا گفت: “اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست.” مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: “من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.” خدا گفت: “چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست.” مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: “زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.” خدا گفت: “اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.” مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست.
  • ۷۰ بازدید
    ۲۰:۳۷ ۹۴/۰۱/۲۹
    دیشب رویایی داشتم خواب دیدم بر روی شنها راه میرفتم. همراه با خوده خدا و بر روی پرده ی شب. تمام روزهای زندگیم رو،مانند فیلمی میدیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم، روز به روز از زندگیم رو، دو رد پا بر روی پرده ها ظاهر شد. یکی مال من و یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای گذرانده شده خاتمه یافت. آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا آن محل ها مصادف با سخت ترین روزهای زندگیم بود. روزهایی با سخت ترین دردها،رنجها و لرزها… آن گاه از او پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی در تمام لحظات زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم. خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد: فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگز تو را تنها نگذاشتم نه حتی برای لحظه ای….و من چنین نکردم…… هنگامی که بر روی شن ها یک رد پا دیدی من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.
  • ۷۳ بازدید
    ۲۳:۴۲ ۹۴/۰۲/۱۹
    خوشحال میشم سربزنین...
    ۱۶:۰۸ ۹۴/۰۲/۱۳
    میشه دنبالم کنید
    ۱۳:۳۴ ۹۴/۰۱/۲۸
    ممنون
  • ۷۴ بازدید
    ۱۰:۵۱ ۹۴/۰۲/۱۱
    احسنت
  • ۷۲ بازدید
    ۲۱:۰۹ ۹۴/۰۲/۶
    دقیقن✔
    ۲۰:۴۹ ۹۴/۰۱/۲۹
    سلام گلم ممنون
    ۲۰:۴۷ ۹۴/۰۱/۲۹
    سلام وقت بخیر.
  • ۶۳ بازدید
  • ۸۳ بازدید
    درخت چنار
    ۰۰:۰۴ ۹۴/۰۲/۶
    ممنون .وظیفه بود
    ۲۳:۵۱ ۹۴/۰۲/۵
    ممنون از حضور پر رنگ و گرم و مهربونتون کم پیدا میشه کسی آلبومت رو بدون دعوت کردنش کامل ببینه لطف شما فراموش نخواهد شد/// در پناه حق بهترین باشید همراه با بهترینها در کنارتون
    ۲۳:۱۸ ۹۴/۰۱/۲۸
    روستای روچی از توابع شهرستان گناباد در خراسان رضوی.اینم درخت چناره با قدمت بیشتر از هفتصد سال..