در حال بارگذاری
بالا
  • ۲۶ بازدید
    قسمت ۳۳
.....
#جبهه #دوستان
    ۰۲:۱۹ ۹۵/۱۲/۳۰
    √قسمت سی و سوم ............ وقتی میرفت،تا سه چهار روز شارژ بودم،یاد حرف ها و کارهاش می افتادم،لباس هاش را که می شستم،جلوی در حمام می ایستاد و عذر خواهی میکرد که وقت نکرده بشوید،وظیفه ی خودش میدانست،مخصوصا ماه رمضان راضی نمیشد من با زبان روزه اینکار را بکنم،لباسهاش نو نبود،وقتی میشستم،بی اختیار برای خودم این بیت را میخواندم؛ (گل من یک نشانی بر بدن داشت/یکی پیراهن کهنه به تن داشت) بعد #دلتنگی ها شروع میشد،بد اخلاق میشدم،گریه میکردم،حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی را نداشتم،عین دیوانه ها با خودم حرف میزدم. خانه مان و ستاد توی یک خیابان بودند،شاید کمتر از یک ربع فاصله داشتند،اما همین فاصله گاهی ما را یک هفته،ده روز از هم دور نگه میداشت. پشت پنجره می نشستم و وانت های#سپاه را که رد میشدند،نگاه میکردم میگفت:"بذار من زنگ بزنم بعد در رو باز کن،شاید غریبه باشه،شبِ و خطر داره" اما من گوش نمیدادم،می خواستم خودم در را رویش باز کنم. ((سرش را گذاشت روی سینه ی مهدی و تا جایی که توانست زار زد،آنقدر که پیراهنش خیس شد مهدی دست برد زیر چانه ی صفیه و صورتش را که از گریه سرخ شده بود،بالا آورد و گفت:"آخه صفیه،تو همه رو ول کرده ای و چسبیده ای به من،این دنیا مثل شیشه ست،از دستت بیوفته،میشکنه،نباید دل بسته ش شد" اما مهدی برای او#دنیا نبود،نمی توانست مثل او فقط خودش را بسپارد و راضی باشد به هر چه او میخواهد،نمی توانست مثل او همه ی فکر و ذکرش جهاد باشد و آنچه رضای خدا است؛ مهدی میدانست صفیه دست از این گریه ها که تازگی ها بیشتر شده بود،بر نمیدارد گفت:"به این گریه ها جهت بده،نذار الکی هدر برن؛به یاد امام حسین باش و مصیبت های خواهرش،زینب" ........... #ادامه_ دارد
  • ۴۹ بازدید
    قسمت ۳۲
....
#جمع_دوستانه
    ۰۲:۱۵ ۹۵/۱۲/۳۰
    √قسمت سی و دوم .......... (زیبایی در زبان نهفته است) برای اینکه حرفش بیشتر تاثیر کند،ادامه داد:"در حدیث اومده گفتار مرد به #همسر خود که من تو را دوست دارم،هرگز از دل او بیرون نمیرود" اینها را از کتابی که مهدی این بار از قم براش سوغات آورده بود خواند،مهدی ساکت ماند،سرش را انداخت زیر،داشت این حرف را سبک و سنگین میکرد یا دنبال جواب میگشت صفیه گفت:"من نمیگم،این رو حضرت محمد (ص) گفته؛توی کتاب آیین #همسر_داری نوشته،خودت برام آوردی" مهدی سرش را بالا آورد،خندید و گفت:"ای صفیه ی زرنگ،تو من رو به چیزی مجبور میکنی که تا به حال بهش اعتقادی نداشتم" چون و چرا نیاورد،اما در عمل سختش بود،جلوی دیگران،حتی خانواده مان؛ مراقب بود با من عادی برخورد کند،کنارم ننشیند،زیاد دور و برم نپلکد،دوتایی که بودیم،خیلی فرق میکرد؛ سر به سرم میگذاشت و حتی خودش را لوس میکرد که نازش را بکشم. اهواز معمولا تنها بودم،گاهی دوتا از دوستانم که اطراف اهواز زندگی میکردند،می آمدند پیشم،یک شب پیشم بودند که مهدی اتفاقی رسید،ما یک اتاق بیشتر نداشتیم،رفتم به خانم جعفری گفتم دوستانم شب پایین بمانند،آنها دوتا اتاق داشتند،حرفی نداشت. مهدی بدنش کوفته بود،میگفت:"اومدم بهم برسی" هرچی براش میاوردم،بلند نمیشد بخورد،میگفت:"من مریضم" میگذاشتم دهانش،تا ظهر فردا که رفت،از رخت خواب تکان نخورد،من هم تا او بود،نرفتم پایین به دوستانم سر بزنم،حالا این را دست گرفته بودند که"چه عجب،یادت افتاد مهمون هم داشتی،آقا مهدی اومد،دیگه مارو فراموش کردی،بیرونمون کردی" .......... #ادامه_دارد
  • ۳۶ بازدید
    قسمت سی و یکم 
.....
عکس شهید حمید باکری و مهدی باکری
    ۱۷:۳۴ ۹۵/۱۲/۲۳
    √قسمت سی و یکم ......... پیش آنها که بودیم بچه ها،احسان و آسیه؛مهدی و مصطفی از سر و کولش بالا میرفتند و او بازیشان میداد،یک عکس با این بچه ها ازش گرفتم،آسیه بغلش بود و سه تا پسر ها دور وبرش،این آخرین عکسی بود که از مهدی انداختم . قبل از هر عملیات بچه های لشکر یک سر میرفتند پیش امام،قم زیارت میکردند و بر میگشتند؛ مهدی برایم سوغاتی،کتاب و سوهان که خیلی دوست داشتم،می آورد،گاهی #مشهد هم میرفتند،آخرین بار از مشهد برایم روسری و جانماز آورد. روسری ژرژت قهوه ای که گل سنبلی گوشه اش گل دوزی کرده بودند و جانماز سبز که یک جیب کوچک جامهری داشت،برای بچه های لشکر و مادر و عمه ام که پسرش شهید شده بود،از همان جانماز ها آورده بود،گذاشته بودشان لای چفیه اش و گره زده بود،روسری را باز کردم و زود سرم انداختم و قربان صدقه اش رفتم،هر چند بهانه ای برای اینکار نمیخواستم،همیشه راحت حرف دلم را میگفتم،اما مهدی زیاد اهل ابراز محبت نبود، میگفتم:"یه بار هم تو بگو دوستم داری" میگفت:"من با رفتارم نشون میدم،حتما که نباید به زبان بگم" ......... #ادامه_دارد
  • ۲۳ بازدید
    قسمت ۳۰
....
ادامه دارد
    ۲۳:۳۸ ۹۵/۱۲/۲۰
    √قسمت سی ام ........... ندیده بودم مهدی اینطور گریه کند،این دو برادر همیشه و همه جا با هم بودند بعد از#شهادت حمید آقا،زیاد گریه میکرد،مهدی نتوانست خودش را برای مراسم برادرش برساند،بعد از چهلم رفتم اهواز،ماه بعد که سرش خلوت شد،گفت:"بریم به فاطمه و بچه هاش سر بزنیم" فاطمه با خانم همت تصمیم گرفته بودند بروند قم زندگی کنند و درس بخوانند،حاج همت،عملیات خیبر با فاصله ی چند روز از حمید آقا شهید شده بود اما نه خانواده ی خودش و ن باکری ها زیاد موافق نبودند با رفتن او،میگفتند با دوتا بچه چه کار میخواهد بکند توی شهر غریب،آخر فاطمه گفته بود:"هر چه آقا مهدی بگه،همون کار رو میکنم" مهدی گفت:" بذارید هر جا او راحت تره و اونجا میتونه بچه ها را خوب تربیت کنه،بره؛ما باید کمکش کنیم نه اینکه دست و پاش رو ببندیم" آقای زین الدین قمی بود ولی خونوادش را آورده بود اهواز،مثل ما. سه ماه نشد که زین الدین شهید شد و خانمش برگشت قم، گفتم:"وای مهدی،شدند سه خونواده" گفت:"همین روز ها یکی دیگه هم بهشون اضافه میشه" خودش را میگفت؛زیاد طول نکشید،آبان این حرف را زد،اسفند خودش شهید شد. ........... #ادامه_دارد
  • ۲۱ بازدید
    قسمت ۲۹
.....
#زندگی_نوشت
    ۱۵:۳۰ ۹۵/۱۲/۱۵
    √قسمت بیست و نهم ............ چقدر پیش می آمد که وقتی نبود،ذهنم پر از سوال میشد،با خودم میگفتم مهدی بیاید ازش میپرسم،تا میدیدمش و چشمم به چشمش می افتاد،جواب بود برایم،اصلا همین که نزدیکش بودم،قوت#قلبم بود ما همیشه خانه به دوش بودیم،اما اصلا ناراحت این وضع نبودم،هر جا شوهرهامان بودن،ما همانجا میرفتیم. اسلام آباد خانواده های دیگر هم آمدند؛شدیم چهل خانواده،با خانم رستگار،ورامینی،همت،کریمی وخانواده های دیگر همانجا آشنا شدم،بیشتر کارهامان را با هم انجام میدادیم،هر هفته دور هم#دعای_توسل و دعای کمیل می خواندیم من بافتنی بلد بودم،به هر کس دوست داشت،یاد میدادم،برای بچه ها می بافتم،گاهی با هم برای#جبهه مربایی،لباسی،چیزی تهیه میکردیم،هر کس از شهری آمده بود،غذای محلی شهرشان را میپخت،دور هم میخوردیم دل نگرانی هامان هم مشترک بود،هر عملیات دلمان آویزان بود،که این بار نوبت کداممان است که خبر بیاورند،بیایند دنبالمان و برویم،هر روز خبر شهادت شوهر یکی می رسید. صدای زنگ تلفن،گوشمان را تیز میکرد،حمید آقا همون موقع ها#شهید شد،کسی جرئت نداشت به فاطمه بگوید من توی اتاق خودمان بودم#چادرم را سرم انداخته بودم و گریه میکردم،گفته بودم به فاطمه بگویند مهدی شهید شده،آماده باشیم که ماشین میفرستند دنبالمان همین را بهش گفتند،اما فاطمه فهمید؛گفت:"نه،حمید شهید شده" و شروع کرد به جمع کردن وسایلش،با هم بر گشتیم ارومیه،توی راه فقط گریه بود و بی قراری ((صدای مهدی را که از پشت تلفن شنید،بغضش ترکید:"تو هم شهید میشی،من میدونم،بذار قبلش ببینمت" به جای تسلیت گفتنش بود؛مثل بچه ها شده بود،مهدی هم بغض داشت،از خودش خجالت میکشید،تسلیت گفت،مهدی بغضش ترکید و با صدا گریه کرد.)) ......... #ادامه #شهید_باکری #باکری_ها
  • ۲۳ بازدید
    قسمت ۲۸
.......
#بیت_المال
    ۱۵:۴۶ ۹۵/۱۲/۱۴
    √قسمت بیست و هشتم ............ شاید تنها باری که سَرم داد زد،به خاطر بیت المال بود،کشاورزها کنار جاده ی اهواز_دزفول،کاهو و گل کلم و سبزی جات میگذاشتند و میفروختند،مهدی مدام رفت و آمد داشت،گفت اگر سبزی،چیزی لازم دارم،بنویسم،از آنجا بخرد خودکارش گوشه ی اتاق بود،برداشتم که بنویسم،یک داد زد"اون خودکار رو بذار سر جاش" گفت"از خودکار خودمون استفاده کن،اون مال بیت الماله ن استفاده ی شخصی" ترسیدم فکر کردم چی شده من فقط میخواستم اسم چند تا سبزی را بنویسم،همین؛ گفتم:"تو دیگه خیلی سخت میگیری"تا آمدم از فلان و بهمان بگویم؛ گفت:"به کسی کار نداشته باش،ما باید ببینیم حضرت علی و امام چطور#زندگی میکنند." . دل خور بود،چرا مهدی سرش داد زد؟آن هم به خاطر یک خودکار ناقابل،نقل آن روز بود که به خاطر دوتا دانه گل یاس،مجبورش کرد برود حلالیت بگیرد،تازه گل ها را از شاخه ای از درخت کنده بود که توی خیابان آویزان بود. نتوانست جوابش را بدهد، گفت:"حضرت علی رو نمیدونم،اما تا جایی که میدونم،امام بدون همسرشون سر سفره نمی نشستند"مهدی آهسته و آرام گفت:" کاشکی اتاق کار من هم کنار نشیمنمون بود،همیشه می اومدم پیش تو،کی بدش میاد؟اما کار ما فرق داره" چقدر مهدی عزیز بود،این چیز ها را که میگفت،صفیه دلش غنج میرفت،مهدی ارزش هر سختی کشیدنی را داشت .......... #ادامه_دارد #شهادت_هنر_مردان_خداست
  • ۲۸ بازدید
    قسمت ۲۷
.....
#با_شهدا
    ۱۵:۴۲ ۹۵/۱۲/۱۴
    √قسمت بیست و هفتم .......... بچه های مهدی براش یک دنیا بودند،می آمدند خانه مان،یک شب زنگ زد که بگوید شام میهمان داریم،گفتم:"سر راهت نون بخر" یادش رفت،دیر هم رسید؛نانوایی بسته بود،زنگ زد به بچه های لشکر که چند تا نان بیاورند،یک دسته نان آورده بودند مهدی بعد از هرگز آن چیزی ازشان نخواسته بود خواسته بودند سنگ تمام بگذارند مهدی گفت:"این همه نون رو میخوایم چیکار؟" چند تا به اندازه مهمانی همان شب برداشت و بقیه را پس فرستاد. نان ها را مردم اسکو فرستاده بودند جبهه،نان های گرد بزرگی بود،خشک میکردند و نگه میداشتند که کپک نزند و زیاد بماند،قبل از خوردن نم میزدند و نرم میشد. برای ما که آورده بودند نرم بود،از در آمد تو و گفت:"این هم نون" دستم را بردم جلو که تکه ای از نان را بکنم، گفت:"تو نباید از این نان ها بخوری" گفتم:"چرا؟" گفت:"این نون مال رزمنده هاست" گفتم:"من هم زن رزمنده م" گفت:"ن،فقط رزمنده ها" شب را من با خرده نان هایی که داشتیم،سر کردم،خیلی مراعات میکرد،به قول مادر بزرگشان،این دوتا برادر،مهدی و حمید را میگفت،شورَش را درآورده بودند میگفت:"برید ببینید بعضی از همین #پاسدار ها به کجاها رسیده اند،چه دم و دستگاهی به هم زده ان" وشاهد مثال میاورد،مهدی شانه های مادر بزرگ را بغل می گرفت و تکان میداد و میگفت:"مادر بزرگ،ضِند انگلاب شده ای ها"و میخنداندش......... #ادامه_دارد #دفاع_مقدس #بازوان_مردانه
  • ۲۵ بازدید
    قسمت ۲۶
....
#همسر #مادر
    ۱۵:۳۷ ۹۵/۱۲/۱۴
    √قسمت بیست و ششم .......... ((پدر پیشانی دختر را میبوسد،صفیه جای همه کسِ مهدی بود هم سنگر،مادر،همسر و دختر دختر...کاش یک دختر داشتند،یه یادگار از مهدی،دلش فشرده شد،میدانست مهدی برایش نمی ماند،مهدی با انگشت آیه ای را که خود صفیه برایش آورده بود،نشانش داد و برایش خواند(المال و البنون زینه الحیوه الدنیا)و به صفیه که مثل سوگلی کلاس،راست و بی حرکت به حرفهای معلم گوش میدهد گفت:"میبینی خدا چی میگه،نبینم صفیه روزی بنشینه و غصه بخوره چرا بچه نداره")) . با احسان چقدر کشتی میگرفت،دولا میشد و او را می نشاند پشتش و راه میبرد،اما راضی بود به آنچه خدا برایش میخواست،اصلا حرفش را نمیزد،یک شب بچه های همسایه ها تا نصفه شب توی راهرو دنبال هم گذاشته بودند و شلوغ میکردند مهدی صداش درآمد و به بچه ها گفت بروند بخوابند؛ناراحت شدم و گفتم:"بچه اند،چی کارشون داری؟اگه خودت چندتاشون رو داشتی،چه کار میکردی؟" گفت:"من یه لشکر بچه دارم،هر کدومشون هم یه ساز میزنند و من به سازشون میرقصم"........... #ادامه دارد #شهدا#همسران_شهید#همسر_شهید #دفاع_مقدس یاعلی
  • ۲۴ بازدید
    گر در خانه کس است ؛
   #یک_حرف_بس_است !!
    ۰۱:۳۶ ۹۵/۱۲/۱۰
    اگر بدون هیچ دشمنی بود جایزه دادن . جایزه رو باید میدادن ب فیلم محمد ولی اصلا راهشم ندادن بی شرفا . اون وقت ی بی شرف مثه خودشون با فیلم فروشنده ای ک با هزینه خواهر امیر قطر ساخته شده ایران رو فروخت برای اون جایزه کذایی ... دشمن هزینه ساختش رو داده دشمنتره بهش جایزه داده ی عده ام واسش دست میزنن . واقعا یکم فکر فقط یکم
    ۰۱:۳۴ ۹۵/۱۲/۱۰
    بله دقیقا
    ۰۱:۲۲ ۹۵/۱۲/۱۰
    نظر شهید #آوینی درخصوص جوایز غرب مانند نوبل و اسکار و...
  • ۴۰ بازدید
    قسمت ۲۵
.....
#پادگان_الله_اکبر
    ۱۶:۴۳ ۹۵/۱۲/۸
    ادامه.......مسئولیت سنگین . ●اهواز همیشه از اینکه نمی توانستم آنطور که دوست دارم بهش برسم،دلم آزرده میشد،آب میوه گیری نداشتم،بعضی وقت ها از بیرون براش میخریدم،اما نمیشد برای دو روز بخرم،اینکار را کرده بودم،فرداش دیدم ترش شده و مجبور شدم بریزم دور؛ خوشحال بودم که میتوانم به مهدی برسم،مهدی غذا که میخورد و تمام میشد،میگفت:"دستِ ننه م درد نکنه" گفتم:"من زنتم،بگو دستِ زنم درد نکنه" گفت:"صفیه،اینجور جاها میشوی مامانم". وقتی خواست برود؛ پیشانیم را بوسید و گفت"و بعضی اوقات هم دخترم هستی" ......... #ادامه دارد #داستان_واقعی
    ۱۶:۴۰ ۹۵/۱۲/۸
    √قسمت بیست و پنجم . ما که رسیدیم #ایران ، همه ی نیروها آمده بودند غرب،از فرودگاه رفتیم دزفول،وسایلمان را جمع کردیم و راهی اسلام آباد شدیم،این عملیات فریب بود،تنها توی سنگر فانوس روشن میکرده اند،اما در اصل،عملیات جنوب بوده،اینها را بعد شنیدیم مجتمعی که در اسلام آباد #زندگی میکردیم،توی پادگان الله اکبر بود؛دو طرفِ یک راه روی دومتر عرض،اتاق اتاق بود،چهل خانوار میتوانستند آنجا زندگی کنند،اما ما سه خانواده بودیم،من و فاطمه با احسان و خانم کبیری و هر کداممان توی یک اتاق یکی از اتاق ها را هم کردیم آشپزخانه پادگان سوپر مارکت داشت،اما میوه را از شهر باید میخریدیم،از پادگان می آمدیم بیرون،لب جاده ماشین میگرفتیم تا شهر،تنها جرئت نمیکردیم برویم. دیگر میتوانستم برای مهدی غذایی که دوست دارد بپزم،تقویت شود؛ سوپ و گاهی مرغ،از راه می رسید،طالبی فالوده کرده بودم و پر از یخ میدادم دستش،دلش حال می آمد. سه چهار ماهِ اولِ زندگیمان،خواهرهاش سر به سرش میگذاشتند:"صفیه خوب بلده شوهر داری کنه مهدی تپل شده ای ها" اما از وقتی رفت#سپاه ،روز به روز آب میشد،کار زیاد،مسئولیت سنگین ....... ادامه در کامنت بعدی
  • ۲۶ بازدید
    قسمت ۲۴
......
عکس پادگان شهید غلامی
    ۱۵:۵۷ ۹۵/۱۲/۷
    √قسمت بیست و چهارم .......... ((صفیه نشست کنار پنجره ی #هواپیما ،دوست داشت از آن بالا زمین را که کوچک شده بود زیر پایش ببیند و ابر ها را که مثل دود دور و برشان می آمدند. نفس مهدی به صورتش خورد که سرش را جلو آورده بود تا بیرون را تماشا کند،همه ی خوشی سفر به بودن با مهدی بود،حتما بعد از این،دوری براش سخت تر میشد،از چشم های مهدی پیدا بود سرش پُر از فکرِ کارهاست،اما آرامشش مثل همیشه بود.)) . من را هم آرام میکرد،اوایل که یک شب مهدی آمد باغ،نزدیک سحر زلزله شد،همه دویدیم توی حیاط،به جز مهدی،رفتم بالا،مهدی خوابیده بود،متوجه برگشتنم شد، خواب آلوده گفت:"بابا اینکه چیزی نیست،بیاید بخوابید" تعجب کردم از این کارش،اما بعد ها میدیدم در همه ی شرایط اینطوری است،آرام و متواضع. فرمانده لشکر که شد،خودش چیزی نگفت،فاطمه از حمید اقا شنیده بود، مهدی که آمد،گفتم:"سلام آقای فرمانده" جا خورد گفت:"این حرفا چیه؟" و دیگر به روی خودش نیاورد،هیچ وقت از کارهاش،از خودش تعریف نمیکرد. ......... #ادامه فردا . #شهید_باکری #دفاع_مقدس
  • ۴۱ بازدید
    قسمت ۲۳
....
#ایمان #عاشق
    ۱۸:۱۵ ۹۵/۱۲/۶
    ادامه ......من عصبانیت مهدی را کم میدیدم؛مثلا اگر نماز صبحش قضا میشد،از خودش عصبانی میشد،دلم میخواست ببینم وقتی از دست من عصبانی باشد،چه شکلی میشود،میگفت:"مومنان بین خودشون به رحمت و شفقت رفتار میکنند،تازه تو که مرهم من هستی،چرا باید به تو خشم بگیرم؟" مرد ها دو روز رفتند لبنان،منطقه امنیت نداشت و ما را با خودشان نبردند،سفرمان دو هفته طول کشید. .......... #ادامه داره . #داستان_واقعی #دومین_زندگی_نوشت
    ۱۸:۱۲ ۹۵/۱۲/۶
    √قسمت بیست و سوم .......... از ارومیه برای تسلیت گفتن به خانواده ی شهدای لشکر عاشورا رفتیم تبریز،بعد مهدی باید میرفت اردبیل،جاده ی تبریز_اردبیل آسفالت نداشت؛خاکی و پر از دست انداز،مهدی گفت بمانم تا برگردد،دمغ بودم،دستش را برای خداحافظی بالا برد و صداش را مثلِ بچه ها کرد و گفت:"اگه دختر خوبی باشی و بمونی،برات دودک اردبیل میارم" دودک،ساز دهنی معروفِ اردبیل است،چیزی شبیه به فلوت، دودک نیاورد اما خودش زود برگشت و با هم رفتیم قم،#زیارت و از آنجا#سوریه. سوریه دسته جمعی همه جا میرفتیم،شش خانواده از بچه های#سپاه بودیم،یک خانه گرفته بودند که چند اتاق داشت و یک آشپز خانه و سرویس بهداشتی،مردها میخریدند،می آوردند و خودمان پُخت و پَز میکردیم،با اتوبوسی که گرفته بودند،میبردند مان زیارت و خرید،مهدی از#بازار_حمیدیه برایم دوربین خرید. یکبار توی زینبیه سَرَم به#دعا و نماز گرم شد،همه رفته بودند،بعد از نماز و زیارت،قرارمان توی اتوبوس بود،یادم رفت،یکی آمد دنبالم"بیا که آقا مهدی در به در دنبالت میگرده." همه توی اتوبوس منتظر بودند،با خودم گفتم حالا مهدی چقدر عصبانی است،اما تا من را دید،فقط پرسید:"کجایی؟" من عصبانیت......ادامه درکامنت بعدی
  • ۲۶ بازدید
    قسمت ۲۲
......
بدون محافظ
    ۱۵:۱۴ ۹۵/۱۲/۵
    √قسمت بیست و دوم ........... راننده از بچه های لشکر بود،به من گله کرد:"شما نذارید آقا مهدی #تنها و بی محافظ رفت و آمد کنه،به حرف ما که گوش نمیده،شما یه چیزی بگید،آقا مهدی،شما فقط مال خودتون نیستید" مهدی سرش را به عقب،به طرف من چرخاند و با خنده گفت:"آره میدونم،من مال زنم هستم"☺️ سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و چشم هایم را روی هم گذاشته بودم که با صدای پر هیجان مهدی بلند شدم؛ گفت:"نگاه کن،چقدر سرسبزه،چه سبز خوش رنگی!" ذوق میکرد،گل و گیاه دوست داشت،بین راه،گلهای#لاله و شقایق را که دید،ایستاد و عکس انداختیم،با میل و رغبت این کار را کرد،یک مدت میخواست جعبه ی مهمات را بیاورد خانه که من توش گل بکارم،خانه مان دلباز شود،زیر بار نرفتم،ما که یکجا بند نبودیم،تا گلها جان میگرفتند،مجبور میشدیم جای دیگر برویم یا اسباب کشی کنیم و آن وقت از بین میرفتند،دلمان میسوخت تنها تابلویی هم که به دیوار خانه مان زده بودیم،عکس یک بیشه بود که یک کبوتر سفید طوقدار بین سبزه ها ایستاده بود و آسمان بالای سرش آبی و صاف بود،خودش خریده بود........ #ادامه دارد
  • ۲۵ بازدید
    ●قسمت ۲۱
......
آهسته اتو کن
    ۱۲:۵۶ ۹۵/۱۲/۴
    #اشتراک_روزانه
    ۱۲:۵۵ ۹۵/۱۲/۴
    ادامه.......راضیش کرد و فرستاد ارومیه،فاطمه سر آسیه حامله بود،پشت سرش مهدی میخواست برود تهران،من همراهش رفتم توی راه آهن گفت:"بیا بریم یه عکس فوری بندازیم" گفت:"اگه جور بشه،شاید بریم#سوریه " هشت تا عکس فوری انداختیم و راه افتادیم. داییِ مهدی تهران#زندگی میکرد،من را گذاشت خانه ی آنها،خانه ی مردم معذب بودم،مهدی که زنگ زد،بهش توپیدم:"چرا اینقدر بی فکری؟من میخوام برم،خواستی بیا ارومیه من رو ببین" خط و نشونم جواب داد و خودش را زود رساند که #تنها نروم........ #ادامه_دارد
    ۱۲:۵۴ ۹۵/۱۲/۴
    ادامه.......راضیش کرد و فرستاد ارومیه،فاطمه سر آسیه حامله بود،پشت سرش مهدی میخواست برود تهران،من همراهش رفتم توی راه آهن گفت:"بیا بریم یه عکس فوری بندازیم" گفت:"اگه جور بشه،شاید بریم#سوریه " هشت تا عکس فوری انداختیم و راه افتادیم. داییِ مهدی تهران#زندگی میکرد،من را گذاشت خانه ی آنها،خانه ی مردم معذب بودم،مهدی که زنگ زد،بهش توپیدم:"چرا اینقدر بی فکری؟من میخوام برم،خواستی بیا ارومیه من رو ببین" خط و نشونم جواب داد و خودش را زود رساند که #تنها نروم........ #ادامه_دارد
  • ۲۳ بازدید
    ●قسمت بیستم
......
زندگی ادامه دارد
#شهید_باکری
    ۱۳:۱۳ ۹۵/۱۲/۳
    ادامه .....ازحیات ده تا پله میخورد؛نزدیک والفجر مقدماتی دو خانواده ی دیگر آمدند و تا آخر عملیات آنجا ساکن شدند،خوبی این خانه عیدش بود که مهدی بعد از سال تحویل آمد؛ هیچ عیدی را کنار هم نبودیم،انگار خجالت بکشد که دست خالی آمده گفت:"سر راه چیزی که قابل تورو داشته باشه پیدا نکردم"من چیزی نمیخواستم گفتم:"این اولین #عیدی است که اومده ای پیش من،خودش بهترین کادوست" ........ #ادامه دارد #زندگی_شهدا
    ۱۳:۱۲ ۹۵/۱۲/۳
    √قسمت بیستم ........... از حمام که در آمد،چند دقیقه ی بعد دیدم خون روی لبش خشک شده،دستش گرفته بود به بخیه و کشیده شده بود،نباید زیاد لبش را باز میکرد تا جای زخم جوش بخورد،من هم افتاده بودم روی دنده شوخی و مهدی نمی توانست نخندد،همسایه ی طبقه پایین همیشه از من میپرسید:"شماها چی میگید و میخندید،به ما هم یاد بدید" . مهدی کم حرف میزد اما#شوخ بود؛بعضی از فامیل ها گاهی از من میپرسیدند "این آقا مهدی شما حرف هم میزنه؟ما که ندیدیم"اما خودمان دوتا که بودیم یا پیش خواهرهاش،به خنده و خوش و بش میگذشت،به دوستان#جبهه ایش هم که می افتاد،شیطنتش گل میکرد . اواخر آبان ماه من را فرستاد،به خانواده ام سر بزنم و روحیه ام عوض شود،من رسیدم،فاطمه میخواست برود دزفول؛ حمید آقا خانه گرفته بود،او رفت و باز هوایی شدم،دل#دل میکردم که مهدی زنگ زد و گفت وسایل را از اهواز برده دزفول،همان خانه ای که حمید آقا گرفته،با پدرم رفتم دزفول. سه خانواده بودیم و سه تا اتاق.فاطمه چون بچه داشت،اتاق بزرگ را برداشته بود،خانم و آقای کبیری وسایلشان را توی اتاق دیگر گذاشته بودند.تک اتاق بالا برای من مانده بود،زیر زمین هم داشتیم که از حیاط ده تا........ادامه کامنت بعدی
  • ۲۱ بازدید
    #مردم_گله_مندند
    ۱۶:۲۵ ۹۵/۱۱/۲۹
    چندباری هست امام جمعه اهواز آیت الله حیدری از انتقال غیر قانونی آب در خطبه هاشون صحبت کردن
    ۱۶:۱۴ ۹۵/۱۱/۲۹
    طبق پیش بینی که هس دو ،سه سال دیگه بخاطره انتقال آب و کم شدن آب زمین لرزه رخ میده ... باخاک بعدم زلزله دفن میشیم به همین سادگی....متاسفانه بنابه اطلاع امام جمعه اهواز در هفته ی پیش روز ۲۲بهمن مسیولین مربوطه از انتقال غیر قانونی آب و پیامدهای اون مطلع هستن منتها بجای برطرف کردن مشکل از بازگو کردن انتقال غیر قانونی که چهار.پنج برابر حد قانونی هس توسط آقای حیدری امام جمعه اهواز به ایشون معترض شدن
    ۱۶:۰۸ ۹۵/۱۱/۲۹
    بله متاسفانه باوجود سد و انتقال آب اهواز به چهار شهر دیگر تهران و اصفهان و... و تصمیم برای ساخت چند سد دیگر که مشکل خشکسالی و کم آبی اهواز و به سببش شدت گردو خاک رو منجر میشه ...مسیولین مربوطه تنها کاری که بعد از اعتراض مردم درحال انجام دادنش هستن این که خطوط برقو شستشو بدن که برق قطع نشه فقط همین
  • ۲۲ بازدید
    #قسمت_نوزدهم
......
#حلقه #ازدواج
    ۰۷:۳۴ ۹۵/۱۲/۱
    خودت هم که کوپنی هستی !!!!!!!
    ۱۱:۱۷ ۹۵/۱۱/۲۹
    کامنت سوم .....از پله می رفتم بالا که در زد ، با آن قیافه ی گریان که به خودش گرفته بود و لباس خونینش،تا در را باز کردم،جا خوردم،شروع کرد به اوهو اوهو کردن؛سر به سرم میگذاشت،ادای گریه ی من را در می آورد. . #ادامه_دارد
    ۱۱:۱۵ ۹۵/۱۱/۲۹
    ادامه کامنت قبلی.......می دانست من به چی فکر میکنم ماه رمضانِ سختی را توی اهواز گذراندم. مرداد ماه بود و خرما پزان اهواز،چهار روز کنتورمان سوخت،همسایه یک سیم به خانه مان کشید،با پنکه سر میکردم،انگار پنکه کنار تنور باشد،باد داغ میزد،#چادرم را خیس میکردم،میکشیدم رویم و میخوابیدم جلوی پنکه،کمی خنک شوم،شب احیا ی سوم،مهدی رسید خانه،آماده شدم با هم برویم مراسم؛جایی. دیدم مهدی همانطور نشسته،خوابش برده.بعضی شبها خاکی و ژولیده میرسید،می نشست خستگیش در برود و بعد بلند شود دوش بگیرد و بخوابد،اما همانطوری خوابش میبرد،خودم لباسش را عوض میکردم. سرِ همین کم خوابی ها یکبار#تصادف کرد،لبش پاره شد و بخیه خورد؛خانه ی یکی از دوستانم بودم که زنگ زد،تا صدایش را شنیدم؛زدم زیر گریه. بار آخری که رفته بودم اهواز،بیشتر میدیدمش،خبری از عملیات بزرگ نبود و مهدی زود به زود سر میزد،یک هفته به نظرم زیاد می آمد،گفت:"بد عادت شده ای ها،باید زن جنگی باشی نه شهری" . میخواست برود خانه،من هم زود رفتم،خانه ی ما دونبش بود و دوتا در داشت؛مهدی زودتر رسیده بود و کمین میکشید من از کدام در میروم تو،من از این در وارد شدم؛مهدی پشت در دیگر قایم شده بود. از پله میرفتم بالا که در زد، ..........ادامه کامنت بعد
  • ۲۲ بازدید
    #بورس گرفت ، رفت آمریکا .
بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای #سیاسی #مذهبی .
خبر کارهایش به ایران می رسید .
از #ساواک پدر را خواستند و بهش گفتند :
" ما ترمی چهار صد دلار به پسرت #پول نمی دهیم که برود علیه ما مبارزه کند . "
پدر گفت :
 
" #مصطفی عاقل و رشیده ، من نمیتوانم در زندگیش دخالت کنم . "
بورسیه اش را قطع کردند ، فکر میکردند نمی تواند درس بخواند ، بر می گردد ، اما مصطفی با کارهای پژوهشی که در دانشگاه انجام می داد #خرجیش را تامین کرد . #شهید دکتر مصطفی چمران
#شهید_چمران #آمریکا
  • ۲۸ بازدید
    ★قسمت هجدهم
.......
نوشته عکس هم بخونید
#شهید_حمید_باکری
#شهید_مهدی_باکری
    ۱۵:۴۴ ۹۵/۱۱/۲۶
    √قسمت هجدهم ............... قبل از رسیدن به ارومیه،بین راه یکی از دوستانش سوار شد و مارا شناخت،به مهدی گفت:"دلم میخواد بیشتر ببینمتون،کجایید بیام زیارت؟" مهدی برای خودش چنین شاءنی قائل نبود،خیلی جدی جواب داد:"مگه من امام زاده ام" رادیو مدام مارش#عملیات میزد،این بار رفته بودند برای آزادی خرمشهر.وسط عملیات تلفن زد،از او بعید بود،چیز خاصی نگفت،فقط احوال پرسی کرد،از آن طرف حمید آقا به خواهرش خبر داده بود مهدی مجروح شده و بستری است.آنها زنگ زدند به من که "آقا مهدی زخمی شده و ما میخوایم بریم اهواز،می آیی؟" گفتم:"پس چی،اصل کار منم." همان عصر راه افتادیم؛دوتا خواهرهاش و شوهر خواهرش،با فاطمه،خانم حمید آقا و پسرش احسان.با اتوبوس تا باختران رفتیم، ماشین اهواز عصر حرکت میکرد،نمیتوانستیم صبر کنیم،کنار جاده ایستادیم،ماشینهایی که از همدان میرفتند اهواز سوار شویم،اتوبوس جا نداشت،راننده گفت:"بوفه جا هست،بنشینید،توی راه مسافرها پیاده میشن" خواهر های آقا مهدی و شوهر خواهرش بوفه نشستند،من و فاطمه و احسان نشستیم پشت اتوبوس که راننده میخوابد،تا خود اهواز دولا مانده بودیم،هیچ کس بین راه پیاده نشد،احسان هم پسر بچه،شیطان؛میخواستیم ساکتش کنیم،نمی نشست در را حمید آقا باز کرد،مهدی روی پتو دراز کشیده بود و آرنجش را روی بالش تکیه داده بود و با دوستانش که دور و برش نشسته بودند گپ میزد،ما را که دید،باورش نمیشد؛هی میپرسید:"چجوری اومدید؟چه طور به این زودی رسیدید؟با هواپیما اومدید؟" ما میخندیدیم و میگفتیم"آره،اون هم با چه هواپیمایی"براش تعریف کردیم،قاه قاه میخندید. یک هفته ای که مهدی توی خانه بستری بوده،حمید آقا و دوستانش بهش میرسیدند.کمرش آسیب دیده بود،رنگ و رو نداشت،از بس ازش خون رفته بود،زرد شده بود.مهدی را بردیم حمام،نمیتوانست بنشیند،روی یک تخته دراز کشید،خواهرش آب میریخت سرش و من میشستم.زیر لب هم برایش رجز میخواندم" مهدی خدا به دادت برسه،بذار خواهرات برن،بذار#تنها بشیم،اون وقت به حسابت میرسم"مهدی هم به شوخی به خواهرش التماس میکرد"نرید،من رو با این تنها نذارید،پشیمون میشید"بعد از یک هفته همه برگشتند ارومیه و ما تنها شدیم. .......... #ادامه دارد
  • ۲۴ بازدید
    ★قسمت هفدهم
.....
#شهید_نوشت
    ۱۷:۵۷ ۹۵/۱۱/۲۶
    تایید برای عکس نوشته بود . متن رو فعلا نخوندم . ان شاءالله به موقع . درپناه حق خواهری .
    ۱۵:۳۹ ۹۵/۱۱/۲۶
    √قسمت هفدهم .............. اهواز بیشتر اوقات خانه بودم،با خانم جعفری؛همسایه ی پایین اُخت شده بودم،کار شوهرش طوری بود که شب می آمد خانه،چون خانه مان نزدیک به راه آهن بود،#بسیجی ها که با قطار میرسیدند اهواز،یک سر می آمدند،استراحت میکردند یا یک شب می ماندند.فاطمه و پسرش احسان امده بودند پیشمان.آقای آهن دوست و آقای طریقت هم خانواده هایشان را آوردند عملیات #فتح_المبین شروع شده بود و خانه پر رفت وآمد بود. بیشتر#جمعه ها یک گروه از رزمنده ها با قابلمه ی ناهارشان می امدند.آشپز خانه هم پایین بود،نمیتوانستیم راحت بالا و پایین بشویم.زنگ زدم به یکی از دوستانم که اهوازی بود و خانه ی بزرگی داشتند،من و فاطمه و احسان با خانم طریقت رفتیم پیش آنها آخر های#عملیات خبر رسید برادر صاحب خانه#شهید شده،از این طرف حمید آقا و آقای طریقت آمدند وگفتند"ما میخواهیم بریم دزفول" من تک و تنها میشدم.باهاشان رفتم مراسم برادر دوستم،مهدی آمد؛پیشانی ترکش خورده اش را بسته بود.با هم رفتیم ارومیه،شب توی راه بودیم،از سحر منتظر بودیم ماشین بایستد،نماز صبح بخوانیم،میخواست به قهوه خانه ای جایی برسد.جاده بود وبیابان،تا میرسیدیم به خوی،نماز غذا میشد مهدی جوش میزد،آخر بلند شد و به راننده گفت همانجا نگه دارد،کتش را پشت و رو کرد که من روی آن بایستم و خودش روی خاک ها نماز خواندم مهدی آدم مقیدی بود.از روشن فکر بازی هم خوشش نمی آمد.من دوست نداشتم پشت سر پیش نماز مسجد محله مان نماز بخوانم،زمان انقلاب توی راه پیمایی ها شرکت نمیکرد؛نه خودش،نه خانواده اش.اصلا کاری به این چیز ها نداشت.با مهدی هر وقت میرفتیم خانه ی پدرم،نزدیک اذان با آقاجون تیو حوض وضو میگرفتند می رفتند مسجد.دفعه ی اول از مسجد که برگشت،بهش گفتم نمازش را دوباره بخواند"نماز خوندن پشت سر این امام جماعت اشکال دارد"پرسید:چرا؟دلیلم را گفتم.چقدر فکر میکردم روشن فکرانه است،مهدی اخم کرد،گفت:"اینهایی که گفتی قبول اما هیچ وقت سیاست و این چیزها ور قاطی دین و اعتقاداتت نکن"و او هم شروع کرد به دلیل و برهان آوردن برای من. یادم هست برای یکی از اشنایان که به خاطر دیدن عمل کردهای غلط بعضی از آدمهای به ظاهر مذهبی که دست اندر کار بودند،در نمازش کاهل شده بود،نامه نوشت.برایش نوشت که نماز ارتباط انسان با خدا است و هیچ ربطی به مسائل سیاسی و اجتماعی ندارد،در هیچ شرایطی نباید ترکش کرد.......... #ادامه_دارد یاعلی
  • ۲۴ بازدید
    ★قسمت شانزدهم
......
زندگی نوشت ۲
♥شهیدمهدی باکری
    ۱۵:۲۱ ۹۵/۱۱/۲۶
    √قسمت شانزدهم ............. همان روز اول من را برد و شهر را نشانم داد دو روز ماند پیشم.موقع رفتنش گفتم:"اینجا ارومیه نیست که خیالت راحت باشه،بری ومن رو#تنها به امید خدا بذاری.باید مرتب سر بزنی" اما تا بیست روز خبری نشد.همه اش هم به این امید گذشت که مهدی می آید،می آید،امروز و فردا میکردم ((#چادر گلدار را که مهدی خریده بود،روی پایش انداخت:پارچه اش را از پیر مردی که به چشم مهدی نورانی آمده بود خریدند.از آنجا هم رفتند لب کارون.روی پل مهدی برایش ترانه خواند.رفت سراغ یکی دو عکسی که با مهدی انداخته بود.مهدی اخم هاش رو در هم کشیده بود،چین های پیژامه اش آمده بود جلو و کنار صفیه که عین خیالش نبود مهدی از عکس انداختن دل خوشی ندارد،توی حیاط خانه ایستاده بود)) مهدی از عکس انداختن فراری بود #عقدمان هم که عکسی نینداختیم.اوایل بهار خواهرش دوربین دوستش را گرفته بود.بهش گفتم چند فیلمش را برای ما نگه دارد.زنگ زدم به مهدی گفتم"میخواد برامون مهمان بیاد،ناهار بیا"به این بهانه کشیدمش خانه،مهدی تا رسید پرسید"مهمون ها کجایند؟" گفتم:"مهدی خواهرت دوربین آورده،میخواستم دوتا عکس با هم داشته باشیم،برای همین گفتم بیایی" مهدی دلخور شد،اما به روی خودش نیاورد،لباس پوشید و آمد توی حیاط.باغچه پر از #گل بود.کنار باغچه ایستادیم و #عکس انداختیم و زود رفت بالا.دوباره رفتم دنبالش که یکی دیگر هم بیندازیم،لباسش را عوض کرده بود و راحتی پوشیده بود گفتم"عیب نداره،همین جوری بیا،باید ازت ی عکس داشته باشم که وقتی نیستی نگاهش کنم؟" گفت"همون یکی که انداختیم بس است" اما من میخواستم یکی دیگر هم بیندازیم،بالاخره آمد؛توی عکس معلوم است به اجبار ایستاده جلوی #دوربین. ............ #ادامه دارد .
  • ۳۱ بازدید
    .
#امام_خامنه_ای (مدظله العالی) :
روز بیست‌و‌دوّم بهمن، مردم جواب این #تهدید ها و این حرفها را در خیابان خواهند داد؛
.
بله، ما از این آقایی که تازه آمده، #متشکّریم ؛
تشکّر ما به‌خاطر این است که زحمت ما را کم کرد و 
#چهره‌_ی_واقعی_آمریکا را نشان داد.
.
.
#من_انقلابیم
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسراییل
#جشن_ملی_انقلاب
#آتش_به_آمریکا_زده_انقلاب
#راهپیمایی_بیست_و_دو_انقلاب
#آل_سعود_ابتر_است_دشمن_پیغمبر_است
  • ۲۴ بازدید
    ★قسمت پانزدهم
......
#برف #کولاک
    ۰۱:۲۸ ۹۵/۱۱/۲۳
    ادامه.....چیزهایی که درآورده بودم رو میدادم بخواند خانه مان دوطبقه داشت،سرویس بهداشتی و آشپز خانه،طبقه پایین بود که یکی از دوستان مهدی با خانم و دوتا بچه هاش نشسته بودند.دور و بر خانه،اداره و سازمان های دولتی وراه آهن بود،از این بابت خیلی امن نبود.دیوار های کوتاهی هم داشت،پنجره را با پلاستیک سیاه پوشانده بودند که از بیرون نور چراغ پیدا نباشد. . #ادامه_دارد #داستان_مذهبی
    ۰۱:۲۶ ۹۵/۱۱/۲۳
    √قسمت پانزدهم . دیگر نمیتوانستم بدون مهدی سر کنم،#ناز_کردن فایده نداشت حمید آقا امد،یک وانت گرفت و وسایل را بار زد و فرستاد اهواز خودمان هم با یک مینی بوس راه افتادیم من بودم و حمید آقا.توی مینی بوس،با راننده سه نفر میشدیم.موقع خداحافظی با خانوادم،آنقدر خندان بودم که همسایه مان تعجب کرده بود میگفت:"صفیه چطور میتونی اینقدر شاد باشی؟تو داری از خونوادت جدا میشی.داری میری توی یه منطقه جنگی" گفتم:"میرم پیش مهدی" اولین باری بود که از ارومیه خارج میشدم#چله ی زمستان،برف توی راه کولاک شد،ماشین نمیتوانست راه برود؛ شب،میانه ماندیم و صبح دوباره راه افتادیم.تا رسیدیم باختران ظهر بود،مهدی منتظرمان بود.از نگرانی کلافه شده بود،فردای آن روز با مهدی رفتیم اهواز و دوتایی خانه ای اجاره کرده بود،مرتب کردیم مهدی یک جعبه ی مهمات را داده بود طبقه زده بودند و به جای کتابخانه گذاشتیم کنار اتاق و کتاب هامان را چیدیم توش میگفت:"اگر وقت نمیکنم بخونم،اقلا چشمم که بهشون می اُفته خجالت میکشم" به من سپرده بود از المعجم آیات ایثار و#شهادت و جهاد و هجرت را در بیاورم.هر بار میآمد،چیزهایی که درآورده بودم رو میدادم #ادامه درکامنت بعدی...
  • ۲۳ بازدید
    ★قسمت چهاردهم
......
شهید_باکری
    ۱۲:۳۵ ۹۵/۱۱/۲۱
    ‌‌√قسمت چهاردهم ............ ((این طلسم را مهدی در ذهنش شکست،با آمدن به باغ قرص ماه توی اسمان همه جا را روشن کرده بود صفیه دست مهدی را گرفت و با هم در باغ قدم زدند.دلش انگار باز نیمشد،آنقدر #دلتنگی کشیده بود و هول داشت که باز هم مهدی فردا میرود گفت:"مهدی،خیلی بی انصافی،اینقدر من رو تنها میذاری؛ یه ذره هم به دل من فکر کن" مهدی ساکت ماند نمیخواست اذیتش کند.قدم هایش را آرام تر کرد و سعی کرد لرزش صدایش را پنهان کند و برای مهدی جانش زمزمه کرد "امشب شب مهتابه،حبیبم رو میخوام/حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام")) . گفت:"صفیه ما میخوایم بریم جنوب،تو با من می آیی اهواز؟" فکر نیمکردم بشود.از خدا خواسته،گفتم:"تو هر جا بری من باهات هستم،حتی اون ور دنیا" مهدی خندید و گفت:"نیایی اونجا،دلت تنگ بشه،بشینی گریه کنی که من مامانم رو میخوام" قرار گذاشتیم اینبار که میرود،خانه ای جور کند و بیاید من را با خودش ببرد.با حمیدآقا رفتند کم کم وسایل را جمع کردم و توی کارتن گذاشتم.آماده بودم مهدی بیاید.دو هفته بعد زنگ زد و گفت:"حمید میاد دنبالت،با او بیا اهواز" گفتم:"امکان نداره من با کسی غیر از خودت بیایم" گفت:"من نمیتونم،الان اینجا خیلی کار دارم میل خودته #دوست_داشتی بیا" ............ #ادامه_دارد
  • ۲۵ بازدید
    ★قسمت سیزدهم
.........
#شهید_باکری
    ۱۱:۵۴ ۹۵/۱۱/۲۰
    سلام علیکم ممنون
    ۰۷:۰۷ ۹۵/۱۱/۲۰
    @yasbanoo.n سلام خسته نباشید
    ۰۱:۱۲ ۹۵/۱۱/۲۰
    √قسمت سیزدهم ............... هیچ خبری از هم نداشتیم هوای تازه به حالم فرق نداشت هر چند من از بچگی دل خوشی از باغ نداشتم. باغ انگورمان بیرون شهر،پنج شش کیلومتری ارومیه بود. آخر مرداد تا نیمه ی مهر ،فصل انگور است. تا یادم می آید،محصول زیادش مجبورمان میکرد زودتر از بقیه برویم و بیشتر بمانیم. #تنها یک کارگر داشتیم که کارهای سنگین را او انجام میداد. خودمان پا به پایش کار میکردیم.اغلب مردم ارومیه همین طورند. تابستان ها کشاورزند و زمستان و پاییز به کار دیگری مشغولند.پدرم یک مغازه هم توی بازار داشت.آجیل میفروخت.هر وقت میرفتیم درِ مغازه یک مشت پسته و بادام هندی توی قیف هایی که با کاغذ های کاهی درست کرده بود،میپیچید و میداد دستمان. با چه لذتی میخوردیمشان.هیچ وقت برایمان عادی نمیشد این تفریح. به هر حال ما بچه ها اصلا باغ را دوست نداشتیم. از بس کار بود،زیباییش به چشممان نمی آمد.تازه من توی همین باغ به#دنیا اومده بودم. کسی یادش نمانده بود دقیقا چه روزی.آقا جون میگفت"مو#قع شیره پزون".آخر شهریور و اوایل مهر شیره ی انگور میپزند. انقدر سرش شلوغ بوده که یادش میرود حداقل پشت جلد قران اسم وتاریخ تولدم را بنویسد. تا بر میگردند شهر و سر صبر،شناسنامه ام را دی ماه میگیرند،شاید به همین خاطر دل پریِ من از باغ بیشتر از بقیه بود. ........... #ادامه دارد #قسمت_سیزدهم
  • ۲۵ بازدید
    ★قسمت ۱۲
.......
#زندگی #دونفره
    ۲۲:۰۹ ۹۵/۱۱/۱۸
    √قسمت دوازدهم ............ بعد از #شهادت امینی ، فرمان ده عملیات #سپاه ،رسما رفت سپاه روزی که با لباس رسمی آمد،ته دلم لرزید. من عاشق این لباسها بودم،اما این لباسها باعث میشد من مهدی را کمتر ببینم،بعد از ازدواجمان رفته بود جهاد. باز دلم قرص بود اگر امروز و فردا نیاید،پس فردا میآید. اما دیگر آمدن هایش بی حساب و کتاب شده بود.یک وقت پانزده رو نمی آمد،تابستان بود و از #تنهایی کلافه شده میشدم.چند وقت با خانواده ام رفتم باغ که تنها نمانم ((درختان مو روی کرت های دو طرف باغ درهم کپه شده بودند و خوشه های انگور لا به لای شاخه هاشان پنهان بود. انگور ها را توی سبدهای چوبی دست باف بیضی که تا بازوی صفیه میرسید،میریختند تا پر شود. فقط #کارگر آقاجون میتوانست آنها را بلند کند،به کول بکشد و ببرد کنج باغ،آنجا که آفتابگیر است،ولو کند. دوماه از صبح تا شب یک ریز کار بود؛چیدن،شستن،آبگیری،خشک کردن،شیره جوشاندن.از وقتی یادش می آمد باغ همین بود.صفیه حبه ی انگور را گذاشت توی دهانش،این چند روز انگورها به دهانش مزه نداشت،#مهدی کنارش نبود)) ........... #ادامه فردا ان شاالله
  • ۳۹ بازدید
    ★ قسمت یازدهم
.....
#بی_همگان_به_سر_شود #بی_تو ....
    ۲۲:۲۲ ۹۵/۱۱/۱۸
    √قسمت یازدهم .......... حتی نمیگفت چه غذایی دوست دارد چند بار پرسیدم،حالا خیلی بلد بودم!میگفت:"همه چیز" جایی #میهمان بودیم فسنجان داشتند،مهدی با اشتها خورد و خیلی تعریف کرد.فهمیدم فسنجان دوست دارد،گاهی برایش درست میکردم،کم غذا هم بود. اگر شبی خوب میخورد یا توی رودربایستی مجبور میشد زیاد بخورد،فرداش روزه میگرفت. هفته ی دوم یک کاغذ آورد خانه و چسباندش به دیورا اتاق،برنامه ی خودسازی بود که امام سفارش میکرد مهدی گفت:"از همین امروز شروع میکنیم" یکی از توصیه ها ورزش بود صبح ها زود بیدار میشدیم.مهدی پنجره ها را باز میکرد و دور اتاق میدویدیم و ورزش میکردیم هر هفته دوشنبه و پنجشبه روزه میگرفتیم خرج خانه را حساب کردیم از دو هزار و هشت صد تومان حقوق،دویست تومان ماند.مهدی چون مدتی #شهردار بودخانواده های نیازمند را میشناخت.برای آنها مایحتاج خرید برنامه ی دیگر آموزش رانندگی بود،همین بود که مهدی تاکید داشت حتما یاد بگیرم.خواندن کتابهای #شهید_مطهری را هم شروع کردیم به خواهرش گفته بود با هم بخوانیم،اما دو سه جلسه بیشتر پیش نرفتیم.#مهدی آنقدر کار داشت که بعضی شبها اصلا خانه نمی آمد یا وقتی میرسید،از خستگی نمی توانست بنشیند،شبی که #خسته نباشد،کم پیش می امد ان شبها دوست داشتیم بنشینیم و حرف های خودمان را بزنیم ........ #ادامه دارد....
    ۲۲:۱۸ ۹۵/۱۱/۱۸
    به جبران تاخیر دوقسمتو به اشتراک گذاشتم
  • ۳۰ بازدید
    #قسمت_دهم
.........
#عروس_غذا_میپزد
    ۰۶:۳۴ ۹۵/۱۱/۱۷
    @yasbanoo.n عالی بود
    ۰۰:۵۴ ۹۵/۱۱/۱۷
    #اشتراک_روزانه #نظراتتون_دلگرم_کنندس #دوستانتونو_به این خونه دعوت بفرمایید
    ۰۰:۵۱ ۹۵/۱۱/۱۷
    ادامه.....گفت :"اینطور که معلومه ، یه مدت باید غذا درست کنم تا یاد بگیری" خداییش مهدی هیچ وقت به #غذا ایراد نگرفت خودم آش ماست دوست داشتم و چون بلد بودم،درست کردم؛یادم رفت نمک بریزم.توی بشقاب خودم نمک میریختم،مهدی هیچی نمیگفت،فکر کردم متوجه نشده.پرسیدم"مهدی به نظرت چیزی کم نداره؟"گفت:"نه" گفتم:"اما نمکش کمه" گفت:"غذاست دیگه،بی نمک هم میشه خورد." ............ #ادامه دارد.... #نمک #داستان_واقعی
  • ۳۰ بازدید
    #قسمت_نهم
........
#شروع_زندگی_دونفره
    ۰۱:۰۸ ۹۵/۱۱/۱۶
    √قسمت نهم ............ بعد از ظهر روزی که آمد گفت:"یه کاغذ و مداد بیار،چیزهایی رو که لازم داریم بنویس.یه روز که وقت داری بریم خرید" مادرم از قبل برایم چیزهایی کنار گذاشته بود.به مهدی گفتم،راضی بود با همان ها شروع کنیم. میخواستیم سبک باشیم و راحت هر جا خواستیم برویم. مهدی میگفت:"تو اگه#زندگی مفصل بخوای،وظیفه منه که برات آماده کنم" اما هر دوتامان اهل سادگی بودیم،خانه ی پدریشان دو طبقه بود. دوتا اتاق طبقه ی پایین دست حمید آقا و فاطمه،خانمش بود و دوتا دیگر را برای ما گذاشته بودند. با مهدی پرده خریدیم که خواهرش دوخت یکی از اتاق ها را با دوتافرش نُه متری ماشینی پر کردیم و آن یکی را با موکت.وسایلمان پشت یک پیکان استیشن جا شد. دوتایی بردیم و چیدیم #جهزیه ی مفصلی نداشتم چیزهای ضروری بود شنبه غروب با خواهرش آمدند خانه ی ما.آمده بودند من را ببرند اصلا فکر نمیکردیم به این زودی باشد.مادرم میگفت:"حالا شام بخورید بعد برید" اما مهدی میخواست زودتر برویم.من آماده شدم.مهدی گفت"میخواستیم بریم #مزار_شهدا اما الان دیر وقته،انشاالله سر فرصت میریم" ماشین دوستش را اورده بود؛یک ژیان سبز،سوار که شدیم پرسید:"شما رانندگی بلدید؟" گفتم:"نه" سرش را تکان داد و گفت"باید یاد بگیرید،لازمه" ............ #ادامه_دارد #داستان_مذهبی #اشتراک_روزانه #زندگی_به_سبک_شهدا
  • ۲۸ بازدید
    #قسمت_هشتم
.......
با_تو_میمانم
    ۰۶:۰۰ ۹۵/۱۱/۱۶
    باور کردنی نیستند این نسل ... عجیب بودند عجیب
    ۰۱:۲۸ ۹۵/۱۱/۱۵
    ☆☆☆ #توجه #توجه ★★★ از این پس هر روز یک قسمت از زندگی نوشت به اشتراک گذاشته می شود. ............. #اشتراک_روزانه
    ۰۱:۲۴ ۹۵/۱۱/۱۵
    ادامه #قسمت_هشتم ......... مشکلی نیست؟من بیایم؟" چرا اینقدر نگران بود؟نگو آقای نادری سر به سرش میگذاشته" پاشو برو.دختر مردم را عقد کرده ای و گذاشته ای و اومدی؟پاشو برو دست زنت را بگیر و ببر خونه خودت" فکر کرده بود من به دوستم چیزی گفته ام یا او ناراحتی من را دیده و به شوهرش گفته که او اینطور میگوید. ............. #ادامه فردا . #همچین_زوج_مطهری_آرزوست #داستان_واقعی #زندگی_شهدا
  • ۳۲ بازدید
    #قسمت_هفتم
...... 
#شهید_مهدی_باکری
    ۰۶:۰۱ ۹۵/۱۱/۱۶
    ادم متفاوت
    ۱۶:۱۱ ۹۵/۱۱/۱۱
    ادامه....پایش را گذاشته بود روی پله و خم شده بود بند پوتینش را میبست. برگشتم خانه،منتظر بودم برادرم بیاید و به او بگویم که به مادر و آقا جون قضیه ی مهدی را بگوید،خودم خجالت میکشیدم. عصرآمد،سلام کرد و با خنده پرسید:"چه خبر؟" گفتم"سلامتی" گفت:"آقای نادری رو دیدم،یی چیزایی میگفت" همه چیز را برایش تعریف کردم. یوسف و مهدی دوست بودند. همان شب برادرم به مادر و آقاجون همه چیز را گفت و گفت:"مهدی پسر خوبیه،من نمیتونم روش ایرادی بذارم؛حالا خودتون میدونید" پدرم مهدی را کمی میشناخت.شب فوت آقای طالقانی با چند تا دیگر از دوستانش آمده بودند باغ. آقاجون سکوت کرد.من توی اتاق دیگر منتظر بودم ببینم چه میگویند،مادر آمد پیشم. خندید و گفت:"من میدیدم این یه هفته کم اشتها شده ای و مدام فکر میکنی؛نگو خبری بوده." قرار بود با خانواده ام صحبت کنم و جواب آخر را بدهم روزی که آقای نادری از طرف مهدی برای گرفتن جواب آمد،خانه ی خواهرم بودیم با یوسف آمد انجا،جوابم بله بود #یوسف به چهارچوب در تکیه زد و با تردید نگاهم کرد آخر طاقت نیاورد.گفت:"صفیه تو مگه مهدی رو چقدر میشناسی؟"گفتم:"به همون اندازه که همون روز حرف زدیم" گفت:"میدونی زندگی کردن بامهدی خیلی سخته؟او با آدم های دیگه که تو ذهنت هست،فرق داره همه ی این مدت که من و مهدی با هم بودیم،ندیدم یه غذای سیر از گلوی این آدم پایین بره" خوب من هم آدم متفاوت میخواستم گفتم:"من فکرهام رو کردم" .......... #ادامه_دارد #خواستگاری #زندگی_نوشت
  • ۳۴ بازدید
    #قسمت_ششم
.....
#بافتنی #خواستگاری #شهردار
    ۱۱:۰۹ ۹۵/۱۱/۸
    √قسمت ششم ........... ((یادش آمد که او را یکبار توی تلویزیون دیده. سرش گرم به ژاکت لیمویی بود که داشت برای خودش میبافت و #تلویزیون گوش میداد. شهردار #ارومیه حرف میزد،صفیه میل و کاموا را روی پایش گذاشت و به صفحه ی تلویزیون نگاه کرد که ببیند این شهردار کی است او چشمش پایین بود و دوتا دستش را روی میز در هم حلقه کرده بود و آرام حرف میزد صفیه گفت:"این دیگه چه شهرداریه؟چرا اینقدر آروم حرف میزنه؟"و با بی حوصلگی تلویزیون را خاموش کرد به ذهنش هم نرسیده بود ممکن است او روزی بیاید خواستگاریش)) ........ #ادامه_دارد #شهید_مهدی_باکری
  • ۳۴ بازدید
    #قسمت_پنجم
.....
#داستان_واقعی
#باکری
    ۱۱:۰۳ ۹۵/۱۱/۸
    √قسمت پنجم ............... بعد از آموزش اسلحه#امدادگری را نصفه رها کردم و رفتم جهاد سازندگی؛ به روستاها ومحله های پایین شهر سر میزدیم و تا جایی که از دستمان بر میامد،مشکلاتشان را حل میکردیم. #باکری ها در شهرک کارخانه قند زندگی میکردند. آنها خانواده های بی بضاعت شهرک را به ما معرفی کردند،اینطور بود که با خواهر بزرگ مهدی آشنا شدم. مهدی،مهندسی مکانیک #دانشگاه تبریز درس خوانده بود.آن موقع شهردار ارومیه بود،اما وقتی آمد خواستگاری من،استعفا داده بود و با #سپاه همکاری میکرد. ده روز از جنگ میگذشت.آن روز بعد از ظهر دوستم حمیده آمد خانه ی ما حمیده تازه با یکی از بچه های شهربانی#ازدواج کرده بود؛ آقای نادری مادر و خانم برادرم کنار ما نشسته بودند و چهارتایی با هم اختلاط میکردیم.وقتی خواست برود،دم در تنها که شدیم گفت:"مهدی باکری را میشناسی؟من رو فرستاده خواستگاری راستش آقای باکری دنبال یه همسر اسلحه به دست میگشت. ما شمارو معرفی کردیم.نظرت چیه درباره او؟" من که نمیشناختمش گفتم:"باید فکر کنم." ............ ادامه دارد
  • ۳۷ بازدید
    #قسمت_چهارم
........
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا اسیبی به این مملکت نرسد......امام خمینی (ره)
    ۱۱:۵۵ ۹۵/۱۱/۲۹
    خدایا ....♡
    ۲۱:۲۷ ۹۵/۱۱/۵
    قسمت چهارم ........... من مهدی را از قبل نمی شناختم برادرش حمید آقا و خواهر بزرگشان را چرا حمید اقا،مربی آموزش اسلحه مان بود،بعد از #انقلاب ،کاخ جوانان ارومیه تبدیل شده بود به کانون جوانان کلاسهای آموزشی داشتند،تیراندازی،امدادی،تفسیر،احکام من آموزش اسلحه میرفتم،طریقه ی باز و بسته کردن اسلحه یادمان میدادند و برای تمرین تیراندازی،میبردنمان کوه های اطراف ارومیه... همه ی این علاقه ها از سال۵۶با کلاسهای بهائیت آقای نعمتی شروع شد اسم کلاس بهانه بود که حساسیت ایجاد نکند یک جزوه ی بهائیت داشتیم که اگر ماموری میآمد بازرسی،میگذاشتیم جلوی دستمان هر کسی را به کلاس راه نمیدادیم چند نفر بودیم که همدیگر را میشناختیم.در این کلاس ها بنا بود مدرس تربیت کنند؛کسی که بتواند سخنران هم باشد #نهج_البلاغه میخواندیم و تحلیل میکردیم کتابهای #مذهبی خوب را معرفی میکردیم،میخواندیم و بحث میکردیم تفسیر قرآن داشتیم پدرم با اینکه در رفت و آمد ما سخت گیر بود،اما مانع رفتن به اینجور کلاسها نمیشد . .......... #ادامه_دارد .
  • ۴۵ بازدید
    #قسمت_سوم
........
#شهید_مهدی_باکری
#دومین_زندگی_نوشت
    ۲۱:۰۲ ۹۵/۱۱/۵
    √قسمت سوم ............. نیم ساعت گذشت احساس کردم از بالا سر و صدایی نمی آید سرک کشیدم،فقط یک جفت #پوتین دم در بود ، فهمیدم مهدی #تنها مانده و هیچ کس به من خبری نداده؛ بی انصاف ها! #چادر سفیدم را دورم گرفتم و رفتم پیشش تا من را دید،بلند شد سلام کرد و دو زانو روبه رویم نشست.باز هم سرش پایین بود.حال و احوال کرد و ساکت شد دستش را کرد توی جیب شلوارش و یک جعبه ی کوچک درآورد و گذاشت جلویم روی زمین،توش حلقه بود حلقه را دستم کردم که در زدند.آمده بودند دنبال مهدی گفت:"باید برم"میخواستند نیرو بفرستند#جبهه گفتم:"پس شب بیایید شام پیش ما باشید" از شانس ما شب برق رفت،توی اتاق یک سفره انداختیم و چراغ گرد سوز را روشن کردیم و گذاشتیم وسط سفره بعد از شام زیاد نماند.با فانوس تا دم در بدرقه اش کردیم و رفت رفت تا دو ماه و نیم بعد ............. #ادامه_دارد
  • ۴۷ بازدید
    #قسمت_دوم
.......
#عروس #داماد
    ۰۵:۲۹ ۹۵/۱۱/۴
    زندگی به سبک شهدا
    ۰۰:۵۲ ۹۵/۱۱/۴
    √قسمت دوم ............... مرد ها طبقه ی بالا بودند من را صدا زدند بروم دفتر #عقد را امضا کنم برادرم یوسف و عاقد توی راه پله ها ایستاده بودند بله را گفتم و دفتر را امضا کردم و برگشتم چند دقیقه بعد،مادر بزرگ پرسید:"چی شد صفیه؟پس کی بله میدی؟" گفتم:"مادر جون،تموم شد" دل خور گفت:میگفتی اقلا یه دست میزدیم.و تازه شروع کردند به کف زدن این عقد ما بود سفره هم پهن نکرده بودیم،چون خریدی نداشتیم کل خریدمان یک #حلقه بود که به اصرار مهدی خریدم.یکی دو ساعت قبل از اینکه داماد بیاید،حمید آقا،برادر مهدی آمد و یک آیینه ی مستطیلی دور فلزی کوچک و دو جعبه سیب زرد آورد سیب ها مال باغ خودشان بود ............. #ادامه_دارد #شهید_مهدی_باکری #زندگی_به_سبک_شهدا ♡♡♡♡♡ لینک کانال #زندگی_نوشت http://soroush-app.me/channel/yasbanoo
  • ۵۱ بازدید
    #قسمت_اول
......
#دومین_زندگی_نوشت
#با_خود_آهسته_بخوانش_که_حلالم_بشوی
همراهی شما دلگرم کنندس،ضمنا از بیان نظراتتون ممنونم
    ۰۹:۳۵ ۹۵/۱۱/۴
    سلام.ممنون.صبح شمام بخیر
    ۰۵:۲۸ ۹۵/۱۱/۴
    سلام صبح بخیر
    ۰۰:۴۶ ۹۵/۱۱/۴
    √قسمت اول ............... پرده را عقب زد که مهدی را در کت و شلوار دامادی ببیند #مهدی سرش را خم کرد و از زیر درخت انار که غرق گل بود،رد شد قدش از مرد دیگری که مثل ساق دوش همراهش می آمد،بلندتر بود کنار درخت آلو مکث کرد،اولین بار بود که صورت مهدی را از روبه رو میدید #صفیه آهسته گفت:این هم آقای داماد زن ها سرشان را اوردند نزدیک سر صفیه مادر بزرگ پرسید:کدام یکی داماد است؟ صفیه مهدی را نشان داد "همون که اورکت پوشیده" ولباس سبز #سپاه که شلوارش بالای پوتین نیم دار گِتر شده و زانو انداخته بود ........... #ادامه_دارد
  • ۳۹ بازدید
    شروع زندگی نوشت دوم ......زندگی شهیدمهدی باکری .....ادامه فعالیت به درخواست مخاطب
  • ۴۸ بازدید
    غم سنگینی است ،هموطن تسلیت
.....
#ایران_عزادار_است
#آتش_نشان #قهرمان  
#تسلیت #پلاسکو #تهران
    ۱۷:۵۰ ۹۵/۱۱/۱
    آتش نشانی که دوست داشت مدافع حرم شود برای تیتراژ دوباره گوش کن دنبال لباس آتش نشانی بودیم، از طریق یه نفر یه آتش نشان بهم معرفی شد و رفتم دم ایستگاه ازش بگیرم ، وقتی فهمید کار برا بسیجه بهم گیر داد که اگه آشنا دارم بفرستمش سوریه ، دوست داشت شهید شه . امروز اولین نفری که شهادتش مشخص شده همون کسیه که عاشق شهادت بود #شهید_بهنام_میرزاخانی حمید مراوندی، تهیه کننده برنامه دوباره گوش کن
    ۱۰:۳۲ ۹۵/۱۱/۱
    @hassan5650 پیامبرصلی الله علیه وآله : مَن رَدَّ عَن قَومٍ مِنَ المُسلِمینَ عادِیَةَ ماءٍ أونارٍ وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ كسی كه دسته‏ای از مسلمانان را از خطر سیل یا آتش سوزی نجات دهد ، بهشت بر او واجب می‏شود الكافی ، ج ۵ ، ص ۵۵ . پیامبرصلی الله علیه وآله :
    ۱۰:۰۰ ۹۵/۱۱/۱
    @parastoo.m128 خدا کمک فرماید
  • ۳۵ بازدید
    #قسمت_شصتم ( آخر )
           ...       #مهمان_شهدا
    ۲۰:۱۹ ۹۵/۱۱/۲
    @yasbanoo.n حتما با یک نثر شیوا
    ۲۰:۰۵ ۹۵/۱۱/۲
    ان شالله سرفرصت بخونید. نمونه ی زندگی اسلامی ایرانی
    ۱۸:۵۳ ۹۵/۱۱/۲
    @yasbanoo.n قشنگ بود البته هنوز همه اش رو نخوندم
  • ۳۵ بازدید
    #قسمت_شصتم
....
#فانوس
    ۲۰:۵۳ ۹۵/۱۰/۲۹
    خودم که الانم برای بار دوم یا ... خوندم تحت تاثیرش قرارگرفتم.مثل بار اول .اشک آدمو درمیاره.....شادی روحشون صلوات
    ۲۰:۴۸ ۹۵/۱۰/۲۹
    ♥ قسمت شصت ♥ . سرم را گذاشتم روی دستش. گفت:«#دعا بخوان.» آن قدر آشفته بودم که تند تند فاتحه می خواندم. حمد و سه تا قول هوالله و اناانزلناه می خواندم. خندید. گفت:«انگار تو#عاشق تری. من باید شرم حضور داشته باشم. چرا قاطی کرده ای؟» هم دیگر را بغل کردیم و گریه کردیم. گفت:«تورا به خدا ، تورا به جان عزیز زهرا دل بکن.» . من خودخواه شده بودم. منوچهر را برای خودم نگه داشته بودم، حاضر شده بودم بدترین دردها را بکشد، ولی بماند. دستم را بالا آوردم و گفتم: خدایا من راضیم به رضایت. دلم نمی خواهد منوچهر بیش تر از این عذاب بکشد. منوچهر لب خند زد و شکر کرد. دهانش خشک شده بود. آب ریختم دهانش. نتوانست قورت بدهد آب از گوشه لبش ریخت بیرون، اما «#یا_حسین » قشنگی گفت. به فهیمه و محسن گفتم وسایل را جمع کنند و ببرند پایین. می خواستند منوچهر را ببرند سی سی یو. از سر تا نوک انگشتان پاش را بوسیدم. برانکار آوردند. با محسن دست بردیم زیر کمرش، علی پاهاش را گرفت و نادر شانه هاش را. از تخت که بلندش کردیم، کمرش زیر دستم لرزید. منوچهر دعا کرده بود آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشد. او را بردند . از در که وارد شدم، منوچهر را دیدم. چشم هاش را بست. گفتم:«تو را همه جوره دیده م. همه را طاقت داشتم، چون #عاشق_روحت_بودم، ولی دیگر نمی توانم این جسم را ببینم.» صورت به صورتش گذاشتم و#گریه کردم. سر تا پایش را بوسیدم. با گوشه ی روسری صورت منوچهر را پاک کردم و آمدم بیرون. دلم بوی خاک می خواست دراز کشیدم توی پیاده رو و صورتم را گذاشتم لب باغچه ی کنار جوی آب. علی زیر بغلم را گرفت, بلندم کرد و رفتیم خانه.#تنها بر می گشتم. چه قدر راه طولانی بود. احساس می کردم منوچهر خانه منتظرم است . اما نبود. هدی آمد بیرون. گفت: بابا رفت؟ و سه تایی هم را بغل گرفتیم و گریه می کردیم. دلم می خواست منوچهر زودتر به خاک برسد . فکر خستگی تنش را می کردم. دلم نمی خواست توی آن کشوهای سردخانه بماند. منوچهر از سرما بدش می آمد. روز تشییع چقدر چشم انتظاری کشیدم تا آمد. یک روز و نیم ندیده بودمش، اما همین که تابوتش را دیدم، نتوانستم بروم طرفش. او را هر طرف می بردند، می رفتم طرف دیگر؛ دورترین جایی که می شد . . ادامه دارد...
  • ۳۳ بازدید
    #قسمت_پنجاه_و_نهم
......
#دستت_رو_به_آسمان_باشد #جانباز #سخته
    ۰۷:۱۷ ۹۵/۱۰/۲۷
    روی خون شهید ....
    ۰۱:۱۹ ۹۵/۱۰/۲۷
    #آسمان_بغض_حزینی_دارد / #دل_من_تاب_تحمل_دارد؟؟
    ۰۱:۱۶ ۹۵/۱۰/۲۷
    ♥ قسمت پنجاه و نهم ♥ . گفت:«از خدا خواسته ام مرگم را #شهادت قرار بدهد، اما دلم می خواست وقتی بروم که تو و بچه ها دچار مشکل نشوید. الان می بینم علی برای خودش مردی شده. خیالم از بابت تو و #هدی راحت است.» نفس هایش کوتاه شده بود. کمی راهش بردم. دست و صورتش را شستم و نشاندمش و موهایش را شانه زدم. توی آینه نگاه کرد و به ریش هایش که کمی پر شده بودند دست کشید . چند روز بود آنکادرشان نکرده بودم. خوشش آمد که پر شده اند. تکیه داد به تخت و چشم هایش را بست. غذا آوردند. میز را کشیدم جلو. گفت:«نه آن غذا را بیاور» با دست اشاره می کرد به پنجره. من چیزی نمی دیدم. دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم: غذا این جاست. کجا را نشان می دهی؟ چشم هایش را باز کرد. گفت: «آن غذا را می گویم. چه طور نمی بینی؟» . چیزهایی می دید که من نمی دیدم و حرف هایش را نمی فهمیدم. به غذا لب نزد. دکتر شفاییان صدام زد. گفت:نمی دانم چه طور بگویم، ولی آقای مدق تا شب بیش تر دوام نمی آورد. ریه سمت چپش از کار افتاده؛ قلبش دارد بزرگ می شود و ترکش دارد فرو می رود توی قلبش. دیگر نمی توانستم تظاهر کنم. از آن لحظه اشک چشمم خشک نشد. منوچهر هم دیگر آرام نشد. از تخت کنده می شد. سرش رامی گذاشت روی شانه ام و باز می خوابید. از زور درد، نه می توانست بخوابد نه بنشیند. همه آمده بودند . هدی دست انداخت دور گردن منوچهر و هم دیگر را بوسیدند. نتوانست بماند. گفت: نمی توانم این چیزها را ببینم ببریدم خانه. فریبا هدی را برد. یکدفعه کف اتاق نگاه کردم دیدم پر از خون است. #آنژیوکت از دست منوچهر در آمده بود و خونش می ریخت. پرستار داشت دستش را می بست که #صدای_اذان پیچید توی بیمارستان . منوچهر حالت احترام گرفت. دستش را زد توی خون ها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش. پرسیدم: #منوچهر_جان چه کار می کنی؟ گفت:«روی خون #شهید وضو می گیرم.» دو رکعت نماز خوابیده خواند. دستش را انداخت دور گردنم. گفت:«من را ببر#غسل_شهادت کنم.» مستاصل ماندم . گفت:«نمی خواهم اذیت شوی.» یک لیوان #آب خواست. تا جمشید لیوان آب را بیاورد، #پرستار یک دست لباس آورد و دوتایی لباسش را عوض کردیم. لیوان آب را گرفت. نیت #شهادت کرد و با دست راستش آب ریخت روی سرش. جایی از بدنش نمانده بود که خشک باشد. تا نوک انگشت پایش آب می چکید ... ادامه دارد
  • ۳۸ بازدید
    #قسمت_پنجاه_و_هشتم
......
#زندگی #با_هم
    ۰۷:۳۷ ۹۵/۱۰/۲۵
    متن عالی بود
    ۲۲:۵۴ ۹۵/۱۰/۲۴
    ♥ قسمت پنجاه و هشتم ♥ . از خواب که بیدار شد، روی لبهاش خنده بود، ولی چشم هایش رمق نداشت. گفت:«#فرشته وقت وداع است.» گفتم: حرفش را نزن. گفت:«بگذار خوابم را بگویم، خودت بگو اگر جای من بودی می ماندی توی دنیا؟» روی تخت نشستم، دستش را گرفتم. گفت:«خواب دیدم #ماه_رمضان است و سفره ی #افطار پهن است. رضا، محمد، بهروز، حسن، عباس، همه ی #شهدا دور سفره نشسته بودند. بهشان حسرت می خوردم که یکی زد به شانه ام. #حاج_عبادیان بود. گفت: بابا کجایی؟ ببین چقدر مهمان را منتظر گذاشته ای. بغلش کردم و گفتم من هم خسته ام. حاجی دست گذاشت روی سینه ام ؛ گفت با #فرشته وداع کن. بگو دل بکند، آن وقت می آیی پیش ما. ولی به زور نه.» اما من آمادگی نداشتم. گفت:«اگر مصلحت باشد خدا خودش راضیت می کند.» گفتم: قرار ما این نبود. گفت:« یک جاهایی دست ما نیست. من هم نمی توانم دور از تو باشم.» گفت: «حالا می خواهم حرف های آخر رابزنم. شاید دیگر وقت نکنم. چیزی هست که روی دلم سنگینی می کند. باید بگویم تو هم باید صادقانه جواب بدهی.» پشتش را کرد بهم . گفتم: می خواهی دوباره #خواستگاری کنی؟ گفت:«نه، این طوری هم من راحت ترم هم تو.» دستم را گرفت. گفت:« دوست ندارم بعد از من #ازدواج کنی.» کسی جای منوچهر را بگیرد؟ محال بود. گفتم: به نظر تو، درست است آدم با کسی#زندگی کند؛ اما روحش با کس دیگر باشد؟ گفت:«نه» گفتم: پس برای من هم امکان ندارد دوباره ازدواج کنم. صورتش را برگرداند رو به قبله و سه بار از ته دل خدا را شکر کرد. او هم قول داد صبر کند ادامه دارد . #داستان_عاشقانه#داستان_واقعی#داستان_مذهبی
  • ۴۱ بازدید
    #قسمت_پنجاه_هفتم
.....
#با_من_بمان
    ۰۱:۴۰ ۹۵/۱۱/۲۴
    باوجود اینکه بار چندمه این قسمتو میخونم اشک وبغض دارم....شادی روح شهیدو سلامتی خونوادشون.....اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
    ۰۰:۴۳ ۹۵/۱۰/۲۷
    بله،گوینده و نویسنده خوب تونستن حال و روز جانبازو بیان کنن،قابل لمس و درک
    ۱۲:۱۵ ۹۵/۱۰/۲۵
    متن ها واقا عالیه اما دردناک
  • ۴۰ بازدید
    #قسمت_پنجاه_و_ششم
.....
#رزمنده #شهید
    ۲۳:۵۰ ۹۵/۱۰/۲۲
    ♥ قسمت پنجاه و ششم ♥ . منوچهر هوس کرده بود با لثه هاش بجود. سال ها غذایش پوره بود، حتی #قورمه_سبزی را که دوست داشت برایش آسیاب می کردم. تا بخورد. اما آن روز حاضر نبود پوره بخورد. جگرها را دانه دانه سرخ می کردم و می گذاشتم دهانش. لپش را می کشیدم و قربان صدقه ی هم می رفتیم. دایی آمده بود بمان سر بزند. نشست کنار منوچهر گفت:این ها را ببین عین دو تا #مرغ_عشق می مانند. از یک چیز خوشحالم و تاسف نمی خورم؛ که منوچهر را دوست داشتم و بهش نگفتم. از کسی هم خجالت نمی کشیدم. منوچهر به دایی گفت:«یک حسی دارم، اما بلد نیستم بگویم.#دوست_دارم به #فرشته بگویم از تو به کجا رسیده ام، اما نمی توانم.» دایی شاعر است. به دایی گفت:«من به شما می گویم. شما شعر کنید، سه چهار روز دیگر که من نیستم، برای فرشته از زبان من بخوانید.» دایی قبول کرد، گفت: می آورم خودت برای فرشته بخوان. منوچهر خندید و چیزی نگفت. بعد از آن نه من حرف رفتن می زدم، نه منوچهر. اما صبح که بیدار می شدم به قدری فشارم می آمد پایین که می رفتم زیر سرم. من که خوب می شدم، منوچهر فشارش می آمد پایین. ظاهرا حالش خوب بود حتی سرفه نمی کرد. فقط عضلات گردنش می گرفت و غذا بالا می آورد. من دلهره و #اضطراب داشتم. انگار از دلم چیزی کنده می شد، اما به فکر رفتن منوچهر نبودم .  ادامه دارد...