در حال بارگذاری
بالا
۲ بازدید
برو به کلوبدانلود
۲۳:۵۸ ۹۶/۰۹/۲
دیدگاه اول
حتما بخونید عااالیه

دیدگاه اول حتما بخونید عااالیه

۰۰:۰۰ ۹۶/۰۹/۳
فکر کن نه بازوهای قوی داری، نه خوب بلدی که شمشیر بزنی، اما اسیر شدی و باید با گلادیاتورها بجنگی، زره تنت می‌کنند و شمشیر به دستت می‌دن، وقتی وارد میدان جنگ میشی! از گلادیاتوری که باید باهاش مبارزه کنی می‌ترسی اما واسه زنده موندن تلاش می‌کنی و باتمامِ توانت شمشیر می‌زنی و در آخر شکست می‌خوری وقتی شمشیرت می‌افته، امپراطور یا می‌تونه دستش رو بیاره بالا تا بهت یه فرصت دیگه بده یا می‌تونه که: شست دستش رو بگیره پایین تا کارِت رو تموم کنند! امپراطور تصمیم می‌گیره دستش رو بالا بگیره و اجازه‌بده یه روز دیگه هم بجنگی، تو هم شمشیرت رو بلند می‌کنی و خوشحال از اینکه زنده موندی! میری‌تا فردا مثل‌یه گلادیاتور واقعی مبارزه کنی «روز بعد فرا می‌رسه» و این بار تو "علاوه بر" گلادیاتوری که‌باهاش می‌جنگی از امپراطور هم می‌ترسی، می‌دونی که: این بار چیزی واسه از دست دادن نداری. شمشیرت رو محکم تر تو دستت می‌گیری و با دل و جرات بیشتری می‌جنگی اما باز هم شکست می‌خوری و منتظر میشی «تا دیگه بکشنت» ولی این‌بار هم، مردم دستشون رو میارن بالا و وساطت می‌کنند تا زنده بمونی امپراطور هم به‌خاطر مردم دوباره می‌بخشدت و اجازه میده باز هم بجنگی فرصتِ زنده بودن شاید واسه بار دوم هم خوشایند باشه، اما ترس از شکست دوباره، باعث می‌شه دیگه شمشیر توی دستات بلرزه روز سوم علاوه بر گلادیاتوری که باهاش می‌جنگی و امپراطور، "از تماشاگرا هم می‌ترسی" باز هم می‌جنگی،می‌جنگی هرچی توان داری تو دست می‌ذاری ولی دوباره شکست می‌خوری! حالا بگو اون لحظه چه حسی داری؟! می‌خوای باز هم زنده بمونی؟ می‌خوای باز هم بجنگی؟ یا می‌خوای امپراطور، شست لعنتیش رو پایین بگیره؟! #روزبه‌معین
۰۰:۱۰ ۹۶/۰۹/۳
اون لحظه شاید حس کنم دیگه فقط خود خدا میتونه به دادم برسه!
۰۱:۰۲ ۹۶/۰۹/۳
ممنونم آبجی بابت اهمیت دادنت ب پستم@fatemehbr69
۱۴:۰۳ ۹۶/۰۹/۳
سلام خواهش میکنم.. پست های خوبی دارین.. موفق باشین
۲۱:۱۱ ۹۶/۰۹/۳
ممنون...همچنین