در حال بارگذاری
بالا
۶ بازدید
برو به کلوبدانلود
۰۲:۳۱ ۹۵/۰۹/۱۲
#قسمت_بیست_و_یکم....#عاشقانه #مذهبی #زندگی_نوشت #واقعی #روایت #داستان

#قسمت_بیست_و_یکم....#عاشقانه #مذهبی #زندگی_نوشت #واقعی #روایت #داستان

۰۲:۳۳ ۹۵/۰۹/۱۲
♡قسمت بیست و یکم ♡ . اف اف را برداشتم. گفتم: کیه؟ گفت:«باز کنید لطفاً» پرسیدم شما؟ گفت:«شما؟» سر به سرم می گذاشت. یک سطل آب کردم، رفتم بالای پله ها. گفتم کیه؟ تا سرش را بالا گرفت بگوید "منم"، آب را ریختم روی سرش و به دو به دو آمدم پایین. خیس آب شده بود. گفتم برو همان جا که یک ماه بودی. گفت:«در را باز کن. جان علی. جان من.» از خدایم بود ببینمش. در را باز کردم و آمد تو. سرش را با حوله خشک کردم. برایش تعریف کردم که تو رفتی، دو سه روز بعد آقای موسوی و خانمش رفتند و این اتفاق افتاد. دیگر ترسیده بود. هر دو سه روز می آمد. اگر نمی توانست بیاید، زنگ می زد. شاید این اتفاق هم لطف خدا بود. من ضرر نکردم. منوچهر که بود، دیگه چیزی کم نبود. فکر کردم اگر بخواهم منوچهر را تعریف کنم چه بگوییم. اگر از دوستانش می پرسیدم، می گفتند: خشن و جدی است. اما مادربزرگ می گفت: منوچهر شوخی را از حد گذرانده. چون دست می انداخت دور کمرش و قلقلکش می داد؛ و سر به سرش می گذاشت. مادربزرگ می گفت: مگر تو#پاسدار نیستی؟ چرا این قدر شیطانی؟ پاسدارها همه سنگین و رنگینند. مادربزرگ جذبه منوچهر را ندیده بود و عصبانیتش را، وقتی تا گوش هایش سرخ می شد. تعجب می کردم که چه طور می تواند این قدر عصبانی شود و باز سکوت کند و چیزی نگوید. شنیده بودم که #سید های حسینی جوشی اند، اما منوچهر این طوری نبود... . ادامه دارد #داستان_واقعی #زندگینامه #عاشقانه #زندگی_به_سبک_شهدا