در حال بارگذاری
بالا
۶ بازدید
برو به کلوبدانلود
۰۱:۳۱ ۹۵/۰۹/۱۲
#قسمت_بیستم
...به راهم ادامه میدم

#قسمت_بیستم ...به راهم ادامه میدم

۰۲:۴۷ ۹۵/۰۹/۱۲
♡ قسمت بیستم♡ . هنوز نرسیده بودیم، قالمان گذاشته بود. به هوای دو سه روز ماموریت رفته بود و هنوز برنگشته بود. آقای موسوی و خانمش دو سه روز بعد از رفتن منوچهر رفتند تهران. با علی #تنها مانده بودیم توی شهر غریب. کسی  را آنجا نمی شناختیم. خیال کرده بودم دوری تمام شد. اگر هر روز منوچهر را نبینم، دو سه روز یک بار که می بینم. شهر خلوت بود. خود دزفولی ها همه رفته بودند. . یک ماهی می شد که منوچهر نیامده بود. با علی توی #اتاق پذیرایی بودیم که از حیاط صدایی آمد. از پشت پرده دیدم سه چهار تا مرد توی حیاطند. از بالا هم صدای پا می آمد. علی را بردم توی اتاقش، در را رویش قفل کردم تلفن زدم به یکی از دوستان منوچهر و جریان را گفتم. یک #اسلحه توی خانه نگه می داشتم. برش داشتم. آمدم بروم اتاق پذیرایی که من را دیدند. . گفتند: اِ، حاج خانم خانه ید؟ در را باز کنید. گفتم: ببخشید، شما کی هستید؟ یکیشان گفت: من صاحب خانه ام. گفتم: صاحب خانه باش. به چه حقی آمده ای اینجا؟ گفت: دیدم کسی خانه نیست، آمدم سری بزنم. می خواست بیاید تو. داشت شیشه را می شکست. اسلحه را گرفتم طرفش. گفتم: اگر یکی پا بگذارد تو، می زنم. خیلی زود دوتا تویوتا از بچه های #لشکر آمدند. هر پنج تاشان را گرفتند و بردند. . به منوچهر خبر رسیده بود. وقتی فهمیده بود آن ها آمده اند توی خانه، قبل از این که بیاید، رفته بود یکی زده بود توی گوش صاحب خانه. گفته بود:«ما شهر و زندگی و همه چیزمان را آوردیم اینجا، آن وقت تو که خانواده ت را برده ای جای امن، این جوری از ما پذیرایی می کنی؟» شام می خوردیم که زنگ زد.... ادامه دارد... #یاعلی